منظورم از کلمهی آزدی در این مقاله آن نوع آزادی نیست که اسلام به امتها و ملتها ارزانی داشته است؛ آنان را از اسارت طاغوتیان رها کرده و برایشان قانونی غیر از قانون قدرت و غلبه وضع داده است که در سایهی آن زندگی کنند؛ چرا که سخن در این بخش به درازا میانجامد و باید در جای خود به طور جداگانهای بررسی و حق مطلب دربارهی آن ادا شود. در اینجا منظورم آزادی فردی است که از ابتکارات اسلام محسوب میشود تا کامل کنندهی مبحث بردگی در اسلام باشد که پیشتر از نظر خوانندگان گذشت.
اگر بخواهیم صفحهی درخشانی را که اسلام برای آزادی ستمدیدگان از یوق بردگی اربابان و رهایی مظلومان از بند خودکامگان گشوده است مطالعه کنیم، این مثل عرب در ذهن تداعی میکند که روزگاری میگفتند: «بردهات را بر اسب سرکش سوار کن که اگر هلاک شد چه باک و اگر زنده ماند پس مال توست». در آن روزگار قاتل برده قصاص نداشت و ملزم به پرداخت دیه هم نبود. آنگاه تصور کن کنیزکی را که در کنار دیواری سست و بیحال و دلشکسته نشسته است و چیزی بر تن ندارد مگر ژنده پارچهای که صاحبش بر تنش افکنده از همان جنسی که بر پشت اسبش میافکند؛ چیزی برای خوردن نمییابد مگر تکه استخوانی که اربابش به سویش پرت میکند و آن را برمیدارد و چون گربهای گرسنه به دندان میگیرد؛ آنگاه اربابش را میبینی که لباس فاخر ابریشمی به تن دارد و غذای چرب و نرم میخورد، بر بستر نرم و گرم میخوابد و بر اسبان رهوار سوار میشود. اما بردهای که شبش را با سیهروزی به روز رسانده است اگر بخورد با چهارپایان میخورد و اگر بخوابد از بیم حملهی جانوران خواب خوش ندارد و اگر اربابش غذای مناسبی برایش بیاورد تنها به روغنش توجه دارد تا با خوردن آن قدری حال و روزش بهتر و بر نرخش افزوده شود. بردگان هیچ از یک از حقوق زندگان را نداشتند؛ بلکه در حد کالایی بودند که خرید و فروش میشدند. تا روزی که خورشید اسلام بر جهان درخشید تا همگان از فضلش بهرمند شوند و از جمله تحفههایش برای بشریت اصلاح حال این مخلوق ستمدیده باشد، ظلم و ستم اربابان را از سرشان بردارد و به جای آن عدالت را برایشان به ارمغان آورد و برتری طلبی ارباب بر رعیت را کفران نعمت به شمار آورد:
«وَاﻟﻠﻪ ﻓَﻀَّﻞَ ﺑَﻌْﻀَﻜُﻢْ ﻋَﻠَﻰ ﺑَﻌْﺾٍ ﻓِﻲ اﻟﺮِّزْقِ ﻓَﻤَﺎ اﻟَّﺬِﻳﻦَ ﻓُﻀِّﻠُﻮا ﺑِﺮَادِّی ِرِزْﻗِﻬِﻢْ ﻋَﻠَﻰ ﻣَﺎ ﻣَﻠَﻜَﺖْ أَﻳْﻤَﺎﻧُﻬُﻢْ ﻓَﻬُﻢْ ﻓِﻴﻪِ ﺳَﻮَاءٌ أَﻓَﺒِﻨِﻌْﻤَﺔِ اﻟﻠﻪ ﻳَﺠْﺤَﺪُونَ» [ﻨﺤﻞ: ۷۱].
خداوند برخی از شما را بر برخی دیگر از نظر روزی برتری داده است آنان که روزی فراوانی بدیشان داده شده است حاضر نیستند که روزی (و ثروت) خود را به بردگان خود بدهند و ایشان را با خود در دارائی (شریک و) مساوی گردانند؛. آیا نعمت خدا را انکار میکنند.
رسول خدا نست به بردگان دلسوزی میکرد و از بدرفتاری با آنان سخت خشمگین میشد. باری مردی نزد ایشان آمد و گفت:ای رسول خدا کنیزکی داشتم که برایم گوسفند میچراند؛ روزی گرگی به گله حمله کرد و گوسفندی را خورد و من هم کنیزک را به باد کتک گرفتم. رسول خدا به حدی خشمگین شد که چهرهی مبارکش به سرخی گرایید و فرمود: کنیزک در برابر گرگ چه کاری از دستش برمیآید؟ ایشان همچنان این جمله را تکرار میکرد تا آنکه مرد مجبور شد کنیزک را آزاد کند. آنگاه فرمود: «هر کس کنیزکی را آزاد کند و او را شوهر دهد دو پاداش دارد». این پیامهای زیبا باعث شد بعدها کنیزان به جایی راه یابند که مادر خلفا و وزرا شوند و شماری نیز به جایی برسند که در سیاست و مدیریت و علوم و ادبیات صاحبنظر باشند. مأمون پسر هارون الرشید به مرکز خلافت راه یافت؛ او بر برادرش امین برتری داشت با اینکه مادرش کنیزکی زنگی بود اما زنی عاقل و عارف بود و از هوشمندی و اصالت نظر برخوردار بود.نژاد مادر مأمون از نظر اسلام که بین همهی مردم مساوات و برابری برقرار کرده است و هیچ کس را بر دیگری برتری نداده است مگر با تقوا و عمل، هیچ مانعی پیش پایش نمیگذاشت. در اشعار متنبی حکایت بردهای آمده است که شاعر او را هجو کرده است به حدی که ضربالمثل قرار گرفت و بر زبانها افتاد؛ او گفته بود:
ﻻ ﺗﺸﺘﺮی اﻟﻌﺒﺪ إﻻ واﻟﻌﺼﺎ ﻣﻌﻪ إن اﻟﻌــﺒـﻴﺪ ﻷﻧـــﺠـﺎس ﻣـــﻨـﺎﻛـﻴﺪ
کسی این برده را نخرد مگر اینکه عصا با او باشد بردگان نجس و سیهروز هستند.
اما همین برده که کسی جز کافور اخشیدی نبود از سال ۹۶۶ تا ۹۶۸ میلادی بر مصر حکومت کرد. آیا بردگی زنجیری بر پای افراد بسته بود که نتوانند گامهای بلندی بردارند یا اینکه نتوانند در سرزمین پهناور خداوندی با آزادگان کشمکش کنند و بر سرپرستانشان فایق آیند؟
تاریخ بهترین شاهد و عادلترین حاکم است؛ به تاریخ رجوع کن تا این حقیقت را دریابی و بدانی که اسلام این گروه را از نو خلق کرد و روح تازهای در آنان دمید تا با مردم داد و ستد کنند و توانمندیشان را به جامعه ارائه دهند تا هم جامعه از آنان سود ببرد و هم خود بهرمند شوند. انسان با دیدن نتایج این آزادی دچار حیرت میشود؛ آزادیای که خداوند به افراد بخشیده بود چگونه به درونشان راه یافت که هیچ کس بین خود و دیگر فرقی نمیگذاشت. بردگان سهم بالایی در گسترش علوم اسلام داشتهاند تا جایی که روزگاری به این نتیجه رسیدند که بیشتر ائمه و رهبران دینی و و فقهی از خانوادههایی هستند که روزی مادرانشان بردهی دیگران بودهاند. روزی هشام بن عبدالملک خلیفهی امور از زهری امام الحدیث پرسید: بزرگ مکه کیست؟ زهری گفت: عطاء. گفت: چگونه به اینجایگاه رسیده است؟ گفت: با دیانت و روایت حدیث. هشام گفت: آری هر کس چنان دیانی داشته باشد حق اوست که بزرگ باشد. آنگاه خلیفه از یمن پرسید؛ زهری گفت: پیشوای آنجا طاووس است. همچنین از مصر والجزایر و خراسان و بصره و کوفه سؤال کرد و همهی اینها ولایتهای حکومت اسلامی آن روزگار بودند و زهری بزرگان این مناطق را برمیشمرد و از هر فردی که نام میبرد هشام میپرسید: عرب است یا غیر عرب؟ و زهری پاسخ میداد: غیر عرب و از موالی است تا اینکه سخن از نخعی به میان آمد و گفت که او عرب است و هشام گفت: پس این یکی را به سوی من بازگرداندی! به خدا سوگند موالی غیر عرب بر عربها حکومت میکنند و بر منبرها برایشای خطبه میخوانند. آری آزادی، باعث میشد تا افراد محدود نباشند و خود را از رسیدن به هیچ آرمانی و آرزویی محروم نکنند. این ویژگی بارز اسلام است که مسلمانان را آزاد گذاشت تا از استعدادها و توانمندیهای خود بهره گیرند. امتهای پیشین بر بردگان سختگیرترین بودند به طوری که در رکاب لشکرهای فاتح همواره گروهی از بازرگانان و سوداگران حرکت میکردند تا مردان و زنان و کودکان ملتهای مغلوب را با بهترین شرایط خریداری کنند و بدترین ظلم و ستم را در حق آن مظلومان روا دارند، آنان را موجوداتی بدون روح و اراده قرار دهند تا استعدادشان خشک شود و آرمان و آرزویشان در دل بمیرد و در زندگی نه هدفی برایشان باقی بماند و نه امیدی.
اسلام آمد و بردگان را تحت کفالت و سرپرستی اربابان قرار داد همانند کفالت فرد نابالغ و ولایت بر کودکان. این کفالت و ولایت برده را از مفهوم برادری دینی با ارباب خود خارج نمیکرد؛ برده برادری آزاد بود و بردگی عنوانی ظاهری یا آن گونه که گفتهاند رسمی بود و از چیزی که به آزادگان تعلق میگرفت محروم نمیشد. حتی آنان در تربیت و آموزش که اصل برتری انسانها است با هم مشارکت داشتند. در شریعت پاک اسلام آمده است که تربیت و آموزش باید عمومیت داشته باشد تا همهی طبقات بشر در هر جا و مکانی بتوانند از مزایای آن استفاده کنند. بردگان از این امر مستثنی نبودند؛ رفتار با بردگان تنها شامل دلسوزی و عدم اهانت به آنان نمیشد بلکه جنبهی معنوی هم داشت و آن عبارت بود از تربیت و آموزش. مسألهی آموزش به کنیزک که پیشتر بیان شد بهترین دلیل بر این مدعاست و اگر این مسأله را با قانون مخصوص سیاهپوستان در مستعمرات فرانسوی مقایسه کنیم خواهیم فهمید که حقیقتا اسلام دین آزادی است و کسی که صاحب انصاف باشد و اهل لجاجت و جدل نباشد نباید در این قضیه کوچکترین شکی به دل راه دهد. قانون ویژهی سیاهپوستان آنان را از حضور در فرانسه و آموزش در آن محروم کرده بود و همانند این قانون در بسیاری از کشورها که خود را صاحب تمدن و پیشرفت میدانند به چشم میخورد. این گونه قوانین این گروه از انسانها را از دستیابی به دستآوردهای بشری محروم کرده است [امروزه نیز در فرانسه بر اساس قانون، عربهای اصیل و سیاهپوستان از فعالیتهای ورزشی محروم هستند و در مدارس ورزشی و باشگاههای فوتبال درصد مشخصی برای آنان در نظر گرفتهاند. این قانون با اعتراضهای زیادی روبرو شد با این حال در خفا همچنان اجرا میشود] و نگذاشته است از فطرت و سرشتی که خداوند به آنان بخشیده است به طور کامل استفاده کنند از این رو در میان آنان کمتر عالم، رهبر، پادشاه یا مدیری پای به عرصه نگذاشه است..
اما اسلام درها را به روی این گروه باز گذاشته است تا از استعدادهای درخشان خود در هر زمینهای استفاده کنند؛ در تاریخ آمده است که ابوعبیده با لشکرش بیت المقدس را محاصره و کار را بر ساکنان شهر دشوار کرده بود. وقتی که شرایط بر آنان سخت شد و آمادهی تسلیم شدند، بطریک درخواست کرد که به وی اجازه دهند شروطش را با شخص عمر منعقد کند؛ خلیفه این درخواست را پذیرفت و همراه با غلام خود به سمت قدس به راه افتاد؛ آن دو تنها یک شتر در اختیار داشتند و نوبتی بر آن سوار میشدند تا وقتی که به شهر رسیدند نوبت سوار شدن غلام بود؛ خلیفه او را سوار بر شتر کرد و خود در رکاب او پیاده حرکت کرد تا به اردوگاه ابوعبیده رسیدند. در اینجا خلیفه قانون مردانگی و برادری را با غلام خود رعایت کرد و برای خود حق ویژهای قایل نشد. عربهای آزاده این واقعیتها را به چشم خود میدیدند و ابوتمام در حماسهی خود گفته است:
أﻧــﺨﻬﺎ ﻓـﺄردﻓﻪ ﻓﺈن ﺣﻤﻠﺘﻜﻤﺎ ﻓـﺬاک وإن ﻛﺎن اﻟﻌﻘﺎب ﻓﻌﺎﻗﺐ
شتر را بخوابان و با او سوار شو اگر شما را برد چه خوب و اگر نیاز بود نوبتی سوار شوید پس چنین کن. عمر عادل نپذیرفت که تنها خود سواره باشد بلکه با غلام به نوبت سوار میشدند. این صحنه ابوعبیده را به حیرت انداخت و نگران آن شد که ساکنان بیت المقدس با دیدن خلیفه او را تحقیر کنند. بنابراین به خلیفه گفت: فکر میکنم این کار تو چندان پسندیده نباشد چرا که همهی نگاهها متوجه توست. عمر با تندی گفت: این حرف را کسی غیر از تو نگفته است و ممکن است همین موضع تو مسلمانان را از رحمت خدا محروم کند؛ ما خوارترین و پستترین مردم بودیم در قالب گروههای اندک و پراکنده؛ اما خداوند ما را به وسیلهی اسلام عزت داد و اگر در جای دیگری غیر از اسلام به دنبال عزت باشیم خداوند در همانجا ما را خوار خواهد کرد. ابن اثیر در بخش حوادث سال هجدهم هجری آورده است: عمر برای آموزش علم فرایض به شام سفر کرد و علی را در مدینه به جای خود نشاند.
وقتی به شام نزدیک شد سوار بر شترش شد و خزی پشت و رو بر تن داشت و غلامش نیز بر مرکب خود سوار بود. وقتی مردم به دیدنشان آمدند پرسیدند: خلیفه کجاست؟ گفت: نزد شما یعنی من هستم. ابوعبیده یکصد هزار تن از مردان برگزیدهی قریش از اقوام و بستگان رسول خدا (ص) را برای گشودن حلب اعزام کرد و یک نفر از زنگیان را به ریاست آنها گمارد. آیا آن عزت و احترامی که رهبران مسلمان برای بردگان قایل بودند در تاریخ امتها و ملتهای دیگر سابقه داشته است؟ آنان رهبرانی بودند که احکام اسلام را اجرا میکردند و کاملا از آن آگاه بودند؛ زیرا آن را از سرچشمهی زلال نبوی گرفته بودند دهان به دهان بدون تغییر و تحریف. آیا در باب بردگی انسانها دینی آزادتر و گستردهتر از اسلام یافت میشود؟ در این باره مقالهای دارم که این مبحث را کامل خواهد کرد و به امید الهی در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.

نظرات