سیری در طنزِ دینی

نویسنده: 
صدیق قطبی
سیری در طنزِ دینی

آنچه می‌آید، حکایت‌هایی است طنزآلود که یا باورهای دینی را نشانه گرفته و مورد چالش و چند و چون قرار می‌دهد ویا رفتار پاره ای دینداران را به تیغ نقد گرفته است. مشی و منشِ قاضیان و محتسبان و واعظان و متشرّعان که پاره‌ای از اوقات، مقرون سالوس و ریا و بدفهمی و کج‌اندیشی و قدرت‌طلبی بوده است. دین‌به‌مزدانی که با توجیهات دینی در پی تأمین کامجویی خود بوده‌اند. و یا بیان مسائلی مرتبط با جامعه شناسی و یا روانشناسی دین از قبیل اینکه در فضایی فقرآلود که شکمی سیر یافت نمی‌شود، نام اعظم خدا، همان نان است و آدم گرسنه اصلاً ایمانی ندارد که بخواهد آن را به شیطان بفروشد. شاید همان حکایت سلسله مراتب نیازهای آبراهام مازلو، که تأمین طبقه‌ی نخست از نیازها را لازمه‌ی عبور به مرحله‌ی بعدی و پدید آمدنِ نیازهای معنوی دانسته است. حکایتِ تبعیض و نابرابری اجتماعی و اقتصادی که گاه فریادهای اعتراض آمیز بندگان مستأصل خدا را در می‌آوردکه آخر خدایا چرا؟ "جام می‌و خون دل هر یک به کسی دادند" آن مسکین و یا دیوانه ای که بندگانِ بزرگ شهر را می‌بیند که آراسته و پاکیزه و پیراسته اند و آن گاه نظری بر خود می‌اندازد که جز کرباسی کهنه، چیزی دیگر بر تن ندارد و آنگاه خداوند را خطاب می‌کند که: "بنده پروردن بیاموز از عمید". غالباً به چالش خواندن باورهای دینی به طور مستقیم ممکن نبوده ولذا سرّ دلبران را در حدیث دیگران بیان کرده اند واز زبان دیوانه ای آشفته و یا مسکینی مستأصل و وامانده و خاطر پریش، مسئله طرح شده است. غالب این حکایت‌ها و داستانک ها، تأمل برانگیز و بصیرت زاست. ظاهر لطیفه مانندش نباید رهزنِ معنایابی از لایه‌های زیرین و ژرف آن گردد. امید که یکجا آوردن این داستانک‌ها را حمل بر دین ستیزی این قلم نکنید.

* مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که «والله، بالله من زنده ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت بودند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گفتند: «پدرسوخته‌ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !» مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند:

«این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.

پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند.

حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست!»

[مشابه حکایت فوق: شخصی از آشنای خود الاغ طلبید تا به جایی رود. آن مرد گفت: من الاغ ندارم. در این اثنا خر از پاگاه(اصطبل) به فریاد آمد. آن مرد گفت: تو نگفتی من الاغ ندارم؟ گفت: عجب، سخن مرا قبول نمی‌کنی وسخن خر را قبول می‌کنی؟(حبله رودی از کتاب مجمع الامثال)]

*

سایلی پرسید از آن شوریده حال/ گفت : اگر نام مهین ذوالجلال

می شناسی بازگوی ای مرد نیک / گفت : نان است این بنتوان گفت لیک

مرد گفتش احمقی و بی قرار / کی بود نام مهین، نان؟ شرم دار

گفت در قحط نشابور ای عجب/ می‌گذشتم گُرسَنه چل روز و شب

نه شنودم هیچ جا بانگ نماز/ نه دری بر هیچ مسجد بود باز

پس بدانستم که نان، نام مهینست/ نقطه‌ی جمعیت و آرام دینست

(مصیبت نامه، عطارنیشابوری)

[نام مهین: اسم اعظم است که معتقد بوده اند هر کس آن را بداند همه‌ی مشکلها بر او گشوده می‌شودو در باب اینکه اسم اعظم کدام است بحث‌ها و کتاب‌ها نوشته اند که قابل استقصا نیست، ولی یکی از عقلای مجانین نیشابور معتقد بوده است که اسم اعظم همان « نان» است.(اسرارالتوحید، جلد دوم، ص583)]

*

« مصاحبه»

کوهستان

ابری خونین را می‌کشد به دندان

انسان ها

مزارع درو شده با قامت‌های کوتاه

خبر نگار از پیرمرد خسته ای می‌پرسد:

_ خسارت مالی هم دیده ای، نه؟

_ نه قربان

فقط قدری کف وسقف خانه به هم چسبیده

_ خسارت جانی چی؟

_ عیالمان مقداری جان سپرده

خبرنگار از کله ای که بیرون مانده از خاک می‌پرسد:

_ چه احساسی حالا داری برادر؟

_ از خوشحالی نمی‌دانم چه خاکی

روی سرم بریزم

باران رحمتش که بی حساب است

تا خرخره رسیده

وخوان نعمتش که بی دریغ است

ما را به گِل کشیده

چه چیزی بهتر از این

الحمدلله رب العالمین «عمران صلاحی»

* گویند مردی از گرسنگی مشرف بمرگ شد. شیطان برای او غذایی آورد، بشرط آنکه ایمان خود را به او بفروشد. مرد پس از سیری از دادن ایمان خود داری کرد، و گفت: آنچه را در گرسنگی فروختم موهوم و معدومی بیش نبود، چه آدم گرسنه ایمان ندارد. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

*

گفت یک روز با جُحی هیزی / کز علیّ و عُمَر بگو چیزی

گفت او را جُحی که اندهِ چاشت / در دلم حبّ و بغض کس نگذاشت (حدیقة الحدیقة، سنائی غزنوی)

* شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چونست که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟ گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان بیاد می‌آید و نه از پیغامبر(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* جهودی از ترسایی در باب موسی و عیسی پرسید که کدام یک برترند. ترسایی گفت: عیسی مردگان را زنده می‌کرد، در حالی که موسی به مردی رسید و او را مشت زد و کشت؛ و عیسی در گهواره سخن می‌گفت، حال آنکه موسی پس از چهل سال گفت: خدایا گره از زبانِ من بر دار تا سخن مرا بفهمند. (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شیادی چند، پنهانی لوحی مزوَّر که نام فرزندی از پیشوایان دین بر آن ثبت بود در خاک کردند. و با رؤیاهای دروغین خود ساده لوحان را به کاوش زمینِ نو و برآوردن لوح برانگیختند. لوح برآمد، دعوی ثابت، و تولیت خدمت مزار بدیشان مسلَّم، و جد اول صدقات و نذور از هر سو بدان صوب روان شد. تا روزی یکی از شرکاء جعل از دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس سارق را شناخته در مطالبت ابرام کرد و او هر بار با سوگندان غلیظ به همان بقعه‌ی شریف مُنیف(بلندو مقدس) بر انکار می‌افزود. عاقبت مرد از بی شرمی و وقاحت همکار به حیرت مانده بی اختیار در میان مردم بر خلاف مصلحت خویش فریاد برآورد: ای بی شرم آخر نه این امام زاده را با هم ساختیم؟(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی لاشه‌ی سگ خویش را در قبرستان مسلمین مدفون ساخت. مردمان برآغالیدند، ویرا گرفتند و سخت بکوفتند و نیمه جان به قاضی بردند. قاضی به سابقه‌ی عداوتی، نشاندن آتش فتنه را به سوختن او فرمان داد. مرد الحاح کرد که مرا سخنی مانده است، اگر حضرت قاضی اجازت فرماید بگویم. قاضی رخصت داد. گناهکار گفت: چون أجل این سگ برسید امری عجیب پدید گشت؛ یعنی بناگاه مُهر زبان حیوان صامت بشکست و مانند ما آدمیان به سخن در آمد، مرا به نام بخواند، و وصیت کرد که بَدره یی(همیان) از راز نیاگان به میراث دارم، و در زیر فلان سنگ به صحرا نهفته ام تا نفسی از من باقی است سبک بدانجا شو، سنگ بردار، و مرده ریگ(میراث) برگیر، و آنگاه که وداع این دار فانی گویم جسد مرا به جوار صالحان بخاک سپار و یک نیمه از زر نزدِ یکی از قضاتِ اسلام بر تا در تخفیف عقوبات من به امورِ حِسبیّه صرف کند، و مرا به دعاهای خیر یاد فرماید. من چون خارقه‌ی سخن گفتن سگ بدیدم، بر راستی گفته‌ی او اعتماد کردم. در ساعت بشتافتم و زر بنشان بیافتم، و اکنون بدره برجایست. قاضی به طمع نیمه‌ی دیگر زر گفت: سبحان الله این حیوان بی شبهه از احفادِ(نوادگان) سگِ اصحاب کهف بوده است، و البته از تدفین او در گورستان مسلمانان بر تو حرجی نیست؛ آن مرحوم دیگر بار چه گفت؟ آن مرد چون به حکم صریح قاضی بر حیات خویش ایمن شد نفسی به آسودگی برآورد و گفت: ایها القاضی چون از صحرا به خانه بازگشتم از سگ رمقی بیش نمانده بود، مرا بدید، آب در دیدگانش بگشت، با تعب و رنجی تمام دهان بگشاد، و با آنکه نفسش بشماره افتاده بود، شمرده و روشن به مَسمَع عدولِ حاضر گفت: زنهار، زنهار ماتَرَکِ من به قاضی محلّت نبری که مردی سخت سست ایمان است، ترسم این مال نیز چون دیگر وجوه در هوای خویش خرج کند، و بارِ گرانِ عصیان همچنان بر من باز ماند.(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* جُحی روزی به بازار می‌رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید کُجا می‌روی؟ گفت: به بازار تا درازگوشی بخرم. مرد گفت: «إن شاء الله» بگوی. گفت: چه لازم که این سخن بگویم. دراز گوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را دزدیدند. وقتی که برگشت همان مرد به استقبالش آمد و گفت: «از کجا می‌آیی؟» گفت: « از بازار می‌آیم، إن شاء الله، پولم را دزدیدند إن شاء الله، خر نخریدم إن شاء الله، و دست از پا دراز تر باز گشتم إن شاء الله!» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* اعرابیی به سفر رفت و زیانکار باز آمد. از او پرسیدند: « چه سودی بُردی؟» گفت: « از این سفرمان چیزی سود نبردیم جز اینکه نمازِ خود را کوتاه خواندیم.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* یکی از صوفیان را گفتند: « خرقه‌ی خویش را بفروش» گفت: « اگر صیاد تورِ خود را بفروشد پس با چه شکار کند؟»(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* مردی زشت روی در آیینه به زشتی روی خود می‌نگریست و می‌گفت: «سپاس خدای را که مرا آفرید و صورتِ مرا نیکو کرد» غلامی داشت ایستاده بود و سخنش می‌شنید. پس از آن بیرون رفت، و مردی دَمِ در از سرورِ او پرسید. غلام گفت: «او در خانه نشسته است و به خدا دروغ می‌گوید.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شیعیی در مسجد رفت. نام صحابه دید بر دیوار نوشته. خواست که خیو(آب دهان) بر نام ابوبکر و عُمَر اندازد، بر نام علی افتاد. سخت برنجید، گفت: « تو که پهلویِ ایشان نشینی، سزای تو این باشد.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی به مزاری رسید. گوری سخت دراز دید. پرسید: «این گورِ کیست؟» گفتند: «از آنِ علمدار رسول است.» گفت: « مگر با علمش در گور کرده اند؟»(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی دعوی خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفتند: « پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را بکشتند». گفت: «نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* جُحی گوسفند مردم می‌دزدید و گوشتش صدقه می‌داد. از او پرسیدند که: «این چه معنی دارد؟» گفت: «ثواب صدقه، با بزهِ دزدی برابر گردد، و در میانه پیه و دنبه اش توفیر باشد.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* زنی پیش واثقِ خلیفه، دعویِ پیغمبری می‌کرد. واثق از او پرسید که« محمد پیغمبر بود؟» گفت: «آری» گفت: «چون او فرموده است که لانبیَّ بعدی، پس دعوی تو باطل شد.» گفت: او فرموده که «لانبیَّ بعدی»؛ و «لانبیّةَ بعدی» نفرموده است.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* از قزوینی پرسیدندکه «امیرالمؤمنین علی را شناسی؟» گفت:« شناسم» گفتند: «چندم خلیفه بود؟» گفت: «من خلیفه ندانم، آنست که حُسین او را در دشت کربلا شهید کرده است.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شیرازی در مسجد بنگ(افیون) می‌پخت. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد شَل بود و کَل و کُور. نعره یی بکشید و گفت: «ای مردک! خدا در حقِّ تو چندان لطف نکرده است که تو در حقِّ خانه‌ی او چندین تعصُّب می‌کنی.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی خانه یی بکرایه گرفته بود. چوب‌های سقفش بسیار صدا می‌کرد. به خداوندِ خانه از بهرِ مرمّتِ آن سخن بگشاد. پاسخ داد که: «چوبهای سقف، ذِکرِ خداوند می‌کنند.» گفت: «نیک است اما می‌ترسم این ذکر منجر به سجود شود» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* واعظی بر سرِ منبر می‌گفت: «هرگاه بنده یی مست میرد، مست دفن شود، و مست سر از گور بر آورد.» خراسانیی در پای منبر بود گفت: « به خدا آن شرابی است که یک شیشه‌ی آن به صد دینار می‌ارزد.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* قزوینی در حالت نزع افتاد. وصیت می‌کرد که« در شهر کرباس پاره‌های کهنه‌ی پوسیده بطلبند و کَفَنِ او سازند.» گفتند: « غرض از این چیست؟» گفت: « تا چون مُنکر و نکیر بیایند پندارند که من مرده‌ی کهنه ام زحمتِ من ندهند.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* واعظی بر منبر سخن می‌گفت. شخصی از مجلسیان سخت گریه می‌کرد. واعظ گفت: «ای مجلسیان! صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه‌ی بسوز می‌کند.» مرد برخاست و گفت: «مولانا! من نمی‌دانم که تو چه می‌گویی، اما من بُزَکی سرخ داشتم ریشش به ریش تو می‌مانست. در این دو روز سقط شد؛ هر گاه که تو ریش می‌جنبانی مرا از آن بُزَک یاد می‌آید و گریه بر من غالب می‌شود.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* واعظی بر منبر می‌گفت که«هر که نامِ آدم و حوا نوشته در خانه بیاویزد، شیطان بدان خانه در نیاید.» طلخک از پای منبر برخاست و گفت: «مولانا، شیطان در بهشت در جوار خدا به نزد ایشان رفت و بفریفت، چگونه می‌شود که در خانه‌ی ما از اسم ایشان بپرهیزد؟»(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* دو کس به کنارِ آبی رسیدند یکی دیگری را گفت که« مرا بر دوش گیر.» چون بگرفت، گفت: «سبحان الّذی سخّر لَنا هذا.»[پاکی خدایی راست که این را برای ما مسخر و رام کرد- زخرف، آیه‌ی 13] چون به میان آب رسیدند. حمّال گفت: « مُنزلاَ مبارکَاً و أنتَ خیرُ المُنزِلین»[فرودگاهی مبارک است و تو بهترین فرودآورندگانی- مؤمنون، آیه‌ی 29]؛ و او را در میان آب نهاد که «جوابِ آن آیت است که بدان عذر من خواستی.» (رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* گویند آخوندی برای خرید هیزم به بازار آمد، روستایی را دید که پشته یی هیزم بر روی خر نهاده می‌فروشد. بادی در غبغب انداخت و گفت: یا أخی، این حَطَبَ مُرتَّب بر این حمار ابیض لا یعلم را به چند درهم شرعی مبایعه می‌کنی؟ روستایی مادر مرده چیزی نفهمید و بچشمان آخوند زل زده گفت: آخوند، روضه می‌خوانی یا هیزم می‌خواهی؟ (زیبا شناسی، وزیری علینقی)

* مریدی مدعی شد که پیر او چون کامل است، در همه‌ی انواع فضایل بر سایر ابناء نوع، برتری دارد. شنونده بر سبیل انکار پرسید: آیا شیخ خط را نیز از میر عماد بهتر نویسد؟ گفت: البته چنین است. مشاجره دراز کشید. حکومت را به خود مراد بردند. او انصاف داد که رجحانِ کتابت میر، مسلَّم است. مرید متعصب این معنی را حمل بر تواضع و فروتنی مراد کرده گفت: آقا شکسته نفسی می‌کند، غلط می‌کند! (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی بزغاله ای یافت به صحرا. گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گم گشته‌ی خویش بستاند. مرد در شوارع فریاد می‌زد: آی صاحبِ- و آهسته می‌گفت- بزغاله. و مقصودش اینکه هم به واجبِ شرعی عمل کرده باشد و هم مالک بزغاله نشنود. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* پدری پسر را می‌گفت اگر از گفته‌های من فرمان نکنی ترا عاق کنم. پسر جواب داد من نیز در عوض ترا عوق سازم. پدر پرسید عوق چگونه باشد. گفت شبانگاه برآستانه‌ی مساجد و حمامها پلیدی کنم و شبگیر چون مسلمانان بدین دو جای آمد و شد کنند کفش و جامه شان بیالاید و بر پدر مرتکب لعن فرستند. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* یک روز مُزَبِّد مَدیَنی، شوخ طبعِ معروف، در مسجد خوابیده بود. مردی اندرآمد و نماز کرد و گفت: پروردگارا من نماز می‌خوانم در حالی که این مرد خوابید ه است. مُزبِّد گفت: ای بیمزه! حاجتِ خود بخواه و اورا بر ما مشوران!(فوات، ابن شاکر)

* کسی از خواجه بهاء الدین نقشبند اویسی پرسید: سلسله‌ی شریفِ شما به کجا می‌رسد؟ گفت: از سلسله کسی به جایی نمی‌رسد. (خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* زاهدی در مجلسی می‌گفت: آیا ماه رمضان از ما خشنود رفت یا نه؟ ظریفی گفت: بلی خشود رفت. زاهد گفت: از کجا می‌گویی؟ گفت: از آنجا که اگر ناخشنود رود سال دیگر باز نیاید.(لطائف الطوایف، علی صفی)

* گویند امام فخر رازی در درس خود اظهار می‌کرد که اسماعیلیه‌ی ملاحده برای اثبات عقاید خود برهان قاطعی ندارند. یکی از شاگردان امام فخر- که باطناً اسماعیلی مذهب بود- روزی به امام گفت: سؤالی محرمانه دارم، وامام را به کتابخانه‌ی خصوصی برد، و کاردی از لای کتاب برکشید، و برگلوی پیرمرد امام نهاد و گفت: اینست برهان ما! اگر خواهی به سلامت بمانی باید قول بدهی که پس از این از اسماعیلیه بد نگویی. امام به جان پذیرفت، و از فردا در گفتار خود روش احتیاط و مسالمت پیش گرفت، و به جای ملاحده به همان لفظ اسماعیلیه قناعت می‌کرد. یکی از شاگردان هوشمند از استاد پرسید: مگر در اصول عقاید حضرت استاد تغییری حاصل شده؟ امام در جواب گفت: آری! زیرا برهان قاطعِ آنها را در دستشان یافته ام.(جامع التواریخ، رشیدالدین فضل الله)

* مردی شهری، برای حاجتی به میان یکی از طوایف شاهسون رفت. چون گاه اذان گفتن رسید، به آواز بلند اذان گفت. یکی از شاهسونان که تا آنگاه اذان نشنیده بود، پرسید: این مرد چه می‌کند؟ گفتند: اذان می‌گوید. پرسید: این کار او به گاوان و گوسفندان زیانی ندارد؟ گفتند: نه. گفت پس هرچه می‌خواهد بگوید. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* یکی این آیت برخواند ( وقودُها الناسُ والحجارةُ: سوخت جهنم، مردمان و سنگ‌ها هستند-بقره/24) – و شیخ ما[ابوسعید ابولاخیر]در آیت عذاب کم سخن گفتی- گفت: «چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو یک نرخ است دوزخ به سنگ می‌تاب و این بیچارگان را مسوز.» (اسرار التوحید، محمد بن منور)

* شیخ در بغداد در چله نشسته بود، شب عید آمد، در چله آوازی شنید نه ازین عالم، که ترا نَفَسِ عیسی دادیم، بیرون آی و بر خلق عرضه کن. شیخ متفکر شد که عجب، مقصود ازین ندا چیست؟ امتحان است تا چه می‌خواهد؟

 دوم بار بانگ به هیبت تر آمد، که وسوسه را رهاکن، برون آی، برِ جمع شو، که ترا نفس عیسی بخشیدیم. خواست که در تأمل مراقب شود تا مقصود بر او مکشوف شود، سوم بار بانگی سخت با هیبت آمد، که ترا نفس عیسی بخشیدیم، برون آی بی تردد و بی توقف! برون آمد، روز عید، در انبوهی بغداد روان شد. حلوائیی را دید که شکل مرغکان حلوای شکر ساخته بود، بانگ می‌زد که: سُکَّرُ النیروز[شیرینی نوروز]. گفت: والله امتحان کنم. حلوایی را بانگ کرد. خلق به تعجب ایستادند که تا شیخ چه خواهد کردن، که شیخ از حلوا فارغ است. حلوا که شکل مرغ بود بر گرفت از طبق، و بر کف دست نهاد. نَفَسِ أخلقُ لکم مِن الطینِ کَهَیئه الطیرِ [می آفرینم برای شما از گِل به شکل پرنده – آل عمران/49] در آن مرغ در دمید. درحال گوشت و پوست و پر شد، و بر پرید.

خلق به یکبار جمع شدند. تایی چند از آن مرغان بپرانید. شیخ از انبوهی خلق و سجده کردن ایشان، و حیران شدن ایشان، تنگ آمد. روان شد سوی صحرا و خلایق در پی او. هر چند دفع می‌گفت که ما را به خلوت کاری است، البته در پی او می‌آمدند. در صحرا بسیار رفت. گفت: خداوندا این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد؟ الهام آمد که حرکتی بکن تا بروند. شیخ بادی رها کرد. همه در هم نظر کردند، و به انکار سر جنبانیدند و رفتند. یک شخص ماند، البته نمی‌رفت، شیخ می‌خواست که او را بگوید که چرا با جماعت موافقت نمی‌کنی؟ از پرتوِ نیازِ او و فَرِّ اعتقادِ او شیخ را شرم می‌آمد. بلکه شیخ را هیبت می‌آمد. با این همه به ستم آن سخن را به گفت آورد. او جواب گفت که من بدان باد اول نیامدم، که به این باد آخرین بروم. این باد از آن باد بهتر است پیش من، که ازین باد ذات مبارکِ تو آسود، و از آن باد رنج دید و زحمت.(مقالات شمس تبریزی)

*

رهروی از جمله‌ی پیــران کار / می‌شد و بـا پـیـر مـریدی هـزار

 پیر در آن بادیه یـک بـادِ پاک / داد بــضـاعت بـه امـیـنان خاک

هر یک از آن آستنی برفشاند / تا همه رفتند و یکی شخص مانـد

پیر بدو گفت چه افــتـاد رای / کانهمه رفتند و تو ماندی به جای؟

گفت مرید ای دل من جایِ تو / تـاج سـَرَم خــاکِ کـفِ پای تـو

من نه به باد آمدم اوّل نفس / تــا بــه همـان بـاد روم بـاز پس

مـنتـظر داد به دادی شــود / وامـده‌ی بــاد بــه بـادی شـود

زود رو و زود نشین شد غبار / زان بــه یکی جــای ندارد قـرار

کوه به آهستگی آمد به جای/ از سرِ آن است چنیـن دیر پـای ( مخزن الاسرار، نظامی گنجوی)

* جهودی و ترسایی و مسلمان رفیق بودند در راه، زر یافتند، حلوا ساختند. گفتند: بیگاه است، فردا بخوریم و این اندک است، آن کس خورد که خواب نیکونیکو دیده باشد. غرض تا مسلمانی را ندهند. مسلمان نیم شب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب!... برخاست، جمله‌ی حلوا را بخورد. عیسوی گفت: عیسی فرود آمد مرا بر کشید. جهود گفت: موسی در تماشای بهشت برد مرا، عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایب آن چه باشد در مقابله‌ی عجایب بهشت؟ مسلمان گفت: محمد آمد، گفت: ای بیچاره، یکی را عیسی برد به آسمان چهارم، و آن دگر را موسی به بهشت بُرد، تو محروم بیچاره، باری برخیز و این حلوا بخور! آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم. گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی، آن ما همه خیال بود و باطل.(مقالات شمس تبریزی)

* آن شخص به وعظ رفت در همدان که همه مشبِّهی [معتقد به تشبیه که خداوند را مانند آدمی زاد متصف به صفات اجسام می‌دانند.] باشند، واعظ شهر بر آمد بر سر تخت، و مُقریان قاصد[عمداً]، آیتهائی که به تشبیه تعلق دارد چنانکه الرحمنُ عَلَی العرشِ استَوی [طه/50: خداوند بر عرش قرار گرفت.] و قَولُهُ: أأَمِنتم مَن فی السماء أن یخسفَ بکُمُ الارضَ [ملک/16: آیا ایمن هستید از او که در آسمان است که شما را در زمین فرو برد؟]، و جاء ربُّکَ و الملَکُ صفّاً صَفّاًَ [فجر/22: و خدای تو بیاید و فرشتگان صف اندر صف.]، یخافونَ ربَّهم مِن فوقهم [نحل/ 50: از خداوند خود که بالای سر ایشان است می‌ترسند.] آغاز کردند پیش تخت [منبر] خواندن. واعظ نیز چون مشبِّهی بود، معنی آیت مشبّهیانه میگفت، و احادیث روایت می‌کرد، سَتَرونَ ربَّکم کَما تَرَونََ القمرَ لیلة البَدرِ [خدای خویش را خواهید دید چنانکه ماه را در شب چهاردهم می‌بینید.]، خلقَ اللهُ آدمَ علی صورتِه [خداوند آدم را به صورت خویش آفرید.]، و رأیتُ ربّی فی حُلَّةٍ حمراء [خداوند خود را دیدم در پیراهنی سرخ.]، نیکو تقریر می‌کرد مُشبّهیانه؛ و میگفت: وای بر آن کس که خدای را بدین صفت تشبیه نکند، وبدین صورت نداند، عاقبت او دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند، زیرا صورت حق را منکر باشد، طاعت او کی قبول باشد؟ و هر آیتی و حدیثی که تعلق داشت به بی چونی و لامکانی، سائلان بر می‌خاستند دخل می‌کردند [ایراد کردن] که، و َهوَ مَعَکم أینَما کُنتُم [حدید/4: و او با شماست هر جا که باشید.]، لیَسَ کَمِثلِه شیئٌ [شوری/11: نیست همانند او چیزی]. همه را تأویل می‌کرد مشبّهیانه. همه جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه. به خانه‌ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند، و همه را وصیت کردند که خدا بر عرش دانید، به صورت خوب، دو پا فرو آویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرداگرد عرش! که واعظ شهر گفت: هر که این صورت را نفی کند ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گورِ او، وای بر عاقبتِ او.

 هفته‌ی دیگر واعظی سُنّی غریب رسید. مقریان آیتهای تنزیه خواندند. قولُهُ: لیسَ کَمِثلِه شیءٌ [شوری/11: نیست همانند او چیزی]. لَم یَلِد و لَم یولَد. والسَّمواتُ مَطویّاتٌ بِیَمینِه [زمر/67: و آسمانها در نوردیده شد به دست او]. و آغاز کردند مشبّهیان را پوستین کندن، که هر که تشبیه گوید کافر شود. هر که صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد. هرکه مکان گوید وای بر دین او، وای بر گوراو. و آن آیتها که به تشبیه ماند همه را تأویل کرد، و چندان وعید بگفت، و دوزخ بگفت، که هر که صورت گوید طاعت او طاعت نیست، ایمان او ایمان نیست. خدای را محتاج مکان گوید، وای بر آن که این سخن بشنود.

 مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه‌ها باز گشتند. آن یکی به خانه آمد، افطار نکرد. به کنج خانه سر بر زانو نهاد. بر عادت، طفلان گرد او می‌گشتند. می‌راند هر یکی را، و بانگ بر می‌زد. همه ترسان برِ مادر جمع شدند. عورت آمد، پیش او نشست؛ گفت: خواجه خیرست، طعام سرد شد، نمی‌خوری؟ کودکان را زدی و راندی، همه گریانند. گفت: برخیز از پیشم که مرا سخن فراز نمی‌آید. آتشی در من افتاده است. گفت: بدان خدای که بدو امید داری که در میان نهی که چه حال است؟ تو مرد صبوری، و ترا واقعه‌های صعب بسیار پیش آمده، صبر کردی و سهل گرفتی، و توکل بر خدای کردی، و خدا آن را از تو گذرانید، و ترا خوش دل کرد. از بهرِ شکر آنها، این رنج را نیز به خدا حواله کن، و سهل گیر، تا رحمت فرو آید. مرد را رقت آمد و گفت: چه کنم، ما را عاجز کردند، به جان آوردند. آن هفته آن عالِم گفت: خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافرست و کافر میرد. این هفته عالِمی دیگر بر تخت رفت، که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست، ایمان او قبول نیست. منزّه است از مکان. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟ عاجز شدیم!

 زن گفت: ای مرد هیچ عاجز مشو، و سرگردانی میندیش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هر جا که هست عمرش دراز باد! دولتش پاینده باد! تو درویشی خویش کن و از درویشی خود اندیش.(مقالات شمس تبریزی)

* شیخ بوالحسن خرقانی مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود رحمه الله، و او پادشاه بیدار بود و طالب. حکایت شیخ کردند، به خدمت او بیامد بنیاز. شیخ او را التفات زیادتی نکرد. گفت: شما به نظاره‌ی سلطان بیرون نیامدیت. گفت: ما به مشاهده‌ی سلطان شرع و سلطان تحقیق بودیم، نرسیدیم بدان. شاه گفت: آخر قول خداست که: أطیعوا اللهَ وأطیعوا الرسولَ و اولی الأمر [از خدا فرمان برید و از رسول و اولوا الامر، نساء:59]. گفت: ای پادشاه اسلام، ما را چندان لذت أطیعوا الله فرو گرفت که خبر نداریم که در عالم رسول هست یا نی؛ به مرتبه‌ی سیم کجا رسیم؟ بگریست و دستش لرزان، دست شیخ بگرفت و ببوسید.(مقالات شمس تبریزی)

* آن یکی در همچنین کوفت. « تو کیستی؟» گفت « من برادر زاده‌ی خدا» برون آمد خواجه، خدمت کرد. « دست به من ده! با تو کاری دارم.» ببردش به مسجد – که این خانه‌ی عموت! تو دانی، درآ، خواهی هیچ برون میا!»(مقالات شمس تبریزی)

* ابوالعباس بن اسپهبد را گفتند: چرا نماز نمی‌گُزاری؟ گفت: از خواندنِ سوره‌ی کوتاه شرم دارم، و سوره‌ی دراز از بر نکرده ام! (خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* عربی بدوی به مسجد رسول آمد و با شتاب نمازی خواند و خواست تا بیرون رود. علی(ع) حاضر بود، بانگ بر او زد و نعلین خویش حواله‌ی او کرد که باز گرد و نماز تازه کن. عرب از ترس بازگشت و نماز تازه کرد و به آهستگی به پایان برد. علی گفت ای عرب نمازنخستین نیکو بود یا این که به آهستگی خواندی؟ گفت: نه ای امیر مؤمنان، نماز نخستین از ترس خدا بود و نماز دوم ازترس نعلین شما! (لطائف الطوایف، علی صفی)

* پیر زنی فرتوت را پسر در زنبیلی نهاده، به زیارت پیامبر زمان بُرد. پیامبر به مزاح پسر را فرمود: مادرت را به شوی ده. جوان گفت: با این پیری شوهر کردن او چگونه سزاوار و میسر باشد؟ مادر برآشفت و گفت: تو بهتر می‌دانی یا پیامبر خدا؟(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی فاسق شراب می‌خورد، در پیاله‌های نخستین پس از سر کشیدن می‌گفت پروردگارا، من خطا می‌کنم تو باری جزو گناهان من ننویس. اما چون پیاله یی چند بگشت و دماغ مردک، تر شد، گفت: حالا می‌خواهی بنویس، می‌خواهی ننویس! (خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* شخصی می‌خواست به حج برود، ظریفی را دید و از او بِحِلی خواست. ظریف او را گفت: «سفر خوش، اما بگو ببینم همسرِ خود را به که می‌سپاری؟» گفت: «به خدا» گفت: « به عجب آدم صبوری می‌سپاری؛ زیرا اگر روزی صد نفر به خانه‌ی تو بیایند و بروند، او صدایش در نمی‌آید!»(خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* در بغداد در رباطِ شیخ الشیوخ، صوفی دراز ریشی بود، وبیشتر اوقات گرفتارِ آن بود و در نیکوداشتِ آن می‌کوشید؛ آن را به روغن می‌اندود و شانه می‌زد، و شب هنگام آن را در کیسه یی می‌کرد. یکی از شبها مریدی برخاست، و درحالی که او خوابیده بود ریش او را تمام بُبرید. سحرگاهی صوفی نزدِ شیخ الشیوخ شد و صوفیان را جمع کرد، واز تراشنده‌ی آن بپرسید. مرید گفت: من بریده ام. شیخ گفت: خانه خراب چرا چنین کردی؟ مرید گفت: ای شیخ، آن ریش، صَنَمِ او شده بود و به جای خدای تعالی آن را می‌پرستید و من به دل این کار را نمی‌پسندیدم. خواستم که او بنده‌ی خدا باشد نه بنده‌ی ریش. (خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

*

میر داماد شنیدستم من / که چو بگزید بنِ خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید / ملک قبر که: «من ربک من؟»

میر بگشاد دو چشم بینا / آمد از روی فضیلت به سخن

اسطقسی است بدو داد جواب / اسطقسات دگر زو متقن

حیرت افزودش از این حرف ملک / برد این واقعه پیش ذوالمن

که زبان دگر این بنده‌ی تو / می‌دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت / تو بدین بنده‌ی من حرف مزن

او در آن عالم هم زنده که بود / حرف‌ها زد که نفهمیدم من(نیما یوشیج)

[ اُسطقس: معرب یونانی به معنای عنصر و اصل هرچیز، ذوالمن: عطابخش]

*

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن / آورد دو صد گونه ره آورد به خانه

اشیای گرانقیمت و اجناس نفیسی / کز حُسن و ظرافت همه را بود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر / تا ادکلن و حوله و آیینه و شانه

ازپرده‌ی ابریشم و روتختیِ مَخمَل / تا جامه‌ی مردانه و ملبوسِ زنانه

در جعبه‌ی محکم همه را چیده و بسته / تا لطمه نبینند زآفات زمانه

دیدم که بر آن جعبه نوشته است ظریفی / «مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه» (ابوالقاسم حالت)

*

کشیشی را شنیدم در کلیسا / چنین می‌گفت از فرمان عیسی:

کسی تان گر زند سیلی به رخسار / میاشوبید بر وی هیچ زینهار

اگر بر راست زد چپ پیشش آرید / وگر چپ، راست را بر وی گمارید!

ز جا بر خاست ماهی عنبرین موی / گشود از یک دگر لعل سخن گوی

که: بهر سیلی این حکم مبین است / و یا در بوسه هم حکم این چنین است؟

(خواندنی‌های ادب فارسی،علی اصغر حلبی)

* مادری پیر از فرزند که راهزنی و عیاری پیشه داشت درخواست که برای او کفنی از عَمَلِ حلال آماده کند. پسر طالب علمی را در بیابان بدید، دستار او بربود. و گفت: این را بر من حلال کن، و او امتناع می‌ورزید. راهزن چوبدستی برکشید، و مرد را به زدن گرفت، و سپس هر چند فریاد می‌کرد: حلال کردم، دست باز نمی‌داشت. سرانجام دزدان دیگر میانگی کردند، واو را رهاساختند. دزد دستار به مادر آورد. مادر از چگونگی حلالیت دستار پرسید. گفت: آنقدر زدم که حلال حلالش به آسمان رفت. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی پدر پیر خود را میزد. گفتند: شرمی بدار و حقوق او را فراموش مکن. گفت: همچنانکه پدر را بر فرزند حق است، فرزند را نیز بر پدر حق است، گفتند: حق فرزند بر پدر چیست؟ گفت: اول آنکه مادر او را از مردم اصیل بخواهد که زیبا باشد و مادرِ من درم خریده است و بد شکل از زنگبار[جزیره ای در اقیانوس هند]؛ دیگر آنکه باید فرزند را نام نیکو نهد و مرا برغوث نامیده است یعنی کیک؛ دیگر آنکه باید فرزند را در خردسالی به مکتب فرستد تا نوشتن و خواندن و قرآن بیاموزد و من یک حرف نمی‌شناسم؛ دیگر آنکه او را درخُردی ختنه کند، آنگاه دامن خود برداشت و گفت: اینک من چهل ساله ام و هنوز ختنه ناکرده.(لطائف الطوائف، علی صفی)

* گویند: شغالی خروس آخوندی را خفه کرده می‌برد، و آخوند در پی او می‌شتافت رفیقش گفت: بیهوده چه می‌دوی؟ خروس اکنون مردار شده است، و خوردن آن نارواست. آخوند گفت: تو ندانی من خود شغال را نیز حلال کرده بخورم. شغال از پیش و شیخ به دنبال از آبادی دور شدند. نیمه‌ی شب شغال از رفتار باز ماند، شیخ او را با خروس بگرفت. البته گرسنگی بر او غالب و قریه دور، و حفظ نفس واجب می‌نمود. شیخ آتشی بر افروخت و خروس را از راه اکل میته خورد و به جای خفت. فردا نیز در آن مکان توقف کرده روز را به گرسنگی بسر برد، و ضرورت اباحه‌ی محظور کرده، شغال را نیز از طریقِ حِلِّیَّتِ أکل محرم کباب کرده به خروس ملحق ساخت. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مؤذنی تکبیر گفت و مردم به تعجیل و شتاب روی به مسجد نهادند و برای صف پیش به هم سبقت می‌گرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر مؤذن به جای «حی علی الصلوة»، «حی علی الزکوة» می‌گفت مردم در فرارِ از مسجد بر هم دیگر سبقت می‌گرفتند.(لطائف الطوائف، علی صفی)

* درویشی نزد خواجه یی رفت و گفت: «پدر من و تو، آدم و مادرمان حوا است. پس ما برادر یکدیگریم. تو را این همه مال است، می‌خواهم که مرا قسمت برادرانه دهی!» خواجه غلام را گفت: یک فلوس سیاه به وی ده. درویش گفت: ای خواجه! چرا در قسمت رعایت مساوات نمی‌کنی؟ خواجه گفت: خاموش که اگر برادران دیگر خبر یابند این قدر نیز به تو نمی‌رسد!(خواندنیهای ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* روستایی ماده گاوی داشت وماده خری با کرّه. خر بمرد. شیر گاو به کره می‌دادند، و دیگر ایشان را شیری نمی‌ماند. روستایی ملول شد. گفت: خدایا تو این کره را مرگی بده تا عیالان من شیر او بخورند. روزی دیگر در پایگاه رفت، و گاو را مرده یافت. مردک را دود از سر بِدَر رفت و گفت: خدایا من خر را گفتم، تو گاو از خر باز نمی‌شناسی؟(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* سیدی و عامیی با هم خصومتی کردند، سید بانگ برآورد که« وامحمداه»؛ عامی نیز آواز برداشت که «واآدماه». مردم او را گفتند: واآدماه چه معنی دارد؟ گفت: او جدّ خویش محمد را واسطه و شفیع ساخته است و می‌گوید: وامحمداه، من نیز جدّ خود آدم را شفیع ساخته ام و نام او می‌گویم. او را سختی بسیار باید تا ثابت کند که فرزند محمد است اما هیچکس در این شک ندارد که من فرزند آدمم.(خواندنی ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* گویند نکیرین در شب اول قبر از لُری از مردمان کَرَند پرسیدند که به مذب شیعی بمردی یا سنّی؟ او در جواب گفت: نه شیعی ام نه سنی، مردی از اهل کرندم. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

*

گاوریشی بود در برزیگری / داشت جفتی گاو و او طاق از خری

از قضا در ده وبای گاو خاست / از اجل آن روستایی داو خاست

گاو را بفروخت حالی خر خرید / گاوی اش بود و خری بر سر خرید

چون گذشت از بیع ده روزِ شمار / شد وبای خر در آن ده آشکار

مرد ابله گفت ای دانای راز / گاو را از خر نمی‌دانی تو باز؟ (مصیبت نامه، عطار نیشابوری)

[گاوریشی: ساده دل، برزیگری: کشت و زرع، طاق از خری: در خر بودن بی همتا بود، داو: مهلت، حالی: فوراً]

*

یکی یهود و مسلمان نزاع می‌کردند / چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم

به طیره گفت مسلمان گر این قباله‌ی من / درست نیست خدایا یهود میرانم

یهود گفت به تورات می‌خورم سوگند / وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد / به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم (گلستان سعدی، باب هشتم)

*

آ ن سگی می‌مرد و گریان آن عرب / اشک می‌بارید و می‌گفت ای کُرَب

هیچ چه سازم مر مرا تدبیر چیست؟ / زین سپس من چون توانم بی تو زیست؟

سائلی بگذشت و گفت: این گریه چیست / نوحه و زاری تو از بهر کیست؟

گفت: در ملکم سگی بُد نیکخو / نک همی میرد میان راه او

روز صیادم بُد و شب پاسبان / شیر نر بود او نه سگ ای پهلوان

تیز خشم و خصم گیر و دزد ران / نیک خو و با وفا و مهربان

گفت: رنجش چیست زخمی خورده است؟ / گفت: جوع الکلب زارش کرده است

بعد از آن گفتش که ای سالارِ حر / چیست اندر پشتت آن انبار پُر؟

گفت: نان و زاد و لوتِ دوش من / می‌کشم از بهر قُوتِ این بدن

گفت: چون ندهی بدین سگ نان و زاد / گفت: تا این حد ندارم مهر و داد

دست نآید بی درم در راه نان / لیک هست آب دو دیده رایگان!

گفت: خاکت بر سر ای پُر باد مشک / که لبی نان پیش تو بهتر ز اشک (مثنوی، دفتر پنجم)

[ای کُرب: دردا ، لوت: غذا ، جوع الکلب: بیماری گرسنگی]

*

آن گدایی چون برَست از نان و آب / بعد مرگ او کسی دیدش به خواب

گفت حق با تو چه کرد ای مهربان؟ / گفت چون رفتم برِ حق گفت هان

پیشم آور تا چه آوردی مرا؟ / گفتم آخر من چه دارم ای خدا

قرب پنجه سال برفتم در بدر / راه پیمودم جهانی سر به سر

جمله می‌گفتند ای مرد گدا / نیست ما را نان، پدید آرد خدا

مردمان نانم ندادندی بسی / با تو کردندی حواله هر کسی

چون حواله با تو آمد روز و شب / از گدایی می‌کنی چیزی طلب؟

جمله گفتندی خدا بدهد ترا / پس بده گر می‌دهی ای پادشاه

شاه هرگز از گدا چیزی نخواست / گر نخواهد خالقِ شاهان رواست

چون حواله با تو آمد در پذیر / وین گدا را دست گیر ای دستگیر (مصیبت نامه، عطار نیشابوری)

* عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند. آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد. (گلستان سعدی، باب دوم)

* عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده و به حجت با او بس نیامد. سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند. گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین‌ها معتقد نیست و نمی‌شنود و مرا شنیدن کفر او به چه کار آید. (گلستان سعدی، باب چهارم)

* شبی [شیخ ابوالحسن خرقانی] نماز همی کرد. آوازی شنود که: هان، بوالحسنو، خواهی که آنچه از تو دانم با خلق گویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بار خدای، خواهی تا آنچه از رحمتِ تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد: نه از تو، نه از من. ( تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری)

* شیخ بوالحسن خرقانی مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود رحمه الله، و او پادشاه بیدار بود و طالب. حکایت شیخ کردند، به خدمت او بیامد بنیاز. شیخ او را التفات زیادتی نکرد. گفت: شما به نظاره‌ی سلطان بیرون نیامدیت. گفت: ما به مشاهده‌ی سلطان شرع و سلطان تحقیق بودیم، نرسیدیم بدان. شاه گفت: آخر قول خداست که: أطیعوا اللهَ وأطیعوا الرسولَ و اولی الأمر [از خدا فرمان برید و از رسول و اولوا الامر، نساء:59]. گفت: ای پادشاه اسلام، ما را چندان لذت أطیعوا الله فرو گرفت که خبر نداریم که در عالم رسول هست یا نی؛ به مرتبه‌ی سیم کجا رسیم؟ بگریست و دستش لرزان، دست شیخ بگرفت و ببوسید.(مقالات شمس تبریزی)

* گویند: لری را به شب اول قبر نکیرین از خدای و پیامبر و دین او می‌پرسیدند که: من ربک، من نبیک، پروردگارت کیست؟ پیامبرت کدام است؟ لر گفت: من رَبّ و رُبّ ندانم از دسته‌ی شاهوردیخانم. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* درویشی با گیوه نماز می‌گزارد، دزدی طمع در گیوه‌ی او بست. گفت: با گیوه نماز نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه که باشد.(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: تو را مشاهره چند است گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان

گر تو قرآن بر این نمط خوانی/ ببری رونق مسلمانی (گلستان سعدی، باب چهارم)

*

یک مؤذن داشت بس آوازِ بد / در میان کافرستان بانگ زد

چند گفتندنش مگو بانگ نماز / که شود جنگ و عداوتها دراز

او ستیزه کرد و پس بی احتراز / گفت در کافرسِتان بانگ نماز

خلق خایف شد ز فتنه‌ی عامه ای / خود بیامد کافری با جامه ای

شمع و حلوا با چنان جامه‌ی لطیف / هدیه آورد و بیامد چون الیف

 پرس پرسان کین مؤذن گو کجاست / که صلا و بانگ او راحت فزاست

هین چه راحت بود زان آواز زشت / گفت آوازش فتاد اندر کنشت

دختری دارم لطیف و بس سنی/ آرزو می‌بود او را مؤمنی

هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش / پند‌ها می‌داد چندین کافرش

در دلِ او مهرِ ایمان رُسته بود / همچو مِجمر بود این غم من چو عود

هیچ چاره می‌ندانستم در آن / تا فرو خواند این مؤذن آن اذان

گفت دختر چیست این مکروه بانگ؟ / که به گوشم آمد این دو چار دانگ

من همه عمر اینچنین آواز زشت / هیچ نشنیدم در این دیر و کِنِشت

خواهرش گفتا که این بانگ اذان / هست اعلام و شعار مؤمنان

چون یقین گشتش رخِ او زرد شد / از مسلمانی دل او سرد شد

باز رستم من ز تشویش و عذاب / دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب (مثنوی معنوی، دفترپنجم)

[الیف: رفیق و دوست، سنی: پربها و ارزنده، مؤمنی: مسلمانی واسلام آوردن]

* شخصی دعوی نبوت کرد. او را پیش مأمون خلیفه بردند. مأمون گفت: این را از گرسنگی دماغ خشک شده است. مطبخی را بخواند، فرمود که: این مرد را اندر مطبخ ببر و جامه خوابی نرمش بساز و هر روز شربت‌های معطر و طعام‌های خوش می‌ده تا دماغش با قرار آید. مردک مدتی بر این تنعم در مطبخ بماند، دماغش با قرار آمد. روزی مأمون به یاد وی افتاد، بفرود تا او را حاضر کردند. پرسید که همچنان جبرئیل پیش تو می‌آید؟ گفت: آری! گفت: چه می‌گوید؟ گفت: می‌گوید که جای نیک بدست تو افتاده است هرگز هیچ پیغمبری را این نعمت و آسایش دست نداد، زینهار تا از اینجا بیرون نروی.(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست؟ گفت: معجزه ام این که هر چه در دل شما می‌گذرد مرا معلوم است! چنانکه اکنون در دل همه می‌گذرد که من دروغ می‌گویم(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* فرزدق، محتسبی را دید که در مردی آویخته و می‌خواهد تازیانه اش بزند، چون در دست او چیزی دیده بود که بدان شراب سازند. محتسب را گفت: با این فقیر چه کار داری؟ بگذار تا پی کار خود برود. گفت: نمی‌گذارم که او آلت شراب به همراه دارد. فرزدق دامن برافراشت و عضو تناسل بدو نمود و گفت: بیا مرا هم تازیانه بزن که آلت زنا همراه دارم! محتسب سخت شرمنده شد و مرد فقیر را رها کرد!(لطائف الطوائف، علی صفی)

* مردی را نزد خلیفه آوردند که او زندیق است. خلیفه او را پیش طلبید و گفت: به من رسیده که تو زندیقی، گفت: هرگز، چه من مردی مؤمن و نمازگزار و روزه دار و شب خیز و پرهیزگارم. خلیفه گفت: من ترا تازیانه می‌زنم تا به زندیقی اقرار کنی، گفت: عجب حالتست، پیامبر به شمشیر می‌زد که به مسلمانی اقرار کنید و تو که خلیفه و امیر مؤمنانی به تازیانه می‌زنی که به کافری اقرار کن. خلیفه بخندید و او را بخشید.(لطائف الطوائف، علی صفی)

* خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟ گفت: من مردی خطیبم مرا با مسلمانی چه کار؟(خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

*

ندانم کجا دیده ام در کتاب / که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور / چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی! / فرشته نباشد بدین نیکویی!

تو کاین روی داری به حُسنِ قمر / چرا در جهانی به زشتی سَمَر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه / دُژم روی کرده ست و زشت وتباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو / بزاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است / ولیکن قَلَم در کف دشمن است (بوستان سعدی، باب اول)

*

یکی مال مردم به تلبیس خورد / چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد

چنین گفتش ابلیس اندر رهی/ که هرگز ندیدم چنین ابلهی

ترا با من است ای فلان آشتی / به جنگم چرا گردن افراشتی؟ (بوستان سعدی، باب نهم)

* عمران نامی را در قم شیعیان می‌زدند. یک گفت: چون عمر نیست چرا می‌زنید؟ گفتند: عمر است و الف و نون عثمان را هم دارد(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

* عالمی بر فراز منبر مجلس می‌گفت، وبرای استحقاق آب کوثر که ساقی آن علی است شرایطی صعب و دراز می‌شمرد. چون سخن در این معنی به پایان بُرد، لری از مستمعان برخاست و گفت: ای شیخ بزرگوار! اگر اینها که می‌گویی راست است پس علی می‌ماند و حوضش. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

*

دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب / روشن نموده شهر به نور جمال خویش

می خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر / وز شیخ دل ربوده به غُنج و دَلالِ خویش

می داد شیخ درس«ضلال مبین» بدو / وآهنگ «ضاد» رفته به اوج کمال خویش

دختر نداشت طاقت گفتار حرف «ضاد» / با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش

می داد شیخ را به «دلال مبین» جواب / وآن شیخ می‌نمود مکرر مقال خویش

گفتم به شیخ: راه ضلال اینقدر مپوی / کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش

بهتر همان بُوَد که بمانید هر دوان / او در «دلالِ» خویش و تو اندر«ضلالِ» خویش (محمد تقی بهار)

[غنج و دلال: ناز و کرشمه]

* ترسایی مسلمان شد. محتسب گفت: تو اکنون چنانی که حالی از مادر متولد شده ای. پس از شش ماه اهل محله او را پیش محتسب آوردند که این نو مسلمان نماز نمی‌گذارد، محتسب گفت: چرا در نماز سستی می‌کنی؟ گفت: وقتی که مسلمان می‌شدم تو نگفتی که تو این زمان از مادر زاده شده ای؟ گفت: آری. گفت: از آن تاریخ شش ماه بیش نگذشته است و هرگز آدم شش ماهه را تکلیف نماز نکرده اند.(لطائف الطوائف، علی صفی)

* مردی شتری گم کرد، و سوگند خورد که اگر بیابد آن را به درهمی بفروشد. چون یافتش دلش نیامد که به یک درهم بفروشد. پس گربه یی بگرفت و در گردنش آویخت و آواز دادن گرفت که: شتر به یک درهم و گربه به پنچ هزار و آندو را با هم می‌فروشم. پس یکی ای بشنید و گفت: چه ارزان است شتر، اگر قلاده اش نبود.(بهارستان جامی)

*

آن یکی در وقت استنجا بگفت / که مرا با بوی جنت دار جفت

گفت شخصی: خوب وِرد آورده ای / لیک سوراخ دعا گُم کرده ای (مثنوی، دفتر چهارم)

[دعای استشناق و استشمام این است که: اللهم أرحنی رائحة الجنة: خدایا مرا با بوی بهشت، خوش و راحت کن.]

*

عالمی بر فراز منبر گفت / که چو پیدا شود سرای نهفت

ریش‌های سفید را ز گناه / بخشد ایزد به ریش‌های سیاه

باز ریش سیاه روز امید / باشد اندر پناه ریش سفید

مردکی سرخ ریش حاضر بود / دست در ریش زد چو این بشنود

گفت: ما خود در این شمار نییم / در دو گیتی به هیچ کار نییم؟ (ظهیر فاریابی)

*

 فقیر کوری با گیتی آفرین می‌گفت / که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم

به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر / که من نه در خور لطف و عطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت / که تا جواب نگویی ز پای ننشینم

من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت / که تیز بین وقوی پنچه تر ز شاهینم

ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمند / نه چون منی که خداوندِ جاه و تمکینم

چه نعمتی است ترا، تا به شکر آن کوشی / به حیرت اندر از فکر چون تو مسکینم

بگفت کور: کزین به چه نعمتی خواهی / که روی چون تو فرومایه ای نمی‌بینم (رهی معیری)

* مردی قطعه زمینی پهلوی زمین شخصی دیگر داشت، و هرسال بخشی از آن را جزو زمین خود می‌کرد. روزی از او پرسید: این نقصان در قطعه زمین ما از چیست؟ گفت: مگر سخن خدای نشنیده ای که می‌گوید: «أَوَلَمْ یرَوْاْ أَنَّا نَأْتِی الأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا /آیا نمیبینند که ما به زمین مردمان در آییم و از کرانه‌های ان بکاهیم؟!» (رعد:آیه‌ی 41) گفت: پس این افزونی در خاک شما از کجاست؟ پاسخ داد: «ذَلِک فَضْلُ اللَّهِ یؤْتِیهِ مَن یشَاءُ / این افزونی خداست هر که را خواهد بدهد!»(جمعه:آیه‌ی 4) مرد بیچاره پرسید: چرا همه‌ی فزونی‌ها ترا و همه‌ی کاستی‌ها مراست؟ زمین خوار گفت: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْیاء إِن تُبْدَ لَکمْ تَسُؤْکمْ /ای کسانی که ایمان آورده اید مپرسید از چیزهایی که اگر بر شما آشکار گردد پریشانتان کند.» (مائده:آیه‌ی 101)

* منصور خلیفه‌ی عباسی، عربی شامی را گفت: چرا شکر حق- سبحانه و تعالی- به جای نمی‌آوری که تا من بر شما حاکم شده ام، طاعون از میان شما دفع شده است. عرب گفت: حق سبحانه از آن عادلتر است که دو بلا بر ما گمارد! (لطایف الطوایف، علی صفی)

*

می کرد به طفل خود وصیت / شیخی ز خدا حیا نکرده

کای جان پدر مباد ماند / پند پدر اعتنا نکرده

آنجا که مرید خر زیاد است / کاسب نشوی خدا نکرده (صادق سرمد)

*

 ای دل نفسی به دوست همدم نشدی / در خلوت کوی یار محرم نشدی

 مفتی و فقیه و صوفی و دانشمند / این جمله شدی و لیک آدم نشدی

 (گشت و گذاری در لطیفه‌های ادبی، محمود حکیمی)

* شخصی نزد پادشاهی رفت که من پیغمر خدایم. به من ایمان آر! گفت: معجزه‌ی تو چیست؟ گفت: هرچ خواهی. پادشاه قفل مشکل گشایی پیش او نهاد و گفت که: اگر راست می‌گویی این قفل را بی کلید بگشای. گفت: من دعوی پیغمبری می‌کنم، نه دعویِ آهنگری!( لطایف الطوایف، علی صفی)

* یکی از خواص عامه را در کشتی با شیعیی عامی بحث افتاد و شیعی در پایان بحث از جواب فروماند و در آن حال دریا متلاطم بود شیعی گفت: یا علی غرقش کن من هم به جهنم. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی مانده و گرسنه به دهی رسید و چون مردمان دیه از اطعام او مضایقت داشتند دعوی کرد که تعزیه خوان است. دهقانان وی را طعام بردند و بنواختند چون سیر بخورد پرسیدند: در تعزیه نوحه خوانی یا مخالف خوانی کنی؟ گفت: هیچ یک، کار من در تعزیه نعش شدن است. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام نشستند کم تر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند.

چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی. گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.(گلستان سعدی، باب دوم)

*

در خراسان بود دولت در مزید / زان که پیدا شد خراسان را عمید

صد غلامش بود ترک ماهروی / سرو قامت سیم ساعد مشک بوی

هر کسی در گوش دُرّی شب فروز/ شب شده در عکس آن دُر همچو روز

با کلاه شفشه و با طوق زر / سر به سر سیمین بر و زرین سپر

با کمرهای مرصّع در میان/ هر یکی را نقره خنگی زیر ران

هرکه دیدی روی ان یک لشکری / دل بدادی حالی و جان بر سری

از قضا دیوانه ای بس گرسنه/ ژنده ای پوشیده سرپا برهنه

دید آن خیل غلامان را زدور/ گفت آن کیستند این خیل حور؟

جمله‌ی شهرش جوابش داد راست/ کاین غالمان عمید شهر ماست

چون شنید این قصه آن دیوانه زود / اوفتاد اندر سر دیوانه دود

گفت ای دارنده‌ی عرش مجید/ بنده پروردن بیاموز از عمید (منطق الطیر، عطار نیشابوری)

[عمید: بزرگ و فرمانروا، شفشه: زربافته، نقره خنگی: اسب سفید، بر سری: به علاوه، مرصع: جواهر نشان، ژنده: لباس پاره و کهنه/ منظور عطار از عمید خراسان، محمد بن منصور نسوی(م 594) از بزرگان زمان سلجوقیان است.]

*

آن یکی گستاخ رو اندر هری / چون بدیدی او غلام مهتری

جامه‌ی اطلس، کمر زرین، روان / روی کردی سوی قبله‌ی آسمان:

کای خدا، زین خواجه‌ی صاحب منن / چون نیاموزی تو بنده داشتن؟

بنده پروردن بیاموز ای خدای / زین رئیس و اختیار شاه ما (مثنوی معنوی، دفتر پنجم)

[= در شهر هرات، درویشی بی نوا و گستاخ، با مشاهده‌ی غلامان یکی از اعیان و سرداران که جامه‌های گرانبها بر تن و کمر زرین بر میان داشتند، روی سوی آسمان کرد و گفت: خدایا، چرا بنده پروری را از این نیکمرد بزرگ نمی‌آموزی؟]

 گفت آن دیوانه ای بی برگ بود / زیستن بر وی بتر از مرگ بود

در شکم، نان، بر جگر آبی نداشت / در همه عالَم خور وخوابی نداشت

از قضا یک روز بس خوار و خجل / سوی نیشابور می‌شد تنگدل

دید از گاوان همه صحرا سیاه / همچو صحرای دل از ظلم و گناه

بازپرسید او که: این گاوان کِراست؟ / گفت: این ملک عمید شهر ماست

رفت از آنجا، چشمها خیره شده / دید صحرایی دگر تیره شده

بود زیر اسب صحرایی نهان / اسب گفتی باز می‌گیرد جهان

گفت: این اسبان کِراست این جایگاه؟ / گفت: هست آنِ عمید پادشاه

رفت لَختی نیز آن نا هوشمند/ دید صحرایی دگر پر گوسفند

گفت: آنِ کیست، چندینی رمه؟ / مرد گفت: آنِ عمید است این همه

رفت لختی نیز چون دروازه دید / ماه وَش ترکانِ بی اندازه دید

هر یکی رویی چو ماه آراسته / جمله همچون سرو قد پیراسته

گفت: مجنون کاین غالمان آنِ کیست؟ / وین همه سرو خرامان آنِ کیست؟

گفت شهر آرای عیدند این همه/ بنده‌ی خاص عمیدند این همه

چون درون شهر رفت آن ناتوان / دید ایوانی سرش در آسمان

کرد آن دیوانه از مردی سؤال / کآنِ کیست این قصر چندین با کمال؟

گفت این قصر عمید است ای پسر / تو که باشی چون ندانی این قدر؟

مرد مجنون دید خود را نیم جان / وز تهیدستی نبودش نیم نان

آتشی در جان آن مجنون فتاد / خشمگین گشت و دلش در خون فتاد

ژنده ای داشت او ز سر برکند زود / پس به سوی آسمان افکند زود

گفت گیر این ژنده دستار اینت غم / تا عمیدت را دهی این نیز هم

چون همه چیزی عمیدت را سزاست / در سرم این ژنده گر نَبوَد رواست

 ( مصیبت نامه، عطار نیشابوری)

* توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیک خواهانش گفتند: مصلحت آن است که ختمِ قرآن کنی از بهر وی یا بذل قربان. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مُصحفِ مهجور اولی ترست که گله‌ی دور. صاحبدلی بشنید و گفت ختمش بعلّتِ آن اختیار آمد که قرآن بر سرِ زبان است و زر در میانِ جان. (گلستان سعدی، باب ششم)

*

بود آن دیوانه دل برخاسته/ وز غم بی نانی اش جان کاسته

می گریست از غم که یک نانش نبود / چون نبودش نان غم جانش نبود

آن یکی گفتش که مگری ای نژند / کان خداوندی که این سقف بلند

بی ستونی در هوا بنهاد او / روزیِ تو هم تواند داد او

مرد مجنون گفت ای کاش این زمان / از برای محکمیِ آسمان

حق تعالی صد ستون بنهادی ای / بی زحیری نان من می‌دادی ای

نان خورش می‌باید و نانم کنون / من چه دانم آسمان بی ستون (مصیبت نامه، عطار نیشابوری)

 [زحیر: ناله و فغان]

* روزی مریدی به نزد شیخی از مشایخ آن زمان رفت و گفت: یا شیخ! زن من حامله است، می‌ترسم که دختری بیاورد. توقع اینکه دعا کنی که از برکت انفاس شما، خدای تعالی پسری کرامت کند. شیخ گفت: برو چند خربزه‌ی بسیار خوب با نان و پنیر بیاور تا اهل الله بخورند و در حقّ تو دعا کنند.آن مرد گفت: بچشم! بعد رفت و نان و پنیر و خربزه حاضر ساخت. پس از صرف و تناول، آن مرد را دعا نمودند. شیخ نیز دعا وفاتحه بخواند و گفت: ای مرد، خاطر جمع دار که خدای تعلی البته تو را پسری کرامت فرمود که در ده سالگی داخل صوفیان خواهد شد.

چون مدت حمل بگذشت و حمل را بنهاد، دختری کریه منظر بود. آن مرد بسیار دلگیر گردید، به خدمت شیخ آمد، در حالتی که همه‌ی مریدان نزدشیخ حاضر بودند، گفت: یا شیخ! دعای تو در حقّ من اثری نکرد و حال اینکه شما تأکید فرمودی خدای تعالی پسری کرامت خواهد فرمود، الحال دختری بد ترکیب و کریه منظر متولد گردیده. شیخ گفت: البته آن سفره که به جهت الله آوردی به اکراه بود؛ چنانچه آن را از راه رضا و ارادت آورده بودی، البته پسری می‌شد. در هر حال به نهایت خاطر جمع دار اگر چه دختر است، لکن زیاده از پسر به تو نفع خواهد رسید، زیرا من در خلوت و مراقبت چنین دیده ام که علامه خواهد شد. پس از این گفتگو، به دو ماه دختر وفات یافت. آن مرد باز به نزد شیخ آمد و گفت: یا شیخ! آن دختر نیز وفات یافت؛ غرض این که دعای شما به هیچ وجه تأثیری نکرد. شیخ گفت: ما گفتیم این دختر بیش از پسر به تو نفع می‌رساند؛ اگر زنده می‌ماند، بر مشغله‌ی دنیاداری و آلودگی تو می‌افزود؛ پس بهتر آنکه به رحمت ایزدی پیوسته شد.(کلیات شیخ بهایی)

* خواجه یی به زیارت دوستی رفت و غلام را برای برداشتن کفش همراه برد. میزبان اکرام را خربزه یی شیرین وشاداب پیش آورد. مهمان حدیثی از امام جعفر صادق(ع) در خواص خربزه بخواند که تن فربه کند، و بر قوت پشت بیفزاید و معده براند و سنگ گُرده(کلیه) بریزاند، و کم کم خربزه بخورد تا قسمت رویین به غایت رسید. سپس حدیثی دیگر، هم ازآن حضرت، روایت کرد که نیش کشیدن پوست آن دندانها را جلاء دهد وبه روشنی چشم بیفزاید و پوستها را به دندان کشیدن گرفت. غلام که تا آنوقت امید می‌کرد از خربزه یا دست کم پوست آن بخشی بدو خواهد رسید[چون نومید گشت] خشمگین کفش‌ها را نزدآن آقا نهاده گفت: کفش‌ها را هم امام صادق فرموده خودت نگاه داری. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* یکی از فرزانگان دیوانه وش در نزدیک معاویه شد. معاویه او را گفت: از قرآن چیزی دانی؟ گفت: بسیار دانم و نیکو دانم. گفت: بخوان تا بشنوم. گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. إذا جاء نصرالله والفتح. ورأیت الناس یخرجون من دین الله افواجاً.» گفت: خطا می‌خوانی که«یدخلون فی دین الله» آمده است. گفت: آن در روزگار رسول خدا بود و اکنون همه خارج می‌شوند. (تفسیرروح الجنان، ابوالفتوح رازی)

* یکی می‌گفت: خسن و خسین هر سه دختران معاویه را در مدینه گرگ خورد. گفتند: خسن و خسین نبودند، حسن و حسین بودند، و دختران معاویه نبودند، پسران علی بودند. در مدینه گرگ نخورد. بلکه حسن بن علی مسموم شد، و حسین را شمر در کربلا به شهادت رسانید.(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مزبِّد مَدیَنی کوفیان را نظاره می‌کرد که کودکانِ خود را برای استسقاء بیرون آورده بودند. او گفت: اگر دعای ِ این کودکان مستجاب بودی بر روی زمین معلمی زنده نبودی!(خواندنی‌های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* داستان سرایی میگفت: ای قوم خدای را سپاس کنید. قوم سپاس کردند و گفتند برای چه بود؟ گفت: شکر کنید چون که فرشتگان را نجاست نیست، وگر نه بر سرِ ما می‌ریستند و جامه‌های ما را می‌آلودند.(رساله‌ی دلگشا، عبید زاکانی)

*

صوفئی در خانقاه از ره رسید / مرکب خود بُرد و در آخُر کشید

صوفیان درویش بودند و فقیر / کاد فقر ان یکن کفراً یبیر

از سر تقصیر، آن صوفی رمه / خر فروشی در گرفتند آن همه

کز ضرورت هست مرداری مباح / بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

هم در آن دم آن خرک بفروختند / لوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه / که: امشبان لوت و سماع است و وله

وآن مسافر نیز از راه دراز / خسته بود و دید آن اقبال و ناز

گفت چون می‌دید میلانشان به وی: / گر طرب امشب نخواهم کردی، کی؟

لوت خوردند و سماع آغاز کرد / خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

چون سماع آمد ز اول تا کران / مطرب آغازید یک ضرب گران

خر برفت و خر برفت آغاز کرد / زین حرارت جمله را انباز کرد

زین حرارت پای کوبان تا سحر / کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

از ره تقلید، آن صوفی همین / خر برفت آغاز کرد اندر حنین

چون گذشت آن نوش و جوش وآن سماع/ روز گشت و جمله گفتند: الوداع،

خادم آمد، گفت صوفی خر کجاست؟ / گفت خادم، ریش بین، جنگی بخاست

گفت من خر را به تو بسپرده ام / من تو را بر خر موکَّل کرده ام

از تو خواهم آنچه من دادم به تو / بازده آنچه فرستادم به تو

گفت: من مغلوب بودم، صوفیان/ حمله آوردند و بودم بیم جان

گفت گیرم کز تو ظلماً بستدند، / قاصد جان من مسکین شدند،

تو نیایی و نگویی مر مرا، / که خرت را می‌برند ای بی نوا؟!

گفت: والله آمدم من بارها / تا ترا واقف کنم زین کارها

تو همی گفتی که: خر رفت ای پسر / از همه گویندگان با ذوق تر

باز می‌گشتم که او خود واقف است / زین قضا راضی است، مردی عارف است

گفت: آن را جمله می‌گفتند خوش / مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

مر مرا تقلیدشان بر باد داد / که دو صد لعنت بر این تقلید باد

(مثنوی معنوی، دفتر دوم)

[= صوفی مسافری از سفر رسیده، وارد خانقاهی شد و چارپای خود را در آخری بست. صوفیان خانقاه بی چیز و تهیدست بودند و بنابر حدیث نبوی: فقر نزدیک است که به کفر بینجامد و موجب هلاکت شود.گروه صوفیان بی چیز و دردمندی که وارد خانقاه شده بودند، از راه خطا، به فروختن ستور صوفی مسافر پرداختند. به هنگام ضرورت و برای حفظ جان از خطر گرسنگی، مرداری حلال و مباح می‌شود و بس کارهای ناصواب که بر اثر نیاز، انجام دادنشان صلاح به شمار می‌آید. خر را فروختند و از بهای آن طعام و شمع و اسباب عیش و طرب فراهم آوردند. از شادی و سرورشان در خانقاه ولوله افتاد که امشب غذا و سماع و ساز و رقص فراهم است و جشن و شادکامی برپاست. آن مسافر خسته و از راه دور آمده، مورد استقبال این میزبانان واقع شد که او را نیز با لطف و نوازش به مهمانی خواندند. با خود گفت: چرا در چنین احوال مساعد به شادی و طرب نپردازم و به این مجلس پر شور گام نگذارم؟ خوردن و نوشیدن و رقص و سماع آغاز گردید و خانقاه تا سقف پر از دود و گرد شد. هنگامی که یک دور از ساز و آواز و دست افشانی پایان گرفت، مطرب آهنگ سنگین تازه ای آغاز کرد. بند تکراری مطرب«خربرفت و خربرفت» بود که جمله با شور و گرمی همان را می‌گفتند و با وی همراهی می‌کردند. با حرارت بسیار تا سحرگاه پای کوفتند و دسته جمعی «خر برفت» گفتند. صوفی مسافر هم، بی خبر از ماجرا، به تقلید از حاضران مجلس، «خر برفت» می‌گفت و هم آوازی می‌کرد. آنگاه که شب سپری شد، جوش و خروش و عیش و نوش پایان گرفت و خورشید دمید، صوفیان، مرد مسافر را وداع کردند و به ترک خانقاه گفتند. در این هنگام خادم رسید، صوفی ستور خود را خواست و خادم به تمسخر گفت: ریشش را ببین. و از این سخریه نزاع برخاست. مرد مسافر گفت: من خر را به تو سپرده بودم و تو مسئول خر بودی. اکنون آنچه را به تو سپرده بودم به من باز پس ده. خادم گفت: صوفیان به سوی من حمله آوردند، من مغلوبشان شدم و از جان خود بیمناک، ناچار تسلیم گردیدم و آنان چارپا را بردند و فروختند. صوفی پاسخ داد: گیرم که آنان خر را به زور از تو گرفتند و قصد جان من مسکین را کردند. آیا نباید بیایی و من بینوا را از ماجرا آگاه کنی؟! خادم گفت: به خدا سوگند بارها به درون آمدم تا تو را از چگونگی آگاه کنم. اما هر بار می‌دیدم که که تو «خربرفت» را گرمتر و محکمتر از دیگران بیان می‌کنی. به جای خود بازگشتم و با خود می‌گفتم که تذکر جایز نیست، او مردی عارف وداناست و به آنچه می‌کند و می‌گوید آگاه. صوفی پریشان حال پاسخ داد: چه باید گفت. گناه از من است، آنان آن بند را دم گرفته بودند و در من هم شور و شوقی برای ادای آن پدید آمده بود. مرا و مال مرا تقلید از آنان بر باد داد که لعنتها بر این تقلید باد]

*

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد / قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد / چیست این غم ، بر که این ماتم فتاد؟

این رئیس زفت باشد که بمرد؟ / این چنین مجمع نباشد کار خرد

نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من ، شما اهل دهید

چیست نام و پیشه و اوصاف او؟ / تا بگویم مرثیه ز الطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم

آن یکی گفتش که هی دیوانه ای / تو نئی شیعه ، عدو خانه ای

روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست؟

پیش مومن کی بود این غصه خوار؟ / قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مومن ، ماتم آن پاک روح / شهره تر باشد ز صد طوفان نوح

گفت آری ، لیک کو دور یزید؟ / کی بده ست این غم ، چه دیر اینجا رسید؟

چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدید از عزا؟

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زآنک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست؟

چونک ایشان خسرو دین بوده اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند / کُنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره از ایشان آگهی

ور نئی آگه ، برو بر خود گری / زآنک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن

(مثنوی معنوی، دفتر ششم)

[بکا: گریه، می‌رود در ویل و دشت: با نوحه و فغان در می‌آمیزد، افتقاد: جستجو، برگ و لالنگی: نصیب و رزق، شادروان دولت: سراپرده‌ی اقبال و سعادت، کُنده: تکه چوب ستبری که با بند آهنین به پای زندانیان می‌بستند]

---- 

فهرست منابع:

1. آفتاب معنوی چهل داستان از مثنوی، دکتر نادر وزین پور، انتشارات امیر کبیر، چاپ ششم، 1380

2. اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، محمد بن منور میهنی، مقدمه تصحیح و تعلیقات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، مؤسسه‌ی انتشارات آگاه، چاپ ششم، 1385

3. بوستان سعدی، شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی، تصحیح محمد علی فروغی، انتشارات ققنوس، چاپ دوازدهم، 1384

4. پیمانه‌های بی پایان: قصه‌های کوتاه ادبیات فارسی(جلد 1 و2)، مهدی محبّتی، نشر هرمس، چاپ اوّل،1389

5. خواندنی‌های ادب فارسی، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1377

6. رساله‌ی دلگشا، خواجه نظام الدین عبید زاکانی، تصحیح دکتر علی اصغر حلبی، چاپ دوم، 1387

7. گزیده‌ی امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی، انتشارات خجسته، چاپ سوم، 1387

8. گشت و گذاری در لطیفه‌های ادبی، محمود حکیمی، نشر لوح زرین، چاپ دوم، 1388

9. گلستان سعدی، شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی، تصحیح محمد علی فروغی، انتشارات ققنوس، چاپ نوزدهم، 1386

 10. مثنوی معنوی، تصحیح عبدالکریم سروش، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، 1380

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1390/01/23

آقای قطبی عزیز دست مریزاد بسیار عالی بود!