در میانهی سورهی نحل، آیهای میدرخشد که گویی از تارِ زمان جداست و هرگز کهنه نمیشود؛ آیهای زنده و پویا که هر بار با آن روبرو میشوی، چنان تازه و نو است که گویی همین لحظه بر قلب نازل شده و بیواسطه با حالِ امروزِ تو سخن میگوید:
﴿اأُدْعُ إِلىٰ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾(سوره نحل، آیه 125)
«(ای پیغمبر!) مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان ، و با ایشان به شیوه هرچه نیکوتر و بهتر گفتگو کن ؛ چرا که ( بر تو تبلیغ رسالت الهی است با سخنان حکیمانه و مستدلاّنه و آگاهانه، و به گونه بس زیبا و گیرا و پیدا ، و بر ما هدایت و ضلال و حساب و کتاب و سزا و جزا است . ) بیگمان پروردگارت آگاهتر (از همگان ) به حال کسانی است که از راه او منحرف و گمراه میشوند و یا این که رهنمود و راهیاب میگردند .»
افقهای گسترده و عمقِ بیپایانِ فرمان دعوت
با بررسی دقیق و تأمل در این آیه، به ابعاد و وسعتی که در آن نهفته است پی میبریم؛ و نیز به میزانِ تقید و پایبندیای که داعی و مبلِّغ باید داشته باشد، آگاه میشویم.
از یک سو، خداوند به صورت کلی میفرماید:
«أُدْعُ إِلىٰ سَبيلِ رَبِّكَ»
«به سوی راه پروردگارت دعوت کن.»
در این فرمان، نه حد و مرزی مشخص شده و نه چیزِ خاصی معین گشته است. به عبارت دیگر، این فرمان مردم را به ایمان به خدای یگانه و عقیدهٔ صحیحِ اسلامی دعوت میکند؛ به نماز تشویق مینماید، و به سوی مکارمِ اخلاق، بزرگمنشی، کرامتِ انسانی و ارزشهای والا فرا میخواند.
این فرمان، تمام شئون زندگی را در بر میگیرد، امتداد مییابد و به اندازهٔ آفاق گسترش مییابد. نه تنها این افقهای مادی و اجتماعی، بلکه تمام افقِ ادیان آسمانی و افقِ نیازهای حیاتیِ بشری و انسانی را شامل میشود.
پس در برابر این اعجاز و معجزهٔ کاملِ قرآن که کلمهٔ «أُدْعُ»» (دعوت کن) را به کار برده، تأمل کنید؛ واژهای که مخصوص سخنرانی، تألیف، پند و نصیحت نیست، بلکه فرمانی است عام که تمام این معانی و روشها را در بر میگیرد و دعوت را به مفهومی جامع و همهجانبه ارتقا میدهد.
سپس میفرماید:
«إِلىٰ سَبيلِ رَبِّكَ»
«به سوی پروردگارت.»
و چه کلمهای است که از لحاظِ افق، وسیعتر و از لحاظِ کلیت، بزرگتر از فرمودهٔ خداوند که : «سبیل ربک»؛ (راه پروردگارت) باشد؟
این آیه در نگاه نخست، فرمانی است خطاب به رسول خدا (ص) برای دعوت مردمان؛ اما هر که اندکی در عمق آن درنگ کند، مییابد که این پیام، حلقهای بسته در تاریخ نیست و محدود به زمانهی خاص نمیشود. این آیه، آینهای تمامنما برای هر دلی است که میکوشد واسطهی نور شود و پلی است استوار میان انسانِ خاکی و حقیقتِ مطلق.
هرگاه دل به تماشای این آیه بنشیند، در حقیقت خودِ آیه است که انسان را به سوی خود میخواند؛ دعوتی خاموش اما بلند، که میگوید:
« از من عبور مکن، در من بمان، و با من زندگی کن.»
دعوتی که از درون آغاز میشود
آیه با یک فرمانی کوتاه، اما کوبنده آغاز میشود: « أُدْعُ» ؛ دعوت کن. اما دعوتِ چه کسی و از کجا؟
در نگاهی سطحی، شاید مخاطبِ این فرمان، پیامبر (ص) و مدعوّ، «دیگران» باشند؛ اما در ساحتِ ژرفترِ معنا، این «أُدْعُ» پیش از آنکه ما را به سوی «دیگری» رهسپار کند، ابتدا ما را به سوی «خویشتن» بازمیگرداند. هر کس که میکوشد دیگران را به راه خدا فراخواند، ناگزیر است پیش از هر چیز، خویشتن را به آن راه بخواند. دعوتی که از دلِ ساختهنشده و ناپخته برآید، همچون چراغی خاموش است که میخواهد راهی تاریک را روشن کند؛ تلاشی بیثمر و محکوم به شکست.
در این افقِ تماشا، آیه با نوایی دیگر شنیده میشود:
«ای انسان! پیش از آنکه زبانت را ابزار هدایتِ دیگران کنی، دلِ خویش را برای بیداریِ خودت صدا بزن. تو نخستین شنونده و مخاطبِ دعوتی هستی که بر زبانت جاری میشود. هر موعظهای که از دهان تو بیرون میزند، چنانچه به خانهیِ نفسِ تو بازنگردد و در آنجا جا نگیرد، در نیمهراه میماند و به مقصد نمیرسد.»
بدینسان، آیهای که در کتاب «تشریع» و احکام آمده است، جلوهای دیگر مییابد و به آیهای در کتاب «تربیت» و سلوک تبدیل میشود؛ آیهای که همزمان «منشور رسالت» است و «دستورِ عملِ سلوک».
راهی که از اوست، نه از ما
آیه نمیگوید: «به راه خودت دعوت کن» و نه «به راه گروه، مذهب، سلیقه یا منظورِ تو»؛ بلکه خطابش چنین است: «اِلىٰ سَبيلِ رَبِّكَ»
دعوت، فراخوانی است به سوی راه خدا؛ نه دعوت به سوی شخصِ دعوتکننده و نه به سوی قوم و خویشاوندان او. آنچه به دعوتگر مربوط میشود، تنها انجام وظیفه برای رضای حق است. هیچگونه برتری و فضلی، نه بر خودِ دعوت و نه بر کسانی که به سبب آن راهی میشوند، متصور نیست تا بدان مباهات کند. مزد و پاداش این راه، از آنِ خداوند است و بس. (فی ظلال القرآن؛ ذیل آیه)
در فرمانِ «اُدْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّکَ ...»، خداوند هیچ چیز معین و مخصوصی را محدود نکرده است؛ مثلاً نفرموده است: مردم را به سوی ایمان به خدا و عقیدهی صحیح، یا به سوی ادای نماز، یا اخلاق والای انسانی و یا احساس به کرامت بشری دعوت کنید؛ بلکه فرمود: «سَبِیلِ رَبِّکَ»؛ راهی که همهی این فضایل را در بر میگیرد. (منقول از مقاله استاد جهانگیر بیگی)
راه، راهِ «رب» است؛ راهِ پروردگاری که با صبوری و محبت، بندگان را قدمبهقدم میپرورَد و از خامیِ ابتدایی به پختگیِ نهایی میرساند. در این تعبیر کوتاه، حقایقی چند نهفته است:
نخست : آنکه دعوتگرِ مؤمن، دعوت خود را به «خویشتن» گره نمیزند. او نمیگوید: «به سوی من بیایید»؛ میگوید: «با من، به سوی او بیایید.» هر جا دعوت، رنگِ خودنمایی، قدرتطلبی یا شهرتجویی بگیرد، هرچند کلمات، پوششِ دین داشته باشند، از «سبیلِ ربّ» منحرف شده است.
دوم: آنکه «سبیلِ ربّ»، راهی است آکنده از پرورش، تدریج و رحمت. «ربَّ»، مربیِ هستی است؛ کسی که از کودکی تا بلوغ، از نادانی تا بینایی، و از سختی تا آرامش، همقدم با بنده است. دعوت به چنین راهی، خود باید رنگِ همین ربوبیت را داشته باشد؛ نرم، دلسوز، بردبار، آرام، و در عین حال، استوار.
سالکِ این راه، وقتی به دیگران «بیا» میگوید، در حقیقت از تجربهای سخن میگوید که خود آن را با تمام وجود چشیده است؛ از تلخیِ مجاهده و شیرینیِ قرب. او کسی نیست که از حاشیهٔ راه سخن بگوید؛ او در خودِ راه، خاک خورده و راهرفتن را آموخته است.
حکمت؛ روشناییای که سخن را از تندی میرهاند
نخستین ابزار دعوت، «حکمت» است. حکمت در تعریفِ خشک و لغوی، یعنی: «قرار دادن هر چیز در جایِ شایستهی خود»؛ اما در تعریفِ قلبی و وجودی، حکمت نوری است که خداوند در دل مینشاند تا انسان بداند چه بگوید، به که بگوید، کِی، چگونه و تا کِی.
دعوتِ توأم با حکمت، دعوتی است که عقل انسان را تحقیر نمیکند، بلکه بیدارش میکند و عقلِ سرد را به عقلِ روشن و بینا تبدیل میسازد.
کلمهی «الحِکمَة» واژهای عربی بلیغ است که در این آیه آمده و گمان نمیرود امکانِ ترجمهی دقیق یا انتقالِ کاملِ آن به زبانی دیگر وجود داشته باشد. همچنین واژههای «المَوعِظَة» و «الحَسَنَة» هر دو مفاهیمی مطلق و کلی هستند. در اینجاست که قرآن با معجزهی خود، این معضل را حل کرده است؛ ابتدا کلی میگوید و سپس به تخصیص میپردازد و میفرماید:
«اُدْعُ إِلىٰ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»؛
ای پیامبر! مردمان را با سخنان استوار و بجا، و با اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان.
دعوت باید همواره در سایهی حکمت باشد. دعوتکننده باید با دقت به اوضاع، احوال و شرایطِ مخاطبان بنگرد و همواره میزانِ روشنسازیِ مطالب و مقاصد را بر اساس ظرفیتِ آنان تنظیم کند؛ تا بر دوش آنان سنگینی نکند و پیش از آنکه مردمان برای پذیرش تکالیف آمادگی یابند، برایشان دشواری به بار نیاورد.
دعوتِ حکیمانه، یعنی پرهیز از هرگونه فعالیتِ هیجانی و انفعالی در گفتمانِ دینی. دعوتگرِ حکیم با عقل و بر اساسِ برنامهریزی به تغییر و تحول در جامعه میپردازد و هرگز با شورِ بیمبنای احساسی برخورد نمیکند. دعوتِ حکیمانه، دعوتی است که در آن برنامههای کوتاهمدت و بلندمدت مشخص شده باشد و مطابقِ آنها رفتار گردد؛ و از حرکتهای واکنشی و عجولانه خبری نیست. در سیرهی پیامبر (ص) میبینیم که طبقِ برنامهی ایشان در مکه، از جدالِ لفظی و قتال و درگیری خبری نیست؛ هرچند مشرکان به آزار و اذیتِ مسلمانان میپردازند، باز پیامبر به اصحاب و یارانش — که برخی از آنان ظاهراً به ستوه آمده بودند — اجازه نمیدهد از برنامهی اعلامشده تخطی نمایند: «کُفّوا اَیدِیَکُم» ) دستهایتان را نگه دارید و درگیر نشوید.) (منقول از مقاله استاد رسول رسولیکیا)
او باید در شیوهی دعوت، راهی را برگزیند که رنج و زحمتی برای مخاطبان تولید نکند و متناسب با مقتضیاتِ هر مقام، تنوع را رعایت کند و آنگونه که شایسته است سخنسرایی کند. سخنش نباید بر پایهی احساساتِ زودگذر باشد و هیچگونه پرخاش و تاختی در آن راه نیابد؛ چه اگر چنین نکند، در همهی اینها و در سایر کارها، از مسیرِ حکمت منحرف شده است. (فی ظلال القرآن؛ ذیل آیه)
دعوت به حکمت، یعنی وادار کردنِ مدعو به تفکر، تأمل، تحقیق و جستجو در حقایقِ هستی با استفاده از آنچه در اطراف و اکنافش وجود دارد. به قول استاد ناصر سبحانی (ره)، دعوت به حکمت یعنی: «تبیین آیاتِ آفاق و انفس کما ینبغی لِلمَدعُو»؛ یعنی: تبیین باید به گونهای شایسته صورت گیرد که زایلکنندهی هرگونه شک و شبهه باشد.
مراد از دعوت به حکمت، ارائهی دلایلی است که حق را نتیجه دهد؛ نتیجهای که به دور از هرگونه شک و شبهه و ابهام باشد. (المیزان، ج ۱۲، ص ۳۹۸)
و نیز: «دعوت به حکمت یعنی ارائهی دلایل واضح و روشنی که هرگونه شک و شبههای را برطرف و حق را روشن و نمایان کند.» (مدارک التنزیل، ج ۲،ص ۴۴)
حکیم، کسی نیست که حقیقت را فریاد بزند تا گوشها را کر کند؛ بلکه کسی است که حقیقت را چنان میگوید که دلها توان شنیدنش را بیابند. حکمت، هنرِ آرام گفتنِ حقیقت است؛ بدون پنهانکاری، بیتملق، اما نیز بیشتاب و بیخشونت.
در جهانِ پرهیاهوی امروز، که هر کس با بلندتر شدنِ صدایش گویی حقانیت خویش را اثبات میکند، این آیه چون زمزمهای آرام در گوشِ زمان میپیچد و میگوید: راه خدا را با فریاد طی نکن؛ با فهم و بصیرت طی کن.
دعوتگرِ حکیم، هرگز هیجان را بهجای عقل نمینشاند. او با شور و حال زندگی میکند، اما تصمیمهایش از سرچشمهٔ زلالِ بصیرت میجوشد، نه از موجهای متلاطم و زودگذرِ احساس.
حکمت، پلی است استوار میان عقل و ایمان؛ و پلی میان برهان و عرفان. هنگامی که این پل بنا شد، دعوت به سوی خدا نه تنها تعارض با تفکر نمیآفریند و نه ستیز با پرسش؛ برعکس، تفکر را تعمیق میبخشد و پرسش را به ساحتی والاتر و ژرفتر میبرد.
موعظهٔ حسنه؛ سخنی که استخوان را نمیشکند، دل را نرم میکند
پس از آنکه آیه، راه دعوت را با «حکمت» آغاز میکند، گام دوم را با «موعظهٔ حسنه»مینهد؛ پندی نیکو، لطیف و جاننواز که نه تنها گوش را مینوازد، بلکه جان را بیدار میکند.
در نگاهی جامع، «موعظهٔ حسنه» به طور کلی عبارت است از نصیحت به انجام یا ترک عملی — چه نفسانی و چه جسمی — که در چارچوبِ ترغیب، حول محورِ ایجاد طمع در نفس (به منظور تمسک به آمدن آن عمل) و ترهیب، حول محورِ ایجاد خوف در نفس (نسبت به عواقب انجام آن عمل) میگردد. (فقه الدعوه الی الله،ج ۱،ص ۶۳۱)
دعوتکننده باید با اندرزی زیبا و دلربا به سخن درآید؛ سخنی که آهسته و آرام به ژرفایِ دلها سرازیر شود، بر آنها بنشیند و حواس و شعور را با نرمی و لطافت به تسخیر خود درآورد. او از تهدید و توبیخِ بیهوده و بیمورد پرهیز میکند و به خطاها و اشتباهاتی اشاره نمیکند که سر به رسوایی میگذارد؛ خطاهایی که چهبسا از روی نادانی و چهبسا از روی حسن نیت رخ داده باشند. زیرا نرمش در موعظه، در اغلبِ اوقات دلهای گریزان و رام را هدایت میکند و دلهای بیزار و ناسازگار را میشکافد و به سوی گوینده میکشاند؛ و از حمله و تهدید و توبیخ، خیر و صلاح بیشتری به بار میآورد. (فی ظلال القرآن؛ ذیل آیه)
ریشه و حقیقتِ موعظه
«موعظه» از ریشهٔ «وَعَظَ»برمیخیزد؛ ریشهای که در بطن خود، معنای پند، تذکر و یادآوریِ پیامدها را حمل میکند. «عِظه»؛ سخنی است که دل را نرم میسازد، انسان را به اندیشیدن در فرجامِ اعمال وامیدارد و او را در میانِ «خوف» و «رجا»، بیم و امید، به سوی صلاح و فلاح رهنمون میسازد.
لغتنامههای گرانسنگِ عربی —مانند لسان العرب، القاموس المحیط و تاج العروس — در تعریف «موعظه» چنین آوردهاند:
«تذکرهای است که قلب را نرم میسازد، انسان را از عاقبتِ کارها بیم میدهد یا به ثواب امیدوار میسازد؛ سخنی که بیدار میکند، نه تنها آگاه») .لسان العرب، ج۶، ص۴۶۳؛ القاموس المحیط، ص۹۰۳؛ تاج العروس، ج۱، ص۴۹۸)
موعظه، یادآورندهٔ حقیقت است؛ یادِ خدا، یادِ مرگ، یادِ مسئولیت؛ و یادِ آنچه انسان را از غفلت بیرون میکشد و به خویشتنِ حقیقی بازمیگرداند. اما هر یادآوریای، «نیکو» نیست. گاهی سخنِ حق، اگر در جامهٔ تلخی و تندی عرضه شود، در بستهترین لایهٔ نفس فرود میآید و میان دلها دیوار میکشد.
خداوند نمیگوید: صرفاً «پند بده»؛ میگوید: «پند نیکو بده»؛ پندی که راه را میگشاید، نه آنکه درِ پذیرش را به روی مخاطب میبندد.
وجهِ تمایزِ انسان از حیوان، وجود دو نیروی «علم» و «اراده» است. دعوت به حکمت، نیازهای علمی را برآورده کرده و به فرد چنان آگاهی میدهد که در برابر خود دو راه را ببیند؛ پس نوبت به انتخاب یکی از این راهها میرسد. اینجاست که اراده به کار میافتد و باید نیازهای اراده نیز برآورده شود. از آنجا که نیروی اراده دارای دو قوهی جاذبه و دافعه است، باید هر دو را در نظر داشت؛ از این رو، از روشی دیگر به نام «موعظهٔ حسنه» استفاده خواهد شد.
موعظه، یعنی ترغیب و ترهیب با این تفصیل که وقتی راه حق روشن شد، با چنین روشی نفس نسبت به اتخاذ آن ترغیب میشود و نسبت به دوری گرفتن از آن — یا اتخاذ راهی دیگر — ترهیب میگردد؛ آن هم با ذکر عواقبِ اتخاذ راهی غیر از راه حق و نیز ذکر نتایجِ حاصله از پیمودن راه حق. هنگامی که چنین ترغیب و ترهیبی انجام میشود، نیروی اراده و دو قوهی جاذبه و دافعه تقویت شده و رشد میکنند. (شرح تهذیب مدارج السالکین«غیر مکتوب»؛ استاد سبحانی)
موعظهٔ حسنه، تکرارِ نصیحتهای خشک یا بیانِ احکام بیروح نیست؛ سخنی است که از دلِ روشن برمیخیزد و بر دلِ آماده مینشیند. این شیوهی تربیت و دعوت، بر سه پایه استوار است:
• لحنِ مشفقانه .
• زبانِ نرم و آرام .
• نگاهِ مهربان و خیرخواهانه.
در موعظهٔ حسنه، مخاطب نه با تحقیر و خشونت، بلکه با رحمت، حکمت و امید فراخوانده میشود. لطافت در بیان، شرط اصلی اثرگذاری معنوی است؛ لطافتی که دلهای سخت را نرم میکند و جانهای خسته را به سوی نور میکشاند.
ویژگیهای موعظهٔ حسنه
موعظهٔ حسنه، پندی است که:
• از دلِ مهربان برمیخیزد، نه از نفسِ برتر و بالادست.
• در آن، تحقیر و تحکم، هیچگونه جایگاهی ندارد.
• حتی اگر از گناه یا غفلت سخن بگوید، زبانش سرزنشگر نیست؛ بلکه دلسوز و خیرخواه است.
عارف، هنگامی که نصیحت میکند، از موضعِ «انسانِ همسطح» سخن میگوید؛ انسانی که خود نیز درگیرِ ضعفهای بشری است و همین آگاهی، او را به تواضع میکشاند. او خود را فراتر از مخاطب نمیبیند؛ بلکه خویشتن را محتاجِ همان موعظهای میداند که بر زبانش جاری شده است.
همین حسِ مشترکِ نیاز، موعظه را «حسنه»و نیکو میسازد؛ تلخیِ حقیقت را در شهدِ همدلی حل میکند و حقیقت را از تیغِ تند، به نسیمِ نرم بدل میسازد.
از نصیحت خشک تا لمس قلب
در اینجاست که موعظه از قالبِ خشک و بیروحِ «نصیحت» بیرون میآید و به «لمسِ قلب» تبدیل میشود. شنونده در این حالت، فشاری از بیرون احساس نمیکند؛ بلکه میلِ بیدار شدن از اعماقِ وجودِ خودش برمیخیزد.
موعظهٔ حسنه، نه تحمیل است و نه توبیخ؛ دعوتی است آرام، انسانی و الهامبخش؛ دعوتی که دل را به سوی نور میکشاند و جان را به آستانهٔ تحول میرساند. موعظهٔ حسنه، چراغی است که در تاریکی افروخته میشود؛ نه برای آنکه سایهها را سرزنش کند، بلکه برای آنکه راه را نشان دهد.
جدال احسن؛ میدان نخست، نفسِ دعوتگر است
سومین عرصه، عرصهٔ «جدال» است؛ اما نه هر جدالی، بلکه «جدال به آنچه نیکوتر است».
«وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» بیانگر آن است که در بحث و مناظره، باید انصاف و پیروی از حق چنان رعایت شود که آشکار سازد: هدف، اثبات و احقاقِ حق و دور کردنِ باطل است، نه تحمیلِ نظرِ خویش و محکوم کردنِ دیدگاهِ طرف مقابل ) .صفوة التفاسیر؛ ذیل آیه(
گاهی موعظهٔ حسنه کارساز نیست و در مخاطب اثر نمیگذارد؛ ممکن است مخاطب دچار شک و شبهه باشد و به توضیح و تفسیر نیاز داشته باشد. در این حالت، جدال و گفتوگو مفید خواهد بود و خداوند متعال فرموده است: «وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ...» (نحل: ۱۲۵)
جدال، یکی از روشهای دعوت برای قانعکردن مخاطب و زدودن شبهه است و برای اقامهٔ حجت بر صحتِ دعوت و بطلانِ آنچه سوا است، کارآمد است. این روش تنها در مواقع ضروری به کار میرود؛ مانند زمانی که شخص مخالف دارای شبهه باشد یا جلوی دعوت را بگیرد؛ درحالی که حکمت وموعظهٔ حسنه همواره کاربرد دارند. (دعوة غیر المسلمین إلى الإسلام، ص ۲۳۷(
جدال درلغت؛ به معنای آوردن دلیل در برابر دلیل است؛ و«مجادله» به معنای مناظره و گفتوگو است. (لسان العرب، ۱۱۰۵)
و«جدال به شیوهٔ احسن»، مناظرهای است که فرد درآن با روشی صحیح به حق میرسد. (أسلوب المناظرة فی دعوة النصارى إلى الإسلام)
در سطحِ ظاهر، این جدال، مناظره و گفتوگو با مخالفان است؛ اما اگر اندکی ژرفتر بنگریم، میبینیم که این جمله، تو را به میدانی دیگری نیز میکشاند: میدانِ مواجهه با نفسِ خویش. هر گفتوگو با دیگری، آزمونی است برای آنکه بسنجی تا چه حد بر درونِ خود مسلطی.
دعوتکننده باید مجادله و مباحثه را به شیوهای شایسته، با دلائلی قویتر و رساتر انجام دهد. او نباید چیزی را بر طرف مقابل تحمیل کند، او را خوار نشمارد و سخنش را زشت نپندارد؛ تا بدینسان، طرف مقابل به او اطمینان یابد و بداند که هدف از مباحثه، چیره شدن و پیروی نیست، بلکه قانعکردن و به حق رساندن است.
داعی، با اینکه میداند هدفِ مجادلهکنندگان چیست، هرگز «احسن بودن» مجادله را رها نمیکند؛ زیرا بدان امر شده است. الگو و اسوهٔ او در این امر، پیامبرش (ص) است که با بهترین شیوه به مجادله با اهل کتاب پرداخت؛ در حالی که میدانست هدف آنان مکر و حیله علیه مسلمانان و القای ترس و تردید در دلهاست؛ بدان امید که شکافی در مکتب بیابند و از شادی چنین یافتهای، تبلیغات زهرآگین کنند. اما با این وجود، خداوند به رسول خود فرمود تا با آنان به بهترین شیوه مجادله کند؛ زیرا همین مجادله، یکی از شیوههای دعوت به راه خداست که در ردیفِ حکمت و موعظهٔ حسنه قرار دارد. (خاتم پیامبران، ج ۲،ص ۴۴۰)
چرا که نفسِ انسان، دچار خودبزرگبینی و سرکشی است و از رأی و نظریهای که از آن دفاع میکند، دست نمیکشد مگر با نرمی و مهربانی؛ زیرا نمیخواهد احساس کند که شکست خورده است. در مباحثه، ارزشِ رأی و نظر با ارزشِ شخصیتِ فرد در نگاهِ مردم گره میخورد و طرف مقابل، عقبنشینی از دیدگاه خود را عقبنشینی از ارزش و وقارِ خویش میانگارد.
تنها مباحثهٔ زیبا و نیکو است که کبرِ خودبزرگبین را فرو مینشاند و اطمینان میبخشد؛ بدین صورت که شخصِ مقابل احساس میکند ذاتِ او مصون است و ارج و وجودش محفوظ، و دعوتکننده منظوری جز روشنکردن حقیقت و راهیابی بدان ندارد؛ آن هم در راه خدا، نه به خاطر شخصِ خود و نه برای پیروز کردنِ رأیِ خویش و شکست دادنِ طرف مقابل.
«تواضعِ حقیقتطلب؛ جایی که «خود» فنا میشود و «حق» میدرخشد»
ادبِ بلندِ امام شافعی را همواره به یاد داشته باشید؛ آن بزرگوار که میگوید:
مَا ناظَرْتُ أَحَدًا قَطُّ إِلَّا تَمَنَّیْتُ أَنْ یُظْهِرَ اللّٰهُ الْحَقَّ عَلٰى لِسَانِهِ.» (ابو نعیم، احمد بن عبدالله (متوفای ۴۳۰ هـ)، حلیه الأولیاء و طبقات الأبریار، ج ۹، ص ۱۰۶،دار الفکر – بیروت)
(این عبارت همچنین در کتاب «مناقب الشافعی» برای ابن أبی حاتم و «سیر أعلام النبلاء» برای ذهبی نیز با سندی مشابه نقل شده است.(
«هرگز با کسی مشاجره نکردم، مگر اینکه آرزو داشتم خداوند حقیقت را بر زبان او ظاهر سازد.»
شرح و تأملی در ژرفای کلام
این جمله، تنها یک توصیهٔ اخلاقی نیست؛ بلکه آینهای تمامنما از قلبی است که «خود» را در «حق» فراموش کرده است. وقتی عارفی چون امام شافعی (ره) در میدان مناظره وارد میشود، هدفش پیروزی بر «دیگری» نیست، بلکه پیروزی «حق» بر «هویت» است.
۱. مرگِ «انا» و زایشِ «هو»در مناظرههای معمولی، نفس اماره میجنگد تا ثابت کند که «من» راست میگویم و «تو» اشتباه میکنی. اما در این کلام، امام شافعی از «انا» عبور کرده و به «هو» (حق) رسیده است.
او میفرماید: فرقی نمیکند حقیقت از زبان من بیرون بیاید یا از زبان تو؛ مهم این است که «حجت» خدا بر مردم تمام شود. این مقام، مقام «الفناء فی الحق» (نابودی در حق) است؛ جایی که دعوتگر، ابزاری بیش نیست و کمالِ او در این است که ابزارِ دستِ حق شود، حتی اگر این ابزار در دستِ مخالفش باشد.
۲. عشق به حقیقت، برتر از عشق به خود آرزو کردنِ ظهورِ حقیقت بر زبانِ مخالف، نشانهی آن است که عشق به خدا و معرفت، در قلب او بر عشق به شهرت، برتری و خودنمایی غلبه کرده است. او از شکست در بحث نمیترسد، چرا که شکستِ «نفسش»، پیروزیِ «دینش» است. این حالت، آرامشی عجیب به دل میبخشد؛ چرا که دغدغهٔ حفظ پردهی حیثیت نیست، بلکه دغدغهٔ حفظ پردهی نورانیت است.
۳. نگاهِ کریمانه به مخالف وقتی انسان این چنین نگاه کند، دشمن را دیگر «دیگری» و «رقیب» نمیبیند؛ بلکه او را «ظرفِ احتمالی» برای تجلیِ حق میبیند. شاید خداوند بخواهد حقیقتی را که من درک نکردهام، به وسیلهٔ زبان تو به من بیاموزد. این نگاه، کینه و تکبر را از دل میشوید و جای آن را با تواضع و محبت پر میکند.
۴. اوجِ ادب در بزمِ علم این جمله، درسِ بزرگی برای اهل علم و دعوتگران است که علم، ابزارِ قدرت نیست، بلکه وسیلهٔ خدمت به حقیقت است. کسی که این چنین مناظره میکند، حتی اگر در بحث مغلوب شود، در نزد خدا و اهلِ بصرت، پیروز میدان است؛ چرا که او «خود» را باخت تا «حق» را پیروز کند.
اگر هنگام رویارویی با مخالفی که با تو بر سر مبانی اختلاف نظر دارد، نسبت به او «حسن ظن» داشته باشی، روحت به او احساس نزدیکی میکند و کلامش را بهتر درک خواهی کرد. بدینسان، اگر در سخنانش حقیقتی آشکار شد، آن را از او میپذیری؛ و اگر سخنش حق نبود، در حالی از او کناره میگیری که در جستوجوی عذری برای او هستی. این، اخلاقِ واقعیِ یک فرد مسلمان است که حق را با رفعت بخشیدن و آشکار ساختنش، یاری میکند. پس سعی کن از زمرهٔ چنین افراد صادق و امانتداری باشی.
هیچ چیز، نزد رسول خدا (ص) نفرتانگیزتر از «مشاجره» و «خودبزرگبینی» نیست؛ تا جایی که میفرماید:
«مَا ضَلَّ قَوْمٌ بَعْدَ هُدًى کَانُوا عَلَیْهِ إِلاَّ أُوتُوا الْجَدَلَ» {مسند أحمد بن حنبل، حدیث شماره ۱۷۳۶۵، ج ۵، ص ۲۵۳. (مکتبة الوفاء – مصر). }
«هیچ قومی پس از هدایتی که بر آن بودند، گمراه نمیشوند، مگر اینکه جدل در میان آنان واقع شود.»
این حدیث شریف هشداری جدی به امت اسلامی است که «جدلِ بیمورد» و «چانهزنیِ کلامی»، ریشهی هلاکت و گمراهی است. جدالی که هدفش رسیدن به حقیقت نیست، بلکه هدف آن پیروزی بر طرف مقابل، تحکیم نفس و دفاع از باطلهای شخصی است. این ویژگی، جامعه را از سادگی و اخلاص دور کرده و آن را دچار تشتت و انحراف میکند.
و نیز فرمودند:
«أنا زعيمٌ ببيتٍ في رَبَضِ الجَنَّةِ لِمَن تَرَکَ الجِدالَ وهُوَ مُخطِئٌ، وبِبَيتٍ في رَبَضِها وَفي أعلَاهَا لِمَن تَرَکَ الجِدَالَ وهُوَ مُحِق» {سنن أبی داود، حدیث شماره ۴۸۰۰، کتاب الأدب، باب فی کراهیه الجدال. (دار الفکر – بیروت)؛؛ سنن الترمزی، حدیث شماره ۱۹۹۵، کتاب البر و الصلة، باب ما جاء فی الجدال. (دار الفکر – بیروت). (ترمزی این حدیث را «حسن غریب» دانسته است).}
«من ضامن خانهای در کرانهٔ بهشت برای کسی هستم که وقتی خطاکار است، از مشاجره دست بردارد؛ و ضامن خانهای در کرانه و در بالاترین نقطهٔ بهشت برای کسی هستم که گرچه حق با اوست، اما از جدل دست میکشد.»
این حدیث نشاندهنده اهمیت فراوان «ترک جدال» در اسلام است. جالب توجه است که پیامبر اکرم (ص) حتی برای کسی که حق با اوست نیز در صورت دست کشیدن از جدال، وعدهٔ درجهٔ عالیِ بهشت را میدهند. این بیانگر آن است که در مکتب اسلام، «آرامش روانی»، «حفظ اخوت» و «پرهیز از تکبر»، برتر از اثباتِ حقِ شخصی و پیروزی در بحث است.
قرآن مجید برای آنکه شور و هیجانِ دعوتکننده را کنترل و آرام کند، اشاره میکند به اینکه خداوند، از هر کسی آگاهتر به حالِ فردی است که از راه او منحرف و گمراه شده، و داناتر به حالِ کسانی است که راهیاب شدهاند. لذا ضرورتی ندارد که در مباحثه لجاجت شود؛ بلکه آنچه لازم است، بیانِ مطالب و مقاصد است، و جز این، به خدا واگذار میشود. (فی ظلال القرآن؛ ذیل آیه)
پس می توان بیان کرد که: «جدال احسن» یعنی:
• هنگامی که حق را بیان میکنی، خشم خود را در مهار میداری، نه آنکه حق را مرکبی برای تاختنِ خشم و عصبانیت قرار دهی.
• هنگامی که استدلال میآوری، آبرو و حرمتِ طرف مقابل را پاس میداری.
• هنگامی که پیروزی در بحث ممکن است، پیروزی بر حقیقت را فدای پیروزی بر طرف مقابل نمیکنی.
«جدال احسن»؛ نسبت به کسانی استوار است که نه دعوت به حکمت در آنها تأثیر کرده و نه روشِ موعظهٔ حسنه؛ بلکه موضعِ مخالف در آنها مستحکم شده و برای ساکت کردن آنها، جدال صورت میگیرد. برای چنین افرادی، دورهٔ هدایت به پایان رسیده است؛ زیرا نه از استعدادِ علم خود و نه از استعدادِ ارادهٔ خویش استفاده کردهاند. {شرح تهذیب مدارج السالکین؛ غیر مکتوب، استاد سبحانی (ره)}
مناظره در کتاب و سنت نبوی
مناظره در کلامِ وحی، امری ثابت و جاافتاده است؛ در قرآن کریم، مناظرهٔ پیامبران با اقوامشان به تفصیل آمده است. نوح، ابراهیم، موسی و محمد (ص) از جمله پیامبرانی هستند که با اقوام خود به مناظره پرداختهاند و کسی را که با دلیل و برهان بر قومش غلبه کند، ستوده شده است. دربارهٔ ابراهیم (ع) خداوند میفرماید:
«وَتِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إِبْرَاهِیمَ...» (أنعام: ۸۳)
«آن حجّتِ ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم.»
با مطالعهٔ سیرت و سنتِ طیبهٔ رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشاهده میکنیم که آن حضرت در دعوت به سوی حق، کمالِ رفق و ملایمت را به کار میگرفتند. چنانکه در حدیث شریف به روایت ابوامامه (رضی الله عنه) آمده است:
جوانی نزد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد و با لحنی جسورانه پرسید: «یا رسولالله! آیا به من اجازهٔ زنا کردن میدهید؟»
مردم از این جسارت برآشفتند و بر سر او داد کشیدند؛ اما رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند: «دست از او بدارید و او را به من نزدیک گردانید!»
جوان به حضور ایشان آمد و در پیشِ رو نشست. آنگاه پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند: «ای جوان! آیا دوست داری که با مادرت زنا کنند؟»
گفت: «نه! فدایت شوم یا رسولالله.»
فرمودند: «همینگونه مردم آن را برای مادرانشان نمیپسندند. آیا دوست داری که با دخترت زنا کنند؟»
گفت: «نه! فدایت شوم یا رسولالله.»
فرمودند: «همچنین مردم آن را برای دخترانشان دوست ندارند. آیا دوست داری که با خواهرت زنا کنند؟»
گفت: «نه! فدایت شوم یا رسولالله.»
فرمودند: «همچنین مردم آن را برای خواهرانشان دوست ندارند.»
آنگاه آن حضرت دستِ مبارک خود را بر سینهاش نهادند و فرمودند: «بارِ خدایا! دلش را پاک گردان، گناهش را بیامرز و شرمگاهش را از حرام نگه دار.»
از آن پس، هیچ عملی نزد آن جوان نفرتبارتر از عملِ زنا نبود . (تفسیر أنوار القرآن؛ ذیل آیه)
همچنین در سنت نبوی ثابت است که پیامبر اکرم (ص) با هیأتی از نصارای نجران با قرآن کریم مناظره کرد و آنان را مغلوب ساخت. آنگاه آیاتی را که دارای پاسخهای قانعکننده در مورد عیسی (ع) و شبهههای آنان پیرامون اسلام بود و ادعاهای باطلشان را محکوم میکرد، برای آنان تلاوت کرد و باعث شد «ابوحارثه» — که عالمترین فرد نصارای نجران بود — رو به یکی از همراهانش کند و بگوید که از اظهاراتِ محمد قانع شده است. ( کیف انتشر الإسلام،ص ۱۱۸(
در «جدال احسن»، تو از حقیقت دفاع میکنی، اما نمیخواهی «مالک» حقیقت جلوه کنی. اگر سخنِ درست را از زبانِ مخالف خود بشنوی، شاد میشوی؛ چرا که شادیِ تو نه به غالب شدن بر دیگری، بلکه به آشکار شدنِ حق گره خورده است. اینجاست که دعوتِ الهی با تواضعِ راستین پیوند میخورد.
پس میدانِ جدال احسن دو سطح دارد:
یکی بیرونی، در سطحِ استدلال و گفتوگو.
دیگری درونی، در سطحِ کشمکش میان حقطلبی و خودخواهی.
کسی که این جدال درونی را نباخته باشد، در گفتوگوی بیرونی نیز زیبا و شریف ظاهر میشود.
سهگانهٔ حکمت، موعظه، جدال؛ مسیر تربیت و سلوک
اگر این سه حلقهی گوهرین کنار هم نهاده شوند، سلسلهای کامل از تربیت و سلوک رخ مینماید:
• حکمت، چراغِ عقل را روشن میکند و افقِ دید را میگشاید.
• موعظهٔ حسنه، خاکِ دل را نرم میکند و بسترِ پذیرش را آماده میسازد.
• جدال احسن، روابطِ انسانی را سامان میدهد و از حقیقت، پاسداری بزرگوارانه به عمل میآورد.
همین سهگانه، در تربیتِ نفس نیز تجلی مییابد. انسان، نخست حقیقت را «میفهمد»(حکمت)، سپس حقیقت را «به یاد میآورد و از غفلت بیرون میآید» (موعظه)، و آنگاه در میدان عمل، «با خواهشهای ناسازگار نفس به پیکار میپردازد»(جدال با نفس).
آیه، نظامِ دعوتِ بیرونی را بر مدار همان نظامی میچیند که در عمقِ وجود انسان، برای رشد و تهذیب او نهفته است.
تسلیم در برابر راز هدایت
در پایان، آیه از زبانِ توحید سخن میگوید:
﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾
این جمله، قلبِ دعوتگر را از اضطرابِ نتیجه رها میسازد. تو میتوانی:
• با حکمت، راه را نشان دهی.
• با موعظهٔ حسنه، دل را بنوازی.
• با جدال احسن، از حقیقت دفاع کنی.
اما نمیتوانی مالکِ دلها باشی. نه تو ضلالتِ کسی را از ریشه میشناسی، نه هدایتِ کسی را تا نهایت میدانی. تو در تاریکیِ نیّتها و زوایای پنهانِ روحها راه نداری؛ او دارد. تو مأمور به «ادا» هستی، نه مأمور به «نتیجه».
به تعبیری از استاد محمد حامدی، باید این امر را دانست که نهایتِ کارِ داعیِ دین، این است که با محترمترین و بهترین شیوه، دین خدا را به انسانها ابلاغ نماید. پس از آن، کارِ داعی در این رابطه خاتمه مییابد و باید انسانها را در انتخاب یا عدمِ انتخابِ دین، آزاد گذاشت. هرگز نباید از اهرمهای فشار برای پذیرشِ دین استفاده نمود.
این آگاهی، دعوتگر را به مقامِ «تسلیم» میرساند؛ او از قیدِ نتیجهپرستی رها میشود. تلاش میکند، اما به تلاشِ خویش تکیه نمیکند؛ میکارد، اما به کشتِ خود مغرور نمیشود؛ سخن میگوید، اما در اعماقِ دل میگوید: «پروردگارا، تو خود بهتر میدانی که چه کسی گمگشته است و چه کسی راه یافته.»
در این تسلیم، آرامشی نهفته است که هر دعوتگری، هر مربی، هر معلم، هر والد، و هر سالک، عمیقاً بدان محتاج است.
نکات تدبُّـری و کاربردی این آیه در زندگی امروز
اگر این آیه را در چارچوب یک دستورِ تاریخیِ محدود نگاه نداریم و آن را به عنوان «اصلی جاری» در زندگی بنگریم، دامنهٔ آن گستردهتر از آن است که در چند سطر بگنجد.
در خانواده، شیوهٔ گفتوگوی پدر و مادر با فرزندان، اگر بر حکمت، موعظهٔ لطیف و گفتوگوی محترمانه استوار شود، فضای خانه از میدانِ قدرتنمایی و فریاد، به محیطی برای رشد و فهمِ متقابل تبدیل میشود.
در مدرسه و دانشگاه، معلم و استاد اگر این آیه را سرمشق خویش سازد، دانشآموز و دانشجو را نه با ترس، که با فهم، احترام و تشویق تربیت میکند. او بازخواست میکند، اما نه با تحقیر؛ تذکر میدهد، اما نه با شکستنِ شخصیت.
در عرصهٔ اجتماعی، این آیه ما به فرهنگی فرا میخواند که در آن، اختلافِ رأی به دشمنی و حذف نمیانجامد؛ بلکه به گفتوگوی سنجیده و منصفانه راه میدهد. سیاست، دین، فرهنگ و اندیشه، اگر در پرتو این سهگانهٔ نورانی بازتعریف شوند، جامعه از خشونتِ کلامی، تخریب، برچسبزنی و تندخویی فاصله میگیرد.
در فضای مجازی، که کلمات سبک شدهاند و حرمتِ زبان فراموش شده، این آیه همچون هشداری و امیدی توأمان میدرخشد. هر جمله، یا میتواند پلی بسازد یا دیواری؛ و اهلِ این آیه، پلیسازانِ این عصرند.
و در سلوک فردی، انسان هر بار که میخواهد دیگری را «اصلاح»کند، ناگهان در آینهٔ این آیه، خویش را میبیند و از درون میپرسد :
آیا من، پیش از او، نسخهای از این دعوت را بر خود نخواندهام؟
آیا این سخن، برای خداست یا برای اثباتِ خود؟
آیا این جدال، جدال برای حق است یا جدال برای من؟
در پاسخِ صادقانه به همین پرسشهاست که آیه، از سطحِ عبارت، به سطحِ «حالت» و «ملکه» در روحِ انسان ارتقا مییابد.
راهی که با زیبایی باید پیموده شود
در جمعبندی، این آیه ما را با حقیقتی ساده و در عین حال عمیق روبهرو میکند: راه خدا، راهِ زیبایی است؛ و دعوت به خدا، باید در خود، نشانی از این زیبایی را داشته باشد.
مضمون آیه می فرماید:
• به سوی پروردگارت بخوان، اما با روشناییِ حکمت.
• دلها را بیدار کن، اما با لطافتِ موعظهٔ نیکو.
• از حقیقت پاسداری کن، اما با نجابتِ جدال احسن.
و در نهایت، در گوشِ جانت زمزمه میکند:
«تو مأمور به زیبایی و راستی هستی، نه مأمور به کنترلِ سرنوشتِ دلها. تو دعوت میکنی، او هدایت میکند. »
هرگاه مفهوم این آیه در جان انسان جای گیرد، شیوهٔ نگاهش به خدا، به خود، به دیگران و به جهان دگرگون میشود. او فهمیده است که سختگیریِ بیحکمت، موعظهٔ بیمحبت، و جدالِ بیادب، هرچند در لباسِ دین ظاهر شوند، از روحِ این آیه بیبهرهاند.
و آنگاه، راه خدا را چنان میپیماید که شایستهٔ صاحبِ این راه است:
«با روشنایی، با مهربانی، با وقار، با تواضع، و با امید به آن ربّی که او، بهتر از هرکس، گمگشته و راهیافته را میشناسد.»
حُسن خِتــام
خدایا !
تو که حکمت، سرچشمهٔ نورِ توست و موعظه، نسیمِ رحمتِ تو، و جدالِ احسن، راهِ سلوک به سوی تو؛ ما را به دریای بیکرانِ معرفتِ خودت راه بده.
بارِ الهی!
خاکِ سینهی ما را چنان نرم فرما که بذرِ حق در آن بروید، و عقلِ ما را چنان روشن فرما که در تاریکیِ گمراهی، راهِ تو را باز شناسد.
خدایا!
چون میخواهیم دیگران را به سوی تو فرا بخوانیم، خود را نخستین فرمانبرِ تو گردان. چون میخواهیم دلها را با موعظهٔ حسنه بیدار کنیم، دلِ خویش را از غفلت و ریا پیراسته نگاه دار.
ای ربّ العالمین!
ما را از دعوتگرانی قرار ده که نه برای خود، بلکه برای تو میخواهند؛ که نه به پیروزی بر دیگران میاندیشند، بلکه به آشکار شدنِ حق میبالند. زبانِ ما را از تندی و خشونت پاک کن، و سخنِ ما را چون شهدِ روان، شیرین و نافذ گردان.
خدایا!
ما را به مقامِ «تسلیم» برسان؛ تا تلاش کنیم، اما به تلاشِ خود مغرور نشویم؛ و بکاریم، اما به کشتِ خود دل نبندیم. تو را شاهد میگیریم که ما مأمورِ ادا هستیم، و تو تنها مأمورِ نتیجه و سرنوشتِ دلها.
پروردگارا!
تو بهتر از هرکس میدانی که چه کسی گمگشته است و چه کسی راه یافته. ما را از گمراهانِ راندهشده مکن، و در زمرهٔ مهتدینِ رحمتشده قرار ده. راه خدا را چنان با زیبایی، وقار و تواضع بپیماییم که شایستهٔ درگاهِ تو باشیم.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین.

نظرات