درختی که سکه‌ی طلا می دهد

درختی که سکه‌ی طلا می دهد

یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچ کس نبود.

یک پیرمرد و یک پیرزن در یک کلبه ی کوچک و قدیمی زندگی می کردند. آن ها خیلی فقیر بودند, یک روز پیرمرد به زنش گفت: می خواهم آن درخت را که پیش خانیمان است قطع کنم تا با فروش هیزم های آن پولی به دست آورم. پیرزن گفت: «برویم» آن دو از کلبه بیرون رفتند و می خواستند درخت را قطع کنند، ناگهان صدایی از درخت شنیده شد...

یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچ کس نبود.

یک پیرمرد و یک پیرزن در یک کلبه ی کوچک و قدیمی زندگی می کردند. آن ها خیلی فقیر بودند, یک روز پیرمرد به زنش گفت: می خواهم آن درخت را که پیش خانیمان است قطع کنم تا با فروش هیزم های آن پولی به دست آورم. پیرزن گفت: «برویم» آن دو از کلبه بیرون رفتند و می خواستند درخت را قطع کنند، ناگهان صدایی از درخت شنیده شد. درخت گفت: لطفاً صبر کنید اگر مرا قطع نکنید. هر روز ده سکه طلا به شما می دهم و آن وقت شما آن سکه ها را می فروشید و پولدار می شوید.

پیرمرد و پیرزن قبول کردند. و هرروز پیرمرد از خواب بیدار می شد و درخت ده سکه به او می داد, پیرمرد می رفت در بازار سکه ها را می فروخت.

پیر زن و پیرمرد پولدار شدند و یک خانه ی تمیز و تازه ساختند.

نتیجه می گیرم : درخت با ارزش تر از طلاست.

میانگین امتیاز: 3.8 (از 9 رای)

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
مریم (مهمان)
1391/03/03

سلام شکیبا جان دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود انشاالله مثل مادرت نویسنده خوبی بشی .

مطالب جدید

زمزمه دخترانه م مثل مادر (1393/09/29)
نمی‌خواهم زمینی باشم دل نوشته (1393/09/29)
خشم و خشونت بهداشت روانی (1393/09/25)
من و پاییز دل نوشته (1393/09/25)
تلنگری به حباب خانواده‌ی سعادتمند (1393/09/22)
مادر بینوایان زنان در عرصه دعوت (1393/09/20)
برپایی کارگاه آموزشی افزایش جلب محبت همسر در کرج اخبار و رویداد های جامعه زنان (1393/09/14)
آمده بودم... دل نوشته (1393/09/10)
کارگاه آموزش مهارت ارتباط مؤثر در تهران برگزار شد اخبار و رویداد های جامعه زنان (1393/09/08)
خشونت در خانواده‌ خانواده‌ی سعادتمند (1393/09/01)