فرازهایی از زندگی صالحان

دکتر محمود ویسی

1391/05/26

علیرغم سن پایین، یكی از بارزترین نمونه های دوستداری پیامبر و نیكویی كردن به پدر و مادر بود. بسیار مشتاق دیدار رسول خدا بود، برای اینكه با او به اسلام بیعت كند و به صف جوانان مسلمانی ملحق گردد كه با جان و هر چه كه دارند در راه خدا جهاد می كنند. روزی خواست كه این آرزو را جامه عمل بپوشاند، به مسجد رفت و آن جا را مملو از مهاجرین و انصار دید كه به سخنان پیامبر گوش می دهند. در انتهای صفوف جایی را یافت و در میان اطفال و بچه ها نشست، وقتی كه پیامبر سخنانش را به پایان رسانید و صحابه شروع به خارج شدن از مسجد كردند طلحة به پیامبر نزدیك شد و با شور و شعف شروع به بوسیدن دست پیامبر كرد و گفت كه: من طلحة بن البراء هستم، آمده ام تا با شما بر اسلام بیعت كنم مرا به هر چه كه می خواهید فرمان دهید، هرگز از هیچ فرمانی سرپیچی نخواهم كرد. پیامبر به او نگاه كرد و دستی بر شانه اش زد و فرمود: حتی اگر به تو امر كنم كه با والدینت قطع رابطه كنی؟ طلحه گفت: خیر، زیرا مادری داشت كه را بسیار دوست داشت و به او نیكویی می كرد و هرگز تصور نكرده بود كه روزی برسد كه با او قطع رابطه كند. پیامبر مجدداً سخن خویش را تكرار نمود و طلحه همان جواب را داد و در مرتبه سوم چون محبتش به پیامبر بیشتر بود گفت حاضر است كه با والدین قطع رابطه كند و شاید طلحه یكی از كسانی بود كه این حدیث پیامبر بر او صدق می كند كه فرمود: هیچكدام از شما ایمان ندارد مگر اینكه خدا و رسولش از هر چه و هر كس غیر از آن دو را، بیشتر دوست بدارد.

پیامبر با شنیدن سخن طلحه لبخندی زد و فرمود: ای طلحه در دین ما قطع صله‌ی رحم وجود ندارد، اما دوست داشتم كه در ایمان تو كمترین اشكال و ایرادی وجود نداشته باشد، به همین علت اصرار ورزیدم كه اخلاص و محبت ترا نسبت به خدا و رسول آزمایش نمایم. طلحه بعد از این كه اسلام آورد از حضور پیامبر خارج شد و با خود عهد كرد كه برای جهاد در راه خدا خود را آماده سازد هر روز برای آموزش نظامی به دشتی خارج از مدینه می رفت و با جوانان مشغول آموزش نظامی برای جهاد می شد. هر كدام از جوانان آرزو داشتند كه مانند دو پسر عفراء باشند كه ابوجهل را در بدر كشتند. اما مشيّت و خواست خداوند چنین بود كه طلحه عمر طولانی نداشته باشد اگر چه در همان عمر كوتاه مجموعه ای از فضائل و ارزشهای بلند اخلاقی و عبادی و اجتماعی را از آن خود ساخته و از جمیع جهات آماده حضور در میدان جهاد و منتظر فرمان پایمبر بود؛ اما مگر به او فرصت تحقیق این آرزو را نداد. در فصل زمستان به بیماری شدیدی مبتلا گردید، طوری كه هر چند مدت یكبار بیهوش می شد؛ به پیامبر اطلاع دادند كه طلحه مریض است و پیامبر به عیادتش رفت. طلحه بیهوش بود؛ و متوجه آمدن پیامبر نشد. نیمه های شب به هوش آمد از خانواده اش پرسید كه آیا پیامبر به عیادتم آمدند، گفتند: بله و پیامبر فرموده كه اگر به هوش آمدی ایشان را مطلع كنیم. طلحه گفت: اگر فوت كردم به او اطلاع ندهید زیرا می ترسم كه در راه دچار گزند یا حادثه ای شود، اما سلام مرا به او برسانید و از او بخواهید كه برایم استغفار و طلب آمرزش نماید سپس شهادتین را بر زبان آورد و جان به جان آفرین تسلیم كرد.

طلحه در آخرین لحظات عمرش فقط به پیامبر می اندیشید و ترجیح داد كه برای حفظ جان پیامبر بدون حضور او بمیرد و دفن شود، اگر چه بسیار مشتاق بود در لحظات پایانی حیاتش پیامبر را ملاقات كند.

قبل از طلوع فجر خانواده اش او را دفن كردند و هنگامی كه پیامبر برای اقامه نماز صبح تشریف آورد، مرگ طلحه را به او اطلاع دادند. بعد از اقامه نماز صبح به زیارت قبر طلحه رفتند و این دعا را خواندند كه خداوندا طلحه را با لبخند ملاقات كن و او را هم با لبخند به ملاقات خود برسان.

1391/05/23

سلمان از همان ابتدا از نبوغی انسانی و ایمانی برخوردار بود.  نبوغ انسانی، او را به سوی كسب معرفت و شناخت دقیق تر از خداوند وا می داشت و نبوغ ایمانی او تركیبی پاك و صاف از ورع و تقوا و زهد و قربانی نمودن لذائذ دنیایی برای رسیدن به رضایت خدا بود.

بدون شك هماهنگی خاصی میان هر دو نبوغ وجود داشت، زیرا شناخت خدا منجر به ایمان و سرانجام كسب رضایت خدا می گردد.

و بدین ترتیب شخصیت سلمان از تفكرات منطقی و آگاهانه شكل گرفت، طوری كه او را از هر چه عیر خدا بود بریده و به خداوند متصل گردانیده بود.

علت ترك لذائذ دنیوی از سوی سلمان فقر و محرومیت نبود، زیرا او بسیار ثروتمند بود. پدرش از دهقانان فارس بود و از ملّاكین آتش پرست آن دیار به شمار می رفت و دوست داشت كه پسرش هم آیین مجوسی را برگزیند، ما سلمان دارای عقلی راشد و قوی بود، طوری كه به معرفت ظاهری اشیاء قانع نمی شد، بلكه می خواست كه باطن هر چیز را دریابد بنابراین از پرستش آتش متنفر بود و نمی توانست خدایی را بندگی كند كه در كنترل انسانی باشد كه هرگاه بخواهد آن را بیفروزد و یا خاموش كند و بسیار تشنه حقائقی بود كه او را با خدای واقعی بیشتر آشنا كند. از آنجائیكه خدا ارائه كرده بود، روزی راهش به كلیسایی افتاد كه مسیحیان مشغول انجام شعائر و عبادت در آن بودند، داخل شد و چیزهخایی از آنان شنید، وقتی كه عبادتشان به پایان رسید از دین آنها سوال كرد و به او گفتند كه به شام برود. سلمان ثروت و امكانات و زندگی در قصر زیبای پدری را رها كرد و به شام رفت، تا شاید نشانی از خداوند بیابد.

در آنجا با راهبی دیدار كرد و از او چیزهایی شنید و دیری نپائید كه راهب از دنیا رفت اما قبل از مرگ به سلمان سفارش كرد كه به نزد راهبی دیگر در موصل برود. سلمان به موصل رفت و با او هم مدتی همنشین شد تا از دنیا رفت و در نهایت گزارش به راهبی در عموریه از سرزمین روم افتاد.

این راهب حلّال مشكل و كلید بازكننده قفلی بود كه سلمان مدتها به دنبالش می گشت. راهب به او گفت: زمانی بر تو فرا می رسد كه پیامبری بر دین ابراهیم مبعوث می شود و این پیامبر به منطقه ای كه نخلستان است هجرت می كند و از نشانه های پیامبرش این است كه: صدقه نمی خورد اما هدیه را می پذیرد و در میان شانه هایش مهر نبوت قرار دارد بعد از مدتی این راهب هم از دنیا رفت و سلمان حركت نهایی خود را برای یافتن این پیامبر آغاز كرد.

دشتها و صحراها را پشت سر نهاد تا به كاروانی برخورد كرد كه به سوی یثرب می رفت، همان شهری كه راهب برای سلمان توصیف كرده بود.

سلمان احساس كرد كه خداوند پنجره ای به سوی روشنایی برایش گشوده است و گمشده اش را پس از سالها تلاش و جستجو، بدست خواهد آورد.

از كاروان خواست كه او را به یثرب برسانند و در مقابل هر چه كه بخواهند، به آنها می دهد كاروان پذیرفتند و به محض رسیدن به یثرب او را به فردی از یهود بنی قریظه فروختند. سلمان بعد از مدتها زندگی در ناز و نعمت به بردگی كشیده شد و البته این بردگی مقدمه رسیدن به سعادت و رستگاری برای سلمان شد.

روزی یكی از یهودیان با صاحب سلمان ملاقات كرد و سلمان از آن مرد شنید كه در رابطه با مردی سخن می گوید كه در منطقه قباء پیدا شده و ادعای نبوت دارد و مردم به سوی او می روند. سلمان با شنیدن این مطلب، شبانه به قباء رفت و غذایی را كه با خود داشت به نزد پیامبر برد و به او گفت شما غریب هستید و این غذا صدقه است پیامبر از آن غذا نخورد و سلمان با خود گفت این اولین نشانه از نشانه های صداقت او در پیامبری است. روز بعد سلمان پیامبر را با هدیه ای آزمایش نمود و پیامبر هدیه را پذیرفت. به این ترتیب علامت دوم هم محقق گردید و برای تحقیق نشانه ی سوم، مدتی سلمان پیامبر را تحت نظر داشت تا اینكه روزی در مراسم تشییع جنازه ای با نگاه كنجكاوانه‌اش، پیامبر متوجه گردید كه چیزی را جستجو می كند و خود مهر نبوت را كه در میانه شانه هایش بود به سلمان نشان داد و بدین ترتیب سلمان به آنچه در جستجویش بود رسید و اسلام آورد و هنگامی كه پیامبر داستان بردگی او را شنید، از اصحاب خواست كه با پرداخت پول به فرد یهودی او را آزاد نمایند.

غوزه احزاب اولین جنگی بود كه سلمان در آن شركت جست و در همین جنگ بود كه سلمان به پیامبر پیشنهاد حفر خندق هایی را دارد و با اجرای این پیشنهاد خداوند زمینه پیروزی مسلمانان بر احزاب را بعد از تحمل مشكلات فراوان فراهم گردانید.

هر كدام از مهاجرین و انصار می كوشیدند كه سلمان از آنان باشد، زیرا از شخصیتی قوی و اندیشمند و پر از اخلاق و محبت برای خدا و رسول برخوردار بود اما پیامبر فرمود: سلمان از خاندان ماست.

سلمان در تمامی جنگهای پیابر غیر از بدر و اُحد شركت جست و همیشه از دسترنج خود استفاده می كرد و تا آخر عمرش اندیشمندانه و مخلصانه زیست و سراجام به صف ابرار و پاكان پیوست.

1391/05/22

هیچ قاعده‌ی فقهی یا مسئله‌ی دینی كه مستند به حدیث باشد، وجود ندارد مگر اینكه انس بن مالك یكی از راویان آن است.

تاریخ زندگی او با كلمات پیامبر و توجیهات او عطر آگین شده است. از زبان پیامبر می شنید و در دل و جان، جای می داد و برای اصحاب پیامبر بیان می نمود و به فضل بیانات و بركت كلماتش هدایتها صورت گرفت. فقهاء دلایل خود را از متن كلامش درك می كردند و علماء ارشادات لازم را از رهنمودهایش فرا می گرفتند. انس بن مالك ده ساله بود كه مادرش ام سلیم او را نزد پیامبر در مدینه برد و عرض كرد: این انس است، می خواهم كه خادم تو باشد.

مصاحبت پیامبر به او كرامت و بزرگی خاصی بخشیده بود، چرا كه در همه‌ی حالات در خدمت پیامبر بود و آداب خوردن و خوابیدن و وضو گرفتن و بسیاری دیگر از احكام را عملاً از پیامبر می آموخت. او می شنید كه پیامبر هنگام غذا خوردن، خوابیدن، وضو گرفتن و ... چه می گوید و هیچ حركتی از حركات پیامبر از چشم او پنهان نبود.

به بركت و فضل مصاحبت با پیامبر از تمامی تصمیم گیریها در مسائل مختلف آگاه بود و ثمرات این مصاحبت شامل حال همه‌ی مسلمین شد، چرا كه یكی از اركان فقه و مبادی اسلام در تشریع را احادیثی تشكیل می دهد كه انس از پیامبر روایت كرده است.

اما اخلاق پیامبر از زبان انس: می گوید ده سال به پیامبر خدمت كردم هرگز كلمه‌ای ناخوشایند را نسبت به من  بر زبان نیاوردند و هرگز مرا مورد بازخواست و سختگیری قرار ندادند. بركت دعای پیامبر شامل حالم شد آنجا كه پیامبر برایم دعا كرد و از خداوند خواست كه مال و منال مرا زیاد كند و به آن بركت دهد و این چنین شد چرا كه بركت در مال از این قرار بود كه بستانی داشتم كه هر سال دو بار ثمر می داد و بركت در اولاد هم به شكلی تحقق یافت كه انس آنچنان عمر طولانی یافت كه اولاد و نوه هایش تا صد نفر را دید. انس بسیار محبوب و مورد توجه پیامبر بود، طوری كه در ده سالگی اجازه مشاركت در غزوه بدر را به او داد، اما به شرطی كه در قتال حضور نیابد و هدف از این اجازه، آشنا شدن با جنگ در راه خدا و محبت جهاد بود. به همین علت نام انس در لیست مجاهدین بدر نیامده است.

انس مستجاب الدعوة بود جعفر بن سلیمان می گوید. با انس همراه بودم كه قحطی آمد و او گفت ای ابا حمزه زمین ها تشنه است. بلند شد و وضوء ساخت و به صحرا رفت و دو ركعت نماز خواند و از خدا طلب باران نمود. آنچنان بارانی بارید كه همه جا را آب فرا گرفت و این نزول باران، در فصل تابستان بود.

شبیه ترین نماز را به نماز پیامبر انس اقامه می كرد. ابو هریره می گوید: كسی را ندیدم به اندازه‌ی نمازش شبیه به نماز پیامبر باشد. انس 103 سال عمر كرد و در سال 93 هجری در بصره چشم از جهان فرو بست.

1391/05/21

هنگامی كه پیامبر و مسلمانان از فتح خیبر خوشحال بودند، خوشحالی دیگری از راه رسید كه وجود همگان را پر از مسرّت مضاعف گردانید و آن بازگشت مهاجرین به سرپرستی جعفر بن ابی طالب از حبشه بود. یكی از این مهاجرین ابوموسی اشعری بود كه صدای زیبایش این سرود را زمزمه می كرد كه فردا دوستانمان محمد و حزب او را ملاقات خواهیم كرد.

به هنگام ملاقات با پیامبر، پیامبر آنها را مورد لطف و مرحمت قرار داده و به آنان فرمود: شما اجر دو هجرت را دارید، هجرت به حبشه نزد نجاشی و هجرت به مدینه و می فرمود نمی دانم از فتح خیبر خوشحال باشم یا قدوم و بازگشت جعفر و مهاجرین همراهش. مهاجرین تمام مشقات دوری و غربت در حبشه را بخاطر رضای خدا و رسولش به جان خریدند و با شور و اشتیاق منتظر فرا رسیدن روز دیدار بودند و با اقتدا به پیامبر در نماز، صدای ملائك را در محراب می شنیدند و نزول رحمت را احساس می كردند. ابوموسی در رابطه با این جریان چنین می گوید: من و یارانم در بقیع بطحان بودیم و بیشتر شب گذشته بود كه پیامبر از مدینه تشریف آوردند و نماز را با ما گزاردند وقتی كه نماز به پایان رسید خطاب به حاضرین فرمودند: آرام باشید با شما صحبتی دارم، بشارت باد شمارا كه در این لحظه هیچكس نیست كه مشغول اقامه نماز باشد غیر از شما...

ابوموسی دارای صدایی جذاب و دلنشین در قرائت قرآن بود، طوری كه به هنگام قرائت قرآن او، كسی از مسجد خارج نمی شد و تمام كارها برای استماع قرآن با صدای ابوموسی اشعری تعطیل می شد. روزی در حالیكه ابوموسی مشغول تلاوت قرآن در مسجد بود پیامبر خدا داخل شد و صدای زیبای او را شنید و پرسید كه این صدای چه كسی است؟ در پاسخ گفته شد: ابوموسی اشعری، و پیامبر فرمودند: بخشی از حسن و زیبایی خاندان داود در صدایشان به ابوموسی داده شده است.

زیبایی صدای ابوموسی به اندازه ای بود كه در هنگام تلاوت قرآن عمربن خطاب را دچار بهت و حیرت ساخته بود، طوری كه هرگاه عمر او را می دید به او می گفت: كه با تلاوت كلام پروردگار ما را شاد كن و به دلهایمان صفاببخش.

براستی تلاوت قرآن با صدای زیبا می تواند تا حدود زیادی زنگار معاصی و گناهان را از دلها بزداید. اما تنها فضیلت ابوموسی در صدای زیبایش نبود، بلكه او از شجاع ترین سواركاران و جنگجویان عرب بود.

طوری كه پیامبر در رابطه با او می فرماید: ابوموسی بزرگ سواركاران است.

همچنین خوف از خدا از دیگر فضایل شخصیتی ابوموسی بود. به هنگام ذكر خدا آنچنان اعضایش دچار لرزش می شد كه عرق تمام بدنش را خیس می كرد و از حیاء و شرم خاصی برخوردار بود و می گفت در خانه تاریك غسل می كنم، چرا كه در حالت تنهایی هم خداوند را ناظر بر خویش می بینم و رعایت حیاء، در محضر خدا در همه جا واجب است.

روزی در بصره خطبه می خواند و می گفت: ای مردم گریه كنید و اگر نتوانستید گریه كنید خود را به حالت گریه بزنید زیرا اهل جهنم آنچنان می گریند كه اشكشان خشك می شود و بعد از آن خون گریه می كنند آنچنان كه از خون هایشان نهر جاری می شود.

چشمانش را از نگاه به نامحرم بسیار محافظت می نمود و بشدت از استشمام بوی عطر زنان، پرهیز می كرد و می گفت اگر بوی مرداری وجودم را فرا گیرد برای من خوشایندتر از بوی عطر یك زن است و این خود بر قوت تقوای ابوموسی دلالت می كند.

همچنین معتقد بود كه انسان بدون مطالعه و آگاهی فتوا ندهد و قاضی، تا حق برایش آشكار نشود حكم صادر ننماید.

ابوموسی تا سال 52 هجری زندگی كرد و به هنگام احتضار خطاب به فرزندانش می گفت: بعد از مرگم صدای هیچ فریادی شنیده نشود و قبرم را عمیق حفر نمائید و با این كلمات شهادتین را بر زبان آورد و به ملكوت اعلی پیوست.

1391/05/20

با ایمان و صداقت و سلامت فطرتش از دنیا و مظاهر فریبنده آن فاصله گرفت و فقط با خدا مأنوس بود و تنها به ندای عقیده ی توحید كه از وجودش بر می خاست گوش فرا می داد.

درخواب و بیداری اعضاء و جوارحش، حلاوت و شیرینی ایمان را می چشیدند و از مقام آدمیت به شفافیت ملكوتی رسیده بود. دنیای او محرابی بزرگ گشته بود كه همه چیز در آن محراب مشغول عبادت خداوند بود و لحظات حیاتش مملوّ از تسبیح و تهلیل شده بود.

در ابتدای جوانی در محضر شقیق بلخی، به تلمّذ و تحصیل علم همت گماشت تا در نهایت به مقام او رسید. وقتی از حاتم سوال شد كه از  شقیق چه مقدار استفاده كردی؟ در پاسخ گفت: در مدت 30 سال كه در محضر او بودم روزی به من گفت: حاتم چه آموختی؟ گفتم، آموختم كه روزی من در دست خداست، لذا به غیر او مشغول نشدم. آموختم كه خداوند ملائك را مأمور من ساخته كه هر چه بگویم آن ها می نویسند، لذا به غیر حق سخن نگفتم. آموختم كه مردم به ظاهر من می نگرند و خداوند به باطن من می نگرد، لذا مراقبت خداوند را در اولویت قرار دادم. آموختم كه خداوند مردم را به سوی خود فرا می خواند، پس خود را برای او آماده ساختم تا هنگام مرگ غافلگیر نشوم. شقیق در نهایت به من گفت كه نیكو استفاده كرده ای و حق شاگردی را بجای آورده ای. 

حاتم فرزندان خود را آنچنان آموزش داده بود كه رعایت ادب را با خداوند بنمایند و به آن ها آموخته بود كه چگونه نفس خود را كنترل نمایند تا بتوانند از معاصی دوری گزیده و از شبهات و مال حرام فاصله بگیرند و به آنها می گفت: مال حرام قطعه ای از جهنم است و هنگامی كه به خانه ای وارد شود بركت را در آن جا به آتش می كشد و از بین می برد.

از حاتم در تعریف كذاب پرسیدند؟ گفت: هر كس ادعای محبت خداوند را بكند، اما از حرام دوری نكند كذّاب است و هر كس ادعای محبت بهشت را بكند اما حاضر به انفاق مالش نباشد، كذّاب است و هر كس ادعای محبت پیامبر را بكند اما فقرا را دوست نداشته باشد كذّاب است.

او می گفت: دلهایتان را به خداوند بدهید تا از لطف و كرمش آنچنان برخوردار شوید كه هرگز از پدران و مادرانتان چنین چیزی ندیده اید.

دلت را خانه من كن، مصفّا كردنش با من :: به من درد دل افشا كن، مداوا كردنش با من

بدین ترتیب حاتم اصم خالصانه برای خداوند زیست و از دنیا به كم قانع شد تا بتواند پس انداز عظیمی از صالحات برای خود داشته باشد و با اعتماد و توكل بر لطف و كرم خداوند از هیچ تلاشی جهت كسب ارزشها و كمالات دریغ ننمود.

1391/05/19

خود را در كمال خشوع و فروتنی برای خداوند خالص گردانیده و به درجه ای از صبر رسیده بود كه هیچ حادثه ای او را دچار تزلزل نمی كرد. ظواهر و وساوس دنیایی راهی برای نفوذ به درون او نداشتند. شقیق صاحب املاك فراوانی بود كه 300 روستا را شامل می شد، اما روزی در یكی از بت خانه های تركیه عبارتی را شنید كه مسیر حیات او را تغییر داد و كاملاً متحول شد.

او بازرگانی موفق بود و قافله ای تجاری او از تركیه تا بلخ را در برگرفته بودند، در عین حال شاعری خوش ذوق و فصیح بود و آنچنان شعر می سرود كه شنوندگان را تحت تاثیر قرار می داد. روزی برای تجارت به تركیه رفت و راهش به بتكده ای افتاد و با خادم بتكده وارد صحبت شد و به او گفت كه این كارهای شما با حقیقت منافات دارد و باطل است. خادم هم در جواب گفت تو بر باطلی، چرا كه ادعا می كنی خداوند تو در همه جا رازق است و در عین حال خودت را این چنین در رنج و زحمت انداخته ای؛ با شنیدن این سخن، شقیق تصمیم به انفاق تمام ملك خود گرفت و اموال خود را در راه های خیر انفاق نمود. بعد از آن مشغول تحصیل علم گردید تا بر بلندای معرفت ایستاد و حكمت بر زبانش جاری شد و توانست حجاب را از دلها كنار زده و زنگار معاصی را از قلوب بزداید.

روزی یكی از زاهدان زمان خویش را ملاقات كرد كه نامش عبدالعزیز بن أبی داود بود. این زاهد به او گفت: ای شقیق بندگی كردن در خوردن نان جو و پشمینه پوشی نیست، بلكه بندگی كردن در گرو سه چیز است:

    • خداوند را بشناسی و او را بندگی كنی و كسی را شریك او در بندگی قرار ندهی.
    • از خداوند راضی باش تا به صف كسانی ملحق شوی كه خداوند از آنها راضی است. 
    • به لطف و كرم خدا متكی باش نه مخلوق، و تنها بر او توكل كن. 

شقیق بلخی نیك می دانست كه راه زهد صبر است و صبر بر گرسنگی با سرور و نشاط حاصل می شود نه با فتور و سستی، و صبر بر مصائب با رضایت نه با خشم و غصب و می گفت: سه ویژگی تاج زاهد هستند:

    • هوای در كنترل او باشد نه او در كنترل هوی
    • در دل زاهد باشد، نه در ظاهر
    • در هنگام خلوت بیندیشد كه چگونه به قبر داخل می شود و چگونه از آن خارج می گردد

اما اصلاح عمل بنده خدا از نظر شقیق در گرو تضرع دائم است. 

ناله مومن همی داریم دوست :: گو تضرع كن كه این اعزاز اوست

همچنین اصلاح اعمال در گرو ترس از تهدیدهای خداوند و حسن ظن به مسلمانان و مشغول نشدن به بیان عیوب مردمان و حفظ اسرار آنها است. شقیق، بسیار مشتاق شهادت بود تا رفیق و همراه پاكان، شهداء و صالحین گردد. او می دانست كه بهشت در سایه شمشیر مجاهدان است و همچنین یقین داشت كه هر قطره ای از خون او كه بر زمین می ریزد شاهدی بر صدق ایمان اوست.

از نظر او ثروتمند واقعی كسی است كه دلش معطر به رضای خداوند باشد و چون مرگش فرا رسد، خندان بمیرد، همچنان كه خود هنگامی كه مرگ به سراغش آمد با روی گشاده به استقبال ملائك رفت و جان به جان آفرین تسلیم كرد.

نشان مرد مؤمن با تو گویم :: كه چون مرگش رسد خندان بمیرد

1391/05/18

به هر گوشه ای از حیاتش كه بنگرید آن را پر از نور و صفا می بینید. او عابدی مخلص و در اوج تقوی قرار داشت. وجودش پر از محبت و شوق خداوند بود. بر سر سفره قرآن می زیست و برای فراگیری علوم قرآن بسیار مشتاق و حریص بود. اجازه نمی داد كه هیچ چیزی او را از یاد خدا غافل كند.

چون اسلام پیروان خود را بر عمل تشویق می كند و به اهل كار و عمل درجات رفیع و والایی را وعده داده است، ابوسلیمان از دسترنج خود می خورد و منتظر صدقات نبود  و می دانست كه پیامبر رحمت فرموده: دست دهنده و بخشنده از دست گیرنده بهتر است. حكمت فراوان او، دست سالكین و گم گشتگان را می گرفت و به راست ترین راه، رهنمود می گشت و آنان را با پرتگاه های گناه و معصیت آشنا می كرد تا مبادا دچار سقوط شوند و در نهایت با معالجه امراض قلوب، بندگان خدا را با شیرینی طاعت و بندگی آشنا می كرد و لذت عبادت را به آنان می چشاند. 

از كلمات شفا بخش و هدایتگر او می توان به جملات ذیل اشاره كرد؛ برای كسب صفا و شفافیت قلبی با اهل خوف از خدا مجالست كن و نور قلب را بوسیله‌ی دوام حزن جلب كن و باب حزن را با تفكر دائم جستجو نما و تفكر دائم را در خلوتها بدست آور و از ابلیس با مخالفت هوی دوری كن و خود را با صدق و اخلاص در عمل برای خداوند آراسته كن و با مراقبت، خود را در معرض عفو او قرار ده و به نعمتها با خوف از زوال آنها دوام ببخش.

هیچ كاری، مانند طلب سلامت نیست و هیچ سلامتی، مانند سلامت قلب نیست و هیچ عقلی، مانند مخالفت هوی نیست و هیچ فقری، مانند فقر قلب نیست و هیچ غنایی، مانند غنای نفس نیست و هیچ نیرویی، بالاتر از دفع عضب نیست و هیچ نوری مانند نور یقین نیست و هیچ یقینی، مانند كوچك شمردن دنیا نیست و هیچ شناختی، مانند شناخت نفس نیست و هیچ نعمتی، مانند عافیت از گناه نیست و هیچ عافیتی، مانند توفیق نیست و هیچ زهدی، مانند كوتاه كردن آرزوها نیست و هیچ حرصی، مانند مسابقه در كسب درجات نیست و هیچ طاعتی، مانند اداء فرائض نیست و هیچ تقوایی، مانند دوری از محرمات نیست و هیچ فقدانی، مانند فقدان عقل نیست و هیچ فضیلتی، مانند جهاد نیست و هیچ جهادی، مانند مجاهده نفس نیست و هیچ ذاتی، مانند طمع نیست.

ابوسلیمان در سال 205 هجری بعد از سپری ساختن عمری پر از ورع و تقوی و عبادت به دیدار معبود شتافت.

1391/05/17

پدر و مادر معروف مسلمان نبودند و آیات قرآن در ایام كودكی با گوش او آشنا نشد، هر چیزی را كه شناخته بود غیر اسلام بود كه نه تنها به او آرامش نداده بلكه او را مضطرب و پریشان ساخته بود. در همان كودكی نمی توانست بپذیرد كه خداوند نیازمند واسطه است و می گفت: كه چگونه ممكن است مردم در خلقت مساوی باشند اما از میان آنها كسی به عنوان واسطه میان خدا و بندگان برگزیده شود، خدایی كه پنهان و آشكار را می داند و عالم به درون انسان ها است. تمامی این معانی در دل معروف بن فیرزان كرخی غوغایی به پا كرده بود. آشنایی مقدماتی او در اوان كودكی با اسلام از طریق كودكان مسلمان بود و در همان زمان علیه تعالیم تلقینی پدر و مادرش كه عقل، آنها را نمی پذیرفت، ایستاد و اجازه ورود آنها را، به قلبش نداد. نهایتاً این عصیان و تمرد را روزی در محضر استادش آشكار كرد.

هنگامی كه معلم از او خواست كه به دنبال او تعالیم دین مسیح را تكرار كند خودداری كرد و با صدای بلند اعلان كرد أحد، أحد همان عبارتی را كه بلال بن رباح در حین شكنجه شدن تكرار می كرد و معلمش با این كار معروف غافلگیر شد و او را مورد اذیت و آزار قرار داد طوری كه از او و خانواده اش فراری شد و در بغداد خبر معروف كرخی كه مسلمان شده بود و دین پدران خود را رها ساخته به همه جا رسید. فرار معروف بر مادرش بسیار سخت آمد و بعد از ناامید شدن از یافتن معروف، در حالیكه می گریست گفت: اگر خداوند فرزندم معروف را به من باز گرداند به هر دینی كه باشد من تابع آن دین خواهم شد. بعد از سالهای فراوان معروف به میان خانواده اش بازگشت و مادرش در آغاز از او پرسید كه پسرم بر چه دینی هستی؟ و معروف گفت اسلام. مادر گفت: أشْهَدُ أنْ لا إلهَ اِلَّا اللهُ وَ أشْهَدُ أنَّ مُحمَّداً رَسوُلُ اللهِ و در نهایت تمام خانواده اش اسلام آوردند. معروف كرخی اسلام را عمیقاً فرا گرفت، در سحرها می گریست و می گفت: گناهان از من چه می خواهند كه مرا رها نمی كنند، اگر رحمت خداوند شامل حالم گردد، گناهان به من آسیبی نمی رسانند. مردی نزد معروف آمد و به او گفت: مرا نصیحت كن معروف گفت: بر خدا توكل كن و او را انیس و جلیس خود قرار بده؛ تنها به او شكایت ببر؛ مرگ را آنچنان یاد كن كه همنشین تو باشد؛ از خداوند بترس تا هیبت تو تمامی دلها را فراگیرد.

به هنگام سحر نماز بگزار تا فرشتگان شاهد تو باشند؛ قسم به خدا هیچ چیزی به اندازه كثرت اذكار و نماز در وقت سحر نافع نیست چرا كه وقت سحر را وقت نجات می دانست.

معروف هنگام رؤیت معصیت برای فرد عاصی از خداوند طلب مغفرت می كرد و هرگز هیچ انسانی را نفرین نكرد و این نشانه فهم عمیق او از رحمت بودن دین و رسالت پیامبر بود.

روزی در ساحل دجله به همراه بعضی از دوستانش نشسته بود، قایقی از كنار آنها گذشت كه در آن تعدادی جوان مشغول لهو و لعب و شرابخواری بودند. دوستانش گفتند: نمی بینی اینها بر روی آب هم مشغول معیصت هستند آنها را نفرین كن...

معروف دستش را به آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا از تو می خواهم كه آن ها را در بهشت خوشحال كنی همچنان كه در دنیا خوشحال كرده ای، دوستانش بسیار تعجب كردند؛ معروف گفت: وقتی خداوند در آخرت آنها را خوشحال گرداند در دنیا آن ها را می بخشد. به این ترتیب به دوستانش درسی را پیرامون برخورد با عاصیان و اهل گناه داد.

معروف تا سال 200 هجری زندگی كرد و هنگامی كه مرگ به سراغش آمد به خانواده اش گفت: وقتی كه فوت كردم پیراهنم را به كسی صدقه دهید. دوست دارم از دنیا عریان خارج شوم همچنان كه عریان داخل شدم. بله خداوند در كودكی دل او پر از نور ایمان كرد تا مشتاقانه كمر به خدمتش ببندد و او را از خود راضی گرداند.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند :: و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

1391/05/16

در مسیر عبادت خداوند به درجه ای رسیده بودكه اگر لحظه ای از یاد خدا غافل می شد آن را خسارتی بزرگ تلقی می كرد. 

عمر را عزیزترین سرمایه خود می دانست كه اگر آن را در مسیر بندگی خدا سپری نمی ساخت احساس می كرد دچار خسارت بزرگی شده است.

قرآن را با تدبر تلاوت می كرد و بسیار متأثر و منقلب می شد. در رابطه با اسباب اجایت دعا می گفت: اگر خداوند بداند كه محبت كسی غیر از او در دل تو نیست، چیزی را از او نمی خواهی مگر اینكه حتماً آن را به تو می دهد. چون فضیل معتقد بود كه قلب وقتی مشغول به غیر خداوند گردید از رویت اسرار هستی عاجز است و در نتیجه میان دل و زبان فاصله می افتد پس در حالی كه زبان دعا می كند قلب غافل است، وخداوند دعا از دل غافل را اجابت نمی كند.

در هنگام نصیحت هارون الرشید به او می گوید. وقتی عمر بن عبدالعزیز خلیفه شد سالم بن عبدالله ـ محمد بن كعب القرظی و رجاء بن حیوه را خواست و به آنها گفت: من به امر خلافت مبتلا و گرفتار شدم، مرا دریابید. او خلافت را بلا دانست لذا سالم به او گفت: اگر می خواهی كه از عذاب قیامت رهایی یابی از دنیا روزه بگیر و با مرگ افطار كن. محمد بن كعب گفت: اگر می خواهی از عذاب آخرت رهایی یابی بزرگ مسلمانان را بزرگ و پدر خود بدان، میانسال آن ها را برادر و كوچك آنها را فرزند شمار. پدرت را احترام كن. برادرت را اكرام كن و با فرزندت مهربان باش.

رجاء بن حیوه هم به عمر گفت: اگر می خواهی در قیامت اهل نجات باشی آنچه را برای خود دوست داری برای مسلمین دوست بدار و آنچه را كه برای خود نمی خواهی و نمی پسندی برای مسلمین مخواه و مپسند.

فضیل پیوسته از رحمت واسعه خداوند اینچنین سخن می گفت: حتی اگر در آتش جهنم انداخته شوم لحظه ای از رحمت خداوند مأیوس نمی شوم و می گفت: بدبخت كسی است كه از رحمت خداوند مأیوس باشد.

از حامل قرآن می خواست كه اخلاق و سلوكش غیر از اخلاق سایر انسانها باشد، زیرا نور خدا در دلش قرار گرفته و باید آثار آن به بیرون هم منعكس گردد و چون حامل قرآن به خداوند نزدیك است، پس شایسته نیست اهل لغو و لهو باشد.

فضیل دیگران را از غیبت نهی می كرد و می گفت: اگر فضای غیبت حاكم شود اخوت از میان می رود. سرانجام این عابد راستین در سال 187 هجری در حال سجده در مكه وفات یافت و او را عابد حرمین نامیده اند زیرا یكسال در مكه و یكسال در مدینه به عبادت خداوند می پرداخت.

1391/05/15

به دلیل این كه تاریخ زندگی اش با نور قرآن عجین و به رایحه تفسیر معطر گشته و پر از ثمرات تقوی است، لازم است قدری با تأمل بیشتر به شرح حیاتش بپردازیم تا بیشتر به منزلت و مقام او در میان تابعین و مفسرین پی ببریم.

مجاهد بن جبر زیرك ترین شاگرد مدرسه ابن عباس بود و در حلقه‌ی درسی ابن عباس تفسیر را آموخت و اسباب نزول قرآن را آیه آیه فراگرفت.

ابن عباس پاسخگوی تشنگی مجاهد بود و او را از علم و معرفت اشباع ساخته بود طوری كه یكی از امامان زمان خود گشت و به مانند ابن عباس در زمان خود محل مراجعه مردم در زمینه تفسیر و سایر علوم گردید. هنگامی كه به نماز می ایستاد غرق در حضور بود. كسی كه او را در ركوع می دید گمان می برد كه پیوسته در ركوع است و می گفت: انسان ذاكر نمی شود مگر اینكه در قیام و ركوع و سجودش به یاد خدا باشد.

با توجه به موهبتهای خدایی، از لحاظ علمی و بلاغت زبانی كه به او داده شده بود؛ مردم را بسیار آسان به مجالس خود جذب می كرد و مرگ اندیشی از ویژگی های بارز شخصیتی او بود. دقت فهم او در زمینه تفسیر آیات قرآن را، با چند نمونه بیان می كنیم. مثلاً در تفسیر آیه وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعمَةُ ظاهِرَهً وَ باطِنَةً.

نعمتهای ظاهری عبارتند از اسلام، قرآن، رسول، رزق و نعمتهای باطنی عبارتند از پوشاندن عیوب و گناهان.

در ذیل قُومُوا لِلَهِ قانِتینَ گفته است قنوت همان خشوع است و كنترل چشم و تواضع به دلیل مراقبت و ترس از خداوند.

فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ یعنی اینچنین پنداشت كه او را بخاطر گناهش مجازات نمی كنیم.

وَ لا تَتَّبِعُوا لسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبیلهِ یعنی بدعتها و شبهه ها.

مجاهد با این منش 80 سال راسپری ساخت. او فقیهی زبر دست بود كه مشعل كتاب و سنت را در دست داشت و در حال سجده جان به جان آفرین تسلیم كرد.