سه شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

· صفحه اصلی

  ما کیستیم


  قرآن آنلاین


  ::
· جستجو
· آمار مشاهدات
· معرفی ما
· ارسال مقاله

دین فربه‌تر از ایدئولوژی( بخش پایانی)
در تاریخ چهارشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۶ - ۲۱:۳۷:۳۵ توسط Admin

اندیشه

عبدالکریم سروش


دین ایدئولوژی شدنی نیست

می‌رسیم به ایدئولو‍‍ژیک کردن جامعه که به دنبال ایدئولو‍‍ژیک کردن دین در می‌آید. ایدئولو‍‍ژی علی‌الاصول می‌خواهد جامعه را هم به قالب خود بریزد. مرحوم شریعتی در کتاب امت و امامت، امت را یک جامعه‌ی ایدئولو‍‍ژیک، و امام را رهبر ایدئولو‍‍ژیک این جامعه‌ شمرده است. وی در این کتاب اشکالات کلاسیکی را که به دموکراسی وارد شده است، ذکر می‌کند و در نهایت رهبری انقلابی جوامعی را که تا آن زمان انقلاب کرده بودند، برای امت یعنی یک جامعه‌ی ایدئولو‍‍ژیک مناسبتر می‌شمارد.[1]

به تعبیر او دموکراسی رأس‌ها (که در آن فقط کمیت مطرح است و مردم گله‌وار رأی می‌دهند) ای بسا جامعه را از پیمودن مسیر مطلوب باز بدارد. ممکن است مردم به کسانی رأی بدهند که سعادت آنها را تأمین نکنند. به همین دلیل رهبر نباید خواست مردم را در نظر داشته باشد؛ باید به سعادت مردم نظر کند و آنها را حتی علی‌رغم میل خودشان به سوی سعادت بکشاند؛ تا زمانی که مردم پرورش یابند و به تعبیر شریعتی به دموکراسی رأی‌ها برسند. مرحوم شریعتی یه سؤالاتی از این قبیل که چه مدت طول می‌کشد تا به دموکراسی رأی‌ها برسیم؛ و در این فاصله چه شیوه‌‌هایی باید در پیش گرفته شود و چه تضمینی خواهد بود که به مقصد برسیم، پاسخی نداده است. [2]
مارکسیستها نیز می‌خواستند مردم را به شکلی تربیت کنند که از دل و جان مارکسیسم را بپذیرند، بگونه‌ای که اگر آنها را آزاد گذاشتند همگی به نظام مارکسیسم رأی بدهند. ولی این امر هیچگاه محقق نشد.
باری در باب ایدئولوژیک کردن جامعه، به دو سؤال مهم باید پاسخ داد: اول اینکه آیا ایدئولوژیک کردن جامعه نظراً و عملاً امکان‌پذیر است؟ یعنی آیا می‌توان یک مجموعه‌ی انسانی فوق‌العاده پیچیده را بر اساس برنامه‌ای از پیش تعیین شده، طراحی کرد؟ دوم اینکه حتی اگر اجرای چنین برنامه‌ای امکان‌پذیر باشد، آیا مطلوب هم هست؟
در پاسخ به سؤال اول باید گفت که طراحی کردن یک جامعه نیازمند آنچنان حجم عظیمی‌ از اطلاعات جامعه‌شناختی،‌ انسان‌‌شناختی و اقتصادی است که در حال حاضر بسیار دور از دسترس است. خود مرحوم شریعتی اعتقاد داشت که در جامعه‌شناسی حتی یک قانون محکم وجود ندارد و قوانینی که در قرن نوزدهم کشف شده بودند یکی پس از دیگری فرو افتادند.[3] تا نیمه‌ی اول قرن بیستم، جامعه‌شناسی ناتورالیستی بر این باور بود که جامعه پاره‌ای از طبیعت است و همانطور که انسان با کشف نیروها و قوانین طبیعت توانسته است بر طبیعت حکمرانی کند، می‌تواند با کشف نیروها و قوانین اجتماع، بر جامعه نیز مسلط شود. این کار تا حدودی شدنی است. اما بزودی در عرصه‌ی علوم انسانی یک رقیب جدی برای این اندیشه پدید آمد که جامعه را به منزله‌ی یک متن که باید فهمیده شود، در نظر می‌آورد(جامعه‌شناسی تفهّمی‌ تفسیری)
به هرحال حتی اگر مقصد علوم انسانی تسلط بر جامعه باشد، هنوز تا این مقصد راه بسیار درازی در پیش دارد. به علاوه کشف قوانین جامعه‌شناختی کافی نیست، قوانین اقتصادی و روان‌شناختی و ترتیبی و اکولو‍ژیک و ... هم لازم است و جهل بدانها، اجرای پروژه را محال می‌کند.
حال اگر آن حجم عظیم از اطلاعات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و احاطه‌ی بر آنها ممکن باشد، باری همچنان نامطلوب خواهد بود. چرا که هرگز نباید فراموش کرد که یک حربه‌ی کاری و برنده همیشه به دست آدمیان پاک و پارسا نمی‌افتد. ممکن است به دست کسانی بیفتد که در صدد بهره‌کشی از انسانها هستند. این مسئله کاملاً شبیه به مسئله صنعت است. وقتی انسان بر نیروهای طبیعت تسلط می‌یابد، این تسلط همواره انسان را به بهشت نخواهد برد، به جهنم نیز می‌تواند ببرد. بلکه آدمی‌ ناپارسا وقتی قدرتمند شد، به احتمال بیشتر به جهنم خواهد رفت.

خصوصیات و آفات جامعه ایدئولوژیک
نکته‌ی بعد اینکه جوامع ایدئولوژیک بیماریها و آفاتی ویژه دارند( پاره‌ای از این آفات، نظراً و با تحلیل منطقی و پاره‌ای دیگر با مطالعه‌ی تاریخی جوامع ایدئولوژیک، به دست می‌آیند) و تا کسی فکر حل این آفات را نکرده باشد نمی‌تواند از ایدئولوژیک کردن جامعه دم بزند. مرحوم دکتر شریعتی هم علی‌رغم آنکه تیزبینانه پاره‌ای از آفات جوامع ایدئولوژیک را می‌دیده و از آنها حذر می‌کرده است، در آثارش توضیح نداده است که چگونه می‌توان از آفات یک جامعه‌ی ایدئولوژیک که قرار است بر وفق رأی و نظر او ساخته شود، مصون ماند. هر نظامی‌ که رخنه‌‌های خود را نشناسد و برای رفع آنها فکری نکند، ناگزیر ویران خواهد شد.
آیا نباید از خود پرسید چرا جامعه ایدئولوژیک شوروی به آن سرنوشت شوم و هراس‌آور مبتلا شد؟ آیا ظهور استالین در جامعه شوروی، عرضی بود یا ذاتی؟ اتفاقی بود یا مقتضای آن نظام؟ و اگر اتفاقی و عرضی نبود، و مقتضای جامعه ایدئولوژیک مارکسیستی بودنش بود یا مقتضای ایدئولوژیک بودنش؟
چرا جامعه شوروی نتوانست استالین‌زدایی کند و یک بار که یکی از رهبران (خروشچف) بنحو ناقص در مقام انتقاد از استالین برآمد، این کار به قیمت مقام او تمام شد و ناگهان همه چیز را از دست داد؟ و فقط وقتی استالین‌زدایی شد که جامعه پوست انداخت و پوسته‌ی ایدئولوژی مارکسی را از تن بدر آورد؟ چرا دیگر جوامع ایدئولوژیک مارکسیستی از نظام شوروی انتقاد جدی نکردند و از سیئات استالین به اغماض در گذشتند؟ حجم عظیم مدّاحی‌های حقیقت‌پوشانه و تبلیغات کذابانه و ساحرانه‌ای که حول وجود استالین، در دوران پرقساوت و پرظلمت تاریخ شوروی، پدید آمده بود و واقعیات را وارونه وا می‌نمود، چرا همه جا و در همه نظامهای ایدئولوژیک، نمونه‌‌هایی مشابه داشت و کسی از آنها بدش نمی‌آمد؟ آیا در تعلیمات مارکسیسم تعلیمی ‌وجود دارد که استالین‌پرور است یا نفس ایدئولوژیک شدن آن برای ظهور چنان هیولای آدمی‌خواره‌ مهیبی کافی است؟ ایدئولوژی‌فروشان بر آنند که ظهور استالین عرضی بود نه ذاتی و تاریخ مارکسیسم می‌توانست بنحو دیگری رخ دهد، و تاریخ آن را نباید آزمون تاریخی آن شمرد و بر آنند که اگر آن ایدئولوژی بد اقبال افتاد، آن را نباید دلیل بد اقبالی دیگر ایدئولوژیها دانست. اما توضیحات بعدی ما نشان خواهد داد که یک رشته آفات و اعوجاجات (من جمله ظهور دیکتاتورها و نظامات توتالیتر) از مقتضیات ذاتی و نازدودنی ایدئولوژی هستند.
باری یکی از خصوصیات جوامع ایدئولوژیک نوعی عشق‌ورزی افراطی نسبت به محبوب خویش است، محبوبی که برای او دعوی کمال مطلق دارند و او را برترین و بهترین می‌شناسند. این عشق البته، آرمان می‌بخشد. اما در کنار آن و ملازم با آن، نوعی نفرت و تجزّم نیز پدید می‌آید – نفرت نسبت به تمام کسانی که با آن ایدئولوژی دشمنی می‌ورزند و یا به آن عقیده ندارند. فقط عشقهای پک و معنوی و عارفانه است که از شایبه‌ی نفرت و حسد و ... پیراسته است. در امور دنیاوی عشق و نفرت توأمانند و هردو در تاریخ بشر به یک اندازه مؤثر بوده‌اند، و بلکه گاه نفرت از عشق کارسازتر نیز بوده است.
متأسفانه، ایدئولوژی‌‌ها بیش از آنکه عشق وحدت بخش را تشویق کنند و به وجود آورند، نفرت وحدت بخش را تشویق کرده و به وجود آورده‌اند. نمونه‌‌های تاریخی ایدئولوژی‌‌ها گواه این مدعا هستند.
وحدت‌بخشی از ثمرات ایدئولوژی‌‌هاست اما آدمیان فقط در سایه‌ی محبت و دلبستگی نسبت به یک قبله و محبوب نیست که با یکدیگر متحد می‌شوند. این اتحاد در سایه‌ی نفرت‌ورزی نیز بخوبی صورت می‌گیرد –هچنانکه به واقع صورت گرفته است. ایدئولوژی‌‌های زمان ما بوضوح و بقوت این نفرت را در پیروان خود دمیده‌اند. و از این طریق، هم ایشان را تحت لوای واحد متحد کرده‌اند، و هم به آنها نیرو و انرژی تام بخشیده‌اند تا بتوانند در میدان پیکار به قاطع ترین و جهی در برابر مخالفان، مقاومت ورزند.
درست است که از طریق ایدئولوژی و در سایه‌ی نفرت‌ورزی هم می‌توان به وحدت رسید، اما چنانکه می‌دانیم وسیله‌‌ها هدفها را تعین می‌بخشد و بر حسب نوع وسیله نوع نتیجه هم فرق می‌کند. مهم این است که ما از چه طریق و مسیری به آن مطلوب می‌رسیم. وحدت و همبستگی را می‌توان به شیوه‌‌های گونا گون ایجاد کرد، اما اتحادها که معلول علتهای مختلف‌اند، مختلف خواهند بود و آثارشان تفاوت خواهد کرد.
این مطلب را می‌توان با ملاحظه‌ی ایدئولوژی فاشیسم در روزگار حاضر، به بهترین وجهی دریافت. از مشخصات ایدئولوژی فاشیسم این بود که افراد را حول نفرت جمع آوری می‌کرد، نه حول عشق و اگر کسی گمان کند که هر نوع ایدئولوژی برای آدمیان، عشق را به ارمغان می‌آورد خطا کرده است و به عشق و محبت اهانت نموده است. آدمیانی که حول محور نفرت متحد می‌شوند، خود را دوست می‌دارند، چرا که از دشمنان نفرت دارند. و اصلاً اگر این دشمنان – که گاه موهوم و ساختگی‌اند – در کار نباشند تا نفرت برانگیزند، آن عشق بی‌مسمی‌ هم تأمین نخواهد شد. عشق و اتّحاد پاک آن است که مسبوق به نفرت نباشد. نباید تصور کرد که هر آنچه گرمی‌بخش است، و شبه آرمانی فراهم می‌آورد، و آدمیان را با یکدیگر جمع می‌کند، و به حرکت و اقدام وا می‌دارد، پاک و مطلوب هم هست. بلی، ایدئولوژی، حرکت‌پسند است، و حتی حرکت را علامت حقیقت می‌داند، لکن حرکتش از نفرت الهام می‌گیرد. ایدئولوژی بیش از آنکه دوست را بشناسد، دشمن را می‌شناسد و بیش از آنکه دوست بتراشد دشمن می‌تراشد.
مشخّصه و آفت دیگر یک جامعه‌ی ایدئولوژیک آن است که تنوع آراء را بر نمی‌تابد. برای ایدئولوژی هر سئوالی یک جواب معین دارد و تصور تنوع جوابها ناممکن است و آن جواب واحد هم بالفعل موجود است. و دیگر چه جای کنکاش و تحقیق مجدد است؟ اصولاً در قاموس ایدئولوژی مواضع واضح، دقیق و روشن معنایی غیر از نفی تنوع و تضارب آراء ندارد. تکلیف مردم هم معلوم است. و آن عبارتست از تقلید کردن از آنچه به ایشان گفته می‌شود، و کمتر اندیشیدن در باره‌ی آن گفته‌‌ها.
از مشخصات (و بل آفات) دیگر ایدئولوژی و به تبع آن جوامع ایدئولوژیک، آن است که وجود یک طبقه‌ی رسمی‌ از مفسران را اقتضا می‌کند. این از آن مواردی است که – چنانکه گفتم – لازمه طرح ایدئولوژیک مرحوم شریعتی است گو این که البته وجود چنان طبقه‌ای موافق مذاق و طبع وی نیست. کار مفسران رسمی‌تأمین قشریت، یکنواختی تفسیر و دفع تنوع آراء است. در دین تنوع آراء و اجتهادهای مختلف رسمیت و اصالت دارد. ولی وقتی مکتبی به مواضع روشن قائل بود، (و اساساً ایدئولوژی برای احیاء و القاء این کونه مواضع روشن پدید آمده است) در آن صورت نمی‌تواند مفسران گونا گون را تحمل کند. بنابراین باید وجود یک طبقه‌ی مفسر معین را پیش‌بینی کند تا قولش نظراً و عملاً قول نهایی باشد. اگر دین به فرض تبدیل به ایدئولوژی شود، این طبقه‌ی رسمی‌ مشخص شکل صنف روحانیت را پیدا خواهد کرد و اگر ایدئولوژی غیردینی باشد، این طبقه در صورت دسته‌ای از ایدئولوگهای معین ظاهر خواهد شد. روحانیت به این معنا البته با روحانیان به معنای علمای دین، تفاوت بسیار دارد.
مسلماً مرحوم شریعتی با یک صنف و طبقه‌ی معین به نام «روحانیت» موافقت نداشت. وی این مطلب را به صراحت در سخنانش آورده است. وی با علمای دین و وجودشان در جامعه‌ی دینی موافق بود، اما با «روحانیت» به منزله‌ی یک طبقه‌ی معین و مقدس که تنها مفسران دین‌اند و مواضع عقیدتی و عملی را به نحو نهایی معین می‌کنند و منافع خاص صنفی دارند و برتر از نقد و تحلیل می‌نشینند و قولشان حجیت تام دارد، موافق نبود. حق این است که ما در تفکر اسلامی‌»روحانیت نداریم»، آنچه داریم همانا «روحانیان» یا علمای دین هستند. شاید کلمه‌ی «روحانیت» مولد بعضی سوء فهمها شده است. کلمه‌ی «روحانیت» افاده‌ی وحدت می‌کند. یعنی گویی یک موجود داریم که نامش «روحانیت» است و هر وصفی به ا و نسبت بدهیم به کل آن راجع می‌شود. اگر بگوییم بد، همه بد می‌شوند اگر بگوییم خوب، همه خوب می‌شوند. اگر مدحی شده، همه مدح شده‌اند و اگر ذمی‌ شده، همه ذم شده‌اند. و آدمی ‌چون با یک امر روبروست، خود را در وضع دشواری می‌یابد چون نمی‌خواهد و نمی‌باید چنین یکجا سودا کند و بر همه حکم واحد براند.
در میان روحانیان افرادی هستند ناپارسا و ناآگاه و متحجر و نادلپذیر. پارسایان و پاکان و عالمانی هستند که از همه جهت دوست داشتنی‌اند و این امر در همه‌ی اصناف و طبقات جاری است. خرد بر نمی‌تابد که همه‌ی اینان را یکجا و تحت یک حکم واحد در آورند، و حکم بدها را به خوبها تسری دهند و حکم خوبها را به بدها. اما کلمه‌ی «روحانیت» همه‌ی آن افراد را سربسته در یک یک مجموعه گرد می‌آورد. برای رهایی از این مشکل باید از آن مصدر بگریزیم و به جای آن از «روحانیان» سخن بگوییم. «روحانیان» افاده‌ی وحدت نمی‌کند و خبر از افراد زیاد می‌دهد. حق این است که ما با «روحانیان» و «علمای دین» طرف هستیم. در میان عالمان نیز البته هم حوبان داریم هم بدان. در روایات آمده است که در آخر الزّمان بدترین مردمان (شرّ الخلق) از میان عالمان هستند. بنابراین هیچ دلیلی وجود ندارد که همه‌ی مردم یا عالمان یکسره خوب یا یکسره بد باشند. علما هم می‌توانند خوب باشند و هم بد. اما اگر بر این مجموعه یک نام واحد بنهیم و برای آنها یک هویت یکسان قائل شویم، مشکل ایجاد خواهد شد و در داوریها تیرگی پدید خواهد آمد. در مقام خردورزی باید با هر آنچه داوری را تیره می‌کند، مبارزه کرد.
همان طور که بیان شد، مرحوم دکتر شریعتی با طبقه‌ی رسمی«روحانیت» سر سازگاری نداشت. و این حقیقت غیر قابل کتمانی است. ولی معنای این سخن آن نیست که وی با عالمان دین مخالف بود. برعکس وی تمام سخنش این بود که «روحانیت» باید به «علمای دین» بدل شود.
سخن بنده این است که مشی مرحوم شریعتی در ایدئولو‍ژیک کردن دین، برخلاف میل و خواسته‌ی او، به نتیجه‌ای می‌انجامد که خود او نیز طالبش نبود. این نتیجه ناخواسته، اما ناگزیر است.
در ایدئولو‍ژی و جوامع ایدئولو‍ژیک یک طبقه‌ی رسمی ‌از مفسران و عالمان بوجود می‌آیند که قول و فعل آنها حجیت و رسمیت دارد، ایشان الگو قرار می‌گیرند و تبعیت و تقلید از آنها اصالت می‌یابد.
اگر جامه‌ی ایدئولو‍ژی از تن اندیشه‌ی دینی در آید و دین، بدون آنکه در آن قالب محصور و منحصر باشد، مورد ملاحظه قرار گیرد، البته در آن صورت وضع بکلی متفاوت خواهد شد. در یک چنین وضعیتی، وجود یک طایفه‌ی خاص که امتیاز و منافع ویژه‌ای را واجد باشد، کاملاً منتفی خواهد شد و قول عالمان به دلیل علم‌شان اهمیت علمی‌ خواهد یافت و بس. و این وصف البته در میان هر صنفی جاری است – خواه در صنف پزشکان، یا مهندسان یا روحانیان ...
رهبری هم در جوامع ایدئولو‍ژیک شکل فرماندهی نظامی‌پیدا می‌کند در حالیکه در جامعه دینی، رهبر، به معنی الگوست، الگویی که فضایل دینی را چنان در خور جمع کرده است که نشان می‌دهد جمع آنها ممکن است و نمونه کاملی از انسان طراز مکتب است، علماً و عملاً. اما رهبر به معنب و مدیر منتخب، پاک مسئله دیگریست و اختصاصی به جوامع دینی یا ایدئولو‍ژیک ندارد.
آفت دیگر جوامع ایدئولو‍ژیک گرفتار آمدن به توهم استغناء و به تعبیر مولوی «پندار کمال» است. هر ایدئولو‍ژی برای خود، کمالی را قائل است که دیگران را فاقد آن می‌داند و همین «پندار کمال» راه داد و ستد معقول میان او و دیگران را می‌بندد. در آرمانهای دیگران به چشم تحقیر می‌نگرد. نه تنها جوامع دیگر را تحقیر می‌کند بلکه از اصل، عقل را حقیر می‌شمارد.
جوامع دینی کمابیش با همین مشکل سروکار داشته‌اند. جوامع دیگری هم که صبغه‌ی ایدئولو‍ژیک داشته‌اند، با همین مشکل مواجه بوده‌اند. انصافاً بهترین محک برای ارزیابی قوت یک رهبری خوب در یک جامعه ایدئولو‍ژیک همین است که ببینیم وی تا چه اندازه در حل این مشکل (جمع عقل و ایدئولو‍ژی‌اندیشی) موفق شده است.
ایدئولو‍ژی‌‌ها همیشه تا جایی به عقول مجال جولان می‌دهند که با آنها مخالفت نورزند. بیشتر از این حد را نه می‌پسندند، و نه بر می‌تابند. به همین دلیل برای همه‌ی ایدئولو‍ژی‌‌ها این مسئله مطرح بوده است که واقعاً باید با «عقل» چه بکنند؟
فاشیسم واقعاً راه خود را پیدا کرده بود. این ایدئولو‍ژی برای عقل پشیزی ارزش قائل نبود و بدتر از همه آنکه عقل و علم را نه در پای عشق که در پای نفرت قربانی می‌کرد. این بدترین مسلخی است که عقل را به آنجا می‌برند و سر می‌برند و پوست می‌کنند.
در جوامع و مکاتب دینی نیز (خواه صبغه‌ی ایدئولو‍ژیک داشته باشند یا نه) همیشه مشکل تعیین منزلت عقل وجود داشته است. بدرستی معلوم نیست که در یک مجموعه‌ی ایدئولو‍ژیک، خردورزان، فیلسوفان و عالمان واقعاً چه کاره‌اند. از یکسو عالم و عاقل را نمی‌توان به تقلید محض دعوت کرد و از او خواست که هر چه را به او می‌گویند، بپذیرد و عمل کند. و از سوی دیگر، تحقیق و خرد ورزی آزاد برای افراد، داعیه‌ی استقلال می‌آورد و برای ایدئولو‍ژی رقیب می‌تراشد.
عقل را بر سر جای خود نشاندن، گاه محترمانه و به نام تصوف منحط صورت می‌پذیرفته است و گاه قلدرانه و با تعطیل بحث و درس و کتاب و هنر و ترویج دروغ و تحریف و سرکوب کردن عالمان و متفکران. و در هرحال بی مهری نسبت به خرد، در جوامع ایدئولو‍ژیک، سکّه رایج است.
در ایدئولو‍ژی‌‌ها علاوه بر این مشکل، مشکل دیگری هم وجود دارد که عبارت است از جکع میان عشق و عقل. همان طور که گذشت، مهمترین وظیفه‌ی ایدئولو‍ژی‌‌ها این است که میدان جنگ را گرم نگه دارند. در میدان جنگ بیشترین چیزی که به کار می‌آید، جزمیت، قاطعیت، بی چون و چرا بردن و به جای تعقل، عشق و نفرت‌ورزیدن است. در میدان جنگ جای چون و چرا و تعقل نیست.
اگر متفکری برای جامعه‌ای از جوامع یا شریعتی از شرایع نقشه‌ای ایدئولو‍ژیک ریخت، معنایش این است که برای تفکر یک قتلگاه ایجاد کرده است – کاری بیش از این انجام نداده است.
آدمیان برای آنکه به درون معبد ایدئولو‍ژی وارد شوند، باید نخست کفشهای عقل شان را در آورند. ایدئولو‍ژی تکلیف آدمیان را معین کرده است و به وضوح به آدمیان گفته است که در باب انسان و تاریخ و جامعه و اخلاق چه بگویند و چه بیندیشند. ایدئولو‍ژی همه چیز را گفته است و در جمیع امور مهم تکلیف همگان را معین کرده است. بنابراین دیگر چیزی برای گفتن و اندیشیدن آدمیان باقی نگذاشته است. در این مجموعه حداکثر جایی که ممکن است عقل حقیر آدمی‌داشته باشد، این است که دگم‌‌های القاء شده را بفهمد و یا در تأیید آنها دلیل تازه‌ای بتراشد یا قرینه جدیدی نشان دهد و یا را تازه‌ای برای کوفتن عقل پیدا کند؛ اما در مواضع و مسائل اصلی، آدمیان جرأت و جواز تفکر و اظهار نظر ندارند.
این است که می‌گویم گشودن در ایدئولو‍ژی، بستن باب تفکر است. و این امر به دو دلیل می‌باشد: نخست آنکه مواضع اصلی فکری و عملی روشن شده‌اند و لذا عقل که کارش ایضاح آن مواضع است، عملاً بیکار می‌ماند؛ دوم آنکه، ایدئولو‍ژی تأکید اکیدی بر عشق و عاطفه و نفرت دارد. و این عشق و نفرت است که چراغ تعقل را خاموش خواهد کرد.
تمامی‌کسانی که در وادی ایدئولو‍ژی پا گذاشته‌اند – خواسته یا ناخواسته – به تحقیر عقل همت گماشته‌اند؛ و بر ضد عقل آدمی‌ استدلال کرده‌اند و به آدمیان نشان داده‌اند که چگونه گرفتار بی‌عقلی هستند و بر بی‌عقلی خود نام عقل نهاده‌اند (ایدئولو‍ژی به معنی دوم).
کثیری از مکتوبات ایدئولو‍گها مصروف این شده است که نشان بدهند آدمیان بی‌عقل، چگونه بر بی‌عقلی خود، نام عقل نهاده‌اند. به گمان مارکس و همفکرانش نام واقعی بی‌عقلی ما (که به زعم خودمان عقل می‌پنداریم) «ایدئولو‍ژی» است. در نظر ایشان ایدئولو‍ژی مذموم عبارتست از همین سخنان غیر عاقلانه و هم آلودی که آدمیان می‌گویند و آن را مطابق واقع می‌پندارند، و به آن نام فلسفه، حقوق، اخلاق، کلام و ... می‌دهند.
این مسئله‌ی کوچکی نیست. همه می‌دانیم که در حکومت شوروی سابق و امثال آنها، با متفکران و نویسندگان و هر آن کس که نیمه استقلالی از خود نشان می‌داد، چه رفتاری می‌شد. این بدرفتاری، همه اش در سلب آزادی خلاصه نمی‌شود، بلکه در این مجموعه اصولاً تکلیف عقل و عاقلان معلوم نیست – و یا به تعبیری معلوم است. عاقلان، در آنجا غریبه‌اند نه خودی. عقل در آنجا دشمن ایدئولو‍ژی است. چیزی است که پس از حضور ایدئولو‍ژی دیگر حضورش مجاز نیست. ایدئولو‍ژی درست به دلیل همین ضدیتش با عقل، امر آرام بخش و دلپذیری هم هست. گاهی کار «باده» را می‌کند که به قول حافظ کمترین خاصیتش این است که «تو را، ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر دارد». اخباریت در شیعه و وهابیت در اهل سنت دو نهضت ضد عقل بودند و نماینده‌ی تمام عیار قشریت و جمود و تفکر ایدئولو‍ژیک. گو اینکه اصولیان هم در تعیین منزلت عقل هنوز راه بلندی را برای پیمودن در پیش دارند.
بی‌عقلی آسانتر و مطبوعتر از تعقّل دشوار است، و سرّ ایدئولو‍ژی پسندی آدمیان همین است. بسیاری از آدمیان اساساً مایل نیستند که از عقل خود زیاد استفاده کنند. روبرو شدن با عقل و بهره جستن از آن وحشت آور است. سرّ اینکه ما تاکنون از عقل وحست نکرده‌ایم آن است که عقل مان را کاملاً به کار نگرفته‌ایم. حقیقتاً اگر کسی پای عقل محض را به میدان بکشد و فقط تابع فرمانها و داوریهای عقل باشد، پا به وادی بسیار وحشت انگیزی نهاده است. استفاده از عقل فوق العاده سنگین و مسئولیت آفرین است. متفکران بزرگ را هرگز نباید خُرد شمرد. اینان کار سهمگینی می‌کرده‌اند و آن دست و پنجه نرم کردن با عقل بوده است و این میدان حقیقتاً از هر میدان نبرد دیگری سهمگین تر است. آدمیان در اکثر موارد عقل خود را به دست نیروهای دیگر می‌سپارند و آن را به چیز دیگری می‌فروشند و ترجیح می‌دهند که بیش از آنکه محقق باشند مقلد باشند. و این آفت دیگر جوامع ایدئولو‍ژیک است که در آنها تقلید بر تحقیق غلبه می‌کند. و در واقع، محقق در این جوامع، همان مقلد ایدئولو‍ژی است و تحقیق عین مقلد پروری.
کمتر کسی است که در این جوامع دلیرانه و رندانه به پیش بتازد، و در تمام موارد به داوری عقل خود اتکاء کند و هیچ حکمی‌را جز به داوری خرد معتبر نشمارد. آفت دیگری که با آفت پیشین مربوط است این است که در جوامع ایدئولو‍ژیک، به هیچ تحقیقی نمی‌توان اطمینان کرد. خواه تحقیق اجتماعی – انسانی، خواه تحقیق ایدئولو‍ژیک. بحث و تحقیق در این جوامع، متوجّه کوفتن خصم است و از هر وسیله‌ای برای اثبات خطا و ضلال مخالفان و اصابت رأی همکیشان استفاده می‌شود. و به همین سبب هم، در اثر آن تحقیقات کذایی هیچ نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود و جنگ همچنان برپا می‌ماند. نزاع شیعه و سنّی از جایی به بعد، چنین صبغه‌ای گرفته است و طرفین ذره‌ای از «مواضع» خود عدول نمی‌کنند و اجازه‌ی نظر کردن از بیرون در پیکار خود را هم ندارند. تحقیقات طرفین خلاصه شده است در تکرار مکررّات و تشدید اتهامات و بس. سرّش هم اینست که جوابها از پیش معلوم است و طرفین حق ندارند از حدود آن جوابها پا بیرون بنهند. و همین پیشرفت بحث و نیز اعتماد پذیری آن را از آن می‌ستاند.
از لوازم غلبه‌ی عاطفی بر عقل و غلبه‌ی تقلید بر تحقیق، غلبه‌ی تجلیل است بر تحلیل که معمولاً در جوامع ایدئولو‍ژیک بدین صورت ظاهر می‌شود که شخصیتها وزنه‌‌های بزرگی می‌شوند و ستایشگران و مداحان، منزلت والایی می‌یابند و انقیاد بر انتقاد رجحان می‌یابد. این امر دو نوع خطر دارد: یکی خطر عملی، و دیگری خطر نظری. هنگامی‌که شخصیتها در صحنه‌ی جامعه به وزنه‌ای سنگین تبدیل می‌شوند، و به جای آنکه مورد تحلیل و انتقاد قرار گیرند، مورد تجلیل و انقیاد فراوان واقع می‌شوند، از لحاظ نظری سخنان ایشان، سخنان دیگران را از میدان به در می‌کند، و جرأت ابراز نظر و استقلال رأی و عمل را از افراد جامعه سلب می‌نماید.
از جهت عملی هم این گونه وزنه شدن و بزرگ شدن، نوعی قدرت است، و تجمع این قدرت در یک جا، همیشه آفت دارد و کمترین آفتش قانون شکنی است. به همین دلیل در جوامع ایدئولو‍ژیک، افاد محترم‌اند نه قانون. و یک شخص به دلیل موقعیتش در نردبان قدرت، گاه از چنگ قانون می‌گریزد و می‌تواند شفیع دیگران هم بشود. ما این مسئله را هم در جامعه‌ی خودمان و هم در جوامع ایدئولو‍ژیک می‌بینیم.[4] مثل آنکه اگر افراد جامعه همانند هم باشند، یکجای کار عیبناک است، و چیزی از مجموعه کم است. این خصوصیت از جهات عدیده زیانبار است: افرادی که چنین تجلیل پسند و صدر طلب هستند در درجه‌ی نخست خود لطمه خواهند خورد. ولی سوای خودشان، دیگران هم عملاً و نظراً صدمه خواهند دید. در برابر اینچنین شیوه‌‌ها و گرایشها چراغ عقل است که باز هم خاموش تر می‌شود. بواقع هر لقب تازه‌ای که متولد می‌شود، لگد تازه‌ای است که به عقل زده می‌شود.
اساساً لقب دادن، و زیاده بزرگ کردن یک فرد، به این معناست که وقتی دیگران در برابر او می‌نشینند، مدام به خود نفرین بفرستند، خود را کوچک ببینند و داوریهای عقل خود را محکوم نمایند. سخن این نیست که به عالمان حرمت نگذاریم و آنانرا مقدم نداریم و سخنشان را نشنویم. سخن بر سر این است که برای عقل رقبای تازه نتراشیم. در فرهنگ ما به تصوّف، به نام اخباریت، به نام ضدّیت با غرب، به نام عشق، به نام مبارزه و به نام تاریخ و ... به حد کافی عقل محکوم و سرکوفته شده است، و دلایل بسیاری تراشیده شده تا به سخنان عقل گوش نسپاریم. بنابراین دیگر نباید برای آن رقبای تازه تراشید، و نباید گفت که کسانی هستند که عقل و علم مجسم‌اند، و آن هم به دلیل القابی که دارند و لذا عقل و علم در پای آنان باید قربانی شوند.
باری، در جوامع ایدئولوژیک، بیش از هر جامعه‌ی دیگری برای عقل «رقیب» تراشیده می‌شود. و اگر به جای «رقیب»، می‌گفتیم «دشمن» نیز درست بود. رقیب هم گاه به منزله‌ی دشمن عمل می‌کند. پس درست است که بگوییم یکی از مشخصات جوامع ایدئولوژیک همین تخفیف و بل تعطیل عقل است که به طرق گونا گون صورت می‌پذیرد: گاه محترمانه، گاه نا محترمانه، گاهی قلندرانه و گاهی قلدرانه، گاهی به نام عشق، گاهی به نام عرفان، گاهی به نام غربگاهی به نام کفر. گاهی با در میان آوردن نام خدا، گاهی با دشمن تراشی، گاهی با استدلال تاریخی، گاهی نیز با استدلال عقلانی و ... بشر تمام این ترفندها و شیوه‌‌ها را – خواه در جوامع شرقی و خواه در جوامع غربی – آزموده است و نتیجه عملی اش هم پدید آوردن جامعه‌ای مقلد، منفعل، مداح، تجلیل گر، منقاد و متظاهر است به جای جامعه‌ای محقق، فعال، تحلیل گر، منتقد و صادق.
همین سو ء ظن نسبت به تعقّل است که باعث می‌شود در جوامع ایدئولوژیک، بی‌رمق ترین و ناسنجیده ترین استدلال در دفاع از ایدئولوژی قدر ببیند و بر صدر بنشیند، و پخته ترین و پیچیده ترین بحث‌‌هایی که مدافعانه نیستند، خفه و خاموش شود.
ایدئولوژی، آرمان و جزمیت می‌بخشد و این بسی مطبوع و شیرین است. لکن همه اشکال در مساوی گرفتن جزمیت با یقین است. درست است که اوج عقلانیت در آن است که مستمراً بکوشیم تا از شکاکیت،‌ و ظنون، و اوهام رهایی یابیم، و به اندیشه‌‌های متیقّن و محکم برسیم. اما نباید فراوش کرد که بدترین دشمن عقلانیت و خردورزی، همین «یقین انگاری» است. اگر انسان در همان گام نخست مدعی شود که به یقین مطلوب خود رسیده است، دیگر چه جایی برای تعقّل و خردورزی می‌ماند؟!
بنابراین درست است که آرمانی ترین آرمان خرد، رسیدن به اندیشه‌‌های یقینی است،‌ اما دشمن ترین دشمنان عقل نیز همین یقینیات نیازموده است – یعنی همین پندارهایی که آدمیان بر می‌گیرند، و بنابر ملاحظاتی بر آنها نام یقینی و بدیهی می‌نهند تا از آن در عمل و در مقابله‌ی با دیگران استمداد جویند. در این صورت البته باب عقل و تعقل بسته خواهد شد. و آنچه در آخر باید به دست آید از همان ابتدا حاصل آمده، پنداشته خواهد شد. متأسفانه ایدئولوژیها همین آتش تجزّم را دامن می‌زنند، و به پیروان آسانگیر و ظاهر بین خود جزمیتی خرد آزار می‌فروشند. بهترین کالایی که خردورزان باید در آخرین مراحل خردورزی خود به آن یرسند، یقین است که ایدئولوژی‌‌ها مدعی‌اند در نخستین قدمهای حرکت آن را در اختیار پیروان تهی دست خود می‌گذارند. این اشباع کاذب، در پیروان ایدئولوژی‌‌ها چنان پندار توانگری موهومی‌ایجاد می‌کند که دیگر به برداشتن قدمی‌تازه حاجت نمی‌بینند، و در ورای افق پندار خود، حقیقت تازه‌ای را موجود نمی‌شمارند. از «شک نیاوردگان کرده یقین» باید بر حذر بود که بی‌تحمل ترین و تحمل ناپذیرترین جانوران‌اند. و اگر تعصب مذمومی‌هست بحقیقت همین جزم غیر مسبوق به شک است.
جدال سنتی و تاریخی عشق و عقل در تاریخ فرهنگ ما، فقط یک جنبه از جوانب این امر است. و مسئله فقط در جدال عشق و عقل، یا آرمان و عقل خلاصه نمی‌شود. جدال تجزم و تعقل نیز در میان است و مهمتر از آنهاست.
به همین دلیل است که در ایدئولوژی‌‌ها نوعاً پیشرفتی مشاهده نمی‌شود. و این مسئله‌ی بسیار جالب و مهمی‌است. پیشرفت ایدئولوژی‌‌ها به این است که بر افتند. اصولاً در ایدئولوژی‌‌ها مجالی برای تکامل درونی نیست. چهار چوب این مکاتب چنان خشک ساخته شده است که برای فراتر رفتن، باید آنها را در هم شکست، و ایدئولوژی دیگری بر جایش نشاند. یعنی این مجموعه چنان فراهم آمده و سامان یافته که راه پیشرفت را بر خود بسته است.
مارکس می‌گفت که تنها راه اصلاح کاپیتالیسم، اعدام آن است. یعنی اگر ما به سوسیالیسم، به انقلاب، و به در هم شکستن نظام کاپیتالیسم دعوت می‌کنیم، نگویید که این همه ویرانگری ضرورت ندارد و در داخل نظام کاپیتالیسم هم می‌توان اصلاحاتی به عمل آورد و آن را ماندگار کرد. ادعای مارکس این بود که تنها کاپیتالیسم اعدام اوست، به تعبیر فلسفی تر کاپیتالیسم تمام قوه‌‌های خور را به فعلیت در آورده است، و آنچه را که می‌توانسته است بشود، شده است. بنابراین تنها کاری که باقی مانده آن است که این مرده را دفن کنیم، و به جایش نظام تازه‌ای بنشانیم. این سخن مارکس که در خصوص ایدئولوژی کاپیتالیسم بود، حقیقتاً در باب هر ایدئولوژی ای صادق است. مارکس به نکته‌ی درستی تفطن یافته بود،‌ اما این حکم را فقط به ایدئولوژی بورژوازی نسبت می‌داد. در حالیکه این حکم واقعاً در خصوص تمام ایدئولوژیها عمومیت دارد. هیچ ایدئولوژی ای اصلاح پذیر نیست. تنها راه اصلاح یک ایدئولوژی اعدام آن است، باید آن را از میان برداشت و به جایش یک ایدئولوژی دیگر گذاشت.
اصولاً امکان پیشرفت و تکامل درونی یک سیستم وقتی وجود دارد که آن سیستم انعطاف پذیر باشد، و در داخل آن امکان تعقل و تحول تازه‌ای وجود داشته باشد، که اگر وجود نداشت، ناگزیر باید برای اصلاح، بنا را ویران کرد و بر ویرانه اش بنای دیگری ساخت.
به همین دلیل بود که گفتیم دین اساساً به قالب ایدئولوژی در نمی‌آید یا ایدئولوژیک کردن دین ممکن نیست، و اگر هم ممکن باشد، مطلوب نیست. ممکن نیست، برای آنکه دین به دلیل خصوصیاتی که دارد در قالب ایدئولوژی نمی‌گنجد. مطلوب نیست، برای آنکه ایدئولوژیک کردن دین با ادعای جاودانگی دین منافات دارد. خدمتی که صورت ایدئولوژی نسبت به مضمون دین می‌کند، این است که آن را موقتی می‌نماید و صبغه‌ی جاودانگی و انعطاف پذیریش را می‌ستاند و آن را به چوب خشکی بدل می‌کند که باید پس از مدتی شکسته و سوزانیده شود، همین و بس. اگر فهمی‌یا تفسیر خاصی از دین رسمیت بیابد و راه بر فهمها و تفسیرهای دیگر بسته شود، و گروهی نفع صنفی خود را در حمایت از آن فهم خاص بیابند، این جاست که دین بدل به ایدئولوژی می‌شود و همه آفاتش به دنبالش می‌آید. بی‌تحمّلی اصحاب ایدئولوژی در برابر مخالفان به دلیل بی‌تحملی و خشکی سیستم است و همین خشکی است که جاودانگی را از آن می‌ستاند. اصحاب ایدئولوژی خوب است این پرسش بسیار مهم را برای خود مطرح کنند که چرا ادیان جاودانه مانده‌اند؟ خرافه پرستی و منافع طبقاتی و ... جوابهای مقنعی نیستند. دینها مانده‌اند، چون ماندنی بوده‌اند و ماندنی بوده‌اند چون امعطاف پذیر بوده‌اند و توانسته‌اند پا به پای تحولات فکری و معیشتی بشر، تحول یابند. و همین است آنکه ایدئولوژیها فاقد آنند.
عین این سؤال در نظامات سیاسی هم جاری است. چرا حکومتهای دیکتاتوری بر می‌افتند اما نظامات دموکراتیک این همه پایدارند؟
هرجا پایداری و بقا‌ ء هست، جای این سؤال هست و جواب این سؤال، راز مهمی‌را آشکار خواهد کرد. خواه کسی دین را حق بداند، خواه نداند، به هر جهت بررسی دلایل و علل بقای دین و اندیشه‌ی دینی در میان آدمیان امری است مستقل از ایمان افراد به دینی از ادیان. این بررسی نشان می‌دهد که اگر دین نظام خشکی بود، و تاریخ مصرف معینی داشت، بزودی فرسوده می‌شد و فرو می‌ریخت.
تذکار یک نکته‌ی مهم در اینجا لازم است و آن اینکه ایدئولوژیک کردن دین، در واقع فراهم کردن جانشینی بشری برای آن است. بلی معرفت دینی همواره یک معرفت بشری است اما نسبت ایدئولوژی و دین با نسبت میان دین و معرفت دینی فرق دارد. معرفت دینی به دین تکیه زده است اما جانشین دین نیست. معرفت دینی آینه‌ی دین است، یعنی دین در آن می‌تابد. ما از طریق معرفت دینی به دین می‌رسیم، نه آنکه معرفت دینی، دین را به کناری می‌نهد و حرف خود را می‌زند. اگر نسبت معرفت دینی با دین قطع شود، دیگر معرفت دینی نیست. آدمیان به دی رو می‌آورند، اما همواره به معرفت دینی دست می‌یابند. درست مانند آنکه آدمیان به طبیعت رو می‌آورند، و همواره به علم به طبیعت نایل می‌شوند. علم به طبیعت نه پشت کرده‌ی به طبیعت است و نه جانشین آن است. اساساً حظّ ما از طبیعت همانا نیل به علم به طبیعت است. اما در ایدئولوژی مشکل و مسئله این است که ایدئولوژی جانشین دین می‌شود. نه اینکه کسانی می‌آیند و دین تازه‌ای اختراع می‌کنند، یا مدعیان و انبیای کذّابی پدید می‌آیند، بلکه آنچه رخ می‌دهد این است که بر حسب ادعا، دین تماماً تبین می‌شود و همه‌ی اعماق و اسرارش، تشریح و تدوین می‌شود و رسمیت می‌یابد و سپس بر اساس و الگوی آن جامعه ساخته می‌شود. این امر است که خطر آفرین می‌باشد و ما آن را بشری کردن دین می‌خوانیم.
آفت دیگر جوامع ایدئولوژیک این است که سؤال از به درد خور بودن و انسانی بودن و موفق بودن ایدئولوژی را گناه می‌دانند (و به طور کلی نگاه از بیرون در ایدئولوژی را حرام و مذموم می‌شمارند) چنین وا می‌نمایند که او بالاتر از این است که به سطح آدمیان فرود آید، آدمیان باید به سوی او بالا روند. او برای ما نیست. ما برای اوییم. این امر، باب بررسی عملکرد تاریخی ایدئولوژی را می‌بندد و اگر اشکالی هم در عمل پیش آید آن را به گردن مردمان و مجریان می‌اندازد و همیشه ایدئولوژی را تبرئه می‌کند. در حالیکه همواره این سؤال بجا و خردپسندی است که آیا ایدئولوژیها برای انسان‌اند،‌ یا انسانها برای ایدئولوژی هستند؟ این پرسش را در باب دین نیز می‌توان مطرح کرد: آیا دین برای آدمی‌است،‌ یا آدمی‌برای آدمی‌می‌باشد؟ آیا ما باید خود را با آن تطبیق دهیم، یا آنکه او هم باید خود را با آدمیان تطبیق دهد؟ آیا فقط انسان باید دینی باشد یا دین هم باید انسانی باشد؟ آیا انسان می‌تواند در برابر مکتبی غیر انسانی، تمکین کند و زانو بزند؟ این پرسشها در بادی امر ساده به نظر می‌رسند، اما اگر قدری جوانب آنها کاویده شود، مشکلات و اهمیت خود را نشان خواهن داد.
آیا این درست است که بگوییم یک ایدئولوژی در هر حال برتر از آدمیان و برتر از بررسی آنهاست – و لو آنکه آدمیان در پای آن له شوند، و به فقر و مذلّت و مسکنت و اسارت بیفتند؟ آیا ایدئولوژی چندان مقدس است که دست هیچ تحلیل و آزمونی بدان نمی‌رسد؟
در فرهنگ مسلمین، طایفه‌ای به نام «اشاعره» بودن که اعتقاد داشتند خداوند می‌تواند دینی بفرستد که تکلیف فوق طاقت کند؛‌ یعنی از آدمیان انجام کارهایی بطلبد که در توانشان نیست، ولی آدمیان مکلّفند و لو به قیمت نابودی و له شدن خود، آن تکالیف را انجام دهند. آدمیان از میان بروند اما ایدئولوژی باید باقی بماند. آیا جای پرسش نیست که این ایدئولوژی باید باقی بماند تا چه بشود؟ در حقیقت کسانی که نفی تکلیف فوق طاقت می‌کردند (عدلیه: شیعه و معتزله) به انسانی بودن دین فتوا می‌دادند نه به ضد انسان بودن آن.
حق این است که ایدئولوژیها با انسانی بودنشان محک می‌خورند. یعنی درست به همان اندازه که آدمیان باید حرمت آنها را نگه دارند آنها نیز باید به آدمیان حرمت بگذارند. اما در کار ایدئولوژی‌اندیشان نوعاً این اشکال وجود دارد که از یکسو از آدمیان توقع و تمنای ایثار و فداکاری و ذلت و اسارت دارند و از سوی دیگر می‌خواهند ایدئولوژی را مطلقاً مقدس نگه داند. و اجازه ورود هیچ تحلیل و آزمونی را به ساحت آن ندهند (که این کار هم، عمدتاً یا از طریق زور، و یا تحقیر عقل صورت می‌پذیرد). گویی راست آوردن جامه‌ی ایدئولوژی بر قامت آدمیان، پایین آوردن شأن آن است،‌ و توجه به حاجات انسانی را از او خواستن، توقعی بیجاست؛ ایدئولوژی همواره باید عبوس بنشیند و فقط دیگران در پای او قربانی شوند. این درست است که ببینیم ایدئولوژی از ما چه می‌خواهد، ولی این هم دگم‌اندیشی و ایدئولوژی‌اندیشی است که همواره پرسش را از این سو مطرح کنیم و همواره از انتظار و توقع ایدئولوژی از مردم دم بزنیم، و هرگز نپرسیم که آن ایدئولوژی برای ما چه خواهد کرد. فی المثل هیچ اشکال ندارد که کسی بپرسد اسلام آمده تا برای ما آدمیان چه بکند؟ این پرسش، بسیار خداپسندانه و کاملاً دینی است. درست نیست که گمان کنیم، اسلام آمده است تا فقط ما آدمیان در پایش قربانی و فدا شویم. این البته یک طرف قضیه است، ولی این هم پرسش بسیار درستی است که اسلام می‌خواهد برای ما آدمیان چه بکند؟ و به چه درد انسانها خواهد خورد؟ و نیز بسیار خدا پسندانه است که تاریخ اسلام را مورد آزمون و تحلیل قرار دهیم و به دست آوریم که این دین، خود را در تاریخ چگونه باز کرده است و فقط به احتجاجات کلامی‌در این باب خرسند نباشیم.
علی الخصوص ایدئولوژی‌‌هایی که وعده‌ی استقرار بهشت بر روی زمین را داده‌اند، باید مورد جدّی ترین تحقیقها و جراحیها قرار گیرند، تا معلوم شود که به خاطر آن بهشت موهومشان، چه تعداد آدمیان را به جهنم فرستاده‌اند. اما دریغا که ایدئولوژی‌اندیشی مجال چنین بررسیهایی را نمی‌دهد و بلکه سؤال از آن را کفر می‌شمارد. این از عجائب لطایف است که انبیا به آدمیان برای زندگی این جهانی شان وعده‌‌های بلند و دلربای بسیار نداده‌اند، و همچون ایدئولوژی‌‌ها جغرافیای بهشت را بر زمین ترسیم نکرده‌اند. مقایسه‌ای میان وعده‌‌های اخروی و دنیوی قرآن برای دینداران و مطیعان، این امر را اثبات خواهد کرد. آن همه نعمت و طرب و لذت که انتظار بهشتیان را می‌کشد، و با دقت و تفصیل، وصف شده‌اند، هیچکدامشان برای دنیای دینداران تضمین نشده‌اند.
از دیگر آفات ایدئولوژی‌اندیشی، آن است که روش‌اندیشی را از آدمی‌می‌ستاند. اتفاقاً مرحوم شریعتی به راه بودن دین توجه داشت و می‌گفت که دین یک راه است و تصادفی نیست که بسیاری از الفاظ حاکی از دین نظیر شریعت، مسلک، مذهب، و صراط معنای راه و طریقه می‌دهند. شگفتی ازین است که چگونه این بزرگوار علی‌رغم توجه به این نکته، خلاصه کردن دین در ایدئولوژی را می‌پسندند، چون ایدئولوژی کاملاً به روش‌اندیشی و راه‌اندیشی بی‌مهر و بی‌توجه است و فقط مقصد را نشان می‌دهد. البته نمی‌گویم که به مقصد نباید توجه کرد. به هرحال ما راه را برای رسیدن به مقصد طی می‌کنیم. منتهی راه هم به اندازه‌ی مقصد اهمیت دارد. این جمله‌ی معروف که «هدف وسیله را مباح می‌کند» بی‌توجهی ایدئولوژیها به راه را نشان می‌دهد. چشمها چنان در هدف و مقصد خیره مانده است که راه موضوعیت خود را از دست داده است. این بسیار خطرناک است که طایفه‌ای به آرمان مقدسی عشق بورزند، عشقی که آنها را یک گلوله انرژی و حرکت بکند اما گوشه‌ی چشمی‌هم به روش رسیدن به مقصد نداشته باشند.
در فرهنگ ما روش‌اندیشی سنت نبوده است و باید مراقب باشیم که این بی‌مهری به روش مجدداً از طریق دیگری وارد فرهنگ ما نشود، حتی اگر از طریق عشق ورزیدن به عالیترین آرمانها هم باشد. نباید فراموش کنیم اهداف، فرزند وسائلند و نباید تصور کنیم که اهداف به شکلی تعین یافته در گوشه‌ای نهاده شده‌اند و می‌توان از راههای مختلف به آنها رسید. در امور انسانی، راهها، هدفها را می‌آفرینند و لذا به تناسب راهی که در پیش می‌گیریم اهداف نیز تفاوت پیدا می‌کنند. به عنوان مثال راه رسیدن به قدرت، در نوع نظامی‌که بنا خواهد شد، تأثیر جدی می‌گذارد. حکومتی که با خشونت بنا می‌شود با حکومتی که به شیوه‌ی صلح آمیز بنا می‌شود، تفاوت خواهد داشت. روح وسائل در اهداف را پدید می‌آورد. نه اینکه به هدف موجودی، می‌رسد. لذا باید به راه و روش نیز اندیشید، دست کم به اندازه‌ی اندیشه‌ای که در باب اهداف می‌کنیم. ایدئولوژیها به دلیل مغفول نهادن روش‌اندیشی، در طول تاریخ نتایج بسیار مطلوب و ضد انسانی پدید آورده‌اند.
جوامع ایدئولوژیک آفت بزرگ دیگری که دارند عبارت است از صورت ایدئولوژی بخشیدن به همه چیز، که خطری از آن بزرگتر وجود ندارد، مثال را از کتاب تماشاگه راز مرحوم مطهری می‌آورم. این کتاب در تبیین مشرب حافظ نگاشته شده و حاوی نکاتی نیکو و خواندنی است و حافظ را بر مبنای عرفان محیی الدینی تفسیر کرده است. لب مدعای مرحوم مطهری در این کتاب این است که تمام سخنانی که در باب حافظ گفته‌اند، و وی را خداناپرست، میگسار، عیاش و یا شاعر هنرمند مبالغه گر و متفنّن ... خوانده‌اند، یکسره باطل است؛ و حافظ یک عارف درجه‌ی اول است که نفس جز به یاد حق نمی‌کشیده، و تمام آنچه در خصوص می، عشق، مطرب،ساقی و ... گفته است، یکسره معانی تأویلی و قدسی دارند، و همه اشاراتی به ماورای طبیعت و به جهان ملکوت هستند.
با توجه به ضعف ادله ایشان در این خصوص، و با توجه به نقضهای فراوانی که بر فرضیه ایشان وارد است و با توجه به تکلف بسیار که در تفسیر معنوی پاره‌ای از اشعار او باید روا داشت این سوال پیش می‌آید که آیا این کار، از طرف دیگر بام افتادن نیست؟ و آیا مقابله‌ای افراطی با کسانی نیست که حافظ و حلاّج و حروفیه را در اعداد ماتریالیست‌‌ها در می‌آورند؟ و آیا هر دو اینها، به یک اندازه ایدئولوژی‌اندیشی و صورت بخشی به افراد و اشیا نیست؟ همچنین است کار کسانی که مولوی و صدر الدین قونوی و محیی الدین عربی و غزالی را شیعه می‌کنند تا مقبولیتی برایشان فراهم آورند. یک ایدئولوژی‌اندیش، معتقد نیست که اشخاص و اشیا از پیش خود صورتی دارند، بلکه بر آن است که او می‌تواند به همه چیز صورت ببخشد. آیا حافظ را به هر صورت باید به یک انسان کاملا معنوی و والا تبدیل کرد -- علی‌رغم آنکه همه دیوانش گواهی می‌دهد که او انسان کامل نبوده، بلکه کاملا انسان بوده است‌ ( به تعبیر رسای دوست عزیزم، بهاء الدین خرمشاهی در کتاب ذهن و زبان حافظ ). آیا حافظ اگر مال ما نباشد، هیچ است و اگر مال ما باشد همه چیز است؟
وضع در خصوص بزرگی همچون شریعتی نیز بر همین منوال است: کسانی او را دربست رد می‌کنند و کسانی وی را دربست می‌پذیرند. اساساً این گونه سیاه و سفید کردن آدمیان از جنس ایدئولوژی‌اندیشی است. به همین دلیل است که می‌گوییم ایدئولوژی دشمن تنوّع است. تاریخ و جامعه انسانی چندان پر تنوع و پر راز است که در قالب هیچ ایدئولوژی خشک و بی‌انعطافی نمی‌گنجد و آدمی‌چندان متحول و تو بر توست که چهار چوب همه ایدئولوژیها را می‌شکند.
ایدئولوژی‌اندیشی اصولا حزبی‌اندیشی است.که گروهی را داخل حزب و متعلق به آن، و گروه و دیگر را بیرون حزب و بیگانه می‌شمارد در این صورت بسیاری از گناهان خودیها -- ولو آنکه کبیره باشند -- مورد اغماض واقع می‌شوند، و در مقابل، نیم گناه صغیره‌ی حریف قابل گذشت نمی‌شود. و لذا گذشتهای بیجا و نیز عدم تسامحهای نابجا گسترش می‌یابند. چنین است که ایدئولوژی‌اندیشی داوریها را تیره می‌کند.
در جوامع ایدئولوژیک آدمیانی که اهل خط کشیهای سنگدلانه‌اند، کار خود را به خوبی پیش می‌برند، و ملتزمان به اصول از قافله عقب می‌مانند. صورت ایدئولوژیک دادن به همه امور، دامنه اش تا علوم ( و بالاخص علوم انسانی ) هم می‌کشد. کسانی گمان می‌برند که قوانین جهان و جامعه هم می‌توانند صورت ایدئولوژیک پیدا کنند. و دنباله فلسفه حزبی ( یا ایدئولوژیک ) و جامعه‌شناسی ایدئولوژیک می‌گردند. لنین آشکارا چنین می‌گفت و پاره‌ای از هموطنان ما نیز چنین می‌اندیشند. غافل از اینکه قوانین جهان و جامعه، قبل از آنکه ایدئولوژی ای در جهان باشد، بوده‌اند و از پیش خود صورت و ماهیتی دارند و جزو امور اختیاری و مصنوع نیستند که هرکس آنها را مطابق میل خود بسازد. غذایی نیستند که افراد آنها را موافق ذائقه خود بپزند. خورشید ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک نداریم. اسید سولفوریک دینی و غیر دینی نداریم. شیمی‌و مکانیک و اقتصاد دینی و غیر دینی هم نداریم. خدا رحمت کند مرحوم مطهری را که گفت اقتصاد علمی، مارکسیستی و غیر مارکسیستی ندارد. همین غیر علمی‌( و ایدئولوژیک )‌اندیشی است که جوامع ایدئولوژیک را بر زمین می‌زند و زندگی را در آنها تنگ می‌کند. به علم نمی‌توان فرمان ایدئولوژیک داد. علمی‌که موافق علم ایدئولوژی سخن می‌گوید نه علم است نه ایدئولوژی. علم تاریخ، بیشترین زیان را از این باب کرده است. ایدئولوژی‌‌ها می‌کوشند وانمایند که تاریخ مطابق طرح آنها سیر کرده است. و در این راه، چه قصّابیها که نمی‌کنند. ایدئولوژی‌‌ها، خود را بیشتر از واقعیت دوست دارند و لذا اگر واقعیتی موافق آنها نبود، آن را اصلا واقعیت نمی‌دانند.
در جوامع ایدئولوژیک، هر روز امر مقدس تازه‌ای ظهور می‌کند که عقول باید حّد خود را در برابر آن بشناسند و سخنی در باب آن نگویند. نظام ساحر تبلیغات نیز به قوی ترین وجهی در کارست تا جواب سؤالهای مقدر را بدهد و اذهان را دمی‌برای پرسیدن و اندیشیدن آزاد نگذارد. موج ستایشگریها و نفاقها که از اوج فلک می‌گذرد، پرده‌ی ستبری می‌شود بر گوشها و چشمها تا نقصها و نقدها را نبینند و نشنود. یکنواخت‌اندیشی، از بروز تعارض خلّاق جلوگیری می‌کند و خوف از تفسیق و تکفیر، نفسها را در سینه‌‌ها حبس می‌کند. تحقیق، امر عبثی می‌شود چرا که جوابها از پیش معلوم است و در واقع سؤالی نمانده است که جوابی بخواهد .« پیشینی » بودن امور در جوامع ایدئولوژیک، در برابر «پسینی» بودنشان در جوامع غیر ایدئولوژیک، قوی ترین محک است برای تمیز آن دو گونه جامعه. در جامعه ایدئولوژیک از پیش، معین است که تحلیلها چگونه باید باشد، کتابها چگونه باید نوشته شود، بر افراد چگونه باید حکم رانده شود و ... و برای نیفتادن پارگی در پرده‌ی این پندار پیشین، چاره‌ای نمی‌ماند جز دشمن تراشی دائم و جز بستن مرزها و شستن مغزها. و هرکس در این احکام شکی دارد کافی است از آلمان هیتلری و روسیه استالینی و کوبای کاسترویی و چین مائویی و کامبوج خمرها خبری بگیرد تا صدق این اخبار بر او آشکار شود. جامعه‌ای چنین، که تقلید را بر تحقیق و انقیاد را بر انتقاد و تجلیل را بر تحلیل و عاطفه را بر عاقله برتری می‌نهد و به سحر تبلیغ عقول را تسخیر می‌کند و بر دانش مستقل خط بطلان می‌کشد و به ریا و تظاهر پر و بال می‌دهد و هر روز دشمن تازه‌ای می‌تراشد و هر ساعت، امر مقدس جدیدی خلق می‌کند و رقیب تازه‌ای برای عقل می‌پرورد و شخصیتها را برتر از قانون می‌نشاند و فکر را جیره بندی می‌کند و آدمیان را از اندیشیدن می‌ترساند و از فرط توهم استغنا، حاجتی به کاوش و کار بیشتر نمی‌بیند، و عمق و راز و حیرت را درپای قشریت فدا می‌کند و ظاهر بینان را قدر می‌نهد و بر صدر می‌نشاند و بر همه چیز صورت ایدئولوژیک می‌پوشاند و برای خود عالیترین درجه کمال را ادعا می‌کند، و استدلالهای سست موافقان را بر سخنان پیچیده و استوار ناقدان و مخالفان ترجیح می‌دهد و با خشونت بسیار، هرگونه تحوّل و تنوّع را دفع می‌کند، و علم و اندیشه و دین را در فرمان خود می‌برد و آدمیان را قربانی خود می‌خواهد و وعده بهشت می‌دهد اما جهنم می‌آفریند، چنین جامعه‌ی پر از قشریت و بربریت و سبعیت و عصبیت، چه جای دفاع و حمایت دارد؟ و کدام مشفق خردمند، سیئات کبیره‌ی آن را به خاطر حسنات صغیره اش خواهد بخشید؟
اما جامعه دینی آرمانی که دین داور اوست، به هیچ رو با جامعه‌ی ایدئولوژیک آنچنانی، مشابهتی ندارد. در جامعه ایدئولوژیک، حکومت، جامعه را ایدئولوژیک می‌کند اما در جامعه دینی، جامعه، حکومت را دینی می‌کند. در جامعه ایدئولوژیک، یک تفسیر رسمی‌از ایدئولوژی حاکم است اما در جامعه دینی، تفسیر غالب داریم اما تفسیر رسمی‌نداریم. در جامعه ایدئولوژیک، کار ایدئولوژی به دست ایدئولوگها سپرده می‌شود. در جامعه دینی، اما، امر دین عظیم تر از آن است که فقط به دست مفسّران رسمی‌سپرده شود. در جامعه دینی، هیچ شخصیتی و هیچ فتوایی فوق چون و چرا نیست. و هیچ فهمی‌از دین، آخرین فهم یا بهترین فهم شمرده نمی‌شود. دین به رنگ جوامع مختلف(صنعتی و ... )در می‌آید اما دین حداقل لازم را.
ایدئولوژی قشری است اما دین حیرت افکن و راز آلود است. گوهر ایدئولوژی پیکار است ولی گوهر دین حیرت و عبودیت و اجتناب از طاغوت است. ایدئولوژی برای دریدن است و دین برای دریدن و دوختن.
مبادا از این سخنان چنین استنباط شود که پیوستن به پیکارگران و ستیزه با ستمگران، امری فرعی یا مرجوح است. سخن در مبارزه با ظلم نیست، که امری حق است و جای چون و چرا ندارد. سخن بر سر این است که یک مکتب را نمی‌توان حول وجود دشمنان، سامان داد، و هویت او را از راه تقابل با هویت مخاصمان تعریف نمود و تحقق بخشید. برای مبارزه با ظلم، نیازی به پی افکندن ایدئولوژی نیست که خود از مظاهر ظلم و از عوامل ذلّت و اسارت آدمیان است. با شرّی نمی‌توان شرّ دیگری را بر زمین کوفت. ستیزندگان با ظلم، به حکم ستیزه گریشان باید با ایدئولوژیک شدن دین هم بستیزند. همچنین سر انکار فوائد ایدئولوژی را هم نداریم. ایدئولوژی عشق و آرمان و جزمیت و قاطعیت و همبستگی و شجاعت وبرائت وجدان و پالایش روان می‌آورد و آدمی‌را بر تحمل رنج قدرت می‌بخشد و به زندگی او معنی و هدف می‌دهد لکن چنانچه گفته شد این حسنات با سیئات عظیم او به هیچ رو توان برابری ندارد.
بواقع این کفران نعمت است که آدمیان یک مکتب دینی را – که می‌تواند پیراسته از آن گونه آفات باشد – به شکلی در آورند که ناگزیر و به نحو اجتناب ناپذیر به چنان آفاتی بینجامد. شفقت بر دیانت ایجاب می‌کند که از ایدئولوژیک شدن آن ممانعت به عمل آید. این امر، خود نوعی دلسوزی و دفاع در حق آن مکتب است و آن را، هم به لحاظ عملی و هم به لحاظ نظری سالم نگه می‌دارد. این کار عشق ورزی را به آدمی‌می‌دهد، اما نفرت‌ورزی را از او می‌ستاند. دین را می‌دهد، اما عقل را نمی‌ستاند.
اگر آدمیان برای گرم نگه داشتن کوره‌ی جنگ، تمام خصوصیات لطیف و قدسی و معنوی یک مکتب دینی را از آن بستانند، و به آن نوعی بُرّایی توأم با جزمیت عقل کش بدهند، ممکن است که در یک صحنه‌ی پیکار پیروز شوند، اما در بسیاری از صحنه‌‌های پیکار شکست خواهند خورد.
والسلام











ملاحظات:

[1] «بنابراین در ایدئولو‍‍ژی تضاد بین موجود و مطلوب وجود دارد، یعنی اعتراض به وضع موجود و انسانی که ساخته می‌شود و یک نفی کننده وضع موجود در برابر وضع مطلوب است. بنابراین هرکسی که ایدئولو‍‍ژی دارد ایده آل هم دارد، هم جامعه ایده آل و هم انسان ایده آل. بنابراین ایدئولو‍‍ژی که به این معنا گفتم( منتهی به صورت خاصش) عبارت است از عقیده‌ای که بر مبنای جهان بینی توحید و جبر دیالکتیکی تاریخ و تضاد طبقاتی جامعه و رسالت و مسئولیت ماوراء الطبیعی انسان، مبارزه فرد یا گروه را از نظر تاکتیک به دو مرحله تقسیم می‌کند. مرحله اول ایجاد یک نظام انقلابی بر اساس یک رهبری ایدئولو‍‍ژیک انقلابی برای دوره موقتی که آن را می‌توان دوره خودسازی انقلابی جامعه نامید.
مرحله دوم مرحله‌ای است که در آن، جامعه به خود آگاهی رسیده است و شماره رأس‌‌ها به شماره رأی‌‌ها برابر شده است (در این صورت دموکراسی واقعیت دارد). در این هنگام دوره انقلابی پایان می‌پذیرد و نظام دموکراتیک جانشین آن می‌شود.»
(مجموعه آثار، ج11، ص 145- 148 )

[2] «ایدئولوژی می‌خواهد تا یک جامعه را بر اساس خود بسازد. امت«جامعه انسانی» که همه افرادی که در یک هدف مشترک‌اند، گرد هم آمده‌اند تا بر اساس یک رهبری مشترک، به سوی ایده آل خویش حرکت کنند.» (مجموعه آثار،ج26،ص496)
«فرد انسانی وقتی عضو امت است، که در برابر رهبری جامعه معتقد باشد و تسلیم، البته تسلیمی‌که خود آزادانه اختیار کرده است، فرد در امت دارای یک زندگی اعتقادی متعهد در برابر جامعه است و جامعه نیز متعهد به ایدئولوژی یا «عقیده» و ایدئولوژی نیز متعهد به تحقق ایده آل و نیل به هدف.»
(مجموعه آثار، ج26، ص495 )
«دمکراسی متعهد حکومت گروهی است که می‌خواهد بر اساس یک برنامه انقلابی مترقی افراد را، بینش افراد را، زیان و فرهنگ مردم را، روابط اجتماعی و سطح زندگی مردم و شکل جامعه را دگرگون کند و به بهترین شکلش براند. برای این کار یک ایدئولوژی دارد، یک مکتب فکری مشخص دارد،یک برنامه ریزی دقیق دارد و هدفش این نیست که یکا یک مردم رأیشان و سلیقه شان متوجه او شود. هدفش این است که جامعه را به مقا و درجه‌ای برساند که بر اساس این مکتب به طرف این مقصد متعالی حرکت بکند و هدفهای انقلابی‌اش را تحقق دهد. اگر مردمی‌هستند که به این راه معتقد نیستند و رفتارشان و رأیشان موجب رکود و فساد جامعه است و اگر کسانی هستند که از قدرت خودشان و از پول خودشان و از این آزادی سوء استفاده می‌کنند و اگر شکلهای اجتماعی یی وجود دارد و سنت‌‌هایی هست که انسان را راکد نگه می‌دارد، باید آن سنتها را از بین برد، باید آن طرز فکر را محکوم کرد و باید این جامعه به هرشکل که شده از قالبهای متحجر خودش رها بشود.»
(مجموعه آثار،ج26،ص618)
«از نظر جامعه‌شناسی سیاسی، این گروه متکی به رأی اکثریت افراد نیست، متعهد به تحقق ایده‌‌ها و عقاید و افکارش و تغییر در مسیر فکری افراد، در روابط اجتماعی و تکامل فرهنگی و صنعتی و رشد عمل انقلابی بر اساس ایدئولوژی خویش است. بنابراین، رهبری سیاسی این گروه متعهد وقتی سرنوشت جامعه را به دست می‌گیرد، تمام هدفش آن است که جامعه را بر اساس مکتب انقلابی خویش بپروراند، نظام اجتماعی را آنچنان که ایدئولوژیش اقتضاء دارد تجدید بنا کند و فرهنگ و اخلاق و عقاید و آراء مردم را به شکل انقلابی تغییر دهد، حتی علی‌رغم شماره آراء! چرا به دموکراسی در مرحله اعتنا نباید کرد بلکه باید رهبری شایسته تر و رهبری انقلابی تکیه کرد؟ برای اینکه هنوز آراء مردم نمی‌توانند شایسته ترین را انتخاب کنند و هنوز توده‌ی منحط، رهبری شایسته را نمی‌تواند تشخیص بدهد. بنابراین سخن از یک جامعه منحط عقب مانده است و یک ر‍ژیم انقلابی و صاحب ایدئولوژی مترقی.»
(مجموعه آثار، ص619-620)
«در رسالت امامت، که انسجام یافتن امت است، یعنی تحقق اجتماعی یک ایدئولوژی انقلابی، در یک نسل تحقیق پذیر نیست. در یک نسل انقلاب فقط می‌تواند روی کار آید، غلبه کند، زمام امور و قدرت رهبری را به دست گیرد، اما سازندگی جامعه‌ی انقلابی به یک دوران انقلابی طی چند نسل محتاج است.»
(مجموعه آثار،‌ج26، ص630)

[3] «در قرن نوزدهم یک جامعه‌شناس 198 قانون در جامعه‌شناسی وضع کرد اما در قرن بیستم چون جامعه‌شناسی گسترده شده است متواضع تر شده و معتقد است که هنوز قوانین ثابت مشخصی که هیچکس نتواند منکرش باشد وجود ندارد. جامعه‌شناسی و تاریخ در جستجوی کشف قوانین هستند، اما، تاکنون آنچه برای این دو دانش جواب مسلم شده این است که قوانین وجود دارد ... از عمر جامعه‌شناسی هنوز بیش از یک قرن نمی‌گذرد و بنابراین نمی‌تواند قوانین مسلم پیدا کند ... »
(مجموعه آثار،ج3، ص41)

[4] در جامعه‌ی خودمان شخصیتهایی را می‌شناسم که قبل از انقلاب آدمهای ساده‌ای بودند: ساده عمل می‌کردند، ساده می‌زستند، عالم و محترم هم بودند. ولی عملشان هیچگاه با طنطنه و طمطراق و با مرید بازی و القاب همرا نبود. اما متأسفانه بعد از انقلاب به جاب تواضع بیشتر، برروی هر کتابی که می‌نویسند بر تعداد القاب خود می‌افزایند، و استاد و علامه و آیت الله را یکی پس از دیگری بر سر اسم خود می‌آورند. اینها همیشه لازمه‌ی خصلتهای ذاتی ایشان نیست. این امر از لوازم جوامعی همچون جامعه‌ی ماست و اگر مرقب آن نباشیم، حدّ یقفی هم ندارد.

ــــــــــــــــــــــ
منبع: کتاب دین فربه‌تر از ایدئولوژی

تصاویر اضافی خبر:

منبع خبر:
فرستنده خبر: Admin
451 بار مطالعه شده است
آرشیو: اندیشه

Email this newsPrintable Version


دین فربه‌تر از ایدئولوژی( بخش پایانی) | ورود/ایجاد حساب کاربری | 6 نظر ارسال شده است
  
ما در قبال نظرات پاسخگو نیستیم.
Re: دین فربه‌تر از ایدئولوژی( بخش پایانی) (امتیاز: 0)
توسط بی نام در تاریخ جمعه، ۲۳ آذر ۱۳۸۶
این پدیده‌ یعنی ایدئولوژی مختص دین نیست بلکه‌ شامل هر باوری می‌شود!


Re: دین فربه‌تر از ایدئولوژی( بخش پایانی) (امتیاز: 0)
توسط بی نام در تاریخ دوشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۶
خداوند دکتر سروش را زنده‌ بدارد که‌ فکر دینی اسلامی را در این عصر زنده‌ نگه‌ داشته‌ است. به‌ اعتقاد بنده‌ یکی از بزرگترین خدماتی که‌ امروزه‌ باید به‌ دین کرد این است که‌ آنرا از سوء استفاده‌ مصون و محفوظ داشت. در عالم اهل سنت نیز بزرگی مانند شیخ یوسف قرضاوی به‌ همان دام سید قطب، مودودی و شریعتی دچار شده‌ است‌و کتابی به‌ نام" الخصائص العامة" را به‌ رشته‌ی تحریر درآورده‌ است و به‌ فارسی هم تحت عنوان" ویژگی‌های کلی اسلام" ترجمه‌ شده‌ است و مثل اینکه‌ به‌ عنوان یکی از محورهای اسلام شناسی از آن بهره‌ برده‌ شده‌ و می‌شود، هرچند قرضاوی بدین دقیقه‌ متفطن بوده‌ و به‌ شیوه‌ای آرام از سید قطب انتقاد گرفته‌ و از حالت صرف انقلابی و ایدئولوژیک آنرا به‌ در آورده‌ ولیکن خود نیز همان مسلک را پیموده‌ است. آیا از دین می‌توان انتظار یک ایدئولوژی را داشت؟ آیا حاصل تربیت ایدئولوژیک، نفرت(تبری)از دیگران و تولی برای دوستان همفکر و خط‌کشی و حصارکشی میان احاد جامعه‌ی دارای هویت سیال و چهل تکه‌ی کنونی نیست؟ آیا با این تفکر می‌توان ادعای علمی‌بودن نمود؟ یا آیا تفکر ایدئولوژی و خطی شایسته‌ است که‌ جای خود را به‌ یک معرفت بی‌طرف علمی بدهد؟
به‌ هر حال من به‌ سهم خود از جناب دکتر سروش تشکر کرده‌ و توفیق وی و شما و همه‌ حقجویان را خواهانم.


سه‌رکه‌وتوو بن! (امتیاز: 0)
توسط بی نام در تاریخ سه شنبه، ۱۱ دی ۱۳۸۶
باسێکی سرنجراکێشه‌، هیوادارم ئه‌و چه‌شنه‌ باسانه‌ بێنه‌ ناو ئێمه‌ی کوردی سوننه‌ش.
ده‌ستخۆشیی له‌ کاک د.عه‌بدولکه‌ریم سرووش ده‌که‌م، خوا ئه‌ویش‌و ئیمه‌ش‌و هه‌موو موسوڵمانان سه‌رکه‌وتوو کا.


Re: دین فربه‌تر از ایدئولوژی( بخش پایانی) (امتیاز: 0)
توسط بی نام در تاریخ یكشنبه، ۱۶ دی ۱۳۸۶
در پاسخ به برادری که از نظرات دکتر سروش دفاع کرده و به دکتر شریعتی و دکتر قرضاوی و سید قطب و مودودی ایراد گرفته است باید عرض نمود که مقولات جداسازی دین از ایدئولوژی و به پس توی خانه بردن دین ره آورد به اصطلاح روشنفکران امروزی است و این هم تبعیت صرف از روشنفکران غربی بویژه بعد از انقلاب فرانسه و دور کردن دین از صحنه زندگی و سیاست آن روز است( البته دینی که مورد سوء استفاده کلیسا و کشیشان قرار گرفته بود). ولی وقتی که به تاریخ صدر اسلام نگاه می کنیم می بینیم در آن دوران فقط یک عقیده و یک نظام فکری و سیاسی بوده است و کسی به خود اجازه نمی داد که دین را به عنوان مسئله ای شخصی تلقی کرده و از صحنه سیاست و اجتماع بدور نماید بلکه تمام زندگی آنان ایمان و عمل بوده است ولی امروزه ما مسلمانان جا خورد ه از غربیان در کرنای آنان دمیده و دین جهان شمول اسلام را با مسیحیت و یهودیت تحریف شده مقایسه کرده و می خواهیم بلای که بر سر آن ادیان آمده است بر سر اسلام بیاوریم و ما اهل سنت که خود را پیرو پیامبر گرامی می نامیم می خواهیم خیلی از آموزه ها و دستورات او را مربوط به آن عصر دانسته و بتدریج به فراموشی بسپاریم چونکه امروز عصر جدائی دین از سیاست و قبولی سکولاریته است اما برادران عزیز خود را به دام کسانی که با جیره و مواجب بیگانگان ضد اسلام تفکر سکولاریته و جدائی دین از سیاست را ترویج می دهند نیندازید و ندانسته به آموزه های قرآن و نبی اکرم و صحابه کرام پشت پا نزنید چرا که یک مسلمان همه چیز زندگیش باید برای خدا و در راه خدا باشد نمی توان زندگی را شقه شقه کرده و هر شقه را در راه خدائی بخشید همه چیز باید برای خدا باشد. سروش که امروز خود را داعیه دار تفکر جدائی دین از سیاست می داند روزی خود نانخور این خوان بوده است ولی امروز چون به او بی مهری شده است تیشه به ریشه تمام اصول اعتقادی خود زده و دین را از این طریق که فربه تر از ایدئولوژی است می خواهد به پس توی خانه ها براند و زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی را بر مبنای آموزه های غیر مسلمانان و چه بسا ضد مسلمانان اداره کند. که این امر کاملاً بر علیه دستورات خداوند متعال و رفتار شخصی و اجتماعی پیامبر و صحابه کرام است و هر کس از این تفکر دوری جسته و سایر تفکرات را وارد زندگی اجتماعی خود کند به یقین از دایره اسلام راستین بیرون رفته و باید در فکر اصلاح عقیده خود باشد.


التکفیر فی زمن التفکیر! (امتیاز: 0)
توسط بی نام در تاریخ یكشنبه، ۱۶ دی ۱۳۸۶
- در پاسخ به‌ برادر عزیز باید عرض کنم که‌ مسئله‌ هم به‌ همین سادگی‌ها نیست، فروکاستن پروژه‌ی روشنفکری دیندارانه/دینی‌ فقط در شخص دکتر سروش(هرچند یکی از رهبران و مولدان آن است) جفایی است که‌ در حق این پروژه‌ی فربه‌ می‌شود، جفاست در حق بزرگانی از اهل سنت مانند سید جمال افغانی، محمد اقبال لاهوری، شیخ محمد عبده‌، رشید رضا، حسن البنا، مالک بن نبی، سید قطب و... و نیز ظلمی است نابخشودنی در حق مجاهدات کسان دیگری از معاصران شیعه‌ که‌ از قضا اکثریت آنان در مسند قدرت بوده‌اند، امثال سعید حجاریان، اکبر گنجی، عمادالدین باقی، محسن کدیور، هاشم آقاجری، عبدالله‌ نوری و .. جنبشی که‌ چیزی در حد جنبش اعتزالی یا اشعری در تاریخ اندیشه‌ی اسلامی است.
- نه‌ دکتر سروش و نه‌ هیچ کس دیگری از این نحله‌ی فکری قایل به‌ جداسازی دین از سیاست نبوده‌ و نیستند، اصلا این اصطلاح اشتباه‌ از بن است؛ چون در اروپا و آمریکا هم دین از سیاست جداشدنی نیست.
- مهم نیست منابع تغذیه‌ی یک اندیشه‌ در مقام گردآوری چیست بلکه‌ آنچه‌ اهمیت دارد محتوایی است که‌ کلام دارد، اینگونه‌ موضعگیری نمودن پاک کردن صورت مسئله‌ است.
- مقایسه‌ صدر اسلام و جامعه‌ی ساده‌ی نبوی با جامعه‌ی یونیورسالی اکنون اشتباه‌ فاحش دیگری است که‌ برخی بدان دچار شده‌ و می‌شوند. این دو دنیا به‌ هیچ وجه‌ قابل مقایسه‌ نیستند.این غم نوستالوژیک و تقدس گذشته‌ است که‌ روز به‌ روز ما را از درک واقعی جهان دوروبر امروزین غافل می‌کند.
-مسئله‌ی تکفیر و تفسیق را به‌ عرصه‌ی فکر آوردن اشتباه‌ قاتل و کشنده‌ی دیگری است که‌ مجال هرگونه‌ نقد و روش انتقادی و در نتیجه‌ی بالندگی اندیشه‌ی دینی را از ما خواهد ستاند.بیایید در زمان اندیشه‌، اندیشه‌ را با اندیشه‌ پاسخ دهیم نه‌ با تکفیر.
از اینکه‌ به‌ فکر اصلاح عقیده‌ی ما بوده‌اید، ممنون


New Page 3

Copyright© 2005 islahweb.org All Rights Rserved