کردستان چگونه‌ آزاد شد؟ ‌(بخش پنجم)

مهندس صلاح‌الدین عباسی

فصل پنجم
اشاراتی به نظریات برخی تاریخ‌نگاران

جمیل روژبیانی:
مسلمانان با همکاری و راهنمایی کردها توانستند از کوهستانهای صعب‌العبور بگذرند و بر امپراطوری ساسانی غالب شوند.
کردها در اهواز و براز روز و شهر زور و حلوان و کرمانشاه و مناطق بسیار دیگر از در صلح در آمدند. ( تاریخ حسن ویهی و عیاری ص6 )
چنین پیداست کردها، که از ستم ساسانیان به تنگ آمده بودند، ‌به راهنمایی سپاه اسلام پرداختند و برای شاهنشاه نجنگیدند و تمام شهرها را بدون جنگ و از راه صلح به دست مسلمین سپردند و سپاه ساسانی بدون کمک کردها توانایی جنگیدن نداشت و هر وقت کردها با مسلمین صلح کرده‌اند ساسانیان عقب‌نشینی و فرار کرده‌اند. ( همان منبع ص 156 و 157 )

برازروز و مهروز و مندلی و حلوان و شهرزور و کرمانشاه و سیروان و سیمره و ایزه و شوش و خانقین از راه صلح درآمدندند ( وڵاتگیری ره‌شه خاک ص 11 – خانقین در تاریخ )

چنین پیداست که تعدادی از کردها با سپاه اسلام همکاری کرده باشند، ‌سعد یکنفر کُرد بنام قباد را به جای قعقاع (از فرماندهان مسلمان و اصحاب رسول خدا بود ) به فرماندهی حلوان تعیین کرد (تاریخ حسن ویهی ص 157 )

یک نیروی اسلامی ‌از تکریت به سوی کردستان آمد، آنها از کوه حمرین به بوازیج آمدند و از کنار دره خاصه پایین و از عیث به رازانات و دشت افخار و علی سرای می‌‌روند و از آنجا به خوی لین وخُلنجان و طوز خورماتر و دکوک و دقوقا وکرکوک وقره هنجیر و هزار کانی می‌‌روند تمام این مناطق که در جنوب شرقی کردستان قرار دارند از در صلح وآشتی در آمدند و شمال و مغرب کردستان شامل مناطق جزیره وآمد و موصل و همکاری و هه‌ولێر و مناطق آذربایجان و ارمنستان نیز همچنین …دلیل اینکه کردها به این آسانی با مسلمانان صلح کردند این بود که می‌‌خواستند از ظلم و ستم ساسانیان رها شوند ( وڵاتگیری ره‌شه خاک ص11 چاپ اول )

ابن اعثم:

از جلولا تا نهاوند، تمام شهرها با مسلمانان پیمان صلح بستند ( کتاب الفتوح ج2 ص47)

مسلمانان بدون جنگ وارد خانقین و قصر شیرین و حلوان شدند (کتاب الفتوح ج2 ص280)

عیاض بن غنم، عمرو بن سعد را بسوی سنجار فرستاد آنها صلح کردند ( همان منبع ج1 ص339 )

بلاذری:

هاشم به سوی حلوان رفت، صلح کردند سپس به سوی دینور و از آنجا به کرمانشاه رفت و آنها هم صلح را پذیرفتند ( فتوح البلدان ص111 )

عیاض شهرهای رقه و حران و رها و نصیبین و میا فارقین و قرقیسیا و روستاهای اطراف رود فرات و شهرهای دیگر را از راه پیمان و صلح و آشتی آزاد کرد ( همان منبع ص 207 )

ابن اثیر:

نعیم و قعقاع به سوی همدان رفتند و با حاکم شهر صلح کردند ( الکامل ج3 ص6 )

سپاه اسلام به سوی آمد رفت حاکم آنجا زنی بود بنام ماریام، که خود و تمام خانواده اش مسلمان شدند و به آسانی شهر آزاد شد ( الکامل ج2 ص202 )

مسلمانان و ساکنین رقه با هم پیمان صلح امضا کردند، ناحیه جزیره آسانترین منطقه ای بود که به دست مسلمین افتاد (الکامل ج2ص153 )

مسلمانان زمینها را به صاحبان اصلی آن برگرداندند (الکامل ج2 ص208 )

واقدی:

بعضی از تاریخ نویسان می‌‌گویند که در شهر نصیبین جنگ سختی بین مسلمانان و رومیان در گرفته است اما بیشتر مورخین می‌‌گویند که در زمان رسول خدا هیئتی از شهر نصیبین وارد مدینه شده و با رسول خدا مذاکره کردند و هنگامیکه در زمان عمر سپاه اسلام به نصیبین نزدیک شد، طی مراسم زیبایی ساکنین شهر به همراه حاکم آنجا به نام طریاطس به پیشواز مسلمین رفتند و همگی مسلمان شدند و کلیسا و عبادتگاهها را به مسجد تبدیل کردند، ‌طریاطس مجدداً به حاکمیت آنجا انتخاب شد. حکومتش تا زمان مرگش در دوران عثمان خلیفه سوم ادامه داشت ( فتوح الشام ج2 ص103 )

که برای پیشگیری از اطاله مطلب تنها به ذکر بعضی از منابع اشاره می‌‌کنم:

خضری بگ ـ تاریخ الامم الاسلامیه‌ی صفحات 218ـ 225

محمود شیت خطاب ـ قادة فتح العراق و الجزیرة صفحات 127ـ 227ـ 404ـ 473ـ 481ـ 487

اسد الغابه‌ی ـ ج3 صفحه 264

طبری ـ ج2 صفحه 156

الاستیعاب ج3 ص1243

واقدی ـ فتوح الشام ج2 صفحات 65ـ 85ـ 88ـ 102ـ 103

بلاذری ـ صفحه181 ـ ج1 صفحه 207

آزاد سازی باب الابوب و بخش چهارم ارمنستان:

قسمتی از مناطق کردنشین در اختیار امارت ارمنستان قرارداده شده بود که مرکز آن شهردوین بود.

بعضی از مورخین معتقدند که خانواده صلاح‌الدین ایوبی ساکن این شهر بوده است. مسلمانان با کسب اجازه از عمر بن خطاب به سوی این منطقه پیشروی کردند. شهر مکس بر سر راه دوین قرار داشت. فردی به نام واردیک حاکم مکس بود. بنابر روایاتی واردیک کرد بوده است. او با مسلمین متحد شد و با کمک او شهر دوین آزاد گردید.

از طرف دیگر سراقه به دستور عمر به سوی منطقه باب حرکت کرد و از آن طرف به حبیب بن مسلم پیغام داد تا از جزیره به کمک سراقه برود، حاکم باب شهربراز نام داشت. وقتی سپاه مسلمانان به او نزدیک شد پیغام فرستاد که امانش داده واو را پیش فرمانده شان ببرند. شهربراز به سراقه گفت:من همسایگان بسیار شرور و نادانی دارم. من از نژادهای قبج و ارمن نیستم. و با شما همکاری میکنم. در مقابل مسلمان نمی‌‌شوم، و جزیه نمی‌‌دهم، تا مورد تمسخر دشمنانم قرار نگیرم. در برابر فارس و ارمن با شما همکاری می‌‌کنیم. و از اینکه ما را از دست این دو نجات دادید بسیار خوشحالیم. سراقه قبول کرد وگفت جزیه را کسانی پرداخت می‌‌کنند که می‌‌نشینند و هیچگونه همکاری با ما نمی‌‌کنند. شما که می‌‌خواهید در صف ما قرار گرفته و با دشمنان بجنگید لزومی ‌ندارد که جزیره بدهید. متن پیمان نامه سراقه و شهر براز در صفحه 236 جلد 3 تاریخ طبری درج شده است.

بکیر بن عبدالله، منطقه‌ی موقان ـ حبیب بن مسلم، منطقه‌ی تفلیس ـ حذیفه بن اسید، آلان را که امروز جزو چچنستان است از راه صلح و آشتی آزاد کردند، ‌پیشرویها ادامه یافت وتا اوایل خلافت عثمان ارمنستان و آران و موقان و باب الابواب کاملاً آزاد شدند و تمام مناطق کرد نشین در چهارچوب حکومت خلافت و تمدن اسلامی ‌قرار گرفتند.

اما بسیار جای تأسف است که در آن دوران اسمی ‌از کرد مطرح نبوده است، ‌نام ملتهایی مثل ارمن، نطاق، آذر، قبج، طبری، آران، موقان، فارس و گرجی مطرح بوده است ولی نامی ‌از کرد به میان نیامده است. هیچکدام از سرداران و بزرگان و رهبران آن دوران که با مسلمین پیمان امضا کرده‌اند اشاره‌ای به کردیت خود ننموده اند. چرا؟ این سؤالی است که برای من هم بی پاسخ مانده است. آیا هزار و صد سال حاکمیت شاهنشاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی باعث شده بود که اسم کرد به عنوان یک نژاد ارو یک ملت از تاریخ پاک شود ؟

فصل ششم

یک کتاب و چند روایت:

قبل از هر چیز، چنانکه در مقدمه هم اشاره کرده ام، این فصل کاملاً مدیون کتاب «کوردستان له‌به‌رده‌م فتوحاتی ئیسلامی ‌دا» اثر استاد حسن محمود حمه کریم است و در واقع باید بگویم اقتباسی از صفحات 199 الی 240 کتاب فوق الذکر است.

در سال 1970 در بغداد کتابی به نام «کوردستان و ئایینی ئیسلام» اثر رئوف سلیم حویزی منتشر شد، در این کتاب چنین نشان داده می‌شود که مسلمین و اصحاب و یاران رسول خدا وقتی وارد کردستان شده اند، مردم کرد را از دم تیغ گذراندند.
مردان را به اسارت گرفته‌اند. زنان و دختران را به کنیزی برده‌اند. به جان و مال و ناموس کردها رحم نکرده و آنها را مورد تعرض قرار داده‌اند. تعداد زیادی از اصحاب رسول الله در کردستان کشته شده‌اند. تمام فرماندهان مسلمین غیر از خالد بن ولید در کردستان به قتل رسیده‌اند. به دنبال انتشار این کتاب تمام کسانیکه نظر سوئی نسبت به دین و خداشناسی بالعموم و دین اسلام بالخصوص داشته و دارند و خواسته‌اند مطلبی بگویند یا بنویسند با استناد به این کتاب موضع گرفته‌اند. تنها این کتاب است که مسئله کشتار و قتل و نهب متقابل کردها و مسلمانان، و غارت و اسارت کردها توسط اصحاب رسول خدا را، مطرح کرده است و الا در کتابهای معتبری چون تاریخ طبری، ابن اثیر، ابن کثیر، خضری بگ، فتوح الشام واقدی، ‌فتوح‌البلدان بلاذری و تجارب الامم ابن‌مسکویه و... نه تنها مطالبی به این شدت یافت نمی‌شود بلکه مطالبی در تضاد با ادعاهای آقای رئوف سلیم حویزی را ذکر کرده‌اند. این کتاب از یک طرف، کردها را در نظر مسلمین و از طرف دیگر اسلام و خلفا و اصحاب و یاران رسول خدا را در نظر کردها، مشبوه کرده است و متأسفانه عده ای از نویسندگان و قلم به دستان معاصر هم که دیدگاهی غیر دینی داشته‌اند، بدون تحقیق، مطالب این کتاب را تکرار کرده‌اند.

حسن محمود می‌‌گوید در سالهای اوایل دهه هفتاد میلادی که این کتاب را خواندم از اینکه کردها اینگونه از مذهب و کیان خود دفاع کرده‌اند لذت بردم. ولی در دهه‌ی هشتاد که وارد مطالعات تاریخی شدم، متوجه گشتم که ساسانیان هیچ کیان و قدرت و هویتی برای کردها قایل نبودند، و آنها را از همه چیز محروم کرده بودند و مسلمانان با هیچکدام از ملل و شهرها و روستاهایی که فتح کرده بود اینگونه که آقای حویزی می‌‌گوید، رفتار نکرده بود. وقتی بیشتر مطالعه کرده و کتاب را بررسی کردم متوجه شدم که این کتاب بسیار ضعیف است.

چون در بیشتر موارد حویزی به واقدی اشاره می‌‌کند کتابش را با فتوح الشام واقدی مقایسه کردم اما این مطالب را در آن هم نیافتم. کتاب « کردستان و دین اسلام » چنان از صدر اسلام و 1400 سال پیش سخن می‌‌گوید گویی دیروز اتفاق افتاده است. افراد و اصحابی را نام می‌‌برد که در کردستان کشته شده‌اند در حالیکه این افراد حتی یکبار هم به کردستان قدم نگذاشته‌اند، بعد از جستجوی بسیار به این نتیجه قطعی رسیدم که « کتاب کردستان و دین اسلام» ترجمه‌ی کردی کتابی است به نام «فتوح سوادالعراق» از واقدی که آقای سلیم حویزی به نام خود آنرا چاپ کرده است، بدون آنکه اشاره بکند که این مطالب را چگونه نوشته و از کجا آورده است.

تمام کسانیکه بر وقوع نبردهای شدید بین کردها و مسلمانان صدر اسلام پافشاری می‌‌کنند و می‌‌خواهند چهره‌ی اصحاب و یاران رسول خدا را در میان کردها مشبوه و تیره سازند تنها به کتاب « فتوح سواد العراق »، استناد کرده‌اند. پس باید این کتاب را، که منسوب به واقدی است، دقیق بررسی کرد. در صورتیکه این ماخذ مورد تشکیک واقع شود تمام نوشته‌ها و مطالبی که با استفاده از آن مطرح شده‌اند تکلیفشان روشن خواهد شد.

در تمام دنیا یک نسخه‌ی خطی به زبان عربی از کتاب فتوح سواد العراق موجود است و آن نسخه هم در کتابخانه شخصی به نام ملاعبدالصمد یافت شده است. ملاعبدالصمد ساکن مرگه در کردستان عراق است. شیخ محمد رئوف نقشبندی نامی ‌از آن رونویسی می‌‌کند و چندین نسخه از آن رونویسی کپی ‌برداری می‌شود. سپس توسط ملاعبدالعزیز واعظی سردشتی (متوفای 1979م ) به زبان فارسی ترجمه می‌شود. نسخه خطی عربی که از روی آن ترجمه به فارسی صورت گرفته در سال 1318 ه.ق نوشته شده است.

در حال حاضر سه کتاب در بازار یافت می‌‌شوند که هر سه ترجمه همین کتاب منسوب به واقدی هستند:

1 ـ کردستان و آیین اسلام از ملارئوف سلیم حویزی به زبان کردی

2 ـ وڵات گیری ره‌شه خاکی عێراق از ملاجمیل روژبیانی به زبان کردی

3 ـ فتوح سواد العراق از ملاعبدالعزیز واعظی سردشتی به زبان فارسی

ملا جمیل و ملا عبدالعزیز کتابهایشان را به عنوان ترجمه فتوح سواد العراق واقدی نوشته‌اند ولی ملا رئوف آنرا به نام خود و به عنوان مؤلف نوشته است.

واقدی کیست ؟
محمد بن عمر واقدی در سال 207 هجری در بغداد درگذشته است. و کتابهای بسیاری بنام فتوحات از وی باقی مانده است مثل فتح ارمینیه ـ فتوح الاسلام ـ فتوح الامصار ـ فتوح الشام و... واقدی از نظر محدثین فرد غیر قابل اطمینانی است و احادیث روایتی او را، غیر از ابن ماجه هیچکدام از محدثین ذکر نکرده‌اند. او به عنوان فردی با گرایشات مخالف اصحاب رسول خدا و متمایل به جریانات متضاد با اهل سنت و جماعات شناخته شده است. امام بخاری و امام نسائی او را متروک الحدیث و دارقطنی و ابن عدی و یاقوت حموی و ابن راهویه و ابن معین و ابن حاتم احادیث روایت شده‌ی او را ضعیف می‌‌دانند، در صفحه 1907 جلد دوم کتاب معجم المطبوعات آمده است: وقیل هو کذاب لیس بثقة و لایکتب حدیثه « گفته می‌شود او ( واقدی ) کذاب و دروغگو است، ‌قابل اطمینان نیست، ‌روایتهایش قابل استناد نیستند.» علمای سیره و تاریخ و تفسیر و فقه نیز او را فوری غیر قابل اطمینان دانسته‌اند. پس نتیجه‌گیری می‌شود مطالب و روایتهای واقدی به تنهایی قابل اطمینان نیستند نمی‌‌توان در اظهار نظرهای علمی ‌به او استناد نمود. مطالب و کتابهایی هم که با استناد به نوشته‌های واقدی پخش می‌‌شوند علمی ‌و قابل اطمینان نیستند. از طرف دیگر نوشته‌ها و کتابهای بسیاری هم وجود دارند که منسوب به واقدی هستند ولی هنوز به اثبات نرسیده که آنها توسط وی نوشته شده باشند. احتمال داده می‌شود افرادی سالها و قرنها بعداز مرگ واقدی مطالبی را به نام او نوشته باشند. کتاب «فتوح سواد العراق» یکی از این کتابهایی است که در هیچ منبعی استناد آن به واقدی اثبات نشده است و تاکنون هم تنها یک نسخه خطی، چنانکه ذکر شد، از آن یافت شده است و در منابع و معجم‌هایی که در گذشته و حال اسامی ‌تألیفات و مؤلفین را نوشته‌اند این کتاب را در مجموعه تألیفات واقدی ذکر نکرده‌اند.

و اما آقای احمد شریفی از محققان و نویسندگان معاصر مهاباد طی مقاله‌ای به نام «نگاهی گذرا به کتاب فتوح سواد العراق» در شماره‌های 25و24 مجله « ئاوێنه‌ » در سال 1375 ه.ش نتیجه‌گیری کرده است که این اثر واقدی نمی‌‌تواند باشد و احتمال دارد 60 یا 70 سال پیش نوشته شده باشد چرا که اسامی ‌جغرافیایی ذکر شده در آن بسیار جدید هستند.

نگاهی به کتاب«کوردوستان و ئایینی ئیسلام» ملا حویزی:

از گذشته‌های دور تاکنون یکی از راههایی که دشمنان و مخالفین اسلام، خصوصاً یهودیان، در مقابله با آن اتخاذ کرده‌اند نوشتن و تألیف مطالب تاریخی مشبوه و غلط است و از همان قرون اولیه‌ی تمدن اسلامی، شاخه‌ای علمی، بنام علم جرح و تعدیل و اسرائیلیات ایجاد شد. این علم به بررسی روایات و احادیث ساختگی می‌‌پردازد. چون اکثر این جعلیات و مشبوهات توسط یهودیان انجام گرفته است به اسرائیلیات معروف شده‌اند. بعد از اقدام صلاح‌الدین ایوبی در فتح مجدد قدس و شکست صلیبیون و مطرح شدن نام کرد، مستشرقین و جاسوسان غرب ایجاد اسرائیلیات در تاریخ کرد را با جدیت بیشتر پیگیری کردند و اینکه جاسوسی به نام میجرسون حدیثی جعل می‌‌کند که، پیامبر اسلام ملت کرد را نفرین کرده و دعا کرده است هیچگاه متحد نشوند، از این نوع سیاستهاست. متأسفانه عده‌ای از نویسندگان ما هم به عمد و غیرعمد از این مسئله متأثر شده‌اند. در بررسی کتاب کردستان و آیین اسلام به موراد زیر می‌‌توان اشاره کرد:

1 ـ کتاب کردستان و آیین اسلام تألیف ملا حویزی نیست بلکه ترجمه کردی همان کتاب فتوح سواد العراق منصوب به واقدی است ولی او آنرا به نام خود منتشر کرده است. جالب توجه است ملارئوف حویزی و ملاعبدالعزیز واعظی هر دو متولد شهر کویسنجق عراق هستند و اختلاف سنی آنها کمتر از 6 سال است.

2 ـ در انتساب کتاب فتوح سواد العراق به واقدی مدارک مستدلی موجود نمی‌‌باشد و اگر به احتمال ضعیف این انتساب ثابت هم شود، واقدی بنا به دلایل ذکر شده قابل اطمینان نیست.

3 ـ بر اساس تحقیقات انجام شده توسط آقایان احمد شریفی ـ مسعود محمد ـ ملاجمیل روژبیانی بیشتر اسامی ‌مندرج در این کتاب، اعم از اسامی ‌اشخاص و اسامی ‌جغرافیایی، در صدر اسلام موجود نبوده‌اند و بیشتر آنها از زمان قره‌قوینلوها و آق قوینلوها و عثمانیان پیدا شده‌اند. اسامی ‌ساوج بلاغ ـ اسماعیل قولی ـ قره جولون ـ قره بابا ـ خوش قدم از این نوع هستند.

4 ـ کتابهای معتبری مثل طبری ـ ابن کثیر ـ ابن اثیر ـ ابن اعثم ـ خضری بگ ـ بلاذری ـ یاقوت حموی ـ ابن خلدون ـ بروکلمان ـ ویل دورانت و... به وقایع مذکور در کتاب آن اشاره کرده‌اند.

5 ـ اصحابه‌هایی که در کتاب گفته می‌شود به کردستان آمده و جنگیده و کشته شده‌اند، هیچگاه به خاک کردستان قدم نگذاشته‌اند و تعدادی از آنها با مرگ طبیعی از دنیا رفته‌اند.

6 ـ حکما و حکومتهای کردی نام برده شده‌اند که هیچ تاریخ نویس و منبع تاریخی دیگری از آنها یادی نمی‌‌کنند و نامی ‌ نمی‌‌برند.

7 ـ نامه‌هایی که به نام عمر بن خطاب در این کتاب ذکر می‌‌شوند در کتاب معتبر رسائل الفاروق که حدود 450 نامه را شامل می‌شود آورده نشده‌اند. و در هیچکدام از نامه‌ها و پیمان نامه‌های صدر اسلام و دوران ساسانی نام کرد ذکر نشده است.

8 ـ کتاب می‌‌گوید که خالد بن ولید در سال 25 هجری وارد کردستان شد در حالیکه خالد در سال 21 هجری، ‌چهار سال قبل از این تاریخ، ‌در شهر حمص سوریه وفات یافته است.

9 ـ در کتابهایی مثل الاصابة ـ الاستیعاب ـ اسدالغابة که حاوی زندگینامه 20 هزار صحابی هستند نامی ‌از عبدالله بن جندل که کتاب می‌‌گوید، در جنگ هرموته کشته شده، آورده نشده است. اسامی ‌سرداران کردی مثل کولاه کون ـ جاروسه ـ فروخ خان در هیچ منبع دیگری آورده نشده‌اند و ابودجانه و ضرار بن ازور که از صحابی بزرگ پیامبر بوده‌اند، هیچگاه وارد کردستان و ایران نشده‌اند چرا که ابودجانه در سالهای 11 و 12 هجری و در زمان ابوبکر در جنگ با مرتدین و ضرار در جنگ یمامه با مسیلمه کذاب در 11 هجری به شهادت رسیده بود.

10 ـ اسامی ‌یارانی از رسول خدا آمده است که در کردستان جنگیده یا کشته شده‌اند، که اشتباه بودن آن ثابت وقطعی است مثل:

الف ـ فضل بن عباس: هیچگاه به کردستان نیامده است و در سال 18 هجری در زمان ابوبکر با مرگ طبیعی وفات یافت.

ب ـ عبدالله بن عمر: در کتاب آمده است که خالد و عبدالله از کردستان برمی‌‌گشتند در بین موصل و اربیل، کنار رودخانه‌ای، پیرزنی را دیدند که نمی‌‌توانست از رودخانه بگذرد، عبدالله او را بر دوش گرفت تا از آب بگذراند در وسط رودخانه پیرزن با کاردی عبدالله را کشت و خالد هم به انتقام کشتن عبدالله پیرزن را به قتل رساند. بگذریم از اینکه این روایت بیشتر به داستانهای کودکان یا قصه دیوان و پریان می‌‌ماند و باید خیلی کوته‌فکر بود تا باور کرد دو صحابی و سردار بزرگ مثل خالد و عبدالله دو نفره راه بیافتند و بقیه ماجرا... در حالیکه عبدالله بن عمر آخرین صحابی زنده در مکه بوده است و در سال 75 هجری در همانجا با مرگ طبیعی از دنیا رفت.

ج ـ زبیر بن عوام: در سال 36 هجری در جنگ جمل کشته شد نه اینکه به قول حویزی در سال25 هجری در کردستان.

د ـ قعقاع: درسال 40 هجری در شهر کوفه و وائله بن اسقع در 98 یا 105 هجری با مرگ طبیعی وفات یافتند.

11 ـ در کتاب آمده است که خالد بعداز فتح شهباره و ربط به سپاه اسلام دستور داد بسوی ساوجبلاغ حرکت کنند در حالیکه ساوجبلاغ نامی ‌است ترکی و جدید و در صدر اسلام نبوده است.

12ـ در کتاب آمده است بعد از آنکه خالد کردستان و آذربایجان را فتح کرد بسوی ارمنستان رفت. درحالیکه خالد هیچگاه به کردستان و آذربایجان نیامد. در فصلهای پیش فرماندهان فتح این مناطق نام برده شدند.

13ـ عبدالله و مقداد و ضرار و قعقاع برعکس آنچه کتاب می‌‌گوید هیچگاه به کردستان نیامده‌اند.

14ـ اسامی ‌افرادی مثل برداس، حنظله، ارجانوس و خوش قدم که در کتاب آمده است در هیچ منبع تاریخی دیگر ذکر نشده‌اند.

15ـ در رابطه با انس بن مالک، از اصحاب و راویان بزرگ احادیث نبوی، هرچه در کتاب آمده است خلاف واقع است و انس هیچگاه به کردستان نیامده بود.

16ـ در هیچکدام از منابع و مأخذ معتبر تاریخی ذکر نشده است که خلفای راشدین و فرماندهان آنها امر به غارت و چپاول و کشتن افراد داده باشند، بلکه خلاف آنرا دستور داده‌اند و اگر در موارد بسیار نادری، فردی نظامی ‌مرتکب اعمال خلاف شرع شده باشد به تندی با وی برخورد شده است.

17و18و19و…

بانه قتلگاه اصحاب:

از چندین سال پیش روایتی شیوع پیدا کرده است که تعداد زیادی از اصحاب و یاران رسول خدا در بانه به قتل رسیده‌اند در حالیکه در هیچ منبع تاریخی نام یک نفر از اصحاب ثبت نشده است که در کردستان به قتل رسیده باشد. پس این همه مقبره و بارگاه و کوه و دره به نام اصحاب از کجا آمده‌اند؟ و نامهای دره شهیدان و دره صحابه و تپه اصحابان و اصحابه سفید چرا در کردستان پراکنده شده است؟ بیش از 1400 سال از ورود اسلام به کردستان می‌‌گذرد در این مدت طولانی وقایع و اتفاقات فراوانی رویداده است، ‌حمله مغول، حمله تیمور، ‌ترکهای صفویان و... شرایط بسیار حساس و تحت فشاری ایجاد کرده‌اند. با توجه به موارد زیر می‌‌توان اذعان نمود که این مقابر به اصحاب تعلق ندارند:

1ـبیشتر این اسامی ‌ازروی علاقه ومحبت وبرای بزرگداشت مقام اصحاب، که کردها را از جور و ستم ساسانیان و رومیان رهانیده بودند، بر کوهها و دره‌ها و تپه‌های با صفای کردستان گذاشته شده‌اند. و بعداً برای تبرک و شفاعت، مردم اموات خودرا در این اماکن به خاک سپرده‌اند، و در مرور زمان به قبرستان تبدیل شده‌اند. با رونق افکار متصوفه این اقدامات گستردگی زیادتری پیدا کرد، خصوصاً آنکه دیدگاه اسلامی ‌غالب در کردستان دیدگاه متصوفه بوده است و کردستان خاستگاه طریقتهای قدرتمند تصوف مثل نقشبندیه است.

2ـ این مقابر هیچ کدام از عمر و زمان 14 قرنه برخوردار نیستند.

3ـ در منابع تاریخی ذکری از کشته شدن اصحاب در کردستان به میان نیامده است.

4ـ اگر افرادی هم از سپاه اسلام در جنگها کشته شده باشند این جنگها توسط سپاهیان ساسانی و مزدوران آنها صورت گرفته است و الا کردها نه تنها در مقابل سپاه اسلام مقاومت نکرده‌اند بلکه از آن استقبال نموده‌اند.

5ـ سپاه اسلام بعد از شکست حتمی ‌ساسانیان و هزیمت یزدگرد به بانه رسیدند و در آن زمان هیچ گونه مقاومتی در مقابل آنها وجودنداشته است.

6ـ بعد از سقوط رژیم پهلوی در ایران، ‌افراد سودجو در گوشه و کنار کردستان به جستجوی آثار باستانی و اشیای عتیقه پرداختند، ‌نبش قبرهایی، که بنام اصحاب مشهور هستند، نیز از دستبرد آنها محفوظ نماند. بر اساس اطلاع و اخبار، بیشتر این مقابر حاوی عتیقه جات و اشیای زیر خاکی بوده‌اند که در آئین اسلام دفن وسایل و اشیاء و ابزار جنگی همراه با متوفا درست نیست و حرام می‌‌باشد.

7ـ این مقابر و بارگاه‌ها احتمال داده می‌شود:

1ـ متعلق به پیشوایان و بزرگان دینی و طایفه ای و عشیره ای بوده باشند که در مرور زمان به نام اصحاب، که بسیارمورد محبت و احترام مردم هستند، نامیده شده‌اند.

2ـ محل دفن و پنهان کردن طلا و جواهرات حکام و بزرگان و روسای عشایر و صاحبان ثروت باشند که برای داشتن نشانه و علامت آن را بصورت گور درآورده و برای جلوگیری از حفر آن نام قبر صحابه برآن گذاشته‌اند، چرا که در اعتقاد مردم نبش قبر بسیار مذموم و گناه کبیره است، چه برسد به قبر اصحاب رسول خدا که در کردستان مقدس تر از قبر آنها نمی‌‌توان جعل کرد. آن هم اصحاب سفید که یک نام مقدس و روانی و تسلیم گر و خوفناک است.

3ـ قبر بزرگانی بوده‌اند که مردم در موارد دهشت و وحشت و نزول بلاهای سماوی و ارضی که هیچ ملجا و ماوایی نداشته‌اند به آنها پناه برده‌اند و کم کم به نام اصحاب رسول خدا مشهور شده‌اند. چرا که بعد از رسول خدا و خلفا، اصحاب مقدس ترین افراد برای کردها بوده‌اند. و اما به دلیل مشخص بودن مدفن پیامبر و خلفایش، مقدور نبود که این بارگاهها را به آنها منسوب کنند. پس انتصاب آنها به اصحاب که سومین گروه قابل قبول، بعداز پیامبر و خلفا، در میان کردها هستند قابل توجیه است.و الا کی ابوعبیده در روستای ابابیل حلبچه و سعد وقاص به روستای قمطره مهاباد رسیده‌اند؟ تا چه برسد به اینکه در آنجا کشته شده باشند و به خاک سپرده شده باشند.

4ـ توسط افراد سودجو به عنوان ملجاء رهایی از بیماری و بلا و رسیدن به آرزو و امیال انسانی مثل داشتن اولاد ایجاد شده‌اند که بنام مقدس ترین امکان موجود، که اصحاب باشند، نامیده شده‌اند. چنانکه همگی این مقابر رفع کننده حداقل یک ضرر یا برآورکننده‌ی یک آرزو هستند.

و اما در رابطه با خبر ( بانه قتلگاه اصحاب ) فقط همین یک جمله در میان مردم شایع شده است. بدون اینکه اصل داستان مطرح شود این جمله تکرار می‌‌گردد که «بانه ای صحابه کُش»در حالیکه اصل داستان به شرح ذیل در صفحات 205 و 206 و 207 کتاب ( فتوح سوادالعاراق ) ترجمه عبدالعزیز و اعظی آمده است و اصل شایعه از این منبع سرچشمه گرفت.و سایرین از وی نقل کرده‌اند. با دقت کردن در روایت، ساختگی بودن آن روش می‌شود:

“بانه به صلح بدون جنگ و جدال فتح گردید ولی در دل حیله و خیانت داشتند. وقتی حضرت خالد شهرستان ارمانی را با جنگ و جدال بگرفت در بانیج بیست نفر یاران پیغمبر بودند از عوام عرب، ‌اهل بانیج همه آنها را به قتل رسانیدند چون خبر به خالد رسید اکثر سپاه اسلام را نزد انس بن مالک در اُرمانی گذاشت و خودش با قسمتی از مسلمین مانند قعقاع بن عمرو تمیمی ‌و عبدالله بن عمر و مقداد و ضرار و غیر آنها از سادات کرام به بانیج برگشت و انتقام بیست نفر یاران خودشان از اهل بانیج گرفتند و بسیاری از ایشان به قتل رسانید و ایشان را غارت کردند و چیزی از اموال برای ایشان به جا نگذاشتند و خالد دعا و نفرین بد برایشان نمود. خالد گفت: وقتی انتقام از اهل بانیج گرفتیم متوجه آبادی و حومه اسماعیل قلی شدیم. ندانستیم که در کمینگه‌اند و در دل اهالی اسماعیل قلی ( سماقلی ) حیله و خیانت بود، و کوهسار و راه نزدیک آبادی ایشان تنگ و دارای درختهای تنومند و سنگهای بزرگ بود و از آنجا ما عازم بودیم به طرف موصل برگردیم، ایشان زنان خود را لخت و عریان و پابرهنه و بدون لباس کرده و می‌‌دانستند عرب چشم خود را از آنچه حرام است بر می‌‌گرداند و ما هم در فکر هیچ کسی و هیچ حیله و خیانت دیگران نبودیم، ‌تا اینکه به وسط رهگذر تنگ آنجا رسیدیم مردان ایشان در کمینگاه‌ها خود را مخفی قرار داده در زیر اشجار و احجار خود را مهیا کرده بودند که ناگاه بر ماها تیراندازی کردند و از ما کشتاری زیاد کردند... در آنجا ضرار و قعقاع و مقداد و وائله کشته شدند... و از مسلمانان یکصد و پنجاه نفر کشته شدند... حضرت خالد و عبدالله بن عمر بر ملت اکراد دعا و نفرین کردند... خالد و عبدالله غمگین و محزون رفتند تا اینکه در میان اربیل و موصل به رودخانه ای رسیدند می‌‌بایست در آنجا سواره عبور کنند، از این طرف رودخانه پیرزنی فرتوت افتاده دیدند از احوالش پرسیدند عجوزه گفت من مسلمانم و می‌‌خواهم از این رودخانه عبور کنم طاقت و استطاعت ندارم عبدالله او را در پشت خود برداشت... چون خالد و عبدالله سواره به وسط رودخانه رسیدند و خالد نگاه به سوی عبدالله انداخت رنگش زرد شده بود خالد اورا صدا کرد ای ابا فاروق چه خبر است ؟ گفت یا ابا سلیمان پیرزن مرا کشت.... خالد عجوزه را به قتل رسانید و عبدالله گفت سلام من به پدرم عمر بن خطاب برسان... و جان به جانان سپرد و به رحمت ایزدی پیوست.... خالد پس از دفن عبدالله غمگین و حزین رفت. “

شاید لازم نباشد من در رد این داستان مطلبی بنویسم چون ساختگی و خیال پردازانه بودنش واضح است اما باید اشاره کنم که:

1ـ در هیچ منبع تاریخی از این واقعه ذکری به میان نیامده است در حالیکه حادثه ای مشابه آن در زمان رسول خدا و در سال چهارم هجری به وقوع پیوست به این ترتیب که براء بن عامر بزرگ ایل بنی عامر ساکن بئر المعونه به مدینه آمد و از رسول خدا خواست چند نفر را برای آموزش آنها بفرستد. پیامبر هم چهل نفر را همراه آنها فرستاد ولی بنی عامریان همگی آنها را کشتند. این واقعه‌ی تاریخی با اختلافات بسیار جزئی در تمام کتب تاریخی ذکر شده است و مسئله بانه هم جعل و مشابه سازی همین واقعه است با این تفاوت که در هیچ منبع تاریخی ذکری از ماجرای بانه به میان نیامده است و 40 نفر را به نصف تقلیل داده‌اند.

2ـ نام بانه در هیچ کتاب تاریخی و جغرافیایی قدیم ذکر نشده است. احتمالاً این شهر در زمان اردلانها و موکریانها تأسیس شده باشد. چنانچه آقای روژبیانی در پاورقی صفحه 41 کتاب “وڵاتگیری ره‌شه خاکی عراق “نیز همین نظر را بیان کرده است.

3ـ چنانچه قبلاً اشاره شد انس بن مالک هیچگاه به کردستان نیامده است.

4ـ “سماقولی “یا اسماعیل قلی نامی ‌است ترکی و کهنترین اسامی ‌ترکی مربوط به دوران سلجوقیان ( 429 ـ 590 هجری قمری ) است و تمامی ‌اسامی ‌ترکی در کردستان از دوران سلجوقیان یا دوران مغولها، قویونلوها، صفویان و قاجاریان مرسوم شده‌اند.

5ـ قعقاع در سال 40 هجری و در کوفه با مرگ طبیعی از دنیا رفت نه اینکه در سال 25 هجری در بانه کشته شده باشد. ضراربن ازور در سال 11 هجری در جنگ با مرتدین یمامه شهید شد. مقداد بن اسود در سال 33 هجری در مدینه، عبدالله بن عمر در سال 64 هجری با مرگ طبیعی از دنیا رفتند.

6ـ این که زنان لخت شده باشند و تمام سپاه چند هزار نفره روپوش بر سر گذاشته باشند بیشتر به داستان و قصه‌های حکایت خوانان قهوه خانه‌ها شبیه است تا یک واقعه مستند تاریخی.

7ـ چگونه فرماندهی مثل خالد بن ولید که تجربیات جنگی زیادی دارد، و اکنون هم تاکتیکهایی جنگی وی در دانشکده‌ها نظامی ‌مورد بحث قرار می‌‌گیرند، بدون ارسال پیش قراولان، که در آن زمان از ابتدایی ترین اصول جنگی بود، حرکت می‌‌کند و وارد کمینگاه می‌شود ؟ آیا منبع تاریخی وجود دارد که بازگشت خالد را در دوران عمر به جبهه جنگی شرق، یعنی ایران، بیان کند؟

8 ـ چگونه وقتی گروهی از کردها اصحاب رسول خدا را به قتل می‌‌رسانند، مردان بزرگی مثل خالد و عبدالله بن عمر کل ملت کُرد را نفرین می‌‌کنند ؟ آیا می‌‌توان به این سادگی باور کرد؟ مسلمانان بعد از فتح مکه و در اوج قدرت و پیروزی چندین بار به دنبال وحشی قاتل حمزه عموی پیامبر می‌‌فرستند که: بیا و مسلمان شو. در حالیکه او با کثیف ترین شیوه این پیرمرد و عمو و یار نزدیک پیامبر را مثله کرده بود. او مسلمان شد و مثل سایر مسلمین به حیات خود ادامه داد. پس چگونه می‌‌توان قبول کرد یاران رسول خدا شهری را غارت کنند به جرم اینکه عده ای از اهالی آن شهر بیست نفر از هم کیشان آنها را به قتل رسانده‌اند یا اینکه ملتی را نفرین کنند؟ به جرم اینکه چند نفر از فرزندان آن ملت با آنها جنگیده‌اند؟ مگر سایر ملل تابعه ایران و روم و شام نیز با آنها نجنگیدند؟ آیا همه آنها نفرین شدند؟ کسانی می‌‌توانند این قصه‌ها را باور کنند که کوچکترین اطلاعی از مواضع فکری و عقیدتی و اخلاقی و سیاسی مسلمانان صدر اسلام نداشته باشد.

به این ترتیب مشخص می‌شود که “بانه قتلگاه اصحاب “امری است که ریشه تاریخی و علمی ‌ندارد و کمتر از یک قرن است که این خبر شایع شده است، متأسفانه عده ای با اغراض خاص آنرا علم می‌‌کنند.و به این شایعه دامن می‌‌زنند.

فصل هفتم

تحلیلی بر پیروزیهای پی در پی مسلمین:

بیشترین آماری که در رابطه با تعداد ثابت سپاه مسلمین در جبهه عراق و ایران ارائه شده است 50000 نفر است در حالیکه ایران و روم هر کدام دارای حداقل یک میلیون سرباز جنگی بودند. گاهی سپاه ایران و روم با هم متحد می‌‌شدند، چنانکه در نبرد الفراض اتحادیه دو امپراطوری به شدت دچار شکست شد. همیشه نیروهای امپراطوری ساسانی حداقل چهار برابر نیروهای مسلمین بودند و از نظر میزان و نوع و سطح سلاح هم از برتری قابل توجهی برخوردار بودند ( به جدولهای شماره** مراجعه شود ) جنگها هم در خاک ایران و محدوده ای که ساکنین آن تبعه امپراطوری بودند در می‌‌گرفت. از طرف دیگر بیشتر مناطقی که در آنها جنگ بوقوع پیوسته است، از نظر وضعیت جغرافیایی و زمین شناسی، با مسقط الرأس مسلمین، یعنی عربستان، بسیار متفاوت و متضاد بود.

مسلمین به دشتهای خشک و صحرایی و کویری تعلق داشتند. آنها پرورش یافته محیطی بودند که روزهایش گرم و شبهایش سرد است و میزان بارندگی سالانه کمتر از 100 میلیمتر است و اغلب آنها بارش برف را در عمر خود ندیده بودند. پوشش گیاهی غالب در محیط آنها خار و گون و باغات محدود و پراکنده درختان خرما بود. شتر وسیله اصلی سواری آنها بود. در حالیکه مناطق زیادی ازایران کوهستانی است و دارای تپه و ماهور و قله‌های سر به فلک کشیده و کوههای سنگلاخی، و درجه حرارت بسیار پایین که اغلب سال باران و برف سنگین در حال باریدن هستند، و پوششهای متفاوت گیاهی و جنگلهای انبوه است. به قول ویسهوفر در صفحه‌ی 32 کتاب ایران باستان «سلسله هخامنشیان به صورتی غافلگیر کننده با حمله و پیروزی ‌های اسکندر در هم شکست و اضمحلال آن نتیجه مسائل حل نشدنی درون امپراطوری نبود و پارتیان بیشتر در مقابل قابلیتها و استعدادهای سیاسی و نظامی ‌اردشیر بابکان به زانو درآمدند تا ضعف سلطنت اشکانی».اما ساسانیان به چه دلایلی در مقابل مسلمانان شکست خوردند؟

به نسبت ساسانیان این شکست حاصل ترکیبی از عوامل درونی و بیرونی بود که در تحلیل آن می‌‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:

1ـ فلج شدن علایق خاص طبقات رهبری ساسانی:

انوشیروان یک گروه چهار نفری از فرماندهان عالی ارتش (اسپهبدان) پدید آورده بود. یک چهارم امپراتوری را در اختیار هر یک از آنها نهاده بود. آنان اجازه داشتند به میل خود به اخذ مالیات بپردازند و بخشی از این مالیات را صرف هزینه نگهداری سپاه خود کنند. بعضی از این فرماندهان و سایر فرماندهان نظامی ‌شروع به سرکشی کردند و حتی ادعای سلطنت نمودند. مثل قیام بهرام چوبین در سالهای 590 و 591 میلادی. خسروپرویز با تمرکز بخشیدن به امور مالی و جمع کردن تمام قدرت مالی و نظامی ‌و سیاسی در دستان خود، مانع جاه طلبی آن فرماندهان شد، لذا اشراف زمیندار و ارتشی به توطئه علیه شاه پرداخته و پس از مرگ خسرو پرویز پادشاهی ابزار دست گروههای مختلف اشراف شد که با یکدیگر در کشمکش بودند. ـ کتاب ایران باستان، ‌ویسهوفر، صفحه 216ـ

2ـ سیستم طبقاتی:

سیستم طبقاتی بسته‌ی حاکم منجر به نارضایتی شدید مردم شده بود. این سیستم طبقاتی مشروعیت شاهنشاهی ساسانی را دچار چالش کرده بود، خصوصاُ مردم در مقابل شعار توحید و نابودی طبقات به شدت متأثر شده بودند و آنرا در مقابل شعار ساسانیان منطقی تر و جذابتر می‌‌دیدند.

3ـ بروز دو بحران مهم:

اول: در اواخر سده سوم میلادی، ایرانیان گرفتار جنگ برادر کشی شدند و در مقابل رومیان شکست سختی خوردند. دوم: در قرن پنجم میلادی در مقابل هپتالیان در شرق شکست خوردند. خشکسالی شدیدی بر ایران حکمفرما شد. شورشهای مردمی ‌و تنشهای اجتماعی وسیعی بوقوع پیوست که به ظهور مزدک انجامید. پیروز اول در مقابل هپتالیان به شکستی فاجعه آمیز تن داد. قسمتهایی از خاک ایران به اشغال آنها درآمد و ساسانیان مجبور به پرداخت خراج به آنها شدند. سایه این دو بحران تا پایان عمر ساسانیان بر این سلسله سنگینی می‌کرد.

4ـ مالیاتهای سنگین و نبود عدالت اجتماعی:

با بودن سیستم طبقاتی بسته، انتظار عدالت اجتماعی داشتن، امری غیرممکن است. به نمونه‌های زیر در مورد پایمال شدن عدالت اجتماعی می‌‌توان اشاره کرد.

بخش اعظم جمعیت ایران در روستاها زندگی می‌کرد و این جمعیت روستایی فقط بار سنگین مالیاتها یا خراجهای زیاد و شیوه اخذ آنرا تحمل نمی‌کرده بلکه وابسته به اشرافیت زمیندار نیز بوده است. شاه قباد زنی را دید که دختر نوجوانش را به شدت کتک می‌‌زند. وقتی از او مواخذه کرد، زن پاسخ داد: که شاه شریک غائب همه میوه‌های باغ اوست و انارهای رسیده را تا آمدن مأموران خراج و مالیات نباید چید ولی دخترم هوس خوردن انار کرده و یکی از آنها را چیده است. ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحه 219ـ

اسرای جنگی به برده تبدیل می‌‌شدند و جوانان و کودکان زیادی هم بدلیل تهیدستی و نیاز و هزینه تأمین مالیات توسط پدرانشان فروخته شده و تبدیل به برده می‌‌شدند. بردگان را می‌‌توانند بفروشند، کرایه دهند و یا واگذار کنند و هر کالایی که توسط برده تولید می‌‌شد به مالک او تعلق داشت و آنها را همراه زمینی که در آن کشت می‌کردند به فروش می‌‌رساندند و حتی آتشکده مخصوص بردگان وجود داشت. و آنها حق ورود به اماکن و عبادتگاهها را نداشتند. ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحه 221ـ

در سال سه بار خراج از روستاییان اخذ می‌‌شد. از هر جریب تاکستان 8 درم، چهار نخل پارسی 1 درم، 6 درخت زیتون 1 درم و... سالیانه مالیات اخذ می‌‌شد. تمامی ‌افراد 20 الی 50 ساله، سالیانه مجبور بودند 16 الی 12 درم به خزانه شاهی بعنوان مالیات سرانه و جزیه پرداخت نمایند و در این میان اعضای خاندانهای بزرگ، جنگاوران، هیربدان و دبیران و آنها که در خدمت شاه بودند از پرداخت مالیات سرانه معاف بودند. در زمان سلطنت خسرو پرویز افزایش فشار مالیاتی به شکایات و اعتراضات بی پایانی منجر شد. علاوه بر خراج و جزیه بعنوان مالیاتهای روستایی، ‌مالیاتهای غیر مستقیم ( مثل رسوم و عرف ) نیز از نواحی روستایی اخذ می‌‌شد. ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحات 235 و 236ـ

5ـ ظلم به اقلیتهای ملی و مذهبی:

ساسانیان بر اقلیتهای نژادی مثل ارامنه و کردها و اقوام شرق ایران و اقوام ساحل دریای سیاه ستم مضاعف روا می‌‌داشتند، به اقلیتهای مذهبی و دینی نیز با شدت هرچه تمام‌تر برخورد می‌‌نمودند، داستان سرکوب و قتل عام مزدکیان و مانویان مشهور است. نقل قول زیر از قدیسی بنام ادیابن، قساوت و بی رحمی ‌برخورد ساسانیان با مسیحیان را، علارغم اینکه ابرقدرتی مثل روم از آنها دفاع می‌کرد، ‌به وضوح بیان می‌‌کند: «موبدان اجازه یافتند که به زجر و آزار و کشتن مسیحیان با سنگسار و اعدام بپردازند. چوپانان ( منظور کشیشان است ) خوبی که در دوره زجر و آزار پنهان نشده بودند از سوی خادمان شیطان (موبدان) که خود را قاضی می‌‌نامیدند به جرائم زیر متهم شدند: مسیحیان دین ما را ویران می‌‌کنند و به مردم می‌‌آموزند که فقط در خدمت یک خدا باشند , نه خورشید را نیایش کنند، ‌نه آتش را بپرستند، ‌آبها را با شستشوی نفرت انگیز آلوده کنند، ازدواج نکنند، پسر یا دختر پرورش ندهند، در کنار شاه به میدان نروند، کسی را نکشند، ‌به قصابی بپردازند و بدون آنکه حالت تهوع به آنها دست دهد گوشت جانداران را بخورند، مردگان را در خاک دفن کنند، و بگویند این خداوند بوده و نه شیطان که مار و عقرب و تمام حشرات موذی جهان را خلق کرده است. آنها همچنین بسیاری از خدمتگذاران شاه را فریب می‌‌دهند و می‌‌ربایند و به آنها جادو، که خود آنرا نوشتن می‌‌نامند، می‌‌آموزند. وقتی قضات شیطان صفت این سخنان را شنیدند چنان به آتش خشم گرفتار شدند که گویی آتش به چوب افتاده است. ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحه197ـ

6ـ زوال اخلاق خانواده:

روابط خانوادگی در میان شاهزادگان و اشراف دچار ابتذال شده بود. در میان طبقات پایین نیز قوانین خانوادگی غیرمنطقی حاکم شده بود که این امور کانون خانواده را در میان طبقات بالا دچار زوال و در طبقات پایین متزلزل نموده بود. هر کدام از پادشاهان و شاهزادگان صدها بلکه هزاران زن و کنیز داشتند.

ازدواج بین هم خونان و محارم رواج داشت، ‌شاپور با دخترش ازدواج کرد و اردشیر با خواهرش. شوهری می‌‌توانست زنش را همراه با دارایی او برای مدت معینی به مردی دیگر واگذار کند و بچه‌هایی که از این ازدواج بوجود می‌‌آمدند فرزندان شوهر اصلی بشمار می‌‌رفتند. در صورت فوت شوهر و نبود وصیت نامه زن سهم کامل را از ثروت شوهر همانند پسر متوفی به ارث می‌‌برد، اگر زن از شوهرش فرزندی نداشت می‌‌بایست با نزدیکترین خویشاوند مذکرِ شوهرِ متوفایش ازدواج کند. دختران تنها در صورتیکه برادر نداشتند می‌‌توانستند در ارث پدر شریک شوند که در این صورت برای حفظ خانه پدری با خویشاوند مذکر و نزدیک پدرش ازدواج می‌کرد و اگر قبلاً ازدواج کرده بود بایستی آنرا فسخ می‌کرد. ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحه 217ـ

ازدواج با محارم امر جدیدی نبود که ساسانیان ابداع کرده باشند بلکه از زمان هخامنشیان رواج داشت، چنانچه کمبوجیه پادشاه هخامنشی با دو خواهرش به نامهای روکسانا(Roxana)و آتوسا(Atosa)ازدواج کرد و اردشیر دوم هخامنشی با دخترش آتوسا وصلت پیدا کرد. این ازدواج با محارم، چنانکه هرودت ذکر کرده است، پس از مشورت با قضات سلطنتی که همان روحانیون بودند انجام گرفته است. ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحه 109ـ

7ـ کیش شخصیت شاهنشاهان:

شاهان چنان دچار خود برتربینی شده بودند که گویی پادشاهی مقام واسطه و شفیعی میان اهورامزدا و دیگران است. برای درک این برتربینی کافی است به کارنامه بازمانده از شاپور ساسانی مراجعه نمائیم: “من هستم خداوندگار مزداپرست، شاه پور، شاهنشاه ایران و انیران (غیر ایران)، زاده‌ی خدایان. پسر خداوندگار مزداپرست، اردشیر. شاههنشاه ایران، زاده خدایان. خدایان اساس کارها را برای ما استوار فرموده‌اند و... “

آنها معتقد بودند رعایا نباید به چشم انسانی معمولی به آنها بنگرند بلکه باید آنها را با صفاتی الهی بشناسند. شاهان ساسانی خود را صاحب فره ایزدی یا تأیید الهی معرفی می‌کردند، در بیشتر سکه‌های بدست آمده از آن دوران، در یک طرف سکه‌ها نیمتنه ای میان شعله‌ها مشاهده می‌شود که این علامتٍ همزاد یا فره ایزدی، بوده است. از این روش برای کسب مشروعیت سود جسته و هر شورش علیه خود را از قبل شکست خورده می‌‌نامیدند. از طرف دیگر با مطرح کردن شجره نامه و افتخار به نیاکان، برای خود حق مالکیت، سلطنت و تاج قایل می‌‌شدند تا جائیکه خسروپرویز در نامه‌ای به بهرام چوبین، که مدعی تاج وتخت بود، خود را چنین توصیف کرده است:” از خسرو شاه شاهان، فرمانروای فرمانروایان، سرور مردم، شاهزاده رستگاری انسانها، در میان خدایان انسانی نیک و جاودان، در میان انسانها ارزشمندترین خدا، بسیار نامدار، پیروز، آن کس که با خورشید طلوع می‌‌کند و بینائیش شب را فرا می‌‌گیرد، کسی که آوازه‌ی نیاکانش بلند است، و... “

گزارشی که از چگونگی تاجگذاری یکی از پادشاهان ساسانی برجای مانده است، مراسم را چنین توصیف می‌‌کند:

“موبد با هیربدان وارد مجلس می‌‌شوند، آنها به صف می‌‌ایستند و می‌‌گویند با خدای بزرگ مشورت کردیم، ما را الهام فرمود و بر خیر مطلع گردانید. موبد بزرگ بانگ بردارد و بگوید “ملائکه به پادشاهی فلان بن فلان راضی شدند، شما خلایق نیز اقرار دهید. “ آنگاه او را بر تخت می‌‌نشانند و تاج بر سر او می‌‌نهند و می‌‌گویند “قبول کردی از خدای بزرگ، بر دین زرتشت، که شاهنشاه، گشتاسب بن لهراسب تقویت کرد و اردشیر بابک احیا فرمود. “ـ کتاب ایران باستان، ویسهوفر، صفحه 213ـ

انسانی که چنین بر تخت نشیند و چنین تعریف شود مشخص است که چنان گرفتار کیش شخصیت خواهد شد که عدالت و حقوق مردم را فراموش کرده و هر چیز را در خدمت منافع خود به کار خواهد گرفت. در این اوضاع و احوال، مردم که رفتار اصحاب پیامبر را مشاهده کردند و تأکیدات آنها را بر عبادت و بندگی تنها یک خدا، و مساوات و برابری و برادری بین آنها را می‌‌دیدند و اخبار و روایاتی از زندگی ساده خلیفه مسلمین را می‌‌شنیدند، مجذوب و شیفته ایده جدید شده و گروه گروه و فوج فوج از نظام شاهنشاهی به سیستم خلافت می‌‌پیوستند.
8ـ تنفر مردم از رژیم ساسانیان:

ساسانیان حدود 430 سال بود که بر ایران و انیران حکم می‌‌راندند، در این مدت مدید حدود 33 پادشاه حکمرانی کردند. وضعیت اعتقادی و اخلاقی و طبقاتی و حکومتی که آنها داشتند، و تا حدودی به آن اشاره شد، همراه با حوادث طبیعی اعم از خشکسالی و سیل و بروز بیماریهای واگیر و جنگهای طولانی ایران و روم چنان نارضایتی و تنفری در میان مردم نسبت به شاهان ساسانی ایجاد کرده بود که بعد از فرار خسروپرویز در مقابل هراکلیوس در سال 627 میلادی، بزرگان او را از سلطنت خلع و به زندان افکندند. مردم به زندان حمله کردند تنفر مردم از ایشان به حدی بود که ابتدا فرزندش به نام مهرداد را، که خسروپرویز به وی دلبستگی زیادی داشت، پیش چشمانش سربریدند و آنگاه خودش را به وضع فجیعی تکه تکه کردند. بعد از آن شیرازه‌ی امور چنان از هم گسسته شد که در عرض 5 سال 9 پادشاه و به روایتی در مدت 4 سال 12 پادشاه، یعنی هر سال 3 پادشاه، به سلطنت رسیدند. ـ کتاب فتح الفتوح، ‌سیدان، صفحه 101 ـ

اگر اقدامات پادشاهان ساسانی که باعث نارضایتی و تنفر مردم شده بود جمع‌آوری شود، چرائی هزیمت ماشین جنگی قدرتمند ساسانیان در مقابل سپاه مسلمین تعجب آور نخواهد بود. اگر نحوه برخورد ساسانیان با سلسله‌ی شکست خورده‌ی اشکانی، نحوه ملقب شدن شاپور به ذوالکتاف و سوراخ کردن شانه اسرا و گذراندان طناب از آن و آویزان کردن آنها، قتل عام بی رحمانه زنان و کودکان و پیرمردان مزدکی و مانوی، جنایات جنگی بی شمار، کشتن نوادگان و فرزندان ذکور خود، دریافت مالیاتهای سنگی و... و... و... بررسی شود و اگر بررسی شود که خسروپرویز در همان زمان که مردم از بیماری و خشکسالی و جنگهای 24 ساله با روم به ستوه آمده بودند دارای سه هزار زن و هزاران کنیز ( به روایتی 13 هزار ) و هزاران نوازنده و 8500 اسب راهوار بود، ( کتاب فتح الفتوح ‌سیدان 96 )، دلایل تنفر مردم و گرایش گروهی و عمومی ‌آنها به اسلام روشن می‌شود. اگر هم در مقابل ورود اسلام جنگها و مقاومتهایی روی داد هر کدام بیش از چند روز ادامه نداشتند، آنها هم مقاومتهای مردمی ‌نبودند بلکه مقاومت سپاهیان و فرماندهان و اشراف و شاهزادگان و موبدان بود و اگر مسلمانان به این آسانی این مقاومت‌ها را در هم می‌‌شکستند دلیلش همراهی و همدلی وسیع و عمیق مردمی ‌با آنها بود. در واقع جنگ مسلمانان نه با ایرانیان بلکه با ساسانیان بود.

9ـ آقای مانوکجی لیمچی از دانشمندان زردشتی هندوستان، چنانکه در صفحه 531 کتاب گنج دانش محمد تقی ‌خان آمده است، یکی از دلایل شکست ساسانیان را خودبینی و انحصارگری و نحوه رفتار موبدان و پیشوایان دینی زردشتی می‌داند.

10ـ عبدالرفیع حقیقت از تاریخ نگاران معاصر که کینه‌ی خاصی نسبت به اعراب و مسلمانان صدر اسلام دارد در صفحه 86 کتابش ( تاریخ نهضتهای ملی ایران ) یکی از دلایل شکست ساسانیان را چنین بیان می‌‌کند: « موبدان زردشتی در دوره طولانی فرمانروائی ساسانی در ایران نه تنها نسبت به علمای سایر ادیان بلکه در برابر کلید فرق مخالف ایران و مانویان و مزدکیان و مسیحیان و امثالهم تعصب و سخت گیری خطرناکی نشان می‌‌دادند به همین جهت به شدت مورد بی مهری و نفرت جماعات زیادی قرار گرفته بودند، رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پیروان سایر مذاهب و ادیان و همچنین سخت گیری ناروا در مورد اتباع زردشتی سبب شد که درباره آئین زردشت و پادشاهانی، که از مظالم موبدان حمایت می‌کردند، حس بغض و کینه شدید در دل بسیاری از اتباع ایران برانگیخته شود و استیلاء اسلام به منزله نجات و رهایی ایران از چنگال ظلم و تعدی عمیق و ریشه دار موبدان گردد: زیرا این آئین در اواخر دوره ساسانیان مورد انزجار واقع شده بود. مردم از ناتوانیها و تکالیف شاق و مراسم پرآب و تابی که کیش زردشت تحمیل می‌‌نمود به ستوه آمده بودند و به طیب خاطر و به اختیار و اراده خود تغییر مذهب می‌‌دادند و یا مثلاً یک دفعه چهار هزار سرباز دیلمی ‌به میل خود اسلام آوردند و در تسخیر جلولا به تازیان کمک کردند…».

موارد فوق بیانگر و روشن کننده این واقعیت اند که کُردها و ایرانیان در حالی با ایده و آرمان پیشرو و جذاب و نجات بخش و آزادیخواه اسلام روبرو شدند که از سیستم طبقاتی و ایده غیرمنطقی موبدان و خرافات نگهبانان آتش به ستوه آمده بودند، ‌در حالی با فرماندهان و سپاهیان آزاده و ساده و خوش برخورد و متواضع و فروتن مسلمین روبرو شدند که از غرور و نخوت و خودپرستی و زورگویی و خشونت سپاهیان ساسانی به جان آمده بودند به همین دلیل بود که با طیب خاطر و کمال آرامش از جور ادیان به عدل اسلام، و از بندگی بندگان به بندگی خدا، و از تنگی جهان و سیستم طبقاتی به وسعت و فراخی توحید ملحق شدند. و در کمال ناباوری و بهت و حیرت، بدون تقسیم بندی طبقاتی، در زیر یک سقف، در کنار فرماندهان و بزرگان و پیشگامان اسلام به صف نماز و عبادت ایستادند. و به صلح و آرامش و آزادی و خودباوری دست یافتند.

به طور خلاصه دلایل پیشروی اعجاب آور مسلمین را باید در اختلاف سیستمهای حقوقی و سیاسی خلافت و سلطنت جستجو کرد. که آنهم ریشه در تضاد جهانبینی توحیدی با جهانبینی طبقاتی دارد.

بدون امتیاز