رستم بر تخت طلایی نشست و نشیمن او با بالش‌های زراندود و گران‌قیمت و فرش‌های ابریشمی آراسته بود؛ بر دو مچ دست و گردنش یاقوت و مراوید آویخته بود. تا این ربعی بن عامر تمیمی با شمشیر و زره و اسبش از راه رسید و بر او وارد شد و سم‌های اسبش بر بساط رستم فرود آمد. از اسب پیاده شد و بر نیزه‌اش تکیه زد در حالی که نوک نیزه فرش را سوراخ می‌کرد. 

رستم شگفت‌زده شد! چگونه این عرب بیابانی چشمش به درخشش این طلاها و مرواریدها خیره نمی‌شود؛ با دیدن این همه زیبایی چگونه به آن طمع نمی‌کند؟ چگونه جرأت می‌کند با نیزه فرش‌های ابریشمی را سوراخ کند و مجلس فرمانده را با غبار اسبش بیالاید؟

اهل مجلس از او پرسیدند: چرا به اینجا آمده‌اید؟

با زبان عربی شروع به صحبت کرد: خداوند ما را برانگیخته است تا بندگانی را که اراده کرده است، از بندگی بندگان آزاد و به بندگی خدا درآورد؛ از تنگی دنیا آزاد کند و به فراخی آخرت ببرد و از ستم ادیان رها سازد و به عدل اسلام درآورد.

ما را با دین اسلام به سوی مردمش روانه کرده است تا آنان را دعوت کنیم؛ هر کس بپذیرد از او می‌پذیریم و باز می‌گردیم و هر کس سرپیچی کند تا ابد با او می‌جنگیم تا به وعده‌ای که خدا داده است برسیم. گفتند: وعده‌ی خدا چیست؟ گفت: بهشت برای کسی که در جنگ با سرکشان بمیرد و پیروزی برای کسی که باقی بماند. 

ثبات ربعی همواره برایم جای شگفتی است و از کلمات و عزت و وقارش متعجب می‌شوم.

او مروارید و یاقوت و طلا در مجلس رستم را جز تنگی دنیا نمی‌بیند.

خادمان و نگهبانان مجلس رستم از نگاه ربعی جز بندگی برای بندگان و ستم ادیان چیزی دیگری نیست.

این مرد صحراگرد ساکن حجاز این عزت و جرأت را از کجا آورده است؟ چگونه توانست دنیا را در دستش قرار دهد سپس آن را با خواری پرت کند؟

او هدفش را کاملا می‌دانست؛ می‌دانست چرا از بیابان‌های حجاز به دشت‌های عراق آمده است... آمده است چون خدا او را برانگیخته است و او فرستاده‌ی خدا به سوی ساسانیان است تا آنان را به خواست خدا از بندگی بندگان به بندگی خدا درآورد؛ از زنجیر ادیان آزاد کند و به آزادی واقعی در زیر سایه‌ی اسلام برساند. باعزت آمده بود و عقیده‌ی قوی دینی با خود داشت. 

عقیده همان اکسیری بود که در دل اصحاب نسیم عزت دمید؛ عقیده‌ی صحیح بود که آنان را برای رویارویی با باطل پیرامون از صحرا خارج کرد. کدام‌یک از آنان در جاهلیت تصور می‌کرد روزی با امپراطوری فارس روبرو شود؟ عرب‌ها پیش از اسلام ارزشی نداشتند و روم و ایران به آنان اهمیتی نمی‌دادند. 

جنگ و درگیری آنان پیرامون دستیابی به آب و چراگاه بود؛ اما اسلام هدف‌شان را تغییر داد و مقصدشان را به سمت عقیده بازگرداند تا اساس زندگی آنان باشد. به خاطر عقیده جنگ کردند و فنون رزمی را آموختند و با نیرومندترین قدرت‌های زمان خود درآویختند.

(عقیده) کلمه‌ی کلیدی که اسلام در دل اصحاب رسول خدا نوشت و آنان را از دیگران متفاوت ساخت. از آنان نسل عزتمندی ساخت که آیین حق را در شرق و غرب گسترش دادند.

این رمز عبوری بود که رسول خدا در دعوت به اسلام و کاشت نهال عقیده تعیین کرد؛ ببینید آنگاه که معاذ بن جبل را به سوی یمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند به او فرمود: 

“إنَّكَ تَقْدَمُ عَلَى قَوْمٍ أَهْلِ كِتَابٍ فَلْيَكُنْ أَوَّلَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ عِبَادَةُ اللَّهِ فَإِذَا عَرَفُوا اللَّهَ فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ فَرَضَ عَلَيْهِمْ خَمْسَ صَلَوَاتٍ فِي يَوْمِهِمْ وَلَيْلَتِهِمْ فَإِذَا فَعَلُوا فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلَيْهِمْ زَكَاةً مِنْ أَمْوَالِهِمْ وَتُرَدُّ عَلَى فُقَرَائِهِمْ فَإِذَا أَطَاعُوا بِهَا فَخُذْ مِنْهُمْ وَتَوَقَّ كَرَائِمَ أَمْوَالِ النَّاسِ”

با قومی روبرو می‌شوی که اهل کتاب هستند؛ پس نخستین چیزی که بسویش دعوت می‌کنی ایمان به خدا باشد. اگر خدا را شناختند به آنان بگو که خداوند در شبانه‌روز پنج وعده نماز بر آنان فرض کرده است. باید زکات اموال‌شان را به فقرا بدهند. اگر اطاعت کردند از آنان بگیر و از اموال گرانبهای مردم پرهیز کن. [بخاری 1458 و مسلم 19]

رمز عبور واضح و روشن است... نخستین چیزی که به آن دعوت می‌کنی عبادت خدا باشد؛ شناخت خدا و یکتاپرستی او اولین گام آنان است. هر گاه خدا را شناختند به آنان خبر بده که چه کارهایی بر آنان فرض است. 

جندب بن عبد الله در باب تربیت نبوی که خود و یارانش فرا گرفته بودند می‌گوید: ایمان را فرا گرفتیم پیش از آن که قرآن را فرا گیریم. [ابن ماجه با تصحیح آلبانی]

این عقیده رمز عبوری است که باید در تربیت خود و فرزندان‌مان آن را پیدا کنیم.

در این راستا ابتدا به رسول خدا و دیگر پیامبران الهی اقتدا می‌کنیم؛ آنان پیش از امر و نهی و تعیین حلال و حرام، راه عقیده را بر مردم هموار کردند؛ قرآن همیشه بر این مهم تأکید کرده است: “..أن اعبدوا الله ما لكم من إله غيره” خداوند را که خدایی جز او ندارید بپرستید. این شعار همیشگی آنان در راه دعوت بود. 

ما هم در این راه گام می‌نهیم تا بندگان واقعی خدا باشیم. دل‌هایمان را با کلمه‌ی توحید همنوا کنیم و معانی آن را در رفتار و عبادات‌مان پیاده کنیم تا الگویی برای دیگران باشیم:  "قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ” (الأنعام:162) بگو نماز و نیایش من و زندگانی و مرگ من، در راه خدا، پروردگار جهانیان است‌.

از عقیده آغاز کنیم و فرزندان‌مان را از آتش نجات دهیم: "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ” (التحريم:6) ای مؤمنان خود و خانواده‌تان را از آتشی حفظ کنید که هیزم آن مردم و سنگ‌ها هستند.

از عقیده آغاز کنیم تا آنان را از جریان‌های الحاد و بی‌دینی حفظ کنیم؛ عقایدشان را از افکار شرقی و غربی که عقل‌هایشان را در قالب فیلم‌ها کارتونی و بازی‌های کامپیوتری می‌رباید حفظ کنیم.

عقیده را در آنان تقویت کنیم تا حدود تعامل خود با انسان و جهان را ترسیم کنند؛ تا تصور و برداشت خود را از جهان هستی شکل دهند. به پرسش‌های عقیدتی آنان پاسخ دهیم پیش از آن که طغیان کنند.  

عقیده را بسازیم تا آنان را از افکار وارداتی که از صفحه‌ی گوشی در برابر دیدگان کوچک‌شان ظاهر می‌شود پاس بداریم. 

در دل‌هایشان عقیده صحیحی بنا کنیم تا مایه‌ی عزت‌شان باشد و بدانند که مسلمان عزت دارد و از پس‌مانده‌های افکار دیگران نمی‌خورد و جز در برابر خدا خم نمی‌شود. در هر نماز با زبانش می‌گوید الله اکبر و در قلبش او را تعظیم می‌کند. بنابراین دنیا و زیور و زینت آن در چشمش کوچک و بی‌ارزش می‌شود و تنها سر بر آستان خدای بزرگ و قاهر فرود می‌آورد. 

در حقیقت آنچه ما امروزه در راه تربیت نسل باعزت مورد نظرمان انجام می‌دهیم بر خلاف روش پیامبر اسلام است. برخی از پدران در نخستین قدم آشنایی فرزندان با خدا، آنان را به نماز امر می‌کنند و درباره‌ی خدا با آنان چیزی نمی‌گویند تا این که ارتباط بین کودک و خدا تنها در حرکات نماز خلاصه می‌شود. 

برای وادار کردن آنان به نماز از این حدیث استفاده می‌کنند که می‌فرماید: در سن ده سالگی به خاطر کوتاهی در نماز آنان را بزنید. پیش از آن که در هفت سالگی به نماز دستور دهند از راه تنبیه وارد می‌شوند. بنابراین کودک به زور فرمان می‌برد و حرکاتی را اجرا می‌کند؛ رو به قبله می‌ایستد و خم و راست می‌شود بدون آن که در دلش اثر کرده باشد. نتیجه این می‌شود که در سن نوجوانی به خاطر نفرت از اوامر پدر از نماز فاصله می‌گیرد و عبادت را کنار می‌گذارد. او دیگر برای شعائر و اوامر الهی و تعامل با مردم ارزشی قائل نیست؛ بنابراین نماز می‌خواند و دروغ می‌گوید... نماز می‌خواند و دزدی می‌کند... با خانواده‌اش بدرفتاری می‌کند. 

تربیت اسلامی تمام وجود انسان را تشکیل می‌دهد؛ از اخلاق و روان و رفتار و اعتقاد و... تنها در آموزش عبادات خلاصه نمی‌شود بلکه تمام حوزه‌های روابط انسانی را شامل می‌شود و کلمه‌ی عبور آن یعنی تربیت عقیدتی در قلب آن حاضر است. 

تربیت عقیدتی با آموزش عقیده تفاوت دارد؛ آموزش یعنی رساندن اطلاعات به ذهن اما پیاده کردن این اطلاعات از آموزه‌های ذهنی به قلب و اعضا یعنی فاصله‌ی بین قلب و عقل طولانی‌ترین راه در دنیا است و این راهی است که در تربیت عقیدتی می‌پیماییم.