دل نوشته

نزد عقاب بلندپرواز چگونه زیستن مهم است، نه چه مدت زیستن

مردی بلند پایه و پدر همگان مردی که اجازه نداد تخت و تاج پادشاهان لحظه‌ای از ترس و بیم بدور باشد.

هنگامی که در زندان تنها خدا را داشت در برابر میله‌های قفل شده، کلید محکم ایمان را در دل داشت بخاطر ایمان استوارش لحظه‌ای دشمن آسوده نبود

از تو آموختم

 بسم الله الرحمن الرحیم 

خداوندا قدردان این شب‌های قدرت هستم آن شبی که قرآن را برای هدایت فرو فرستادی تا از گمراهی و جهل به سوی فلاح رهنمون شویم؛

مادر" همه" است

وقتی زمانه سخت می‌‌گیرد، وقتی که قلبم از بی انصافی آدم‌ها ترک بر می‌‌دارد...

بغض که می‌کنم صدای جانم گفتن‌هایش توی گوشم می‌پیچد، برمی‌گردم و زل می‌زنم توی چشمانش،

نامه‌ای دختر عزیزم

دختر عزیزم سروه جان! دردهای زیادی در دنیا وجود دارد و قطعا هر کسی در زندگیش کم و بیش آن را تجربه می کند.

خودم را در قرآن این گونه دیدم

هر آن گاه که در زندگانی‌‌ام خود را در اندیشه‌ات تسلی داده‌‌ام در خود نگریستم و احساساتم را به بند کشیدم تا دگر از فرط جهالت و نادانی، سعادت را اسیر این کوچه بازار نگردانم؛

آلزایمر و دلتنگی‌ من برای مادربزرگم

هنوز گه‌گاهی صدایت را می‌شنوم؛ زمانی که برای صدا زدنم کلی واژه‌ها را به رقص در می‌آوردی و در آخر صدا می‌زدی و... میخندیدی!

لبخند با دندان‌های صدفی...

دلتنگی

دلتنگی یک شب‌هایی را 
هیچ کوچه و خیابانی
هیچ دشت و صحرایی گردن نمیگرد!
تاریکی یک شب‌هایی را 
هیچ مهتابی روشن نمیکند!

به یاد همسرم

نیستی ماموستا!؟ 
نیستی که حال و هوای مردم شهر را ببینی. مردم شهر چنان آشفته‌اند که زندگی روزمره‌شان را با نمی‌دانم‌ها آغاز می‌کنند... یعنی دانستن زیاد هم برای آنان کاری از پیش نمی‌برد.

چه روزهای سردی بود

دخترم به دست‌هایش کرم می‌زند؛
بوی عطر کرم می‌پیچد در فضا و چنگ می‌اندازد درون فکرم؛ در روحم. 
خاطراتی ذر ذهنم تاب می‌خورند و هجوم می‌آورند و بی هوا پر از بغضم می‌کنند 

سی روز انتظار سی سال خاطره

امروز می‌خوام وفاداری ۳۰ سال دوستیمون رو برا همه تعریف کنم
کلاس اول راهنمایی که رفتیم از تمام دوستان هم دبستانی جدا شدیم خصوصا دوستان صمیمی و دختر همسایه الهام جان.
ایشون اول الف بودن و من اول ب.
همزمانی محتوا