نامه ای به دوستم رمضان

نامه ای به دوستم رمضان

دوست من سلام، دورت بگردم، باز هم مرا دعوت کردی، باز هم من مهمان تو شوم، خوب این بار تو بیا و مهمان من شو. تو سال‌ها و روز‌ها مرا بر سر سفره مهربانیت می‌نشانی و من به رسم دوستی گاهی تو را مهمان خود نمی‌کنم.
دورت بگردم تو خسته نمی‌شوی از این همه لطف و محبت و صفا، خسته نمی‌شوی ازاین همه گستاخی منِ بی پروا.
چطور به روی خودت نمی‌آوری، چرا از بی میلی و سردی من دل گیر نمی‌گردی؟
من خودم هم نمی‌دانم چرا این گونه‌ام، چرا گاهی رسم دوستی به جای نمی‌آورم، گاهی کم و کوتاه به یادت می‌افتم و با خودم می‌گویم من چرا این گونه‌ام، می‌گویم وقتی بگذارم و تو را مهمان کنم، این بار من صاحب خانه شوم، اما یادم می‌رود تا دوباره پذیرایی و محبتت را می‌بینم، نمی‌دانم چرا نقش معشوقه‌های سرد و بی میل را دارم. هرچه محبت می‌کنی تو، گستاخ‌تر می‌بینی مرا.
اما باور کن دلم می‌خواهد برای یکبار هم که شده تو را به مهمانی دلم بخوانم، من هم کمی محبت کنم.
باور کن در چارچوب دیوار تنهاییم از خودم دل گیر می‌شوم، با خود می‌اندیشم و می‌گویم چه دوستی بهتر و زیباتر از این دوست همیشگی‌ام؟ چرا این بار او به خانه من نیاید؟ اما این قفل سنگی در خانه‌ام گاهی سخت باز می‌شود، می‌ترسم تو را دعوت کنم و مدت‌ها پشت در بمانی؛ آنگاه تو بیشتر دل گیر شویی، هرچه دنبال کلید تازه‌ای می‌گردم، همه جا جوابم می‌کنند، دوست من مثل همیشه سخاوتت را نشان بده و کمکم کن قفل دیگری بگیرم که آسان باز شود. قفلی که مهمان عزیزی مثل تو پشت در نماند. ببخش شاید خطا از من است که دیر به دیر، در خانه‌ام را باز می‌و قفل‌هایم زنگار می‌زنند. مرا ببخش باور کن می‌خواهم عهد کنم این بار تو را به مهمانی دلم بخوانم. من هم کمی محبت کنم، بدرقه و هدیه‌های هر سالت را به یاد بیاورم و دنبال هدیه زیبایی باشم که برایت کادوپیچ کنم.
مرا صدا می‌زنی و حتی می‌دانم هیچ مهمانی لذت و احساس مهمانی تو را ندارد؛ می‌دانم در خانه تو چقدر به من خوش می‌گذرد اما نمی‌دانم چرا دعوت‌هایت را بی پروا رد می‌کنم، من چه بی احساسم، آخ من چه بی پروایم.
مرا ببخش عهد می‌اینبار تو را به مهمانی دلم فرا بخوانم.
رمضانم، کریم من، دورت بگردم، محبوب من بدان که من هم تو را دوست دارم.
خطا از من است، می‌دانم، آرام و قرار ندارم و می‌دانم تن‌ها در خانه تو سکنی می‌گیرم اما این و آن صدایم می‌کنند، گاهی ناخواسته از خانه‌ات بیرون می‌آیم، آخ که هنوز آداب مهمانی را فرا نگرفته‌ام، می‌روم و ویلان می‌شوم، سرگشته و حیران، سراغ این و آن، بی خبر از تو می‌شوم. این در و آن در می‌زنم، از یادم می‌روی، همه را مهمان می‌کنم، ‌به مهمانی همه می‌روم اما خسته می‌شوم، به ناگاه دل گیر میگردم، احساس تنهایی می‌کنم. مهمانهایم از من خسته می‌شوند و من از مهمانی آن‌ها درمانده، دلم که شکست آن گاه یادم می‌افتد که از خانه‌ات بی‌خبر آمده‌ام، روی برگشتن ندارم نشانی خانه‌ات را گم می‌اما تو چه مهربانانه صدایم می‌زنی.
بار‌ها و بارها، آخ ای مهربان من، من چه نامهربانم
می‌خواهم این بار تو را به مهمانی دلم فرا بخوانم.
می‌خواهم اینبار مثل همیشه عهد ببندم، میثاق غلیظی، این بار تو مهمان من شوی و هیچ گاه از خانه‌ام نروی کمکم کن صاحب خانه خوبی شوم، تو برایم هدیه‌ای بیاوری، هدیه‌ای که ماندگار شود. من هم با رضایت تو غیر از تو نروم.
بیا و ماندگار شو، بیا و مرا تن‌ها مگذار که من بی تو هیچم، بی تو پوچم.
محبوب من بخشیدنت را برایم هدیه بیاور تا خود را به فدای رضایتت کنم.
محبوب من؛
"آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند وعیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند"

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
احسن (مهمان)
1396/03/18

ریزوحورمه ت . ده ست و قه له متان به رده وام روان و پرهیز داده گلباغ. جزاک الله خیرا

مطالب جدید

تنها تسلی کافی نیست دل نوشته (1396/08/22)
مدیریت زمان زنان موفق (1396/08/22)
الها... دل نوشته (1396/08/22)
تو فقط رکاب بزن! اندیشه (1396/08/13)
تو فقط پا بزن! اندیشه (1396/08/13)
خواهر دعوتگرم!/بخش دوازدهم زنان در عرصه دعوت (1396/08/08)
نمی‌شود دید و گذشت دل نوشته (1396/08/08)
حرف‌های حساب از زبان مادران امروز خانواده‌ی سعادتمند (1396/08/06)