تمثیل فیلم
زندگی انسان؛ فیلمی که ساخته میشود، دیده میشود و یکجا داوری میشود
مقدمه: آیا پایان از پیش معلوم است؟
اگر خداوند از پیش میداند که هر انسانی چه خواهد کرد، آیا هنوز میتوان از آزادی سخن گفت؟
اگر تمام زندگی من در علم الهی حاضر است، آیا انتخابهای من واقعیاند یا تنها نمایشی از پیش تعیینشدهاند؟
این پرسش از دیرباز در فلسفه و الهیات مطرح بوده است. آگوستین قدیس در تأملات خود درباره زمان و علم الهی میکوشد نشان دهد که دانستن خداوند به معنای تحمیل جبر بر انسان نیست. به نظر او، مشکل از آنجا پدید میآید که ما علم الهی را با الگوی زمان انسانی میفهمیم؛ در حالی که خداوند در چارچوب زمان محدود نیست.
برای نزدیک شدن به این مسئله، میتوان از تمثیلی ساده اما چندلایه استفاده کرد: تمثیل فیلم.
پرده اول: صحنه تولید ـ جایی که داستان شکل میگیرد
هر فیلم پیش از آنکه بر پرده سینما ظاهر شود، در مرحلهای ساخته میشود؛ دوربینها روشناند و بازیگران نقش خود را ایفا میکنند.
در این مرحله، انتخابها واقعیاند: نحوه گفتن یک جمله، واکنش به یک موقعیت، سکوت یا فریاد؛ همه چیز در همینجا شکل میگیرد.
زندگی انسان نیز چنین است. ما در بستر موقعیتهای واقعی تصمیم میگیریم. این تصمیمها شخصیت ما را میسازند و مسیر زندگیمان را رقم میزنند.
اگر این مرحله وجود نداشته باشد، چیزی برای روایت یا داوری باقی نمیماند؛ از اینرو، اختیار انسان در «مرحله تولید» معنا پیدا میکند.
پرده دوم: اکران ـ اکنون چیست؟
پس از آنکه فیلم ساخته شد، در سینما اکران میشود. تماشاگر صحنهها را یکی پس از دیگری میبیند. برای او داستان در حال رخ دادن است، در حالی که این صحنهها پیشتر ثبت شدهاند.
در اینجا میتوان به ایدهای اشاره کرد که شوپنهاور مطرح میکند. او در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» میگوید جهانی که ما تجربه میکنیم «تصور» است؛ یعنی آنچه در آگاهی ما ظاهر میشود. ما هرگز به «چیز در خود» دسترسی مستقیم نداریم، بلکه تنها با نمود ادراکی آن مواجهایم.
اگر این نگاه را با تمثیل فیلم پیوند دهیم، میتوان گفت آنچه ما «اکنون» مینامیم، تصویری است که ذهن ما از رویدادهای تحققیافته دریافت میکند. حتی از نظر علمی نیز مغز انسان واقعیت را با اندکی تأخیر پردازش میکند؛ ما همواره کسری از ثانیه پس از وقوع یک رویداد، آن را آگاهانه تجربه میکنیم.
در زبان تمثیل میتوان گفت: ما در زمان حال، فریمهایی را میبینیم که لحظاتی پیش در صحنه زندگی ساخته شدهاند.
از این رو، انسان درعینحال هم بازیگر است و هم تماشاگر: بازیگر در لحظه انتخاب، و تماشاگر در لحظه ادراک.
اما این «دیده شدن» به معنای جبر نیست؛ زیرا فریمها ابتدا با انتخاب شکل گرفتهاند و سپس در آگاهی ما ظاهر میشوند.
پرده سوم: ناظر بیرون از سالن ـ علم الهی
اکنون فرض کنیم موجودی بیرون از سالن سینما ایستاده و کل حلقه فیلم را یکجا در اختیار دارد. برای او داستان نه به صورت لحظهبهلحظه، بلکه بهصورت یک کل واحد حاضر است.
آگوستین در کتاب «اعترافات»، هنگام بحث از زمان میگوید: گذشته و آینده به معنای دقیق کلمه وجود ندارند؛ گذشته در حافظه و آینده در انتظار ما حضور دارند، و تنها «اکنون» است که تجربه میشود. اما خداوند، به تعبیر او، در «اکنونِ ابدی» قرار دارد؛ حضوری که در آن همه زمانها بهگونهای واحد حاضرند.
اگر این دیدگاه را با تمثیل فیلم بیان کنیم، میتوان گفت علم الهی شبیه دیدن کل فیلم بهصورت یکجا است، نه دخالت در بازی بازیگران. دانستن کل داستان، علت رفتار بازیگران نیست؛ بلکه حاصل احاطه بر کل اثر است.
به بیان منطقی: علم، کاشف از واقع است، نه خالق اجبار در واقع.
اگر انسانی آزادانه انتخابی کرده باشد، علم پیشین خداوند به آن انتخاب، آزادی آن را از میان نمیبرد؛ همانگونه که دیدن دوباره یک فیلم، آزادی بازیگران در زمان تولید آن را نفی نمیکند.
پرده چهارم: داوری ـ هنگامی که کل اثر سنجیده میشود
در پایان، فیلمی که ساخته و اکران شده است میتواند بهعنوان یک کل ارزیابی شود. داوران دیگر با لحظههای پراکنده روبهرو نیستند، بلکه با یک اثر کامل مواجهاند.
تصویری که ادیان از قیامت ارائه میکنند، شباهتی به چنین وضعیتی دارد. قیامت ادامه زمان دنیوی نیست، بلکه مرحلهای است که در آن کل زندگی انسان بهصورت یکجا آشکار میشود.
در این مرحله، داوری بر اساس چیزی است که انسان خودساخته است، نه صرفاً بر اساس علمی که پیشاپیش به آن تعلق داشته است.
جمعبندی: انسان، بازیگر آگاه
در این تمثیل چندلایه:
انسان در صحنه زندگی انتخاب میکند.
ذهن او صحنهها را با فاصلهای کوتاه بهصورت «حال» تجربه میکند.
خداوند کل مسیر را بیرون از توالی زمان، یکجا حاضر میبیند.
بنابراین، انسان نه صرفاً تماشاگر است و نه عروسکی در دست تقدیر؛ او بازیگری است که فیلم زندگیاش را با تصمیمهای خود میسازد؛ فیلمی که برای خودش لحظهبهلحظه اکران میشود و برای خداوند یکجا حاضر است.
علم الهی پایان داستان را تحمیل نمیکند؛ بلکه پایان، همان چیزی است که انسان در طول فیلمبرداری با اختیار خود رقم زده است.
در این معنا، علم خداوند نه رقیب آزادی انسان، بلکه ناظر بر داستانی است که انسان، خود آن را مینویسد.

نظرات
عزیزالله فیاض صابری- محمد رضایی
26 خرداد 1405 - 11:54علم پیشین الهی و اختیار انسان مقدمه و طرح مسئله تبیین رابطه میان «علم پیشین الهی» و «اراده آزاد انسان» از دیرباز یکی از چالشهای بنیادین در الهیات و فلسفه دین (در دو حوزه تفکر اسلامی و غرب) بوده است. تلقی ناسازگاری میان این دو مفهوم، ناگزیر به یکی از سه موضع حاکم میانجامد: ۱. نفی وجود باریتعالی؛ ۲. نفی علم مطلق الهی؛ ۳. نفی اراده آزاد و اختیار انسان. از آنجا که در الهیات فلسفی، علم مطلق از صفات ذاتی واجبالوجود است، نفی یا محدود کردن آن ملازم با نفی کمال مطلق حقتعالی است. از اینرو، تبیین سازگاری یا ناسازگاری این دو امر ضرورت مییابد. پیشفرضهای علم الهی در برهان ناسازگاری برای شکلگیری برهان ناسازگاری (شبهه جبر علمی)، علم الهی باید واجد دو ویژگی کلیدی باشد: ۱. مطلق و تفصیلی بودن: علمی که پیش از وقوع معلومات، به نحو جزئی و تفصیلی به همه چیز تعلق دارد. ۲. فعلی و ذاتی بودن: علمی که مبدأ پیدایش معلوم است (نه انفعالی و متأثر از معلوم)، تقدم ذاتی یا زمانی بر معلومات دارد، و دگرگونی و تخلف در آن محال است. صورتبندی برهان ناسازگاری: اگر خداوند پیش از صدور فعل از بندگان، به وقوع آن علم داشته باشد، صدور آن فعل واجب و ضروری میشود؛ و اگر به عدم وقوع آن علم داشته باشد، وقوع آن ممتنع میگردد. در غیر این صورت، تخلف معلوم از علم الهی لازم میآید که ملازم با جهل در ساحت ربوبی است. پاسخهای ارائهشده جهت رفع ناسازگاری تلاشهای فلاسفه و متکلمان شرق و غرب برای ابطال برهان ناسازگاری را میتوان در سه راهبرد کلان دستهبندی کرد: ۱. انکار تعلق علم پیشین الهی به افعال اختیاری (انکار مقدم) طرفداران این نظریه (عمدتاً در الهیات جدید غرب) برای حفظ اراده آزاد انسان، تعلق علم ازلی خدا به افعال آینده را انکار کرده و آن را به دو نحو توجیه میکنند: نظریه اول: افعال اختیاری انسان جزء «ممكنات استقبالی» هستند. آینده هنوز بهرهای از واقعیت ندارد، لذا ذاتاً «نادانستنی» است. عدم تعلق علم به امر نادانستنی، مخلّ علم مطلق خدا نیست، همانطور که عدم تعلق قدرت به امر محال، خدشهای به قدرت مطلق وارد نمیسازد. نظریه دوم: علم پیشین خدا به افعال آینده، تنها به جنبه «امکانی» آنها تعلق میگیرد، نه به جنبه «قطعیت» و حتمیت آنها. نقد و ارزیابی: این راهبرد مخدوش است؛ زیرا اگر خدا در زمانِ بعد و پس از تحقق افعال به آنها علم پیدا کند، «علم انفعالی» و تغییر در ذات باریتعالی لازم میآید. هرگونه تغییر و اضافه شدن صورت علمی جدید به ذات، نشانگر وجود قوه و استعداد و نیازمندی به کمالِ جدید است که با بساطت و وجوب ذاتی حقتعالی منافات دارد. ۲. انکار ملازمه میان علم پیشین و اجبار (تفکیک انواع ضرورت) برخی از اندیشمندان غرب و شرق با پذیرش علم پیشین الهی، ملازمه میان «ضرورتِ معلوم» و «مجبور بودن فاعل» را انکار میکنند. شاخصترین تبیینها در این راهبرد عبارتاند از: الف) دیدگاه بوئتیوس، آکوئیناس و لایبنیتس: این فلاسفه میان دو نوع ضرورت تفکیک قائل میشوند: ۱. ضرورت مطلق (ساده): ضرورتی که نقیض آن مستلزم تناقض است (مانند ۴=٢× ۲ ). ۲. ضرورت مشروط (قیاسی): ضرورتی که ناشی از استلزام مقدم و تالی در قضیه شرطی است. به باور آنان، علم خدا سرمدی و فراتاریخی است و گذشته و آینده نزد او در یک «اکنونِ ابدی» حاضرند. علم خدا به فعل انسان، مانند دیدنِ نشستنِ سقراط توسط یک ناظر زمان حال است؛ این دیدن، ضرورت مشروط ایجاد میکند اما علتِ نشستن سقراط نیست. بنابراین، افعال انسان در قیاس با علم الهی «ضرورت مشروط» دارند اما فینفسه آزاد و ممکن باقی میمانند. ب) نظریه واقعیتهای سخت و نرم (Hard & Soft Facts): این دیدگاه با ابزار منطق موجهات معاصر مطرح شده است: ۱. واقعیت سخت (Hard): گزارهای که شرایط صدق آن کلاً در گذشته محقق و تمام شده و تغییر آن محال است. ۲. واقعیت نرم (Soft): گزارهای مربوط به گذشته که بخشی از شرایط صدق آن در آینده رقم میخورد. طرفداران این نظریه، علم پیشین خدا را یک واقعیت نرم میدانند که چون هنوز تماماً محقق نشده، تغییرپذیری آن در قدرت انسان است و منافاتی با اختیار ندارد. ج) دیدگاه معتزله: متکلمان معتزلی معتقدند افعال در ذات خود ممکن هستند و علم خدا نیز به آنها «بما هو ممکن» تعلق میگیرد. اگر تعلق علم، فعل را واجب یا ممتنع ذاتی کند، انقلاب در ماهیت (اجتماع امکان و وجوب ذاتی) لازم میآید. نقد و ارزیابی راهبرد دوم: ۱. پاسخ فخر رازی به معتزله این است که امکان ذاتی با وجوب بالغیر (ناشی از علت) قابل جمع است. ۲. نقد مبنایی به لایبنیتس و نظریه واقعیتهای نرم (توسط منتقدانی چون نلسون پایک) این است که ضرورتِ مورد بحث در جبر علمی، از سنخ ضرورتهای منطق موجهات نیست، بلکه بحث بر سر تعیّن علّی و تغییرناپذیری گذشته است. اگر علم خدا ذاتی باشد، هرگونه تغییر در آن (یا فرضِ خلاف آن در واقعیت نرم) مستلزم راه یافتن نقص به ساحت ربوبی است، لذا این راهبرد نیز گرهگشا نیست. ۳. جمع میان وجوب علّی و اختیار (دیدگاه حکمت متعالیه) این نظریه که متقنترین پاسخ به برهان ناسازگاری است، بر چگونگی تعلق علم الهی به نظام علّی جهان تمرکز دارد. قائلان به جبر علمی پنداشتهاند که علم الهی در ازل به طور تصادفی به وقوع حوادث تعلق گرفته و سپس برای تطابق واقع با علم، اختیار از انسان سلب شده است؛ اما این فرض باطل است. تبیین نظریه: علم ازلی حقتعالی به وقوع حوادث، با حفظ تمامی خصوصیات، واسطهها، علل و شرایطِ نظام اسباب و مسببات تعلق گرفته است. انسان در این نظام، فاعلی آگاه و مختار است. بنابراین، علم الهی اقتضا میکند که: فعلِ فاعلِ مجبور، به صورت اجباری صادر شود؛ فعلِ فاعلِ مختار، به صورت اختیاری و از روی اراده و انتخاب صادر شود. در این دیدگاه، علم پیشین الهی نهتنها مخلّ اختیار نیست، بلکه مایه استواری آن است؛ زیرا اگر فعل انسان در خارج به صورت جبری و بدون اراده صادر شود، علم خدا به جهل تبدیل خواهد شد، چرا که خدا ازل دانسته بود که بنده این فعل را «با اراده و اختیار خود» انجام میدهد. نتیجهگیری قاطع: در پاسخ به این پرسش که «آیا چون تحقق کاری حتمی است، خدا آن را میداند یا چون خدا میداند، محقق میشود؟»، باید گفت: علم الهی، کاشف از واقع است نه خالقِ اجبار در واقع. علم الهی سبب مقتضی برای وجود فعل است، اما علتی است که تحقق معلول را مشروط به اراده و قدرت بنده میداند. وجوبِ حاصل از علم الهی، «وجوب بالاختیار» است که این وجوب نهتنها منافی اختیار نیست، بلکه محقّق و مقوّم آن در وعاء خارج است.