انتظار ما از پیامبران

نویسنده‌: ‌محمّد مجتهدشبستری

بسم الله‌ الرّحمن الرّحیم
سلام عرض می‌کنم خدمت خانم‌ها و آقایان و حاضران گرامی‌ و خوشوقتم از اینکه توفیق پیدا کردم امشب در محضر شما سخنی بگویم و نمی‌دانم پس از اجرای معنوی بسیار با حال که انجام شد و شما را در حال و هوای دیگری برد، ‌چه مقدار حوصله و حال شنیدن حرفهای خشک فکری و مثل فلسفی و دین‌شناسانه بنده را دارید ولی امیدوارم عنایت کنید و گفتگویی میان بنده و شما برقرار بشود. ‌
موضوع سخن بنده در خدمت شما که به مناسبت سالگرد رحلت پیامبر گرامی ‌اسلام انجام می‌گیرد، ‌اگر عنوانی بخواهیم برای او تعیین کنیم چنین عنوانی را مناسب می‌یابم: ‌انتظار ما از پیامبران! ‌اما من تحت این عنوان در حقیقت می‌خواهم به دو سؤال، ‌پرسش یا نقد که در ماههای اخیر زیاد به گوش می‌خورد یا خوانده می‌شود، ‌در ارتباط با کوشش‌هایی که در این 20 سال اخیر تحت عنوان نواندیشی دینی و یا روشنفکری دینی انجام شده، ‌به این دو نقد پاسخی گفته باشم چون فکر می‌کنم بیشتر شما شنوندگان گرامی ‌در جریان مسائلی که به عنوان نواندیشی دینی در دو دهه اخیر انجام شده، ‌قرار دارید چیزی در این زمینه خوانده‌اید، ‌شنیده‌اید دنبال می‌کنید این قبیل بحث‌ها را به نوعی، ‌در این 20 سال اخیر بحث‌هایی در باره طرز تفکر و طرز عمل دینداری و مسلمانی در کشور ما صورت گرفته که عده‌ایی آن را به روشنفکری دینی تعبیر کرده‌اند و عده‌ایی به نواندیشی دینی. ‌بحث فعلی ما در این مورد نیست که کدام یک از این تعبیرات را انتخاب کنیم. ‌من خودم تعبیر نواندیشی دینی را برای این قبیل بحث‌ها و طرز فکرها مناسبت‌تر می‌دانم پاره‌ای از دوستان اصرار دارند روی تعبیر روشنفکری دینی. ‌فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از شما آگاه باشید از نقدی که به این تعبیر یا درباره این تعبیر صورت گرفته که نه روشنفکری دینی تعبیری که انسجام منطقی داشته باشد، ‌نیست و پاسخ‌هایی هم به این مطلب داده شده که من الآن نمی‌خواهم وارد آن بحث بشوم ولی در هر حال جای انکار نیست که دست کم در 20 سال اخیر مطالب و مباحثی جدیدی مطرح شده در ارتباط با دینداری و مسلمانی که سابقه بدین شکل نداشته است. ‌چون این شکل جدید مطرح شدن ارتباط پیدا کرده است با دو باب فهم در فلسفه جدید که یکی معرفت‌شناسی است و دیگری هرمنوتیک و هر دو این‌ها ارتباط وثیق دارند با مسأله فهم متون دینی و فهم پیام بنیانگذاران دینی در طول تاریخ. ‌خب این بحث‌ها شاید20 سال و یا بیشتر از 20 سال به شکل‌های مختلف در کشور ما هست و از جوانب گوناگون پرسش‌هایی مطرح شده در ارتباط با این بحث‌ها و مطرح کنندگان این سخنان و این طرز فکر‌ها هم پاسخ‌هایی به آنها داده‌اند این هم چیز تازه‌ای نیست. ‌اما آنچه که نسبتاً تازگی دارد و من در آن ارتباط می‌خواهم سخن بگویم این است که از آن هنگام که مطرح کنندگان نواندیشی دینی یا روشنفکری دینی تکیه زیادی روی مسأله حقوق بشر در کشور کردند، ‌که یکی از نخستین بحث‌ها در این مورد به صورت مفصل از طرف این جانب صورت گرفته در کتاب " نقدی بر قرائت رسمی‌ از دین" شاید شما بیشتر با این کتاب آشنا باشید. ‌حدود 10 سال پیش تقریباً منتشر شده، ‌از آن موقعی که تکیه زیادی روی مسأله حقوق بشر انجام شده و گفته شده که مسلمانان در عین حفظ مسلمانی و دینداری مسلمانانه می‌توانند سازمان سیاسی و سازمان نهاد‌های اجتماعی خود را تا آنجا که به مسأله حقوق و قوانین ارتباط پیدا می‌کند بر اساس اعلامیه حقوق بشر 30 ماده‌ای مصوب 1984 سازمان ملل بنیانگذاری کنند یا با آن منطق سازند که در آن حرمت ویژه‌ای برای انسان از آن نظر که انسان است قائل شده‌اند و آزادی‌های بیان، ‌تفکر، ‌اعتقاد، ‌دین اجتماعات و مطبوعات، ‌فعالیت‌های سیاسی و امثال اینها تضمین شده، ‌می‌توانند چنین کاری بکنند. ‌و در عین حال مسلمان باشند و دیندار باشند و قطعا چنین کاری با بسیاری از فتواهای مشهور فقهی حتی با پاره‌ای از آیات موجود در قرآن کریم چون سازگار است موجب تغییر آن فتواها و موجب یک فهم جدید از آن آیات قرآنی خواهد شد. ‌این مسائل را گفته‌اند، ‌سه دسته نقد‌هایی کرده‌اند از این طرز تفکر با بیآنهای مختلف. ‌و من می‌خواهم تا آنجا که امشب فرصت هست به مناسبت اینکه در واقع این مطالب به دینداری و مسلمانی باز می‌گردد و دینداری و مسلمانی راهی است که پیامبر اسلام آن را بنیانگذاری کرده است، ‌متناسب با امشب هم هست، ‌می‌خواهم پاسخی بگویم به این سه گونه نقد. ‌البته ناچار هستم به اختصار مطالب را بیان کنم و مطمئنم این بحث در آینده بیشتر بالا خواهد گرفت چون این بحث ابعاد سیاسی و وسیعی دارد. ‌مسأله مطرح شدن حقوق بشر در کشور ما مدعیان، ‌مخالفان و موافقان زیادی دارد. ‌بنابراین در آینده یکی از موضوعاتی که به جد، ‌شما اهل فکر و اهل مطالعه و جوانان عزیز باید به آن بپردازید و تکلیف این مسأله را برای خودتان روشن کنید، ‌این مسأله است: ‌می‌شود مسلمان بود و با حقوق بشر زیست یا نه؟ ‌یا حقوق بشر یا حقوق خدا! ‌مغالطه‌ای است که تحت این عنوان زیاد مطرح می‌شود: ‌یا حقوق بشر یا حقوق خدا! ‌آدم با حقوقی که خدا معین کرده زندگی می‌کند یا با حقوقی که مربوط به بشر است زندگی می‌کند! ‌این یک مغالطه است. ‌البته من پاسخ این را در نوشته‌های مختلف داده‌ام و در آدرسهای اینترنتی که مطالب بنده در آنجا منتشر می‌شود این پاسخها منتشر شده، ‌گاهی هم در بعضی مطبوعات با محدودیت‌هایی که مطبوعات دارند که همه چیز را نمی‌توانند منتشر کنند! ‌من می‌خواهم از فرصت استفاده کنم و مطالبی را در اینجا عرض بکنم. ‌این سه دسته که عرض کردم اعتراضاتی دارند و نقد می‌کنند، ‌دو گروه از معترضان مطلبشان این است:
‌می‌گویند این چه دینی است که شما مطرح می‌کنید و این چه دینداری است که شما مطرح می‌کنید و می‌گویید که می‌شود پاره‌ای از آیات را به گونه‌ای دیگر فهمید و پاره‌ای از فتاوای فقهی مشهور را که ناسازگار با مواد حقوق بشر است کنار گذاشت؟ ‌این چه جور دینی است؟ ‌دین باید یک امر ثابت باشد! ‌دین که نباید تغییر پیدا بکند! ‌دینداری که نباید تغییر پیدا بکند! ‌به قول یکی از آقایان، ‌نوشته بود: ‌دینی که تغییری پیدا بکند به چه دردی می‌خورد؟ ‌! این سخن را دو گروه می‌گویند: ‌یک گروه محافظه‌کاران هستند که نمی‌خواهند کمترین تغییر در طرز تفکر سنتی دینی خودشان ایجاد بکنند این اعتراض یکبار از طرف آنها مطرح می‌شود می‌گویند: ‌دین یک امر ثابتی است، ‌دین که تغییر پیدا نمی‌کند. ‌دینداری مسلمانان که تغییر نباید پیدا بکند. ‌دینداری مسلمآنها امروز همان باید باشد که در عصر پیامبر بود و فکر می‌کنند که در طول تاریخ در دینداری مسلمانان هیچ تغییری پیدا نشده و دین اسلام همیشه در میان مسلمانان، ‌چه در طرز تفکر‌های اعتقادی و چه در طرز عمل یک چیز بیشتر نبوده، ‌یک گونه بوده و تصور می‌کنند که طرز تفکر امروز مسلمانان در مسائل اعتقادی همان است که 500 سال پیش بوده، ‌عیناً همان است و همان است که 1000 سال پیش بوده و همان است که در عصر رسول خدا بوده! ‌چون با تاریخ اینها سر و کار ندارند. ‌اگر به تاریخ توجه می‌کردند و تاریخ را به دقت مطالعه می‌کردند می‌فهمیدند که این طور نیست. ‌خیلی تغییرات پیدا شده. ‌یک دسته اینها هستند. ‌طرفداران تفکر سنتی اعتقادی! ‌یک دسته پاره‌ای از نواندیشان دینی هستند که می‌گویند: ‌ما نو اندیش دینی هستیم اما نیازی نداریم برای اینکه از حقوق بشر سخن بگوییم، ‌بگوییم پاره‌ای از فتواهای مشهور باید عوض بشود یا بگوییم پاره‌ای از آیات قرآنی به گونه‌ای دیگر باید فهمیده شود. ‌سعی می‌کنند چیزی بیشتر از حقوق بشر امروز را از پاره‌ای از آیات قرآن بیرون بکشند. ‌چیزی بیشتر از حتی حقوق بشر امروز را. ‌گسترده‌تر و عمیق‌تر از آن را و آیاتی را هم مورد استغفار قرار می‌دهند می‌گویند آنچه که در حقوق بشر هست و تدوین شده بدین شکل در قرن 20، ‌به مقتضیات زندگی در قرن بیستم تنظیم شده، ‌بیش از اینها در آیات قرآن هست بنا براین کاری که شما‌ها می‌کنید که فهم را تغییر می‌دهید از آیات قرآن، ‌این کار غلطیست. ‌
نه، ‌هست اینها. ‌لازم نیست برای زندگی کردن با این‌ها تجدید فهم در آیات قرآن اتفاق بیفتد. ‌پس عده‌ای هم اینها هستند که به ما اعتراض می‌کنند اسم‌هاشان را نمی‌خواهم ببرم الآن در این جا، ‌در سایت‌های خارجی به خصوص این را می‌نویسند. ‌من الآن کاری ندارم به اینکه شیوه تفسیری آنها از آیات قرآن درست است یا نه، ‌این بحث را نمی‌خواهم وارد شوم، ‌اما دیده‌ام کسانی که این سخن را می‌گویند، ‌آنها هم همین اعتراض را به ما می‌کنند. ‌دیده‌ام که یکی از همین آقایان که خیلی هم سر و صدا دارد در یک سایتی، ‌سایت متعلق به خودش می‌گوید این چه دینداری و مسلمانی است که شما مطرح می‌کنید و تغییر را در دین و دینداری جایز می‌دانید و می‌گویید که دین هم چیزی است که می‌تواند در طول تاریخ تغییراتی درش پیدا شود این دین به چه درد می‌خورد؟ ‌تعبیر دقیقاً این است و تصورشان این است که اگر دین و دینداری می‌خواهد به درد خور باشد باید هیچ تغییری در او به وجود نیاید. ‌

دسته سوم که این تازگی دارد بیشتر، ‌پاره‌ای از اهل نظر هستند که حرف دیگری می‌زنند، ‌آنها می‌گویند شما نو اندیشان دینی ( چون من این تعبیر را بیشتر می‌پسندم)، ‌وقتی چنین سخنی می‌گویید، ‌چیزی از مدرنیته و چیزی از دین گرفته‌اید و اینها را با هم مخلوط می‌کنید و چیز جدیدی از آن درست می‌کنید که نه دین و دینداری است و نه مدرنیته است. ‌و بعد این چیز جدید را نام مسلمانی بر آن می‌گذارید و بنابراین شما کسانی هستید که مدرنیته را حاکم می‌کنید بر دین اسلام، ‌و این درست نیست. ‌چرا اسلام را حاکم نمی‌کنید بر مدرنیته، ‌چون حقوق بشر محصول مدرنیته است یعنی نوع زندگی جدید بشر در این دنیا. ‌اول یک تعبیری عرض بکنم وقتی مدرنیته گفته می‌شود بیشتر در ذهن‌ها این می‌آید آن طور که غربی‌ها زندگی می‌کنند. ‌نه، ‌منظور این نیست. ‌مدرنیته یعنی آن نوع زندگی جدیدی که بشر امروز با آن نوع زندگی می‌کند و همه من و شما که اینجا نشسته‌ایم به نوعی مبتلا به آن هستیم، ‌آن زندگی مدرنیته. ‌شما مگر نمی‌روید رأی بدهید. ‌پارلمان یعنی چه قانون اساسی یعنی چه تمام اینها نوع زندگی جدید انسانی است ما به اینها تن داده‌ایم. ‌مسلمآنها که 200 سال پیش مدرنیته و اینها را نداشتند که. ‌اینها از زمان مشروطه درست شده است. ‌حالا در کشور ما فرض می‌کنیم. ‌این علوم جدیدی که شما دانشجویان عزیز با آن جدید مشغول هستید همه از محصولات مدرنیته است. ‌پس شما مدرن زندگی می‌کنید. ‌کسانی که با این مسائل سر و کار دارند، ‌مدرن زندگی می‌کنند، ‌مدرن فکر می‌کنند. ‌امروز وقتی در روزنامه‌ها مطالبی می‌نویسند، ‌برای همه‌ی شما این مسأله مطرح می‌شود که تا چه‌اندازه درست است یا درست نیست. ‌سانسور شده یا سانسور نشده، ‌تحلیل می‌کنید در مسائل سیاسی، ‌این شکل تحلیل‌ها که شما در مسائل سیاسی می‌کنید همه امر مدرن است. ‌
200 سال پیش این بحث‌ها اصلاً نبوده است. ‌دموکراسی می‌خواهید. ‌
دموکراسی مسأله مدرنی است جوانب تلویزیون را نگاه می‌کنید. ‌با دنیا در ارتباط هستید تمام اینها زندگی‌های جدید است؛ زندگی‌های مدرن. ‌بنابراین این طور نیست که وقتی می‌گویند مدرنیته یعنی آن گونه که آمریکا و اروپا و انسآنهای خیلی علیه ما علیه، ‌(به قول یه عده‌ای) زندگی می‌کنند و ما ساحتمان خیلی منزه است از این چیزها، ‌نه این طوری نیست. ‌در همان ساحت‌های منزه هم، ‌الآن رأی، ‌پارلمان، ‌تفکیک قوا و قانون اساسی آمده، ‌من نمی‌دانم کسانی که می‌گویند با قانون اساسی می‌خواهیم زندگی بکنیم و به قانون اساسی هم مردم باید رأی بدهند و افتخار می‌کنند به اینکه در این کشور همه چیز با رأی مردم است در این حال به مدرنیته و غرب بد می‌گویند، ‌اینها چه می‌گویند چه کسی دچار پارادوکس است این یک وادی بسیار وسیعی است من نمی‌خواهم وارد آن قسمت بشوم. ‌به هر حال این اهل نظر و اهل بحث این مسأله را مطرح می‌کنند. ‌می‌گویند کسانی که از یک دینداری متحول سخن می‌گویند، ‌این دینداری متحول و متغیر کار درستی نیست. ‌آن دینداری متحول و متغیری که می‌گویند هم نیایش می‌کنیم، ‌هم روزه می‌گیریم، ‌هم ایثار و انفاق می‌کنیم هم عبادت می‌کنیم و هم می‌خواهیم با حقوق بشر زندگی کنیم، ‌این یک تلفیق آش شله قلمکار. ‌
این نه مسلمانی است نه زندگی غربی و جای تعجب این است که پاره‌ای از اهل نظر و بحث این را می‌نویسند و می‌گویند. ‌در یک گفتگویی کسی که از اهل نظر سؤال کرده بود که آقا پس این مردم ترکیه که الآن دموکراسی نسبتا جا افتاده‌ای در آنجا دارند و حقوق بشر بیش از بسیاری از کشور‌های دیگر مسلمان در آنجا مراعات می‌شود و آزادی بیان و آزادی اعتقادات و آزادی تجمعات و تأسیسات حزبی و چه و چه پا گرفته در آنجا، ‌اینها مسلمان نیستند مساجدشان هم پر است عباداتشان هم سر جاش در جریان ستمی‌که بر مردم غزه رفت هم بیش از همه اینها آمدند میدان. ‌نخست‌وزیرشان بسیار صریح در این مسائل موضعگیری کرد اگر اخبار جریانات غزه را تعقیب می‌کردید، ‌اینها مسلمان نیستند زندگی‌شان مسلمانی و زندگی دیندارانه نیست، ‌دیدم در پاسخ گفته شده بود که بله اگر منظور این است که اسماً کسی مسلمان باشد یا در شناسنامه کسی مسلمان باشد، ‌بله یعنی مثلاً نه، ‌این‌ها را اگر با نظر دقیق نگاه بکنیم نمی‌شود بگوییم این زندگی زندگی، ‌مسلمانی است، ‌و من وقتی این مصاحبه را خواندم تعجب کردم. ‌به اعتقاد گروه سوم، ‌دین آن چیزی است که رسول خدا گفته است و اگر کسی در آن چیزی که رسول خدا گفته تصرف کند این شخص دیگر پیرو رسول خدا نیست و بعد اضافه می‌شود بر این مطلب که نمی‌شود گفت ما پاره‌ای از آیات قرآن را قبول داریم و پاره‌ای از آیات قرآن را کنار می‌گذاریم و تعبیرات این جوری که البته اصلاً این سبکی مطرح نشده است. ‌مثلاً، ‌حالا می‌خواهم عرض کنم این 3 جور اعتراض هست من می‌خواهم از موضع دین‌شناسانه و از موضع الهیاتی امشب برای شما بحث کنم. ‌چه کسی می‌تواند مسلمان باشد. ‌بحث من به این جهت خیلی زیاد اهمیت سیاسی دارد که کسانی این سخنان را می‌گویند و با انواع و اقسام نقشه‌ها این مسأله را ترویج می‌کنند که دیگر این جوری نمی‌شود مسلمان شد، ‌من به این جهت است که عرض می‌کنم. ‌پس این اهمیت سیاسی خیلی زیادی دارد. ‌باید شما توجه کنید این فکر دنبال خواهد شد که اگر کسانی بگویند ما می‌خواهیم هم مسلمان باشیم هم با حقوق بشر زندگی بکنیم این نمی‌شود این یک تلفیقی است که با هم جور در نمی‌آید یا مسلمانی یا حقوق بشر، ‌به این جهت من روی این تکیه می‌کنم. ‌این خیلی مسأله مهمی‌ است و الا ممکن است در نظر شما بیاید که حالا چه اهمیتی دارد که ما یک جمعی هستیم که در اینجا جمع شده‌ایم این مسأله را دنبال کنیم که چه کسی است که می‌تواند مسلمان باشد، ‌چه کسی هنوز مسلمان است اما چه کسی نمی‌تواند مسلمان باشد یعنی مثلاً ما داریم مثل قرنهای قبلی داریم خط‌کشی می‌کنیم که مسلمان را از غیر مسلمان جدا کنیم یا یک سری بحثهای بی‌فایده می‌کنیم، ‌نه بی‌فایده نیست این خیلی مهم است. ‌این مهمترین چالش سیاسی-دینی آینده کشور ماست. ‌بنابر این بحث یک موضع سیاسی قوی دارد ولی در عین حال من از موضع دین‌شناسانه و الهیاتی این بحث را مطرح می‌کنم. ‌نمی‌دانم من تا چه‌اندازه خواهم توانست در یک ساعت این مطلب را اطرافش را جمع کنم. ‌نکته به نکته باید عرض کنم. ‌باید خیلی فهرست‌وار مطلب را بگویم و جلو بروم و از قبل هم سنخ سخنم را معین کنم، ‌چون هر گوینده‌ای اولاً باید سنخ سخنش را معین کند که در چه موضعی دارد حرف می‌زند. ‌من از موضع دین‌شناسانه و الهیاتی و از موضع این که همیشه دین در طول تاریخ چگونه فهمیده شده و با چه انتظاراتی فهمیده شده از این زاویه دارم این بحث را دنبال می‌کنم. ‌

1) ما یک اصل هرمنوتیکی داریم که شما این واژه را زیاد شنیده‌اید و( همه گناهانش هم به گردن بنده است) در آن اصل تردیدی نیست و آن اصل این است که هر شناختن، ‌مقدماتی دارد و هیچ شناختنی بدون مقدمات انجام نمی‌گیرد. ‌ما انسآنها هر وقت بخواهیم یک امری را بشناسیم که ما از آن به متعلق شناخت تعبیر می‌کنیم. ‌باید با مقدماتی آن را بشناسیم. ‌متعلق شناخت‌های ما انسآنها در طول تاریخ شکل گرفته و از حالی به حالی و از صورتی به صورتی در آمده است انسان با 4 موضوع مهم زندگی می‌کنند:
‌فلسفه، ‌علم، ‌هنر و دین. ‌در واقع ما 4 وسیله زندگی داریم، ‌چون ما انسآنها به اراده و اختیار خودمان زندگی می‌کنیم مثل حیوآنها نیستیم که به غرایز کشیده بشویم ما با علم زندگی می‌کنیم، ‌با فلسفه زندگی می‌کنیم، ‌با هنر و دین زندگی می‌کنیم، ‌حیوانات هیچ کدام از اینها را ندارد و ما می‌خواهیم فلسفه را بشناسیم، ‌علم و هنر را بشناسیم، ‌دین را بشناسیم، ‌و این مطلبی که امشب من می‌گویم در واقع مربوط است به شناختن دین. ‌هم فلسفه هم علم هم هنر هم دین، اینها همه در طول تاریخ پیدا شده است و در طول تاریخ شکل گرفته‌اند این خیلی مهم است می‌خواهم به این قضیه توجه کنید. ‌در آن زمان که تفکر اسطوره‌ای در بشر حاکم بود تفکر فلسفی نبود، ‌تفکر علمی‌ نبود، ‌5000 سال پیش بر انسآنها تفکر اسطوره‌ای حاکم بود. ‌
پیدا شدن تفکر فلسفی از یونان است که یک تفکر عقلانی است این تفکر عقلانی پیدا می‌شود و آن تفکر اسطوره‌ای می‌رود کنار. ‌این که فلسفه چیست فلسفه خودش را نشان داد. ‌قرن‌های طولانی آنهایی که اهل علم بودند علم ورزیدند تا به تدریج معلوم شده که علم یعنی چه قرنهای طولانی هنرورزی شده تا به تدریج معلوم شده که هنر چیست، ‌قرن‌های طولانی دین‌ورزی شده و دینداری شده تا به تدریج معلوم شده که دین و دینداری انسان چیست اینها خودشان با تحول‌هایشان و شکل گرفتنهایشان نشان داده‌اند که اینها چه هستند. ‌این طوری نیست که ما تصور بکنیم یه فیلسوفی پیدا شده و یک تعریفی از فلسفه داده است و تمام شده است نه، ‌آن فیلسوف نخستین یک چیزی گفته و بعد از مدتی دیگر کسی دیگر حاشیه‌ایی بر آن زده بعد از گذشتن مدتی یک شخص سومی‌ یک اشکال بر آن گرفته بعد از گذشتن مدتی باز شخص دیگری در آن رابطه حرف دیگری زده همین جور همین جور، ‌شما اگر بخواهید مثلاً از زبان ارسطو فکر کنید یا زمان قبل او همین جور آمده آمده قرن‌های طولانی الآن بیش از 2000 سال از آن گذشته تا حالا معلوم شده فلسفه یعنی چی به همین جهت فلسفه‌های گوناگون به وجود آمده بعد از ارسطو. ‌حالا 3 شاخه عمده فلسفه ما داریم: ‌وجودشناسی، ‌ازل‌شناسی و فلسفه تحلیلی. ‌این فلسفه تحلیلی به این شکل 500 سال پیش اصلاً وجود نداشته است. ‌فلسفه کانت قبل از کانت اصلاً وجود نداشته است، ‌فلسفه دکارت قبل از دکارت اصلاً وجود نداشته است. ‌آیا بعد از این که فلسفه این قدر گسترش پیدا کرده و خودش را نشان داده و شاخه‌های گوناگون شده، ‌می‌توان گفت فلسفه همان است که ارسطو می‌گفت و فقط همان فلسفه است. ‌می‌شود گفت فلسفه همان است که دکارت گفته نه، ‌این گسترش تاریخی که انجام شده را اگر نگاهی به آن بیندازیم همه این تحولات همه این فکر‌ها یعنی فلسفیدن، ‌الآن وقتی در مورد تاریخ فلسفه کتاب می‌نویسند؛ هر فیلسوفی باید تعریف خودش را از فلسفه بیان کند که فلسفه چیست. ‌با هیچ متدی نمی‌شود مشخص کرد که فلسفه یعنی چه، ‌هر فیلسوفی خودش باید بگوید که فلسفیدن یعنی چه؟ ‌علم هم همینطور، ‌این علوم جدید به این معنا که الآن شما به آن مشغول هستید ( نمی‌دانم چند درصد از شما با علوم انسانی و تجربی، ‌البته ساختار اینجا نشان می‌دهد که بیشتر با علوم تجربی و فنی سرو کار دارید)، ‌تمام اینها محصول قرون اخیر است. ‌500سال پیش، ‌400سال پیش، ‌وقتی علم را معنا می‌کردند در همان گستره‌ای می‌گفتند علم، ‌که آن را در تاریخ می‌دیدند. ‌اما الآن وقتی می‌گویند علم چیست، ‌در این گستره‌ای که بعد از آن هم در تاریخ دیدند به ان اضافه شده است، ‌هر چه تاریخ انسان ادامه پیدا کند بیشتر معلوم خواهد شد که فلسفه، ‌علم و هنر چیست. ‌هنر تا یک مدتی عبارت بود از تقلید از طبیعت، ‌زیبایی را وقتی تعریف می‌کردند می‌گفتند زیبایی یعنی توجه پیدا کردن به آن‌ هارمونی و هماهنگی که در موجودات طبیعی است. ‌درک کردن آن ‌هارمونی و هماهنگی که در موجودات طبیعی است، ‌آن را می‌گفتند زیباشناسی یا زیبایی‌شناسی. ‌اما الآن محدوده‌ی هنر این نیست، ‌اقسام هنرهای دیگر پیدا شده، ‌تعریف هنر هم عوض شده است. ‌
الآن می‌گویند هنر و زیبایی یعنی دارشک پلون، ‌( این یک تعبیر آلمانی است) به این معنا، ‌هر آنجا افق جدیدی از بودن و چگونگی بودن در جلوی چشمان شما و من انسآنها باز شود آنجا زیبایی دارد تحقق پیدا می‌کند، ‌بداعت، ‌بداعت مادیین، ‌هر جا شما با یک امر بدیع یعنی با یک امر بی‌سابقه، ‌امری که افق دید شما را باز می‌کند افق می‌دهد، ‌دینداری هم همین طور، ‌اگر هزار سال پیش می‌گفتند دینداری انسان یعنی چه، ‌چگونه انسان دینداری می‌کند و معنای دین در زندگی انسانی چیست؟ ‌همان مقدار از دین و دینداری که تا آن موقع از تاریخ خودش را نشان داده بود و در همان گستره می‌توانستند قضاوت کنند، ‌بعد از آن که موسی آمد، ‌بنی اسراییل تابع موسی شدند اگر از بنی اسراییل می‌پرسیدند دین چیست، ‌یعنی همان چیزی را که دیده بودند می‌گفتند دینداری انسان همین است، ‌آن موقع که یهودی‌ها و مسیحی‌ها آمدند، ‌مسیحی‌ها بعد از یهودی‌ها آمدند حرف‌های جدیدی مطرح شد. ‌بسیار سخنان تازه از سوی متألهین مسیحی مطرح شد که این دین چیست؟ ‌و دینداری چیست؟ ‌یک تعریف دیگری پیدا کرد وقتی مردم اهل کتاب مسلمآنها مسیحی‌ها یهودی‌ها تا آن موقع که از بودیسم و هندوییسم خبر نداشتند بودیسم و هندویسم که بخش عظیمی‌ از دنیای آسیای شرقی، ‌آسیای جنوب شرقی این دین در آنجاست وقتی خبر نداشتند اصلاً در ذهنشان نمی‌آمد. ‌که انواع دیگری هم از دینداری وجود دارد اما امروز که ما در عصری و تاریخی داریم زندگی می‌کنیم که در اثر وسایل ارتباطات و چاپ، ‌این چاپ و شیوع چاپ، ‌(خدا پدر آنرا بیامرزد که این اختراع را کرد ما انسآنها را دچار یک گسترش فکری عجیب کرده است) بعد هم اینترنت، ‌با همه فوایدی که دارد مثل اینکه داره یه چیز خطرناکی می‌شود با آن تدبیراتی که می‌کنند و هرچه دلشان می‌خواهد می‌فرستند. ‌
حداقل، ‌چاپ این وضعیت را ندارد، ‌الآن شما بینید دین‌شناسان وقتی کتاب می‌نویسند جمع و جور کردن این مسأله که دینداری انسان یعنی چه، ‌بسیار کار مشکلی شده است. ‌آنقدر انواع و اقسام دین و دینداری در سراسر دنیا جلوی چشم انسآنهای محقق قرار گرفته، ‌که نمی‌توانید این کلمه‌ی دین را تعریفش بکنید. ‌یکی از محققان نوشته بود تا آنجایی که او تحقیق کرده است، ‌53 تعریف از طرف دین‌شناسان برای دین گفته شده است که دین و دینداری چیست؟ ‌بنابراین می‌خواهم این را عرض بکنم، ‌این‌ها در طول تاریخ خودشان را نشان می‌دادند، ‌این هم یک نکته. ‌
‌نکته دیکر این است که انتظارات ما از علم، ‌فلسفه، ‌هنر و از دین چگونه شکل می‌گیرد؟ ‌ما اگر بخواهیم دین را بشناسیم همین دین را که بدین شکل در طول تاریخ الآن می‌بینیم. ‌علم را اگر بشناسیم که بدین شکل الآن می‌بینیم، ‌فلسفه را اگر بخواهیم بشناسیم، ‌هنر را اگر بخواهیم بشناسیم (گفتم شناختن هر موضوع شناختنی با یک مقدماتی صورت می‌گیرد)، ‌یکی از آن موضوعات مهم و مقدمات مهم انتطار ماست از شناختن آن موضوع شناسایی، ‌و چه انتظاری داریم از آن موضوع شناسایی، ‌به این مسأله مربوط می‌شود که چه نوع علاقه‌ای از علایق ما، ‌ما را تحریک می‌کند به شناختن آن موضوع شناسایی، ‌به خصوص این که، ‌در هر علمی ‌و دنبال هر علمی ‌رفتن پس از آن است که یک علاقه‌ی آدمی ‌را تحریک کرده است‌ هابرماس (فیلسوف معروف آلمانی) این مسأله را خیلی مفصل باز کرده است. ‌
ما این را درک می‌کنیم کسی که می‌رود فیزیک بخواند، ‌فیزیک را بشناسد، ‌یک علاقه‌ای او را تحریک می‌کند کسی که می‌رود شیمی ‌را بشناسد یک علاقه‌ای او را تحریک می‌کند، ‌کسی که می‌رود یک علم انسانی را بشناسد. ‌. ‌. ‌. ‌همیشه علایق ما هستند که ما را تحریک می‌کنند به شناختن یک موضوع و این علایق ما، انتظارات ما را معین می‌کنند که ما از آن موضوع شناسایی چه انتظاراتی داریم و به تعبیر دیگر انتظار داریم که او به کدام پرسش ما پاسخ گوید. ‌هر چیزی را که می‌خواهیم بشناسیم می‌خواهیم که او به پرسشی، ‌پاسخ بدهد و به همین جهت است که وقتی شما یک کتاب پزشکی می خوانید انتظار ندارید که پرسش‌های فیزیکی شما را جواب بدهد یا فلسفی شما را جواب بدهد. ‌یک کتاب فلسفی بخوانید انتظار ندارید پرسش‌های علمی شما را جواب بدهد. ‌هر کتابی را که انسان می‌خواهد بشناسد یک علاقه‌ای دارد که آن علاقه انتظاراتش را مشخص می‌کند و با آن انتظارات می‌رود سراغ شناختن این کتاب یا هر چیزی، ‌ما اگر بخواهیم برویم بشناسیم که فلسفه چیست با یک انتظاراتی می‌رویم، ‌این انتظارات ما به شناختن ما جهت می‌دهد. ‌بخواهیم هنر را بشناسیم، ‌هم همین طور بخواهیم دین را هم بشناسیم همینطور کسانی فکر می‌کنند که اگر به خواهند دین‌شناسی بکنند و یا دینداری‌شناسی بکنند یا بنیانگذار یک دین را بشناسند هیچ انتظار و علاقه‌ای در آنها نیست. ‌
همینطوری می‌روند و یک دفعه می‌شناسند این‌ها تصورات ساده‌ای است که باید این تصورات ساده خراب شود. ‌مسأله دیگر این است که این انتظاراتی که از علم، ‌فلسفه و دین است، ‌این انتظارات در طول تاریخ متناسب با تحولاتی که در علم و فلسفه و هنر و دین پیدا می‌شود، ‌گسترش پیدا می‌کند، ‌تغییر پیدا می‌کند. ‌ما امروزه از علم پزشکی انتظاراتی داریم که 2هزار سال پیش انتظارات را نداشتیم. ‌2 هزار سال پیش اگر کسی سل می‌گرفت از علم پزشکی این انتظار را نداشتیم که علم پزشکی به او پاسخ دهد و او را معالجه کند اما امروز چه طور. ‌امروز که دیگر سل بیماری خطرناکی نیست این فقط یک مثال بود که خدمتتان عرض کردم. ‌در فلسفه هم همین طور، ‌در هنر هم همین طور، ‌در دین هم همینطور است. ‌این انتظارات تغییر پیدا می‌کند. ‌

2) مطلب بعدی این است که چون انسان با هر 4 بال زندگی می‌کند یعنی هم با بال علم هم بال فلسفه هم بال هنر و هم بال دین پرواز میکند، ‌انسان مثل این هوا پیما‌های 4 موتوره است با 4 بال پرواز می‌کند. ‌بررسی چگونگی تحولات این 4 بال در طول تاریخ نشان می‌دهد که 4 موضوع یعنی علم، ‌فلسفه، ‌هنر و دین این‌ها همیشه با فعل و انفعالاتی که در هم می‌کنند، ‌در گستره ی انتظارات تغییراتی ایجاد می‌کنند. ‌یعنی مثلاً اگر در جامعه ای فقط دین وجود داشته باشد و علم و فلسفه وجود نداشته باشد مثل جوامع ابتدایی مثل جامعه‌هایی که هنوز در آفریقا هستند آنجاها دین هست، ‌دین داری هم هست اما علم و فلسفه نیست. ‌تمام انتظاراتی را که انسان برای تامین قواعد و نیاز‌های زندگی اش دارد این‌ها را از دین می‌خواهد به محض این که علم آمد وارد آن جامعه شد بخشی از انتظاراتی که انسان از دین داشته منتقل می‌شود به انتظار از علم خیلی واضح است. ‌در قبایل ابتدایی وقتی کسی مریض می‌شود برایش دعا می‌خوانند تا بیماریش شفا پیدا کند، ‌جادو می‌کنند هنوز هم همین طور است. ‌در گذشته هم همین طور بوده است می‌روند پیش دعا نویس. ‌این در جامعه ای است که علم پزشکی وجود ندارد. ‌در آن جامعه ای که علم پزشکی وجود ندارد انتظار از دین این است که بیماری را هم شفا بدهد، ‌اما وقتی علم پزشکی آمد و خودش را نشان داد معلوم کرد که خیلی کارها از دستش ساخته است. ‌همان مردم متدین دیگر این انتظار را از اوراد دینی و ادعیه دینی ندارند که بیماری آنها را شفا بدهند، ‌می‌روند سراغ پزشک، ‌یعنی انتظاراتی که از دین بود کم می‌شود نکته ظریفی است. ‌نکته جالبی است. ‌در طول تاریخ همیشه با رشد علم انتظاراتی که به متون دینی متوجه بود انتظاراتی که به بنیان گذاران دینی متوجه بود و از آنها می‌خواستند وقتی علم رشد پیدا کرده این انتظارات مقدار زیادی از طرف آنها آمده به این طرف و این انتظارات متوجه دانشمندان و کتب علمی‌شده است. ‌حالا سؤال این است که وقتی انتظارات از دین و متون دینی و مثلاً بنیان گذاران دینی کم می‌شوند آیا دینداری تحول پیدا نمی‌کند؟ ‌آن آدمی ‌که برای بیماری و شفای بیماری‌اش می‌رفته است سراغ دعانویس و الآن دیگر نمی‌رود سراغ دعانویس، ‌علاقه‌ای به دعانویس ندارد، ‌می‌رود سراغ پزشک، ‌این همان طور دینداری می‌کند که قبل از آمدن پزشک دینداری می‌کرد. ‌تغییری پیدا نشده در دینداری‌اش. ‌خوب این جزء دینداری او بوده است این یک مثال ساده است که من دارم برایتان عرض می‌کنم این بحث را وقتی باز بکنیم انواع و اقسام مثالها را می‌توان زد. ‌خوب این دینداری‌اش فرق کرده است دیگر حالا این دینداری‌اش فرق کردن را شما تحلیل کنید یعنی چه؟ ‌این انتظاراتی که از بنیانگذار دین داشته فرق کرده. ‌یعنی خیلی چیزها را از بنیانگذار آن دین انتظار داشته و دیگر ندارد پس دینداری‌اش متحول است حالا ما به این چه بگوییم اگر کسی نرفت پیش دعانویس دیگر آنگونه دینداری نکرد و رفت پیش دکتر بگوییم او مسلمانی‌اش تغییر پیدا نکرده، ‌خوب تغییر پیدا کرده است. ‌ممکن است در ذهن شما بیاید که آقا مسلمانی فقط نماز خواندن است و اینکه آدم برود پیش دعا نویس و دعا بخواند اینکه مسلمانی نیست این را شما می‌گویید. ‌100 سال پیش چه می‌گفتند الآن که علم آمده جای خودش را باز کرده ما خیلی به وضوح می‌گوییم که آدم مسلمان هم بخواهد دینداری بکند، ‌دینداری‌اش را بکند اما برای خاطر بیماری‌هایش برود پیش پزشک، ‌خوب می‌رفتند پیش دعا نویس، ‌من یادم هست که 60 سال پیش در آن محله ای که ما در تبریز می‌نشستیم، ‌آن طرف کوچه دو خانه ای بود که یک سکویی داشت که صاحب خانه دعا نویس بودند. ‌خانه ی این دعا نویس‌ها خیلی شلوغ بود این دعا نویسها هم در امامزاده هم دفتری داشتند آنجا هم خیلی شلوغ بود. ‌بنده را هم یک دفعه برده بودند پیش آنها تا یک دعا برایم بنویسند اما من چندی پیش رفتم آنجا، ‌سالها پیش، ‌خیلی وقت پیش دوباره رفته بودم تبریز نه از آن دعانویس خبری هست نه از آن خانه‌های دعانویسها. ‌هیچ خبری نیست و ساختمآنهای بلندی ساختند ولی هر چه بخواهیم مطب پزشک انجا اضافه شده است. ‌این را ما الآن این گونه می‌گوییم 100 سال پیش که دین مردم این جوری نبود، ‌جادو بود. ‌مراجعه به دعا نویس بود مشکلاتشان را از آن طریقها حل می‌کردند پس این تحول در نوع دینداری است که من با یک مثال کوچک خواسته‌ام خدمت شما عرض کنم حالا باید بگوییم این آدم مسلمان نیست! ‌چون در دینداری‌اش تحول پیدا شده. ‌نه چنین چیزی نیست این هم یک نکته است که این انتظارات جا به جا می‌شود این در علم و فلسفه هم هست پاره‌ای از مسائلی که از علم مطالبه می‌کردند حالا از فلسفه مطالبه می‌کنند. ‌و پاره‌ای از مسائلی که از فلسفه مطالبه می‌کردند الآن از علم مطالبه می‌کنند. ‌عقیده و ایمانی که به فلسفه داشتند دیگر الآن ندارند با این پست مدرنی که آمده است فکر می‌کردم فلسفه آمده اینها را حل کرده است اما حالا پست مدرنیسم آمده این اتفاقاتی که در غرب افتاد کلیسا ضعیف شد دلیلش این است که علم پیدا شد، ‌علم تجربی پیدا شد، ‌بسیاری از انتظاراتی که از کلیسا داشتند، ‌از علم خواسته شد دیگر کسی نمی‌رفت پیش کشیش که آقا دعا بنویس – کسی نمی‌رفت پیش کشیش که بگو ببینم سازمان زندگی اجتماعی را چگونه باید سامان داد. ‌فلسفه‌های سیاسی پیدا شدند، ‌علم پیدا شد، ‌علوم سیاسی پیدا شد و هکذا وهکذا. ‌اما در این میان مسلمآنها شاید به ذهن شما بیاید که این مطلبی که شما برای ما در اینجا توضیح دادید در طول تاریخ بشر این طوری شده است، ‌درست است، ‌ولی در میان مسلمانان این طور نبوده است. ‌در میان مسلمانان از همان اول دینداری یک شکل بیشتر نداشته و لاغیر.
3) ‌آیا این طوری هستیم؟ ‌چشممان را بر تاریخ ببندیم و چنین سخنی بگوییم؟ ‌جالب این است که در میان مسلمانان تنوع دینداری و تحولات دینداری از بسیاری از ادیان دیگر در طول این 14 قرن گذشته بیشتر بوده است، ‌به طوری که در زمان غزالی این عارف و متکلم معروف تقریبا 700 سال پیش شاید یک خرده بیشتر، ‌آن قدر این فرقه‌های گوناگون دینی با تفکرات گوناگون دینی زیاد شده بود که پاره‌ای از این اهل فرقه‌ها پاره‌ای از اهل فرقه‌های دیگر را تکفیر می‌کردند. ‌می‌گفتند این دیگر مسلمان نیست چون آن حرف را زد، ‌او دیگر مسلمان نیست چون دارد آن کار را میکند. ‌تکفیر و تفسیق با این دو تا اصطلاح اگر شما آشنا باشید تکفیر این بوده است که می‌گفتند کسی کافر شد یعنی دیگر مسلمان نیست و تفسیق هم این بوده که می‌گفتند فاسق شد دیگر عادل نیست. ‌آنقدر این رواج پیدا کرده بود به دلیل نابودی فرقه‌ها و طرز فکر‌ها که این آدم که یک آدم اخلاقی بود و خوشش نمی‌آمد از این تکفیر‌هایی که میشد. ‌یک کتابی نوشت که این مشکل را حل کند، ‌اسم کتاب این بود: ‌" فیصل التفرقة بین الإسلام و الزندقة"، ‌معیار جدا کردن اسلام و زندقه از یکدیگر کجا می‌توان گفت که یک نفر آدم مسلمان هست یا نه مسلمان نیست. ‌آخر این کتاب نوشته است هیچ فرقه ای را نمی‌توان تکفیر کرد، ‌هیچ کدام از این فرقه‌های دهها گانه را که در میان مسلمانان هست نمی‌توان گفت اینها مسلمان نیستند چون مثل هم فکر نمی‌کنند مثل هم عمل نمی‌کنند و این جوری نیست قضیه. ‌از آن طرف، ‌آمد یک مسأله ای را اضافه کرد وگفت که مگر اینکه کسی چیزی بگوید که هیچ کدام از این فرقه‌های مسلمان دیگر او را نگفته باشد. ‌با این کارمی‌خواست یک کم قضیه را جمع کند غافل از این شد که در آینده که در آینده ممکن است که چیزی بگویند که هیچ کدام از این فرقه‌ها نگفته‌اند این یک سیاستی بود که به خرج داد و دیگران هم در این زمینه کتاب‌هایی نوشتند که چه جور این مشکل را باید حل کرد. ‌اما عرفا آدم‌هایی مثل غزالی مخالف تکفیر بودند مخالف این بودند که به محض اینکه کسی سخن دیگری گفت و یه نوع دیگری از مسلمانی را نشان داد بگویند آقا این دیگر مسلمان نیست مخالف این بودند حالا تا چه برسد عرفایی مثل شیخ ابوالحسن فرقانی، ‌اگر درست گفته باشم و در خاطرم باشدیعنی به یک اومانیسم عرفانی رسیده بودند، ‌اومانیسم عرفانی، ‌انسان گرایی عرفانی. ‌آن وقت ممکن است شما بگویید غزالی کسی بود که در طول عمرش دینداری‌اش فرق نکرده بود در صورتی که غزالی آدمی‌بود که دینداری‌های متفاوتی در طول تاریخ داشته بود این قدر دچار نوسان بود. ‌ما فکر می‌کنیم دینداری یعنی یک آدمی‌که عبوس هست همین طور نشسته وهمین جور حرف می‌زند. ‌این غزالی این قدرنوسآنهای روحی وکشمکش‌های روحی در طول عمرش داشته. ‌کتاب‌هایش را بخوانید. ‌بیمار شده بود، ‌حتی خودش می‌گوید مدتی به حالی دچار شدم که بعد از آنی که در مدرسه تدریس می‌کرده، ‌بعد از آنی که شاگردان زیادی تربیت کرده بود، ‌بعد از آنی که یک عمر جملات سخت و سفت و محکمی‌می‌گفت. ‌آن شاعر کیست که می‌گوید: ‌
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

این سخن‌های سخت خیلی آدم را ناراحت می‌کند. ‌سخن‌های سخت به معنای فحاشی نیست بلکه سخن‌های سخت یعنی جاذبیت، ‌همین است و جز این نیست می‌گوید یا ما دچار عهد سستیم یا دچار سخن‌های سخت. ‌اما اگر کسی دچار سخن‌های سخت باشد سخت و سست جهان بر او خیلی سخت است اما بگذر اگر از این‌ها بگذری قضیه عوض می‌شود سخت و سست جهان هم بر تو سخت می‌گذرد. ‌بله آقای غزالی به لحاظ طرز فکر قبلا فلاسفه را درباره 3 مسأله تکفیر می‌کرد. ‌یکی می‌گفت اینها به عالم قائلند که عالم از قدیم وجود داشته یکی گفت اینها قائلند به این که خدا علم به جزییات ندارد، ‌علمش به کلیات است، ‌یکی می‌گفت به لحاظ جسمانی عقیده ندارد و در قرآن این‌ها گفته شده، ‌بعضی‌ها هم کافرند و خارج از اسلام اند. ‌آخرش به جایی رسیدند که نه تنها فلاسفه را تکفیر نکرد بلکه گفت همه حرف‌هایی که زدند انواع و اقسام مسلمانی است. ‌نمی‌شود گفت کافرند، ‌پس خود او هم خیلی تغییر پیدا کرده بود. ‌حالا او که در زمان غزالی بود 700 سال پیش ولی بعد از غزالی خیلی چیزها اتفاق افتاده است. ‌من به شما پیشنهاد می‌کنم وضع شهر بغداد را در قرن 3و4و5 هجری مطالعه کنید یک شهر اینترناسیو نال، ‌اگر بخواهیم به تعبیر امروز بگوییم یک شهر بین المللی هم به لحاظ رفت و آمد‌هایی که آنجا شده بود و هم این هفتاد و چند فرقه همه آنجا حضور دارند. ‌یک وقتی من مقایسه می‌کردم با تاریخ الهیات مسیحی و تصورات دین مسیحی اصلاً یک شهر ی مانند بغداد با این همه قلمروهای گوناگون مذهبی در طول تاریخ مسیحییت وجود نداشته است. ‌البته گاهی هم یک آدم‌های تندی پیدا می‌شده که یک ابن مقفعی را پیدا می‌کردند و می‌کشتند، ‌یا حکومت حلاج و امثال اینها را می‌کشت اما در چیزهای علمی‌در محافل علمی‌و دانشمندان و متفکران با این حرف‌ها موافق نبودند که بگیرند این را بکشند. ‌حالا که 7 قرن گذشته انواع و اقسام‌های دینداری‌ها پیدا شده الآن آن چیزی که در مسلمآنها پیدا شده و دینداری‌های جدیدی که سر برآورده در بین مسلمآنها و یا مسلمانی، ‌این قبیل حرف‌هاست که الآن عرض می‌کنم. ‌دیگر مسأله‌ای که مسلمآنها الآن در میان نسل فعلی مسلمآنها شکل می‌گیرد، ‌پرسش‌هایی که شکل می‌گیرد، ‌تبدل‌هایی که در شکل می‌گیرد، ‌از این نوع نیست که آیا قرآن جدید بوده یا قدیم بوده، ‌فلاسفه راجع به خلقت عالم چی گفته‌اند، ‌از اول اختلافاتی که فرق گوناگون کلامی ‌در طول و الآن مسأله این است که استبداد چیه آزادی چیست، ‌حقوق بشر چیست؟ ‌چه جور زندگی کنیم؟ ‌سازمان سیاسی و اجتماعی مان را چه طور شکل دهیم؟ ‌استعمار نو چیست؟ ‌چگونه عمل کنیم؟ ‌اخلاق سیاسی چیست؟ ‌. ‌حالا اگر تحولات و تبدلات دینداری مسلمانانه در ارتباط با این مسائل شکل گرفت، ‌عده‌ای آمدند گفتند که مثلاً فلان احکامی ‌که در قرآن هست مربوط به عصر رسول خدا بوده است و برای این تفسیر متد وروشی ارائه دادند، ‌برای این تفسیر ما با این روش تفسیر می‌کنیم به اینجا می‌رسیم، ‌این جا دو تا مسأله پیدا می‌شود: ‌یک مسأله این است که آیا این روش تفسیری به عنوان متد تفسیری از نظر فلسفی قابل قبول است یا نیست؟ ‌مسأله دیگر این است که آیا کسی این حرف‌ها را بزند باز هم مسلمان هست یا نه؟ ‌. ‌عرض کردم سه گروه می‌گویند این جور نمی‌شود مسلمانی کرد. ‌حالا آن زمان غزالی آن حرف را می‌زد، ‌ما در عصر خودمان هم از یک شخصیت دینی یک ستادی این جا می آورند (که این شخصیت دینی معروف ترین شخصیت دینی جهان اسلام در دنیای امروز باشد وآن رهبر فقید انقلاب است) ایشان در این زمینه اظهار نظر کردند. ‌من فکر می‌کنم به دو دلیل این اظهار نظر را کردند یکی این که ایشان عارف بود و به خوبی می‌دانست در میان این عرفا چه حرفایی هست، ‌می‌دانست عرفا درباره شریعت چه گفته‌اند، ‌می‌دانست که اسماعیلیه در مورد شریعت چه گفته است، ‌می‌دانست که عده قابل توجهی از عرفا درباره قوانین شریعت مسایل خاصی گفته‌اند که فقها بسیار از آنها اوقاتشان تلخ می‌شد، ‌متکلمان بسیار اوقاتشان تلخ می‌شد. ‌مثلاً از قبیل این که دیگر ایشان به مرحله‌ای از کمال رسید، ‌آن وقت این احکام شریعت برای خود ضرورت ندارد. ‌و از طرفی از این هم آگاه بود که امروز در میان بخش عظیمی ‌‌از مسلمانان این حرف‌ها پیدا شده که آقا چه ضرورتی دارد که ما همه آن احکام را ابدی تلقی کند. ‌به چه دلیل؟ ‌نه این که این آیات در قرآن نیست آیه قصاص در قرآن هست. ‌آیه قطع دست در قرآن هست. ‌
مجازات محارب به آن شکل خشن و تند در قرآن هست. ‌قوام بودن مردها بر زن‌ها در قرآن آیاتش هست. ‌کسی که منکر این نیست که این آیات در قرآن هست، ‌اختلاف بر سر فهم آنها هست، ‌همان طور که بنده آن را بارها تصحیح کرده‌ام و این که در گذشته این طوری فهمیده‌اند، ‌هیچ وقت دلیلی نمی‌شود که به لحاظ علمی ‌‌نمی‌شود طور دیگری فهمید. ‌اصلاً داستان هرمنوتیک همین است. ‌ایشان در تحریر الوسیله یا یکی دیگر از کتاب‌هایشان که در کتابهای مختلفی به این استناد شده است و یا حتی در بعضی از دادگاهها هم به این استناد شده است. ‌ایشان گفته‌اند معانی به این است که کسی به توحید عقیده داشته باشد و بعد نبوت پیامبر و بعد تصریح کرده، ‌من در کتاب نقدی بر قرائت رسمی ‌‌از دین این گفته ایشان را آورده‌ام و بعد تصریح کرده، ‌گفته اگر کسانی بگویند مثلاً احکامی ‌‌که در اسلام هست، ‌اینها اختصاص به زمان پیامبر داشته و الآن ما لازم نیست اینها را به این شکل عمل کنیم. ‌اینها مسلمانند با این که چنین عقیده‌ای داشته‌اند و این را تصریح کرده، ‌این هم غزالی زمان ما از این نظر. ‌اینها برای خاطر این آمدند، ‌که به شما عرض کرده باشند که آنهایی که از یک افق خیلی، ‌درست است ایشان در حکومت اسلامی ‌‌یک جور دیگری عمل می‌کرد. ‌می‌گفت من می‌خواهم یک اسلام دیگری را پیاده بکنم، ‌اما نمی‌گفت که کسانی که این عقاید را داشته باشند اینها را مسلمان نباید دانست. ‌یا باید به اینها اشکال کرد که نه این چه جور مسلمانی است یا شما تلفیقی گرفتید از غرب کردید، ‌از شرق کردید، ‌از دین کردید و یک چیز معمای حلوایی درست کردید، ‌اینها را نمی‌گفتند، ‌خوب نتیجه چه می‌شود نتیجه این می‌شود که من می‌خواهم عرض بکنم که اگر کسی بگوید که نواندیشان دینی، ‌اینجا دیگر دارم نتیجه گیری می‌کنم، ‌نواندیشان دینی یا روشنفکران دینی اگر بگویند ما می‌خواهیم هم مسلمان باشیم، ‌هم پاره‌ای از آیات را جور دیگری آنها را بفهمیم، ‌هم پاره‌ای از فتاوای فقهی مشهور را کنار بگذاریم. ‌یک مسلمان به اصطلاح حقوق بشری باشیم، ‌یک مسلمان دموکرات باشیم، ‌اینها نمی‌توانند به معنای واقعی کلمه اسم خودشان را مسلمان بگذارند، ‌برای اینکه خلاف گفته پیامبر اینها چیزی را اضافه نمی‌کنند، ‌کسانی که این را می‌گویند باید این دعوی را بیشتر برای ما توضیح دهند که منظورشان چیست؟ ‌چرا؟ ‌به چه دلیل؟ ‌به چه دلیل نمی‌شود مسلمان تراز نو بود به اصطلاح؟ ‌انتظار داریم که این مسائل بیشتر روشن شود. ‌یک وقت این است که کسی می‌گوید تبعیت از پیغمبر اسلام که ما امشب در واقع به این عنوان در اینجا جمع شده‌ایم و همۀ بجث‌های من، ‌مسلمانی یعنی راه پیغمبر را رفتن، ‌خلاصه‌اش این است. ‌مسلمان کسی است که راه او را می‌رود، ‌راه عیسی مسیح را نمی‌رود، ‌راه بودا را نمی‌رود، ‌راه کونفسیوس را نمی‌رود، ‌راه محمّد را می‌رود. ‌درود خدا بر او باد. ‌آن راه را می‌رود. ‌خوب امّا معنای رفتن راه او چیست؟ ‌آیا نمی‌شود رفتن راه او به شکل‌های گوناگون انجام بگیرد؟ ‌نمی‌شود رفتن راه در هر عصری متناسب با آن عصر انجام بگیرد؟ ‌نمی‌تواند آن موحدانه زیستن که او به آن دعوت می‌کرد، ‌در هر عصری متناسب با آن شکل موحدانه زیستن انجام بگیرد؟ ‌بنابراین اگر گفته می‌شود که کسی نمی‌تواند آن چه را که پیامبر گفته، ‌آن چه را که آن بنیان گذار گفته از آن تخلف بکند، ‌باید معنای این کلمه را دقیقاً روشن بکنیم. ‌یعنی چه نمی‌تواند تخلف بکند؟ ‌چیست معنای این کلمه؟ ‌اگر معنای این کلمه به درستی روشن بشود، ‌یا باید گفت تمام کسانی که در طول تاریخ اسلام دینداری‌هایی کرده‌اند، ‌طرز فکرهایی پیدا کرده‌اند، ‌که آن دینداری و آن طرز فکرها در عصر خود رسول نبود، ‌تمام اینها خارج از اسلام است؟ ‌چه کسی این حرف را می‌زند؟ ‌گمان نمی‌کنم کسانی که امروز این حرف را می‌زنند، ‌این را بگویند. ‌یا اگر کسانی گفته‌اند ما مسلمانی از تراز جدید می‌خواهیم داشته باشیم، ‌راه او را می‌رویم. ‌اما با تفسیر خودمان به این معنا راه او را می‌رویم، ‌با تفسیر خودمان، ‌که ما، ‌(این جمله را دقّت کنید) در همان گفتگویی شرکت می‌کنیم که او بنیان گذار آن گفتگو بود. ‌ما همه در یک گفتگو شرکت کرده‌ایم. ‌ما همه در سنتی شرکت کرده‌ایم که بنیانگذار آن سنت او بود. ‌آن گفتگویی که او ایجاد کرد و یا گفتمانی که به اصطلاح جدید ایجاد کرد، ‌گفتمان توحید بود، ‌گفتمان موحدانه زیستن بود. ‌گفتمان دوری جستن از هر نوع از خدای دیگر چه سیاسی، ‌چه بت‌های غیر سیاسی، ‌چه بت‌های طبقاتی، ‌چه بت‌های اجتماعی. ‌از همۀ اینها بریدن و به یک معنویت درونی انسان می‌خواهد از زندگی روزآنهاش فرا برود و با این فرا رفتن از زندگی روزانه از درونش یک افق وسیع گشوده بشود و در آن افق وسیع زندگی که از درون گشوده می‌شود آرام استقرار پیدا کند. ‌این مسأله‌ای است که هیچ جا متوقف نمی‌شود و این مسأله‌ای است که با چسبیدن به هیچ اصل جزمی ‌درست نمی‌شود. ‌کسانی که به یک اصل جزمی‌ می‌چسبند، ‌اصل جزمی‌، ‌یعنی اصلی که یک جور بیشتر تفسیر بر نمی‌دارد، ‌دین من این است! ‌می‌گوید دین من، ‌ده تا اصل دارد، ‌یک، ‌دو، ‌سه، ‌چهار، ‌. ‌. ‌. ‌ومعنای هر کدام از اینها مشخص است. ‌هیچ تفسیر دیگری هم بر نمی‌دارد، ‌همه معناهای دین را فهمیده‌اند، ‌تا آخر عمر هم به اینها می‌چسبد. ‌این دین من است، ‌این کسان آن راه را که او بنیانگذاری کرد، ‌به درستی نمی‌روند. ‌شعری از مولانا در اینجا بخوانم و آن شعر این است که (از حافظ است یا مولانا شک می‌کنم ولی از مولاناست)، ‌گفته که: ‌

این همه بی‌قراریت از طلب قرار توست

طالب بی‌قرار باش تا که قرار آیدت

به محض این که ما خواستیم به یک اصل جزمی‌، ‌با دو اصل جزمی‌، ‌با سه اصل جزمی‌ بچسبیم و به خودمان آرامش بدهیم، ‌بگوییم به حقیقت رسیده‌ایم، ‌تمام شده، ‌دیگر چشمهایت را ببند، ‌همان جا کلاه سر خودمان گذاشتیم برای اینکه عوامل گوناگونی این قرار ما را بر هم خواهد زد یک حرف تازه می‌شنویم، ‌این به هم می‌خورد، ‌یک کتاب تازه می‌خوانیم، ‌این به هم می‌خورد، ‌اما طالب بی‌قرار باش تا که قرار آیدت. ‌طالب بی‌قرار آن کسی است که همیشه خودش را در راه احساس می‌کند. ‌همیشه رهرو است، ‌همیشه طلب می‌کند آن چیزی را که در چنگش نمی‌افتد، ‌آن کسی که فکر می‌کند حقیقت الهی به چنگ او می‌افتد، ‌این بت‌پرست است به معنای الهی، ‌یک شرک خفی است، ‌حقیقت الهی در چنگ هیچ کسی نمی‌افتد. ‌همان پیامبر ما که از او یک جمله (نقل می‌کنم)، ‌ممکن است برای بعضی‌ها خیلی تازگی داشته باشد، ‌شما فکر می‌کنید پیامبر خودش چه جور فکر می‌کرد که تمام حقیقت برایش روشن شده و دیگر تمام شده قضیه؟ ‌، ‌یا همیشه جستجوگر بوده؟ ‌معنای پیامبر بودن نقطه مقابل جستجوگر بودن نیست روایت است از او نقل شده که اینطور گفت: ‌حالات خودش را بیان می‌کرد. ‌گفت: ‌"انّه لیغان علیّ و انّی استغفر الله‌ کل یوم سبعین عدة " این روایت روایت خیلی مهمه گفت: ‌تاریکی‌ها درون مرا فرو می‌گیرد، ‌مرا احاطه می‌کند، ‌و من هر روز برای رفع این تاریکی‌ها و زدودن این پرده‌های تاریکی از درونم روزی 70 بار استغفار می‌کنم. ‌استغفار یعنی چی! ‌استغفار یعنی خدایا مرا از خودم بیرون بیاور، ‌تو مرا بپوشان، ‌الآن افکار من، ‌اوهام من مرا پوشانده، ‌غفر به معنای پوشاندن است. ‌ستر است. ‌استغفار یعنی اینکه انسان بخواهد خدا آدم را بپوشاند. ‌چون ما در مواقع عادی خودمان خودمان را می‌پوشانیم به این معنی که افکار ما، ‌اوهام ما، ‌خیال ما، ‌همیشه ما را پوشانده. ‌هر انسانی اگر یک وقت خلوت کند، ‌با خودش فراغتی کند، ‌با خودش خواهد دید که انواع و اقسام فکر‌ها در مغزش رژه می‌رود. ‌پیدا می‌کنید یک وقتی را که بتوانید 5دقیقه طوری زندگی کنید که این افکار رژه نروند؟ ‌نه! ‌این افکار رژه می‌روند در فکر آدم. ‌اینها وهم‌های آدمی ‌است. ‌خیال‌های آدمی ‌است، ‌که دائما آدمی ‌را احاطه کرده است. ‌یعنی ما خودمان، ‌خودمان را می‌پوشانیم. ‌محجوب می‌شویم و به قول حافظ: ‌تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. ‌ما خودمان، ‌خودمان را می‌پوشانیم. ‌خدا پوشیده نیست. ‌ما می‌پوشانیم خودمان را، ‌فاصله می‌اندازیم بین خودمان و خدا. ‌خدا در درون ماست نه بیرون ما. ‌از درون باید بیاید بیرون بجوشد. ‌گفت که من هم دچار همین حالت‌ها می‌شوم و هفتاد بار در هر روز طلب مغفرت می‌کنم، ‌یعنی طلب این می‌کنم که خدایا تو مرا بپوشان، ‌به نوعی که تمام این وهم‌های من تخیلات من، ‌از من دور برود و آنچه که در درون من هست جر تو نباشد. ‌اگر آنچه در درون آدمی ‌است جز خدا نباشد یعنی خدا آدم را پوشانده است. ‌ایشان هم همین طور بود. ‌ایشان هم طالب بی‌قرار بوده است. ‌دائما خودش را از زیر این خروارها، ‌وهم‌ها، ‌خیال‌ها بیرون کشیده است. ‌بشر بوده، ‌خودش گفته است (این مطلب آخر من است). ‌یک معرفی از خودش کرده است، ‌این معرفی بالاترین معرفی است.
‌«قُلْ إِنَّمَآ أَنَاْ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَـهُکُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ» من انسانی هستم مثل شما. ‌چه کسی حاضر است از میان این‌هایی که خیلی ادعا دارند بیاید در یک جلسه‌ای بگوید من انسانی هستم مثل شما، ‌همین‌هایی که نمایندگی او را می‌کنند و به نوعی سخن می‌گویند که چه می‌دانند یک سرو گردن، ‌هزار سروگردن از همۀ انسآنها بالاترند. ‌به همه گفت، ‌علنی گفت در قرآن هم هست. ‌" قُلْ إِنَّمَآ أَنَاْ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ ...‌" من مثل شما یک انسانم، ‌علایق شما را هم دارم. ‌تمایلات شما را هم دارم، ‌نقطه ضعف‌های شما را هم دارم. ‌اگر شما در درون خودتان وهم‌ها و خیالات بر شما غلبه می‌کند و باید خودتان از زیر اینها بیرون بکشید، ‌تاریک می‌شود درونتان باید روشنایی ایجاد کنید. ‌من هم همینطور. ‌شما چیزهایی را دوست دارید، ‌من هم دوست دارم. ‌شما از چیزهایی بدتان می‌آید من هم بدم می‌آید. ‌وقتی پسر کوچک پیامبر بنام ابراهیم مرد یه حادثه‌ای اتفاق افتاد درست در همان ساعات همان روز آفتاب هم گرفت عده‌ای سر و صدا را بلند کردند که این گرفتن آفتاب برای خاطر این است که پسر پیامبر مرده. ‌چون پسر پیامبر مرده کل طبیعت نظامش به هم خورده است هست این‌ها در کتاب تاریخ پیامبر فرمود نه این‌ها دو تا از آیات شمس و قمر، ‌ماه و آفتاب 2 تا نشانه از نشانه‌های خدایی هستند که دارند کار خودشان را می‌کنند. ‌در مرگ هیچ کس نمی‌گیرند. ‌ولی خودش اشک می‌ریخت، ‌مرتب اشک می‌ریخت، ‌گفت اما من هم انسانم دلم می‌سوزد و اشکم جاری است برای خاطر فوت پسرانم " أَنَاْ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ" یک اضافه دارد «یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَـهُکُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ» تفاوت من با شما این است که همیشه در درون به من امدادی می‌رسد و آن امداد این است که اله شما اله واحد است. ‌یک خدا بیشتر نیست مرکز هستی یک جاست و هستی وحدت دارد و این همه مدعیان دروغین هیچ کدام هیچ کاره نیستند. ‌«یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَـهُکُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ». ‌این دارد به من می‌رسد. ‌اینجا من یک نکته‌ای را عرض بکنم این آیه از جمله آیاتی است که اگر کسانی بخواهند معنای وحی را تبیین بکنند خواهند دید که کاملا می‌شود این را فهمید که وحی نبوی چیزی نبوده که هر چند وقت یک بار یک چیزی به او می‌آمده است. ‌او همیشه در حال وحی گرفتن بوده است. ‌این آیه این را می‌گوید. ‌«یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَـهُکُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ» اینکه اله، اله واحد است. ‌خدا مرکز هستی و تعدد بردار نیست. ‌این چیزی نیست که گاهی به او وحی بشود که! ‌ممکن است بگویند که فلان حکم فلان وقت وحی شد اما اینکه دیگر چیزی نیست که گاهی به او وحی شود. ‌همیشه این می‌آمده. ‌یعنی وحی نبوی چیزی است که او همیشه در حال و هوای وحی بوده است. ‌او همیشه در حال وهوای توجه به خدا بوده است. ‌به این معناست. ‌این تعریفی است که او کرده است. ‌حالا اشخاص در طول تاریخ به گونه‌های مختلف می‌توانند راه او راه بروند. ‌این "الهکم اله واحد" را تعقیب کنند. ‌این موحدانه زیستن را تعقیب کنند. ‌به شکلی که من در "قرائت نبوی از جهان" آن مقاله‌ی شماره‌ی اول که در مرحوم "مدرسه" چاپ شد را توضیح داده‌ام در آنجا. ‌

من از حوصله‌ی شما خیلی متشکر هستم. ‌نمی‌دانم چقدر از وقت تخلف کرده‌ام. ‌می‌خواستم خیلی تخلف کنم ولی کم تخلف کرده‌ام. ‌انشاءالله‌ ‌بعد هم باز هم از آن حال و هوای عرفانی ظاهرا ما بهره‌مند می‌شویم. ‌

من یک نکته‌ای را تذکر بدهم اگر در محفل ما از دوستان اهل مطبوعات یا سایت کسی هست که بخواهد مطلبی از آنچه که بنده در این جا عرض کردم گزارشش را به یک روزنامه‌ای بدهد یا به سایتی خواهش می‌کنم من فردا تا یک مثلاً وقت معینی در این جا هستم در همین دانشگاه و همین مهمانسرا، ‌آنچه که نوشته با من در میان بگذارد و بعد گزارشش را رد کند تجربه تلخی داریم و آن این است که گاهی بعضی از دوستان خیلی دست و پا بریده و نامنظم یک چیزی را تدوین می‌کنند، ‌می‌دهند به یک روزنامه‌ای مثلاً یا می‌گذارند در یک سایتی خواننده نمی‌فهمد که واقعا در این جلسه چه گفته شده این است که خواهش می‌کنم که اگر کسی باشد که بخواهد این کار را بکند قبل از تمام شدن جلسه با من هماهنگ بکند من می‌گویم که فردا چه ساعتی این جا تشریف بیاورید من آن نوشته را ببینم یک نظری در باره‌اش بدهم سعی کنیم یک چیز جامعی بشود که یک چیز بی‌ربط و نامنسجمی ‌به جایی داده نشود. ‌

قبل از آغاز پرسش‌ها توضیح داده شد که برخی سؤالات عینا خوانده می‌شوند و برخی دیگر با توجه به مشابهتی که چندین سؤال با هم داشتند کلیتی از آنها گفته خواهد شد. ‌
پرسش و پاسخ
----------------------------

سؤال: ‌آیا حقیقتی مستقل از تاریخ وجود دارد و نسبت حقیقت و تاریخ چیست؟ ‌این پرسش ناظر به آن قسمت از صحبت شما بود که در طول تاریخ همان چهار حوزه و چهار بال را تفسیر کردید

جواب: ‌عرض کنم به صورت خیلی کوتاه تاریخ دو معنی دارد یک وقت منظور از تاریخ حوادث تاریخی است که اتفاق می‌افتد و یک وقت تاریخ به معنی علم تاریخ است. ‌فکر می‌کنم منظور این دوستی که این سؤال را نوشته علم تاریخ نیست بلکه حوادث تاریخی است که دارد اتفاق می‌افتد، ‌این نوع سؤال کردن که آیا حقیقتی غیر از حوادث تاریخی وجود دارد آن سوی تاریخ وجود دارد یا ندارد؟ ‌این بر اساس یک نوع تفکر از متافیزیک بنا نهاده شده است که تفکر صحیحی نیست عده‌ای فکر می‌کنند که دو تا عالم است: ‌یکی عالم محسوس و یک عالم نامحسوس.
‌که این عالم محسوس عالم حوادث تاریخی است، ‌تاریخ به معنای اعم کلمه اعم از طبیعت، ‌انسان و غیره یک عالم دیگری هم وجود دارد که آنجا نامحسوس است و خارج از تاریخ وجود دارد. ‌این جور تفکیک فیزیک از متافیزیک و یا طبیعت از ماوراطبیعت بنیاد فلسفی قابل دفاعی ندارد اما یک چیز دیگر می‌توان گفت بستگی دارد به این که از حوادث تاریخی چه دریافتی دارد آیا نه به عنوان دو عالم یکی عالم تاریخ و یکی عالم خارج از تاریخ، ‌تفسیر حوادث تاریخی مطرح است که انسان حوادث تاریخی را چگونه تفسیر کند وبه اصطلاح اگر پدیدار شناسانه نگاه بکنیم چه معنایی در حوادث تاریخی ببینیم. ‌اگر منظور این باشد می‌شود گفت که حوادث تاریخی را می‌شود معنی کرد، ‌می‌شود از حوادث تاریخی معنی هستی شناسانه درک کرد، ‌می‌شود گفت حوادث تاریخی را لایه بیرونی یا نمود‌های یک صاحب نمود تلقی کرد. ‌اگر به این معنی بگیریم این معنایش این نیست که در بیرون از تاریخ یک چیزی وجود دارد، ‌بلکه معنایش این است که خود تاریخ نمود یک چیزی است که آن غیر از حوادث تاریخ است، ‌باطن این حوادث تاریخی است. ‌این را می‌شود گفت و نسبت تاریخ را می‌شود این گونه معین کرد و درعقیده توحیدی و هستی شناسی عرفانی هم قضیه همین است. ‌تمام آنچه که در حوادث تاریخی ما می‌بینیم این حوادث تاریخی یک بنیادی دارد که تمام این حوادث از ان بنیاد بیرون می‌زند. ‌تجلی آن بنیاد هست نمی‌توان گفت این یعنی خارج از تاریخ این مسأله خارج از تاریخ نیست عین تاریخ هم نیست مسأله مسأله ظاهر و باطن و نمود و بود است

سؤال 2: ‌یک تفاوت کوچک میان یک بال از چهار بالی است که شما مطرح کردید یعنی علم فلسفه و هنر با دین وجود دارد و آن این است که سه تای اول جنبه بشری دارد و آخری محتوی ماورایی دارد ولی شما این چهار تا را با هم همطراز و هم ارزش فرض کردید

جواب: ‌یعنی چه عنصر ماورایی دارد. ‌بنده هیچ وقت این تعبیر را به کار نمی‌برم که دین چیزی است که از جای دیگر آمده است. ‌من هیچ وقت این تعبیر را به کار نمی‌برم. ‌ممکن است بعضی‌ها این تعبیر را به کار برده باشند، ‌دین کار آدم است به این معنا، ‌دین سلوک آدمی ‌است. ‌آن چیزی که ما به آن دین می‌گوییم، ‌یعنی سلوک معنوی آدمی. ‌راه روی معنوی آدمی. ‌آدمی ‌یک کار می‌کند کار علمی‌ است. ‌یک عمل انجام می‌دهد عمل فلسفی است. ‌یک عمل انجام می‌دهد عمل هنری است و عمل دیگری هم انجام می‌دهد عمل دینی است. ‌در آن عمل دینی سعی می‌کند از زندگی روزانه فراتر برود و یک عمقی را درک بکند و به اصطلاح افق معنوی درونی خودش را گشوده تر بکند. ‌این دین آدمی ‌است و کسی که اهل این کار است او دین دارد در قرآن کریم هم گفته شده است: ‌«إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَّهِ الإِسْلاَمُ» دین در نزد خدا، ‌نه این که یعنی دین در نزد خدا، ‌یعنی در نظر خدا نه نزد خدا. ‌همان طور که در آن آیه دیگر هست «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عَندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ» یعنی در نظر خدا این است. ‌این جا هم همین طور است یعنی اگر از منظر خدا اگر به دین نگاه بکنید که خدا نظرش در باره دین چیست؟ ‌آن اسلام است و معنی اسلام در قرآن تسلیم شدن است و معنی تسلیم شدن یعنی انسان مقاومت نکند در برابر اراده خداوند که این عالم از اراده خداوند به وجود می‌آید که بنده توضیح این مطلب را در مقاله اول از قرائت نبوی از این جهان گفتم و اگر بخواهیم تعبیر عرفانی از آن بکنیم بر میگردیم به آن بیت مولانا که گفت البته اگر من درست در خاطرم باشد چون من حافظه‌ام ضعیف است

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما ز عقبی‌ایم و عقبی می‌رویم

کشتی نوحیم و در طوفان روح

لاجرم بی دست و بی پا می‌رویم

یعنی در این فعالیت علی الاطلاق خداوند در هستی دراین تجلیات خداوند در هستی که از هر گوشه خود را نشان می‌دهد ما مقاومت منفی نشان نمی‌دهیم با آن هماهنگ می‌شویم و با آن پیش می‌رویم، ‌که معنی «إِنَّا للَّهِ وَإِنَّـآ إِلَیْهِ رَاجِعونَ» هم همین است. ‌این دین آدمی ‌است و دینداری آدمی ‌است. ‌معنی اسلام هم این است. ‌اسلام عمل انسان است اسلام یعنی تسلیم شدن دین را ما این طور معنی می‌کنیم. ‌بنا براین دین هم از انسان شروع می‌شود. ‌فلسفه هم از انسان شروع می‌شود. ‌علم هم از انسان شروع می‌شود. ‌هنر هم از انسان شروع می‌شود. ‌البته در طول تاریخ کسانی بوده‌اند که آمده‌اند ارشاد کرده‌اند انسان را در مسیر دین داری همان طور که کسانی هم بوده‌اند که آدمی ‌را ارشاد کرده‌اند در علم آدمی ‌را ارشاد کرده‌اند در هنر آدمی‌ را ارشاد کرده‌اند در فلسفه بنابراین این تعبیر که دین ماورایی است را بنده برایش معنای درستی نمی‌بینم وکسانی که این تعبیر را می‌کنند. ‌. ‌. ‌بنده هم می‌دانم که خیلی‌ها این تعبیر را می‌کنند دین را خدا فرستاده اما این پایه. ‌. ‌. ‌باید این حرف را معنا بکنند که یعنی چه دین را خداوند فرستاده یعنی یک چیزی بوده پیش ما فرستاده؟ ‌ارشاد کرده است خدا مردم را به دین داری. ‌این یک مسأله دیگر است ارشاد کرده است از طریق پیامبران که دین دار باشید این راه را بروید این سلوک معنوی را بکنید بنا براین من این طور فکر نمی‌کنم که این‌ها انسانی است و آن ماورایی و به همین جهت است که من یک اختلاف نظری دارم با دوستان و این تعبیر را هیچ وقت نمی‌کنم که دین یک چیزی است و فهم دین چیز دیگر. ‌به دلیل این که در این مفروض گرفته شده است که دین یک چیزی است در عالم خارج از این عالم نمی‌دانم در یک جایی در یک ناکجا آبادی، ‌بعد از آن یک فهمی‌ حاصل می‌شود و این فهم‌ها متفاوت است. ‌من هیچ وقت این تعبیر را نمی‌کنم چون اصلاً دین و دینداری را کار خود آدمی ‌می‌دانم. ‌

سؤال بعدی: ‌آیا می‌توان تفکیکی میان موحدانه زیستن به رسم پیامبر اسلام(ص) متناسب با شرایط عصر جدید و موحدانه زیستن به رسم موسی(ع) متناسب با شرایط عصر جدید قائل شد؟ ‌

جواب: ‌خوب ما می‌توانیم این را در تفسیر‌های رهبران دینی یهود و رهبران دینی اسلام ببینیم این عرایضی که بنده عرض کردم به این معنا نیست که همه در عصر جدید یک جور زندگی می‌کنند. ‌متون یهودیت به گونه‌ای است که برای یهودیان عصر جدید پاره‌ای از سؤالات خاص در ارتباط با آن متون به وجود می‌آید. ‌متون اسلامی‌به گونه‌ای است که برای مسلمانان عصر جدید در ارتباط با آن متون یک سؤالات دیگری به وجود می‌آید. ‌بنا براین می‌تواند موحدانه زیستن در عصر حاضر برای یک جمعیت یهودی و موحدانه زیستن یک جمعیت مسلمان متفاوت باشد اما این متفاوت زیستن نه به آن معنا که بگوییم اینها بیشتر موحدانه می‌زیند یا آن بیشتر موحدانه می‌زیند در اعمال آنها مناسک آنها مشکلاتی که دارند و می‌خواهند آن مشکلات را حل بکنند در هماهنگی‌هایی که می‌خواهند ایجاد بکنند با زندگی در دنیای جدید تفاوت‌هایی به وجود می‌آید برای این که گذشته تاریخ، ‌سنت این عزیزان و متون دینی این عزیزان متفاوت است. ‌بله چرا به این شکل می‌تواند تفاوت‌هایی وجود داشته باشد در عین حال همه اینها هم موحدانه زیستن باشد. ‌موحدانه زیستن یک تعریف واحد یک فرم واحد ندارد. ‌آن چیزی که در ذهن بعضی از شماها هست این است. ‌خیال می‌کنیدکه این تعبیرات یک معنای روشن مشخص استاندارد دارد که یا جایی هست و یا جایی نیست. ‌الآن ما در عصری زندگی می‌کنیم که حتی مفاهیم علمی‌هم چنین وضعیتی دارند شتاب، ‌سرعت، ‌موج، ‌نور. ‌. ‌. ‌اگر من غلط گفتم شما بگویید همه این‌ها تعاریف مختلف دارند درست است؟ ‌؟ ‌(تایید حضار) بنابراین تا چه رسد به مفهوم‌هایی که خیلی عمیق تراست

سؤال: ‌آیا می‌شود نقطه مقابل آن یعنی ناموحدانه زیستن را تعریف کرد؟ ‌

جواب: ‌بله مثلاً می‌شود گفت که مثلاً نوعی از زندگی‌ها را و نوعی از دین داری‌ها را نشان داد و گفت اینها ناموحدانه زیستن است

سؤال: ‌با چه شاخص‌هایی می‌توان این کار را انجام داد؟ ‌

جواب: ‌این تفسیر است شاخص علمی‌ندارد. ‌به آن معنا که در سایر رشته‌های علمی‌با یک متد مشخصی می‌شود گفت. ‌اینها شاخص‌های علمی‌ندارد. ‌مولفه‌های تشکیل دهنده موحدانه زیستن را ما تعریف می‌کنیم. ‌هرکجا که ما این مولفه‌های تشکیل دهنده را ما پیدا نکردیم آنجا می‌گوییم موحدانه زیستن وجود ندارد. ‌مثلاً یک چیز خیلی کلی که بخواهیم بگوییم این است دیگر، ‌عرفا یک چیزهایی را مشخص کردند که اگر به متن متون عرفانی مراجعه کنید مشخص کرده‌اند که یک شخصی که موحدانه می‌زید او در جنبه‌های مختلف زندگی چگونه میزید چگونه عمل می‌کند میتوانید آن را شاخص قرار دهید یا فرض کنید در متکلمان جدید شخصی مثل 99999 می‌گوید آشتی با خدا، ‌آشتی با خود، ‌آشتی با دیگران موحدانه زیستن است و به تعبیر او غایت قصوی هر انسانی خدا باشد او آشتی با خود دارد آشتی با دیگران دارد آشتی با خدا دارد. ‌خوب این‌ها را می‌توان تحلیل‌های روانی پدیدار شناسانه کرد و هر انسانی که این مشخصات در او وجود داشته باشد می‌توانیم بگوییم او موحدانه زندگی می‌کند. ‌هر انسانی که این‌ها در او وجود نداشته با شد و به عوض آشتی‌ها تعارض‌های گوناگون دائما او را آزار می‌دهد و از خود بیگانه است، ‌این‌ها می‌توان از لحاظ روانی انسان را تحلیل کرد، ‌وقتی که چنین وضعیتهایی را می‌بینیم که از این سو به آن سو می‌افتد و نمی‌تواند تعارض‌های درونی و دوگانگیهای درونی خود را حل بکند این انسان موحدانه نمی‌زید ولو در زبان بگوید من موحد هستم زیستن موحدانه را میشود از اعمال اشخاص از تحلیل درون اشخاص به دست آورد

سؤال: ‌یعنی داوری بیرونی وجود دارد برای این ماجرا؟ ‌

جواب می‌شود بله می‌شود

سؤال: ‌من هیچ کدام از ویژگی‌های یک انسان دیندار را ندارم و از طرفی واقعا هیچ احساس نیازی به آنها را ندارم به نظر شما من چگونه آدمی‌ هستم

جواب: ‌(خنده حضار) شما همین آدمی‌ هستید که خودتان تعریف کردید ولی از دید من شما صاحب حقوق بشر هستید. ‌. ‌. ‌. ‌بله (خنده حضار)

سؤال: ‌یکی از سؤال‌هایی که مربوط می‌شود به بحثی که شما کردید و مثالی که راجع به دعا نویسی زدید. ‌آیا ممکن است آیندگان هم به دین داری ما به دیده تمسخر نگاه بکنند؟ ‌

جواب: ‌ما به دین داری گذشتگان به دیده تمسخر نگاه نمی‌کنیم. ‌ما می‌گوییم آنها دین داری شان به گونه‌ای بوده است، ‌ما دین داریمان به گونه‌ای دیگر، ‌و در یک جاهایی هم مشترک هستیم. ‌حداقل می‌توانیم آن اشتراک را در این معین کنیم که آنها می‌خواستند به نوعی این زندگی روزانه شان خوردن خوابیدن و امثال این طور چیزها و حتی دانشمند بودن و حتی کار سیاسی کردن قانعشان نمی‌کرده دلشان می‌خواسته به زندگی خودشان یک معنایی عمیق تر از این ببخشند و یا در زمان خودشان تعارض‌هایی احساس می‌کردند که خیلی علاقه داشتند این‌ها بر طرف بشود یک دین داری‌های این گونه داشتند و برای این کار هم یک راه و رسومی‌داشتند و یا این که بر اثر تقلید و تربیت که اکثر هم این طور بوده بر اثر تقلید و تربیت و تلقین و اینها یک دینی داشتند ولی ما به هیچ کدام از این‌ها نمی‌خندیم و تمسخر نمی‌کنیم در صورتی که یک صدقی در آنها وجود می‌داشت که می‌توان این را تشخیص داد که هر کس هر نوع دین داری می‌کند در آن صادق است یا نه این صادق بودن در دین داری به آن معنا نیست که گزاره‌هایی که بیان می‌کند مطابق واقع هست یا نه، ‌در عمل دینداریش صادق است یا نه اگر بخواهیم بفهمیم که کسی صادق است یا نه کسی که دینداری می‌کند یک چیز را برتر از همه چیز می‌نشاند حالا اسمش خداست اسمش حقیقت است یا هرچیزی. ‌یک چیز را حاضر نمی‌شود بفروشد. ‌اگر زندگی کسی را بررسی کردیم و آنچیزی را که خودش برتر از هر چیز اعلام می‌کند حالا هر چیزی، ‌ما معین نمی‌کنیم خودش معین می‌کند همان ا. ‌. ‌. ‌اکبر. ‌آیا همه جا همین طور است می‌فهمیم که این صادقانه است یا یک جاهایی ممکن است خطایی هم بکند و دوباره پشیمان بشود و گوید من یوسفم را ارزان فروختم. ‌همان طور که در قرآن آمده است که یوسف را (نه این یوزارسیف را - خنده حضار) ارزان فروختم، ‌بنابراین می‌فهمیم که این صادقانه است، ‌به هیچ وجه نمی‌خندیم و بلکه احترام هم می‌گذاریم. ‌بنا بر این چرا انتظار داریم آیندگان به دینداری (ما اگر دینداری ما صادقانه باشد) بخندند و یا چرا تمسخر بکنند. ‌آنها هم نوع دیگری دینداری می‌کنند و می‌گویند گذشتگان ما هم این طور دینداری کردند.
‌این کار منافات ندارد با این که پاره‌ای از گزاره‌هایی که ما صادق می‌دانستیم در آینده به آن اشکالاتی بگیرند همان طور که پاره‌ای از گزاره‌هایی که در اعتقادات گذشتگان ما شکل گرفته ما می‌گوییم نه. ‌اشکالاتی بر آنها وارد است این تحولات علمی، ‌فلسفی، ‌کلامی ‌الهیاتی پیدا می‌شود اما این غیر از این است که تمسخری داشته باشیم. ‌

سؤال: ‌یک بخش از سؤال ناظر به عصمت پیامبر بود که می‌خواستند آنرا بیشتر توضیح بدهید و به طور مشخص‌تر سؤال شده بود که احاطه پیامبران به علم امروزی چطور بوده است؟ ‌

جواب: ‌من پاسخ این قبیل مسائل را تا حدودی در آن مقاله قرائت نبوی از جهان (شماره اول ) آورده‌ام من به طور کلی مبنایم این است که در مورد پیامبران می‌توان دو جور قضاوت کرد و این می‌تواند برای شما یک اصلی باشد و دنبال کنید یک وقت این است که ما قبلا می‌نشینیم و تعریف می‌کنیم برای خودمان که پیامبر چه کسی است با مقدمات فلسفی و مقدمات کلامی ‌ما مشخصاتی برای پیامبر ذکر می‌کنیم که مقتضات بیان فلسفی و کلامی‌ماست. ‌ما می‌گوییم پیامبر یعنی این یعنی این یعنی این یک مشخصاتی برایش قائل می‌شویم و بعد کسانی که در طول تاریخ آمدند دعوی پیامبری کرده‌اند نگاه می‌کنیم به آنها هر کدام را که درست تشخیص دادیم که به نظر ما این پیامبر است می‌گوییم پس همه این مشخصاتی که ما قبلا با دلایل فلسفی و کلامی ‌معین کرده بودیم پس حتما در این آقا وجود دارد حالا اعم از این که نشآنهای در او ببینیم از آن صفات یا نه مثلاً می‌گوییم دلیل فلسفی داریم، ‌دلیل کلامی ‌داریم که پیامبر باید عالم همه علوم باشد، ‌مثلاً یا علوم اولین و آخرین باشد و یا همان طور که پاره‌ای از فلاسفه اسلامی ‌گفتند پیامبر باید کسی باشد که به تمام عالم صغیر و عالم کبیر و اینها احاطه داشته باشد و چه و چه بعد وقتی می‌بینند که کسی دعوی پیامبری کرده می‌گویند پس همه آن چیزهایی که ما با این دلایل به آن رسیده بودیم، ‌در این آدم هست، ‌اعم از آن که در گفته‌های او از فلان علم شیمی ‌یا فلان علم فیزیک چیزی وجود داشته باشد یا نه و وقتی از آنها می‌پرسیم می‌گویند خوب لازم ندیده است آنها را بگوید می‌دانسته ولی لازم ندیده است آنها را بیان کند یا از او نپرسیده‌اند تا بگوید این یک جور برخورد است. ‌اگر کسانی این طور برخورد کرد باید از آنها بپرسیم که این دلایل فلسفی و کلامی‌شما چگونه دلایلی است و آن دلایلشان را بررسی کنیم ببینیم که این دلایل واقعا آن قدرت را دارد که چنین نتیجه‌ای از آن گرفته شود بنده معتقدم چنین دلایل فلسفی و کلامی ‌وجود ندارد یک وقت هم این است که طور دیگر بررسی میکنیم که پیامبران در طول تاریخ ظاهر شده‌اند و آنچه که بوده‌اند نشان داده‌اند که چه‌اند و که‌اند و در باره چه موضوعاتی اظهار نظر می‌کنند در باره چه موضوعاتی اظهار نظر نمی‌کنند همان طور که یک دانشمند علوم طبیعی با زندگی خودش با اعمال خودش با کتاب‌های خودش نشان می‌دهد که این آدم چه کاره است و تخصصش در چه امریست نمی‌توانیم در باره یک دانشمند فیزیک بگوییم که او شیمی‌ هم می‌دانسته ولی نخواسته اظهار نظر بکند ایشان در باره فیزیک اظهار نظر کرده است. ‌تا آنجا که ما می‌دانیم یا فیلسوفان هم همین طور اند ما فیلسوفان را درباره شان قضاوت می‌کنیم بر اثر آثاری که از آنها مانده است و آنچه که گفته‌اند آنچه که نوشته‌اند، ‌یعنی همان طور که در عرایض قبلی‌ام در متن سخنرانی به آنجا رسیدم به آنجا رسیدم. ‌یا این که کسی ساز زن بسیار خوبی است ما حالا بیاییم و بگوییم که نه ایشان بسیار خوب هم آواز بلد بود بخواند اما نخواند این نمی‌شود یک کسی که آواز خیلی خوب می‌خواند بگوییم که او ساز هم خوب می‌تواند بزند ولی خوب نزده این کار را هم نمی‌شود کرد در باره پیامبران هم قضاوت‌ها این گونه است به نظر من، ‌یعنی بنده عقیده‌ام این است و صحیح را بر این می‌دانم و دارم نظر خودم را بیان می‌کنم که در باره قضاوت کردن درباره این که پیامبران چه می‌دانستند و چه نمی‌دانستند، ‌علم آنها چه قدر بوده است. ‌باید تاریخ را بررسی کرد باید آثار آنها را بررسی کرد باید آن قلمرو‌هایی را که آنها در آن قلمرو سخن گفته‌اند. ‌آنها را باید بررسی کرد دید در چه زمینه‌ای اینها مطالبی گفته‌اند هر قدر که گفته‌اند و اظهار داشته‌اند همان را می‌توان برای آنها نوشت. ‌ما حالا چقدر کتب مقدسه یهود و نصارا چه در قرآن خودمان که من بیشتر متمرکز می‌شوم روی قرآن، ‌قرآن ما که مهمترین اثر پیامبر است ما وقتی قرآن را می‌بینیم نه در آن علم شیمی ‌را می‌بینیم و نه علم فیزیک و نه از این قبیل چیزها، ‌علوم جدید. ‌یک چیزهای دیگر در آنجا می‌بینیم راه انسان را به سوی خدا هموار می‌کند این کتاب بنا بر این می‌توانیم بگوییم که کار پیامبر این بوده است که راه انسان به سوی خدا را هموار بکند و همان طور که در مقاله قرائت نبوی از جهان بنده نوشته‌ام قرآن تفسیر پیامبر است از هستی. ‌تفسیر موحدانه پیامبر است با امداد الهی از هستی معنای هستی حقیقت هستی بنیاد هستی آینده هستی آغاز هستی این است دین آدمی‌را دارد در واقع به آدمی ‌ارشاد می‌کند و نشان می‌دهد. ‌وقتی از پیامبر چیزی بیش از این در دست نمانده ما چه دلیلی داریم بر این که پیامبر شیمی‌هم می‌دانسته فیزیک هم می‌دانسته، ‌این هیچ دلیلی نداشته و این هیچ منقصتی برای هیچ کسی نیست چه نقصانی است برای پیامبری که راه انسان را به سوی خدا باز می‌کند که شیمی ‌نگفته باشد یا ندانسته باشد مگر این منقصت است چه نقصی است این؟ ‌این بود پاسخ بنده به این سؤال

سؤال در مورد عصمت پیامبر توضیح ندادید

جواب: ‌آهان پس عصمت را یواش گفتید من متوجه نشدم در مورد عصمت چه پرسیدند

سؤال اصلی این است که در مورد عصمت پیامبر است که شما در صحبتتان گفتید برخی کاستی‌ها در وجود ایشان بوده است. ‌سؤال ناظر به این بحث است. ‌

جواب: ‌ببینید خانمها و آقایان من باز هم در آن مقاله قرائت نبوی مطلبی راجع به عصمت نوشته‌ام آنچه که مسلم است از قرآن به دست می‌آید از اظهارات خود پیامبر به دست می‌آید. ‌پیامبر در آن وظیفه اصلی که بر عهده داشته عصمت داشته است، ‌به این معنا که او وظیفه اش دعوت به خدای یگانه بوده هیچ وقت دعوت به خدای یگانه را منحرف نمی‌کرد، ‌به دعوت به غیر خدا به این معنی درست است پیامبر همیشه دعوت به خدا می‌کرده. ‌شما سراسر قرآن را از اول تا آخر بررسی کنید یک جا نمی‌بینید که پیغمبر از این اصل منحرف شده باشد. ‌یعنی به غیر خدا دعوت کرده باشد به غیر آن موحدانه زیستن دعوت کرده باشد، ‌بله در این دعوتش معصوم بود و از آن راه منحرف نمی‌شده است. ‌این را نمی‌شود انکار کرد اما معنای بیش از این عصمت یعنی چه؟ ‌؟ ‌باز دو تا مسأله در این جا مطرح می‌شود در خود قرآن گفته شده است، ‌پاره‌ای از تعبیرات این چنینی است که در باره برخی از انبیا گفته شده است که فلان نبی فلان جاگناهی داشت بعد استغفار کرد. ‌در مورد آدم گفته شده است که (عصی)، ‌معصیت کرد در مورد خود پیامبر گفته شده است که «لِّیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ» این آیه قرآن است دیگر تا این که خدا بیامرزد از تو گناهی که سر زده در قبل و بعد. ‌بنابر این یک مسأله این است که آیا مرتکب گناه می‌شده یا نمی‌شده است؟ ‌این مسأله محل اختلاف است میان مسلمانان و علمای مسلمان که در طول تاریخ این محل اختلاف بوده است. ‌پاره‌ای بوده‌اند که گفتند بله ممکن بوده است از پیامبر هم گناهی سربزند. ‌این مسأله همیشه در طول تاریخ یک مسأله اختلافی بوده است. ‌و اگر فرضا یک گناهی سر می‌زده به آن وظیفه اصلی ودعوت اصلی به هیچ وجه لطمه‌ای نمی‌زده است. ‌شاید بتوان گفت قل انما انا بشر مثلکم را هم یک چیزی این طوری از آن فهمید که ممکن است از یک انسان خطای این طوری هم سر بزند. ‌این یک مسأله. ‌مسأله دیگری که بنده گفتم آن تاریکی‌هایی که پیدا می‌شد و این حرفها این دیگر عالم دیگری است این از خواص بشر بودن است این روایت به خود پیامبر مستند است که من برای شما خواندم که تاریکی‌هایی می‌آیند، ‌وهم‌هایی می‌آیند، ‌خیالهایی می‌آیند که من همیشه سعی می‌کنم اینها را کنار بزنم خوب این از خواص بشر بودن است. ‌بشر یک چنین چیزهایی را دارد. ‌این که به نظر بنده هیچ لطمه‌ای به وظیفه پیامبری نمی‌زند. ‌انسان است. ‌آنچه که مهم است این است که انسان در تلاش مجدآنهای باشد برای برکنار زدن این وهم‌ها و خیالها این مهم است. ‌اصلاً من یک چیزی به شما بگویم خواهش می‌کنم بروید بعد از این مسائل را از این زاویه مطالعه کنید شما فکر می‌کنید که این همه عبادت که به پیامبر و اولیای خدا مثلاً حضرت علی نسبت داده شده، ‌این‌ها یعنی چه؟ ‌می‌شود نیایش مصنوعی کرد می‌شود کسی در خودش احساس نقص و تاریکی نکند و باز نیایش واقعی بکند؟ ‌چرا ما در این زمینه‌ها هیچ نمی‌اندیشیم؟ ‌یک وقت نیایش کردن تقلید است بر اثر تربیت است عادت است که خیلی از ما این طور نیایش می‌کنیم اما اگر کسی واقعا نیایش کند بخواهد پرواز کند بخواهد از آن چهار چوب بیرون بیاید و در درونش گشایشی پیدا شود چه کسی این کار را با تمام وجود انجام می‌دهد؟ ‌اگر کسی همیشه درونش گشایش باشد آیا امکان دارد دوباره این کار را انجام دهد؟ ‌تحصیل حاصل بکند به اصطلاح اگر کسی تشنه نباشد دنبال آب می‌رود؟ ‌ما از سویی به پیشوایان دین نسبت می‌دهیم که آنها از صمیم قلبشان نیایش می‌کردند. ‌مثلاً در حالات حضرت علی گفته شده که طوری نیایش می‌کرد که چنان به خود می‌پیچید که آدم مار گزیده. ‌در نهج البلاغه هست، ‌آخر اگر کسی در خودش نقصی و یا ضعفی احساس نکند و تمام وجوش بر انگیخته نشده باشد که از آن نقص و از آن ضعف بیاید بیرون می‌تواند نیایش واقعی بکند اصلاً؟ ‌این که ادا در آوردن می‌شود اینها نشان می‌دهد که تصوراتی که ما درباره این‌ها داریم درباره پیشوایان دین داریم خیلی تصورات ساده عوامانه بی‌مطالعه است. ‌آنها هم این محدودیتهای انسانی داشتند و آنها هم می‌خواستند از این محدودیت‌های انسانی بیرون بروند و نیایش آنها و نیایش ما فرقش در این است که آنها همتی داشتند و همت، ‌آن چیزی که عرفا خیلی روی آن تاکید می‌کنند. ‌متأسفانه من خیلی حافظه‌ام ضعیف است و نمی‌توانم اشعار متناسب را برای شما بخوانم. ‌همتی که آنها داشتند یعنی چنان از درون خیز بر می‌داشتند از درون به سمت مقصد اعلای خودشان. ‌همت خیز برداشتن، ‌ما (آن همت را) نداریم، ‌لذا دائما رسوب می‌کنیم، ‌همان چیزی که اسمش کسالت است، ‌بطالت است، ‌تنبلی است یا هر چیزی آنها این را نداشتند خیز برمی‌داشتند. ‌خیز برداشتن از همت آغاز می‌شود این است فضیلت آنها نه این که محدودیت نداشتند والا این عباداتی که به آنها نسبت می‌دهند معنا ندارد نیایش‌های واقعی معنا پیدا نمی‌کند آن وقت، ‌و یا بعضی دعا‌ها را می‌خوانیم توجه نمی‌کنیم این دعا‌ها را به ائمه نسبت می‌دهند، ‌اما در عین حال آنها در دعاها می‌آیند می‌گویند که خدایا من سپاسگزارم که چقدر اعمال ناشایستی که از من دیدی تو پوشاندی، ‌این حرفها یعنی چه مثلاً در دعای کمیل اگر درست یادم باشد این جمله است و کم من قبیح سترته تو اعمال قبیح از من دیدی اما پوشاندی دیگران از آن باخبر نشدند یا دعای این گونه که ا. ‌. ‌. ‌م اجعلنی خیرا مما یظنون بی این هم در دعاها هست خدایا مرا بهتر از آن قرار ده که مردم در باره من تصور میکنند من آن چیزی که مردم تصور می‌کنند نیستم آنها فکر می‌کنند من یک پارچه نورم مثلاً. ‌من خودم می‌دانم این طور نیستم. ‌مرا بهتر از آن قرار بده. ‌ببینید خیلی مسایل هست وقتی اینها را بررسی میکنیم می‌بینیم ما دچار مبالغاتی هستیم به طوری که پیشوایان دینی خود را از انسانیت بیرون می‌بریم آنها را میان خدا و انسان قرار می‌دهیم حالا ریشه‌های این از کجا آمده است که من در این جا عقایدی دارم که مسأله تجسد مسیحیت در کلام اسلامی‌و فرهنگ اسلامی‌خیلی تاثیر گذاشته است حالا طولانی شد ببخشید. ‌بنابر این آنچیزی که من می‌توانم در این زمینه عرض بکنم این‌هاست

سؤال یکی از حضار از میان جمعیت: ‌شما گفتید قرآن تفسیر پیامبر به کمک امداد‌های غیبی است و چرا می‌گویید قرآن علم شیمی‌و فیزیک ندارد در حالی که ما تفسیر علمی‌قرآن داریم و خیلی از علم‌ها با توجه به آیات قرآن بیرون کشیده شده و این که من شک دارم که شما خدا - قرآن را کامل قبول داشته باشید چون که علنا می‌گویید که قرآن از طرف پیامبر است و آن را از طرف خدا نمی‌دانید و خیلی از حرفهای دیگر و این که شما می‌گویید. ‌من اعتقاد دارم، ‌بنده می‌گویم و ممکن است که اگر اعتقادتان اشتباه باشد، ‌نباید تلقین بشود به دیگران و تحمیل بشود که دیگران بفهمند که حرفهایتان درست باشد

جواب: ‌متشکرم. ‌و این که چرا می‌گویم تفسیر پیامبر است با امداد غیبی از جهان این را بنده به صورت مشروح و مفصل در مقاله قرائت نبوی از جهان نوشته‌ام (اعتراض پرسش کننده) و این هم در اینترنت گذاشته شده و وقتی در اینترنت اسم بنده را بزنید آن مقاله می‌آید که به چند زبان دنیا هم ترجمه شده است. ‌همان موقع هم که این مقاله منتشر شد تقریبا دو سال پیش، ‌موافق و مخالف داشت. ‌بعضی‌ها آن طور که باید و شاید آن را توجه نکردند، ‌فکر کردند وقتی می‌گوییم تفسیر، ‌یعنی همان طور که یک آدمی‌ می‌نشیند کتاب را تفسیر می‌کند پیامبر هم نشسته با علم و فکر خودش جهان را تفسیر می‌کند. ‌خیال کردند منظور ما از تفسیر این است. ‌در حالی که آنجا توضیح داده شده، ‌منظور از تفسیر چه هست. ‌نمود دیدن جهان، ‌نمود خدا دیدن جهان، ‌آن هم با امداد خدا به کلی غیر از آن چیزی است که از تفسیر د ر موارد عادی به ذهن می‌آید که موافق داشت، ‌مخالف داشت چیزهای مختلفی نوشته شد آن را می‌توانید آنجا مطالعه کنید. ‌ممکن است که با آن موافق باشید، ‌ممکن است که مخالف باشید، ‌اما راجع به آن مسأله دیگر که شما می‌فرمایید از قرآن می‌تواند علم شیمی‌به دست آید علم فیزیک به دست آید. ‌اگر کسانی چنین چیزهایی نوشته باشند ما با کمال استقبال از آنها استفاده می‌کنیم، ‌من تا به حال ندیدم کسی تا به حال چنین چیزی نوشته باشد، ‌شما آنها معرفی کنید به دوستانتان و دیگران که بدانند در قرآن چنین چیزهایی هم هست. ‌ما تا به حال چنین چیزی ندیدیم. ‌اما مسأله سوم که می‌گویید من می‌گویم که این طور می‌فهمم این جلسه بحث علمی‌است، ‌این جا یک مشت انسآنهای عامی‌ننشسته‌اند که بنده برای آنها تبلیغ بکنم و یا برای آنها روضه بخوانم این جا یک سری کسانی نشسته‌اند که تا حدودی اهل مطالعه هستند و بعد از این هم مطالعه می‌کنند. ‌من نظرات خودم را این جا بیان می‌کنم این‌ها نظرات من را نقد می‌کنند دلایلی برایش پیدا می‌کنند شما هم همین کار را بکنید و من به شما توصیه می‌کنم و به دوستان هم فکر شما توصیه می‌کنم که از مقلد بودن بیرون بیایید و هرچه می‌توانید فکر خود را توسعه دهید (تشویق حضار) و این هیچ منافات ندارد این را دوستانه میگویم که وقتی انسان بخواهد اهل فکر باشد اهل تعقل باشد از عده‌ای طلب ارشاد بکند تقلید کورکورانه غلط است و نه ره یافتن از کسی و طلب ارشاد از کسی. ‌این اصلاً غلط نیست هر کسی بخواهد در زمینه‌های دینی در زمینه‌های علمی‌در زمینه‌های فلسفی اهل تأمل و فکر بشود قطعا کسانی هستند که باید سراغ آنها برود و بخواهد که مرا ارشاد کنید من می‌خواهم اهل علم باشم اهل مطالعه باشم اما تقلید کورکورانه کار درستی نیست اما این که عقاید دیگران به هم می‌خورد، ‌عقایدی که با این بحثها به هم بخورد آن از لحاظ فکری به درد نمی‌خورد عقایدی که قرار باشد با یک سلسله بحثهایی به هم بخورد و سست شود، ‌به درد نمی‌خورد. ‌عقایدی به درد می‌خورد که پایه‌ای داشته باشد محکم باشد بر یک مبانی استوار باشد و بنشیند و عقاید دیگران را گوش کند خود قرآن می‌گوید «فَبَشِّرْ عِبَادِ ٱلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ ٱلْقَوْلَ فَیَـتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَـٰئِکَ ٱلَّذِینَ هَدَاهُمُ ٱللَّهُ وَأُوْلَـٰئِکَ هُمْ أُوْلُو ٱلأَلْبَابِ» پیامبر ما هم که امشب به مناسبت ایشان این جا گرد آمده‌ایم در زمان خودش دقیقاً همین کار را می‌کرد. ‌با همه می‌نشست صحبت می‌کرد با همه می‌نشست گفتگو می‌کرد. ‌خود قرآن تماما گفتگو است از اول تا آخر گفتگو است، ‌پس باید اول اعتراض به پیامبر بکنیم که چرا شما عقاید نصاری را آوردید اینجا ذکر کردید، ‌قرآن عقاید نصاری را ذکر کرده عقاید یهود را در آنجا ذکر کرده عقاید مشرکان را در انجا ذکر کرده عقاید بت پرستان را در آنجا ذکر کرده بعد هم پاسخ داده است. ‌

سؤال: ‌با توجه به تناقضات آشکاری که در رابطه حقوق زنان با حقوق بشر در قرآن مشاهده می‌شود به نظر می‌رسد روشنفکران دینی در این مسایل سکوت کرده‌اند و یا به اشاره‌های کوتاه بسنده کرده‌اند آیات شک بر انگیز در سوره‌هایی مثل احزاب، ‌نور، ‌نسا در رابطه با زنان که متأسفانه منجر به تصویب قوانین تبعیض آمیز علیه زنان شده است را چگونه توجیه می‌کنید. ‌

جواب: ‌واللا بنده این‌ها را در نوشته‌های خودم توجیه کردم(خنده حضار) چون الآن مجالش نیست فرصت این که بنده به اینها بپردازم نیست ولی شما را حواله می‌دهم به چهار تا مقاله‌ای که در این زمینه‌ها به طور مبسوط نوشته شده است میتوانید مطالعه کنید یک فصلهایی هست در کتاب قرائت نبوی از دین می‌توانید مطالعه کنید فصلهایی هم هست در کتاب ایمان و آزادی باز هم در ارتباط با همین مسایل نوشته شده است بنابراین فرصت این که من اینها را توضیح بدهم نیست ولی از نظر بنده آنجا گفته شده است که قضایا به چه شکلی می‌تواند در آید و این ناسازگاریها به چه شکلی می‌تواند حل شود اما اجازه دهید یک مطلبی را قبلا نوشته بودند. ‌

سؤال: ‌نوشته‌اند با توجه به کمبود نظریه‌پردازان و این که ابوالحسن خرقانی آزاد اندیشی دینی را بنیاد نهاد و مولانا آن را توسعه داد و حافظ به آن تکامل بخشید آیا می‌توان برای رسیدن به اصل آزادی و کرامت دینی همراه با مسلمان بودن توام با برقراری حقوق بشر از این بزرگان به عنوان تئوریسین و نظریه‌پرداز استفاده کرد و چگونه؟ ‌

دوستی که این سؤال را نوشته‌اند من باید عرض کنم که این سؤال چنان ابعاد وسیعی دارد که نمی‌توانم الآن به آن بگویم آری و یا نه. ‌من باید خودم کلی در این زمینه تأمل بکنم که آیا عمق و وسعت عرفانی که ما در پاره‌ای از عرفا می‌بینیم یعنی آن توسّع فکری که ما در عرفا می‌بینیم بر مبنای آن حقوق بشری که امروز به این شکل در 30 ماده می‌توان تنظیم کرد چه کار باید کرد میشود بر مبنای آن این بنا را گذاشت یا باید کار دیگری بکنیم؟ ‌و آن این است که ما این بنا را با اصلها و استدلالهای فلسفی عقلانی اخلاقی فعلی باید استوار بکنیم و بپذیریم و بعد آنها را پشتوانه این قرار بدهیم یعنی معنویت بیشتری ایجاد بکنیم برای اینها. ‌همان طور که من عقیده‌ام این است که در آیه کرامت انسانی که در قرآن هست « وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ» و امثال اینها، ‌اینها را ما می‌توانیم پشتوانه معنوی امثال حقوق بشر قرار بدهیم و نه این که سعی بکنیم حقوق بشر را از آنها بیرون بکشیم این کار به لحاظ علمی‌ شاید قابل قبول نباشد. ‌

این آخرین سخن بنده است و همه را به خدا می‌سپارم. ‌

در دانشگاه صنعتی اصفهان

در تاریخ: ‌4/12/1387

به نقل از: ‌سایت آینده

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
دیاکو (مهمان)
1391/09/07

توجه تمام محققین و علاقه مندان به موضوع مورد نظر، یعنی " انتظار ما از پیامبران " را به آثار احیاگر کم نظیر دین و غریب یگانه دوران حاضر ( عصر غربت اسلام اصیل و راستین ) " کاکه احمد مفتی زاده " به ویژه مطلب : " انتظار از دین " ایشان جلب می کنم.