دیدار یار غایب

دیدار یار غایب

هم خوشحالم، هم غمگین، هم آرامم، هم بی قرار، مسرورم عزیزانم را می‌بینم، ولی در همین حال هم، دلم سخت فشرده می‌شود؛ به قول خواهری:" به خانه‌ای می‌روم که صاحب خانه محبوب و محجوبم آنجا نیست".

به قول خواهری دیگر: آه برادرم! کاش قبل از این رهسپار سرایت می‌شدم"

ولی افسوس... 

 وقتی می‌رسم چراغی چشمک زن به من علامت می‌دهد.

اشک‌‌هایم را که پاک می‌کنم و سعی می‌کنم تابلو را ببینم.

حکمت... 

رحمت... 

صبر... 

حق... 

" ان الله مع الصابرین" 

" انا لله و انا الیه راجعون" 

الیه راجعون...

آشوب درونم آرام می‌گیرد.

" الا بذکر الله تطمئن القلوب" 

دلم اطمینان می‌یابد در این کاروانسرا در صف طویل مسافرین هستیم و عن قریب به منزل و مقصد می‌رسیم.

"... استعینوا بالصبر و الصلاه..." 

قدم بعدی سر بر آستانش می‌گذارم و گویی از کوی فرقت به طلب و وصلت رهسپار شدم.

چشم انداز سبز و با شکوه راه از دور روحم را می‌نوازد.

و با آرامشی شگرف آماده موت می‌شوم تا با نوای روح بخش اذان بلند شوم، زنده شوم و با بال شوق به کوی عشاق روم. امروز می‌آیم تا از محضرت بانو، درس پاکی و صبر بیاموزم و مژده دهم بانو، بانوی صبور من تو را توصیه می‌کنم به‌ حق، به صبر 

که" ان الله مع الصابرین"

به زودی ر تخت‌های آراسته، در باغ‌هایی که" تجری من تحتها الانهار  "‌اند، گرد می‌آییم و"... رضی الله عنهم و رًضوا عنه..." جشن می‌گیرم.

"استاد عزیزم" همراه با فرشته کوچک"آکار" گیان، گوارایتان باد شربت وصال.