شب جمعه است و از روی بی حوصلگی به همسرم میگویم بیرون برویم وحال وهوایی تازه کنیم .در میان هیاهوی خیل عظیمی از مردم که در میان راهروی مرکز خرید شتابان در حال آمد و شدند گم می شوم به یک باره پیرمردی نورانی را میبینم که در گوشه ای در کنار دیوار وزنهی خود را زیر مقوایی گذاشته است و از مردم میخواهد که وزن خود را بکشند. معلوم است که نگران اضافه وزن مردم و تبعات چاقی که به دنبال آن میآید، نیست بلکه نگران سنگینی خورد وخوراک خودش می باشد که با چه امیدی او را به گوشهای از راهروی این مرکز خرید بزرگ، روانهکردهاند. با دیدن او دلم به رحم میآید؛ همیشه از این دستفروشهای مسن خیابانی که متواضعانه و با حفظ اندک قناعت خود مشغول فروختن جوراب یا گرفتن وزن مردم هستند همین حس را دارم، چون هر بار با دیدنشان از خودم میپرسم مگر در روز چقدر درآمد دارند؟ مگر چقدر میتوانند گرانی و اوضاع نا بهسامان اقتصادی را با این درآمد ناچیز تحمل کنند؟ حتی اگر خانوادهای هم نداشتهباشند مگر چقدر کفاف نهار و شام و رفتن به الونکهایشان را میکند؟ با آهسته شدن گامهایم در مقابل وزنهاش، متوجه میشود که میخواهم خود را وزن کنم، اما شاید هرگز نخواهد دانست که قصدم فقط و فقط کمک ناچیزی به اوست. بهیکباره از افکارم بیرون میآیم. میپرسم چند می شود؟
میگوید: 500تومان.
هزاری را دستش میگذارم و به سرعت دور میشوم تا به خاطر500تومان باقیمانده، غرورش را نخریده باشم.
بابت اندک صدقهای که توفیقش را داشتم، خوشحالم.
شب هنگام است و کودکم را به زور میخوابانم، از دستش کلافهام چون دیر خوابیدنهای او روی عبادتهای شبانهام تاثیر داشتهاست. دعای قبل از خواب را میخوانم: «بسمک اللهم ربی وضعت جنبی...» نیت میکنم نیم ساعت قبل از اذان صبح بیدار شوم. نمیدانم چرا احساس دلتنگی با خدای عالمیان دارم؟ نمیدانم چرا صمیمانه خواستم با او راز و نیازی داشته باشم و از مشغلههای دنیایی اندکی فاصله بگیرم. نمیدانم کی به خواب رفتهام .به یکبار صدایی که تشویش و نگرانی از آن موج می زد مرا ازخواب بیدار میکند، صدای همسرم است، که برای نماز صبح بیدار شده است و به من میگوید که گاز تمام خانه را پرکردهاست. در واقع اجاق گاز تمام شب را باز بودهاست و من متوجه نشدهام. با گیجی تمام بیدار میشوم هنوز متوجه عمق مساله نشدهام. همسرم سرش درد میکند و علتش را از استنشاق بوی گاز میداند. دستی به چشمهایم میکشم هر چه به ذهن خود فشار میآورم که ببینم آیا خودم هواسم نبوده که شیر گاز را ببندم یا پسرم بازیگوشی کرده است، چیزی به خاطر نمی آورم .
هنوز سکوت شبانهام را نشکسته ام و فقط نظارهگر همسرم هستم که با هیاهو پنجره را باز میکند و فلکه ی گاز رامیبندد. با صدای باز شدن پنجره، پسرم نیز بیدار می شود و گریه کنان خود را در دامانم می اندازد. همسرم وضو میگیرد و به نماز می ایستد. پسرم را میخوابانم و وضو میگیرم، من نیز به نماز میایستم.
راستی چه اتفاقی افتادهاست؟! خیلی ساده، سنگینی از مرگ رُستن را به یاد می آورم. نمناکی گونههایم را حس میکنم.
به یاد میآورم که از خواب که بیدار میشوی به رسم مومنانه میگویی«الحمدلله الذی احیانا بعد ما اماتنا والیه النشور» (حمد وسپاس خداوندی راست که بعد از هر مردهشدنی ما را زنده میگرداند.)
بدون آنکه متوجه باشم دارم از صمیم قلبم خداوند را به خاطر نعمت زندگی که به ما بار دیگرعطا بخشیده شکر میگویم، اما انگار شکرگزاریم با قبلا فرق میکند. از خداوند متعال برای اینکه امروز را اراده فرمود تا زنده باشیم و فرصتی برای توبه و بازگشت و جبران خطاها و گناهان گذشته داشته باشیم و او را خالصانه تر بندگی کنیم از صمیم قلبم شکر میگفتم. نماز صبح سپری شد و من همچنان فاصلهی نماز صبح تا ظهر را در حالتی بیداری به سر می برم یک نوع بیداری دل و وجدان؛ مانده ام چگونه خدارا شکر گویم. هنگام نماز ظهر وقتی از سر شکر و بندگی تمام، سر بر آستان مقدس خداوند نهادم، غلطان غلطان مروارید اشک هایم بود که بدون کوچکترین هق هقی به پایین میریزید و در مقابل خداوند آسمانها و زمین آنقدر کوچکی و حقیریام شدید بود که در آن حضور نورانی حتی ذرهای هم نبودم اصلا وجودی نداشتم و دلم میخواست که محو روزگار گردم چون هرچه بود عظمت و بزرگی باری تعالی بود و بس که از تمام قلبم انوارش ساطع بود. احساس میکردم روحم نو شدهاست و لذت حضورش را درک میکردم. چه نو شدن و ذهن آگاهی زیبایی. صورتم مجال ایستادن اشکهایم نبود به سجده رفتم به یکباره یادم آمد که الان اگر مرده بودم و دستم از دنیا کوتاه شده بود چطور میتوانستم اعمال نادرستی را که مرتکب شده بودم با اعمال صالحهای پاک گردانم. چه چیزی بعد از خود به جای گذاشته بودم، خدمتی به مردم و مسلمانان که بعد از مرگم باقیات الصالحاتی گردد تا به نمازهای بی حضورم اضافه گردد و مرا از پرتگاه جهنم نجات دهد، به راستی هیچ نداشتم و کوله بارم خالی بود. یا منی که یقین به اسلام وقرآن و نماز و روزه و توحید و لا اله الا الله داشتم هنوز دیگرانی را به آن دعوت نکرده بودم، هنوز برادران و خواهرانی داشتم که حتی نماز هم نمیخواندند.
بازهم اشکهایم روان بود، تاب و تحمل این همه بار مسوولیت را که احساس میکردم، نداشتم. فقط سکوت مطلق بود و سکوت و خداوندی که هم اکنون حضورش را احساس میکردم در میان احساسات خود گم بودم نه توان زبانی داشتم که لطف و مرحمتش را آنطور که شایسته مقام جلالش است وصف کند و به زبان بیاورد، حمد بگوید، اظهار عجز و بندگی کند، نه چیز دیگر.
فقط اشک است و اشک که از سر حضور سرازیر میشود
احساس عجیبی است دلم میخواهد ساعت ها به نماز بایستم اما حتی رکوع و سجده هم نمیتواند ناچیزی و حقیری مرا در برابرش به تصویر کشند.
مگر میشود ذهنت از هر چه دنیاست وآرزوهایش، امیدها و ترسهایش، رنج ها و سختی هایش تجاوز و تعدی و ظلم هایش عصیان و طغیانش و آخرت و ما فیهایش بهشت و جهنمش وارسته گردد و تنها حضور خداوند و بزرگیش، عظمت و کرمش، نعمتها و زیبایی آفرینشاش رادید وخوب نبود؟
«الحمدلله عدد خلقه و رضانفسه وزنه عرشه و مداد کلماته»
از نماز فارغ می شوم هرچه باشد بایستی به امور دنیایم نیز برسم و به یاد می آورم آیا واقعا صدقه بلا را دفع می کند، هر چند اندک هم باشد؟ تردید دارم، نمیدانم بیشتر احساسی که به من دست میدهد، این است که خداوند مقدر فرمود تا این روز را واقعا زندگی کنم. من پی بردم که زندگی کردن تنها بهانهای است برای با خدا بودن و به سوی خدا درتکاپو بودن.
عمری با روحمان وقتی با جسممان و گاهی با احساس و همه وقت با شعورمان و هرگاه چیزی جز این خواستیم همان لحظه ابتدای مرگ ماست.

نظرات
نارنج
29 بهمن 1392 - 08:20عالی بود خواهر عزیز خدا اجرتان دهد انشاءلله
بدوننام
08 اسفند 1392 - 04:49بسیار زیبا و تاثیر گذار بود خواهر خوبم.خداوند شما و همسر و فرزندتان را حفظ کند.انشا الله
عبدالله شرفی
24 آذر 1394 - 06:26افرین برشما وداستان رومانتیک وجالبت ازخداوند منان می خواهم قلبی پراز سوزو گداز چون رابعه وبرمسیر دعوت استقامتی به مانند زینب غزالی به شما ودیگر خواهران عنایت فرماید