 |
جمعه، ۰۸ مرداد ۱۳۸۹
ما کیستیم
|
|
قرآن آنلاین
|
|
::
|
|
|  |

مولف: چالرز مک دانیل
مترجم: مهدی حجت
1: مقدمه با متمرکز شدن جهان بعد از حادثه یازده سپتامبر بر روی تروریسم و نحوه مبارزه با آن، پرسش بزرگتر مربوط به سازگاری اسلام با فرهنگی جهانی که به سرعت دارد جهان را فرا میگیرد توجه روزافزون روزنامهنگاران، دانشگاهیان و تحلیلگران سیاست خارجی را به خود جلب کرده است. مقالهنویسان روزنامهها نظیر کال توماس و ویلیام سفیر ادعاهای قابل اعتمادی را مطرح کردهاند مبنی بر اینکه، به تعبیر توماس، «شمار رو به افزایش افراطگرایانی که قرآن را به مثابه اعلامیه جنگ علیه غیر مسلمانان علم کردهاند به خطر آشکار و حال حاضری نه تنها برای خارجیان بلکه به طور روزافزون برای کشور خود ما بدل شدهاند». همینطور متفکران غرب نظیر برنارد لویس و ساموئل هانتینگتن گمان کردهاند که شکاف فرهنگی بین جوامع اسلامی و غرب بسیار بزرگتر از آن است که بشود بین آنها به سادگی از طریق توسعه و گسترش رفاه مادی و صدور برداشتهای لیبرال از حقوق بشر پل زد.
هانتینگتن در «برخورد تمدنها؟» اصرار دارد که منازعه آینده بشریت «در درجه اول ایدئولوژیکی یا اقتصادی نخواهد بود». «اختلافات عظیم در میان بشریت و منبع اصلی منازعه، فرهنگی خواهد بود. دولت ـ ملتها به عنوان بازیگران اصلی در مسائل جهانی باقی خواهند ماند، اما منازعات عمده سیاست جهانی بین ملتها و گروههای تمدنی مختلف رخ خواهند داد». فرض هانتینگتن به خصوص در جامعهای که با این دوگانگی پنداریای که بین فرهنگ اسلامی و غرب وجود دارد، دست به گریبان است، ملتهایی که ظاهراً بر سر اصول اولیه با یکدیگر متفاوت هستند، ملایم و معتدل است. نظریه برخورد تمدنها ادعا میکند که ابزارهای کهنه «پدرسالارانه» غرب ـتوسعه و بسط بازارها، صدور انگارههای دموکراتیک و ترویج حقوق بشرـ بیفایده هستند و یا شاید در حل و فصل مسائل و مشکلات بینفرهنگی با جهان اسلام زیانبخش باشند. برنارد لویس خیزش بنیادگرایی اسلامی را به عنوان پیامد گرایش روزافزون فرهنگ اسلامی به ارزشهای غربی در مقاله خود «ریشههای خشم مسلمانان» در سال 1990 مورد بررسی و دقت نظر قرار داد. لویس در این مقاله ادعا میکند که «بنیادگرایی اسلامی به خشم و انزجار به نوعی بیهدف و بیقالب تودههای مسلمان نسبت به نیروهایی که ارزشها و وفاداریهای سنتیشان را کم ارزش ساخته و در تحلیل نهایی آنها را از باورها، آرزوها، و شکوهمندی و به طور روزافزونی حتی از معیشتشان بیبهره ساختهاند، هدف و قالب بخشیده است».
با این وجود سئوالی که باید مطرح شود این است که آیا پاسخهای گروههای بنیادگرا در هر حال نمایانگر نظر طیف وسیع جامعه اسلامی نسبت به دستاندازیهای مدرنیته است. جهانی شدن به عنوان یکی از «دستاندازیهای» عمده شامل آن دسته از فرآیندها در تعاملات فرهنگهای بشری است که در متراکم و تشدید کردن دانش آدمی از این جهان موفق بوده است به نحوی که مرزهای سنتی و تفکیکهای ناشی از سازمانهای سیاسی، و حتی اختلافات ناشی از خصایص مادی مکان و زمان، به طور روزافزونی کماهمیت میشوند. سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا این فرآیند همزمان تراکم و تشدید دانش و فعالیتها در مقیاس جهانی، و پیامدهای راجع به آن به نحوی با جهانبینی اسلام ناساگار است. نظریه برخورد تمدنها در باب طرزتلقیهای مسلمانان نسبت به ظهور جامعهای جهانی خیلی چیزها را فرض میکند و احتمالا در ماهیت بنیادی ناسازگاریهای پنداری بین فرهنگ اسلامی و غرب غلو میکند. بنابراین خطر پیشگویی ناگزیرساز در مورد اسلام و جامعه جهانی وجود دارد که در آن این شکاف ادعایی بین فرهنگها میتواند به خوبی دیده شود در صورتی که آن فرضها طرز تلقیهای بین جوامع اسلامی و بقیه جهان را سختتر کنند. از این رو، در حالی که چندین منازعه نظیر باتلاق اسرائیلـفلسطین را میتوان در اوضاع و احوال خاص تاریخی، سیاسی و جغرافیایی ریشهیابی کرد، منازعات جهانی آینده میتوانند بدون چنین توجیهی به وجود آیند. وجود صرف سوءتفاهمها بین اسلام و غرب احتمالا برای برافروختن خصومت و تسریع منازعه کافی خواهند بود. حداقل اینکه دانشمندان غرب ناگزیر به تشخیص دیدگاههای صحیح در باب پدیده جهانی شدن از قشرهای مختلف رهبران اسلامی، متفکران و بازرگانان هستند. منتقدان غربی جامعه اسلامی به خصوص باید نگرشها و رفتارهای آن سوی لایههای اجتماعی و اقتصادی جوامع اسلامی را در هر جا و در هر صورتی که ناسازگاریها وجود دارند، برای ارزیابی کافی و بسنده به دقت تجزیه و تحلیل کنند.
تحقیقات مداوم و جدیتر به کاهش برداشتهای کلیشهای از اسلام که توسط غیرمسلمانان و بر اساس تفسیرهای ناآگاهانه از قرآن و به طور کلی ادراک نادرست دین اسلام به وجود آمده و تداوم یافته است، کمک خواهد کرد. در واقع این مساله که یک مسیحی احکام خاصی از قرآن را به نحوی تفسیر و باز نمایاند که مخالف فرهنگ جهانی به نظر آید به همان اندازه گمراهکننده است که یک مسلمان به بخشهای خاصی از انجیل (برای مثال تحریم ربا) به منظور اعلام ناسازگاری مسیحیت با جوامع صنعتی مدرن غرب استناد کند. این گفتار سعی دارد تا با پاسخها و واکنشهای نمایندگان جوامع اسلامی مختلف نسبت به مقوله جهانی شدن فرهنگ بشری را مطرح و تجزیه و تحلیل کند. این گفتار تلاش دارد تا مشخص کند که، در صورت وجود، کدام پدیده فرهنگی که معمولا با جهانی شدن همبسته است بنیاداً با تعالیم و آموزههای قرآن یا اصول اخلاق اجتماعی و سازمانی موجود در بیشتر جوامع اسلامی متعارض است. برای آسانتر کردن تحقیق، متن اصلی این گفتار به چهار بخش عمده تقسیم شده است: بخش دوم جنبههای اقتصادی جهانی شدن را که جوامع اسلامی را تحت تاثیر قرار میدهد، مورد بررسی قرار میدهد. بخش سوم جهانی شدن سیاسی و برداشتهای غرب از مقاومت اسلامی در برابر اصول دموکراتیک را به بحث میگذارد. بخش چهارم طرز تلقیهای مسلمانان را نسبت به یک معیار در حال ظهور بینالمللی برای حقوق بشر مورد ارزیابی قرار میدهد. بخش پنجم برخی بازتابها (یا تاملات) را مطرح کرده و نتیجه میگیرد که رویارویی اسلام با جامعه جهانی آن طور که بسیاری از منتقدان غربی به تصویر کشیدهاند، «ذاتاً» ستیزآفرین نیست.
در حقیقت واکنشهای جوامع اسلامی، حتی بسیاری از جوامع بنیادگرا، نسبت به پدیده جهانی شدن در موارد خاصی شبیه کشمکشها و نزاعهای جامعه آمریکای نخستین با اصول سازمان اجتماعی هستند، اصولی که همراه با «اقتصادهای جدید» ناشی از روشنگری اسکاتلندی، انگارههای سیاسی ویگگری (باورها و اعمال لیبرالها)، و توسعه انقلابی و اغلب پرمشقت نظریهای «مدرن» از حقوق بشر پدید میآمدند. بخش ششم به دنبال آن نتیجهگیری کوتاهی است مبنی بر اینکه برخورد تمدنهای مطرح امروز در واقع برخوردی است بین فرهنگها در مراحل مختلف تحولات خاص خودشان، با این حال همچنین پیشنهاد میکند که هم جوامع غربی و هم جوامع اسلامی این توان را دارند که به یکدیگر آگاهی بدهند و به طور بالقوه کاستیها و کمبودهای یکدیگر را در زمینه برداشتهای خاص خود از مفهوم پیشرفت و عدالت نشان دهند.
2: جهانی شدن اقتصادی تاکنون بیشترین تاثیرات فرهنگی در میان هزاران پدیده همبسته با جهانیشدن، ناشی از اقتصاد بوده است ـافزایش شرکتهای فراملی، پیدایش خودآگاهی به خصوص در جهان در حال توسعه، گسترش فرآیندهای تولیدی در سراسر جهان، چیرگی در حال رشد یک منش مصرفی. جهانی شدن اقتصادی احتمالا به دلیل پرشتابی آن از همه بارزتر است، این جنبه جهانیشدن همواره پیش روی شماست ـ شکلی که مستلزم واکنش فوری در سطح فردی است (مصرف یا فروش خدمات خود) ـ و این یک نوع تاثیرگذاری جهانی است که بسیار به آسانی بواسطه تسهیل انتقال ارزشها از طریق ابزار همه جا موجود بازار مرزهای فیزیکی و ایدئولوژیکی سنتی دولتها را زیر پا میگذارد. از این رو، جهانی شدن اقتصادی با مسلمانان مانند همه مردم نه تنها در انتخاب نوع مصرف بلکه در انتخاب ارزشها نیز برخورد پیدا میکند. تکنولوژیهای وابسته به آن مملو از پیامدهای ارزشی هستند، همانطور که بسیاری از غربیان در توسع بازارها برای خدمات باروری انسانی، غذاهای از حیث ژنتیکی مهندسیشده، اندامهای انسان، کالاهای پورنوگرافیک (هرزهنگارانه)، و دیگر محصولات و خدمات از حیث مذهبی، اخلاقی و زیستبومی بحثبرانگیز، متوجه شدهاند. اینها و بسیاری از کالاهای ارزشساز به طور روزافزونی در سطح جهانی عرضه میشوند.
تا به حال احتمالا گسست تکنولوژیکی در جدایی بین فرهنگ اسلام و غرب بر سر جهانی شدن اقتصادی و به طور کلیتر، فلسفه اقتصاد بیشترین سهم را داشته است. تیمور کوران طرزتلقیهایی که مسلمانان را از غیرمسلمانان، با عنایت به جنبههای افتصادی جدا میکند، به طرزی ماهرانه خلاصه میکند آنجا که میگوید «هدف عمده اقتصاد اسلامی بهبود کارایی اقتصادی نیست». نکتهای که کاملا در نظر بیشتر خوانندگان غربی پنهان مانده است. بازار در جوامع اسلامی خیلی بیشتر از یک نهاد برای مبادله سودبخش کالاهاست. بلکه بازار بیشتر در خدمت تقویت ارزشهای اجتماعی و سنتها و احتمالاً از همه مهمتر، سامانبخشی آن سنتها در یک سلسله مراتب کاملاً مشخص است. مایکل جیلزنان از مکان بازار در روستاهای مسلمانان ـاغلب در مجاورت یک مسجدـ سمبولیسمی استنباط میکند که در مورد فرهنگ اسلامی مطلب بسیار مهمی را آشکار میکند. حیاتی بودن «مکان» و «سمبولها» برای مسلمانان نشان میدهد که رابطه فیزیکی بین مسجد و بازار تصادفی نیست بلکه حاکی از این است که داد و ستدهای تجاری در «درون» یک بستر بزرگتر و فراگیرتر نظم اسلامی بر مبنای تعالیم و آموزهای قرآن صورت میگیرد. بعلاوه این امر بدین معنی است که نظام اخلاقی حاکم بر بازار باید تابع تعالیم و اصول اخلاقی اسلام باشد. جیلزنان در باب تفاوتهای فرهنگی بین جوامع اسلامی و جوامع غیراسلامی با عنایت به نقش بازار اینطور توضیح میدهد که (و به طور همزمان نقدی نه چندان موشکافانه از دیگاه غربی میکند): «بازار (سوق) به ندرت دارای یک خاصیت منحصراً اقتصادی است و … بلکه به نوبه خود باید آن را بسط زندگی در مسجد مجاور دید. چه اینکه بازارهای روستاها و قبایل … فقط میدانهایی نیستند که در آنها هر کسی میجوید، مشتهای اقتصادی آماده برای مبارزهاند، جایی که همه چیز بر مبنای چانهزنی، نفع شخصی، محاسبه سود و بیرون آوردن هرچه بیشتر و تا حد امکان از چنگ همنوع پیش میرود. بازار (سوق) شدیداً فردی و اجتماعی است. روابط نیکنامی و پاک نهادی در آنجا به همان اندازه محاسن فرمهای بومی حسابرسی حیاتی و مهم هستند. معاملات بواسطه زبانی که در آن تاکید بر وردهای دیندارنه و سوگند قسمهای مذهبی به قرآن و به پیامبر بخش جداییناپذیر را تشکیل میدهند، نشان خاص خود را دارند».
بنابراین ارزشهای مسلط اقتصادی به حداکثر رسانی سود، راندمان بازار، و ارزشگذاری ذهنی که در جوامع دموکراتیک سرمایهداری یافت میشوند، در فرهنگ اسلامی غایب نیستند. بلکه، آنها به طور منسجم تابعی از یک امر نیک پذیرفته شده بزرگتر یعنی حفاظت از سنتهای اسلامی هستند. در واقع تجار اسلامی قرون میانه هزاره گذشته به عنوان «نخستین جهانیسازان» که نه تنها کالاهای مادی بلکه مذهب و فرهنگ دنیای عرب را نیز به سرزمینهای اروپا و آسیا اشاعه دادند، توصیف شدهاند. اما در زمانهای اخیرتر، بسیاری از مسلمانان آزادسازی تجارت را به عنوان تهدیدی علیه سنتهای فرهنگی اسلامی تلقی میکنند. به طرزی واروننما این درک از تهدید در طی یکی از زمانهای از حیث مالی پر رونق در تاریخ دولتهای عربـمسلمان یعنی افزایش شدید قیمت نفت در دهه 1970، به طرز شگرفی تشدید شد. دانیل پاپیس طرقی که رونق و شکوفایی ناشی از صادرات نفت هم شیفتگی و هم تهدید از جانب فرهنگ غرب برای جوامع اسلامی را تقویت کرده و در نتیجه بازگشت به بنیادگرایی اسلامی را تسریع کرد خلاصه میکند: «تماس زیاد با غرب و مدرنیته مسلمانان را بیشتر پذیرای اسلام بنیادگرا کرد. عایدات نفت به شهرنشینی منجر شد، کارگران غیرمسلمان خارجی را جذب کرد، محصولات تولید شده غربی را بیشتر در دسترس قرار داد، و هزینه سفر دانشجویان، بازرگانان و توریستهای مسلمان را به غرب تامین کرد. بدین طریق و به طرقهای دیگر، افزایش شدید قیمت نفت موجب شد تا بسیاری از مسلمانان با مدرنیته ارتباط بیشتر و نزدیکتری برقرار کنند. همانطور که نفت ارتباط مسلمانان با غرب را افزایش میداد، بسیاری از مومنان با گرایش به درون، عکسالعمل نشان میدادند. آنها در جستجوی پناهگاهی در سنتهایشان بودند تا دست و پنجه نرم کردن با تاثیرات تهدیدکننده فرهنگ مدرن». ذخایر عظیم نفتی بسیاری از کشورهای عربـمسلمان که وسوسه مقاومتناپذیری برای ملتهای صنعتی شده را موجب میشد، به هماناندازه سبب مجذوبیت مقاومتناپذیری برای ملتهای اسلامی در جهت بهرهگیری از ثروتی که نفت به ارمغان میآورد، میشد.
اما این امر مستلزم دخالت شرکتهای غربی، کاربرد تکنولوژیهای پیشرفته، و اقتباس برخی شیوههای تجاری خاص غرب، یعنی چیزهایی بود که القای بیشتر ارزشهای غربی را شتاب میبخشید. این القای آشکار ارزشهای غربی است که امروزه به مخاطره انداختن ارزشها و سنتهای اسلامی را تشدید کرده است. این تلقی از تهدید در اعتراضی که اخیراً در ایران در واکنش به جلسه هیات وزیران که به منظور بحث و تبادل نظر درباره مساله تجارت گردهم آمده بودند، مشهود بود. معترضان اظهار میکردند که «اقتصاد جهانی یعنی سلطه غرب، سلطه فرهنگی باید از بین برود. کارگران جهان اتحاد، اتحاد و مرگ بر سرمایهداری صهیونیست… .» تظاهرکنندگان بیانیه مکتوبی را منتشر کردند که میگفت: «سرعت پیشرفت جهانی شدن آنقدر زیاد است که انقلاب عدالتخواهانه ملت ایران در این زمان به تضرع افتاده تا جایی که نخستین ضربه خود را به ملت در قالب طرح اصلاح ساختاری وارد ساخته است….» دو مساله در اعتراضات تظاهرکنندگان به روشنی نمایان است. اول اینکه ادعای آنها مبنی بر اینکه «اقتصاد جهانی یعنی برتری و سلطه غرب» این پندار کلیشهای را که مسلمانان در مقابل جهانیشدن مقاومت میکنند، تایید میکند. برای بسیاری از گروههای بنیادگرا و سنتگرای درون اسلام، اصطلاح جهانیشدن به سادگی استعمال نیکواژهای برای پوشش شکلهای مزورانهتر غربیسازی است. تعدادی از رهبران و متفکران اسلامی سعی کردهاند تا تاکید کنند که این نه جهانیشدن بلکه بیشتر غربیسازی یا به بیان صریحتر آمریکاییسازی است که آنها از آن واهمه دارند، در این خصوص برتری و تفوق کامل اقتصاد آمریکا در جهان برای چنین تداعی سادهای به کار میآید. نهادهای مالی بینالمللی نظیر سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی اغلب چیزی بیشتر از سازمانهایی که آلت دست حکومتهای غربی هستند و برای تحمیل ارزشهای آنها بر جهان در حال توسعه ایجاد شدهاند، تلقی نمیشوند. دوم و در این مقاله با اهمیتتر اینکه تظاهرکنندگان علیه اعمال حکومت خودشان به همان اندازه هر نوع دستاندازیهای پنداری از جانب نهادهای غربی تظاهرات میکردند.
این اعتراض در یکی از آشکارا ضد غربیترین کشورهای اسلامی، اختلافات عمیق در طرزتلقیهای مسلمانان نسبت به تاثیرات جهانی شدن را نشان میدهد. این طرزتلقیها با شور و شوق واقعی توسط بسیاری از رهبران سیاسی مسلمان در باب دورنماهای اقتصاد جهانی برای کاهش فقر در کشورهایشان در مقابل خوشبینی متعادل اعضای طبقه متوسط که هر دو جنبه خوب و بد سرمایهداری جهانی را در مقابل نفرت شدید روحانیون بنیادگرا و طلبههای مسلمان مبارز در مدارس اسلامی از اقتصاد جهانی در حال ظهور میبینند، به کار گرفته میشوند. جالب اینکه رهبران تعدادی از کشورهای اسلامی حتی آنهایی که در غرب افراطی تلقی میشوند نظیر ایران و لیبی، در حمایت از جنبههای اقتصادی جهانیشدن به عنوان ابزار رهایی کشورهایشان از دور مداوم فقر اظهار نظر کردهاند. پروفسور محمد علی سعادت، رئیس اتاق فرهنگی سفارت ایران، اجتنابناپذیری پدیده جهانیشدن و پتانسیل آن به عنوان یک نیرو در جهت توانمندی مسلمانان را مورد مداقه قرار داده است:
«ما باید جهانیشدن را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، البته اینکه بگوییم آن خوب است یا بد دشوار است اما جهان مدرن دارد به سمت جهانیشدن و گسترش تکنولوژیهای پیشرفته پیش میرود. کشورهای غربی با استفاده از پتانسیل بالای خود به عنوان نقطه عزیمت دارند سعی میکنند تا فرهنگها و ارزشهای خود را تحمیل کنند. ما کشورهای اسلامی به عنوان یک وزنه متعادلکننده باید توسعه همبستگی و شکلگیری یک فرهنگ جهانی را ترویج و تشویق کنیم». به همین سیاق ملک عبدالله پادشاه اردن اظهار داشته است که: «در پرتو جهانیشدن اعراب باید بلوک اقتصادی خاص خود را داشته باشند که تجارت بینـعربی را تشویق کند و (اعراب باید) موانع موجود در برابر جریان تجارت را بردارند تا بدین طریق به یک زندگی شکوهمند برای مردم خودمان دست یابیم». اظهارات سعادت و عبدالله نگرشی را نمایان میسازند که در میان رهبران سیاسی و مذهبی و اندیشمندان مسلمان در مقایسه با ادراک بیشتر غربیان رایجتر است. از آنجا که جهانیشدن میدان بازی منصفانهای را برای فرهنگهای مختلف جهان در اختیار گذاشته، بسیاری از مسلمانان فرصت را برای نشان دادن فضایل یک جامعه اسلامی که نیروهای جهانیشدن فراهم کردهاند مغتنم میشمرند. مقتدار خان معتقد است که آن فضایل «نظیر عدل، زکات، اسراف، فلاح» در حوزه اقتصاد به دلیل اشتغال فکری دانشمندان به مساله تحریم ربا از جانب قرآن نادیده یا مورد کمتوجهی قرار گرفته است. مقاله مقتدار خان نشان میدهد که «چگونه کشورهای آسیای شرقی اصول اسلامی را در رفتارهای اقتصادی جدید متداول و نهادینه کردهاند و دارند از مزایای بسیار زیاد آن بهره میبرند». با این حال مقتدار خان و دیگران توصیه میکنند که دستیابی به یک «میدان بازی منصفانه» که در آن فضایل اقتصادی اسلامی بتوانند در یک فرهنگ جهانی سریعاً در حال تغییر اثبات شوند، مستلزم اصلاح نهادهای بینالمللی خاص و تغییر جهاتگیری تاثیرات جهانیسازی بدور از تعصبات غربی کنونیاش و به نفع یک رویکرد چند فرهنگی واقعی خواهد بود. از این رو به نظر میرسد که درک نادرستی در رابطه با طرزتلقیهای اسلامی نسبت به جهانیشدن در میان بسیاری از غیرمسلمانان وجود دارد. پندارهای کلیشهای گروههای اسلامی مبارز که با زور و قوه قهریه در مقابل نهادهای جهانی ایستادهاند به واسطه دیدگاههای مطرح شده بسیاری از رهبران اسلامی که به پذیرش شکلگیری اجتنابناپذیر یک جامعه جهانی اذعان دارند بسیار تضعیف میشوند.
در واقع اظهارات آمریکاییان مشهوری چون مفسر ایمانگستر/سیاسی تلویزیون، پات رابرتسون مبنی بر اینکه فرهنگ غربی و اسلامی چنان مغایر هم هستند که «مشاهده اینکه آمریکاییان پیروان فرامین اسلام شوند، چیزی جز دیوانگی نیست» نشان دهنده عدم فهم و حتی عدم تمایل منتقدان غربی به کشف واقعی ارزشها و طرزتلقیهای اسلامی است. به طرزی امیدوارکننده برخی ناظران به تدریج دارند میپذیرند که آمدن اقتصاد جهانی میتواند علامت تضعیف یکی از موانع عمده در بهبود روابط اسلام با غرب باشد، یعنی ناهمخوانی در استانداردهایشان راجع به زندگی مادی. برای مثال مقالهنویس روزنامه تام فردمن «مغایرت بین خودـفهمی اسلام به عنوان آرمانیترین تصویر از سه مذهب توحیدی جهان… و وضعیت فقر، سرکوبگری و توسعه نیافتگی که بیشتر مسلمانان امروز در آن زندگی میکنند، را مورد مداقه قرار داده است. اظهار نظر فردمن مبنی بر ناهمخوانی قائل شدن بیشترین محرومیت مادی برای ملتهای با ظاهراً «خالصترین» شکل یکتاپرستی، حاکی از تعصب آشکار غرب در مورد پیوند ذاتی میزان رفاه و مذهبی بودن است. با این حال این مساله او را به ایدهاش که اغلب از آن حمایت کرده هدایت میکند و آن اینکه اگر مشارکت دادن کاملتر ملتهای اسلامی در اقتصاد جهانی به آنها کمک میکند تا عقدههای حقارت اقتصادی خود را دور بریزند، در آن صورت جهانیشدن اقتصادی میتواند هم به ایجاد هماهنگی و هم ثباتبخشی جامعه جهانی در حال تغییر و تحول کمک کند. اما یک مانع بالاقوه در موافقت اسلام با اقتصاد جهانی این است که آیا مسلمانان میتوانند اصول خاصی که اکنون به عنوان بنیان و اساس عملکرد موثر اقتصاد سرمایهداری، ملی و بینالمللی، تلقی میشود را بپذیرند. برای مثال اصل سرمایهدارانه ذهنگرایی اقتصادی (ایدهای که فرهنگ بازار و آزادی داد و ستد را مفروض داشته و معتقد است گرایشهای شخصی افراد منبع اصلی ارزشها برای جامعه و راهنمای اصلی به سوی سعادت اجتماع هستند) به نظر میرسد با دیدگاههای اسلام راجع به جامعه و نقش افراد مغایرت دارد.
با تاکید بر ارزشهای اشتراکی و اعمال محدودیتهایی بر استقلال فردی که در بسیاری از جوامع اسلامی یافت میشود، جا دارد بپرسیم که آیا اخلاق اقتصادی ذهنیگرا میتواند در یک فرهنگ اسلامی به همان شیوهای که در اقتصادهای صنعتی و تکنولوژیکی غرب مشاهده میشود وجود داشته و عمل کند. در توصیف کشمکش اسلام با چنین مسائلی کوران در «نارضایتیهای اخلاق اقتصادی اسلام» تغییرات خاصی را که در جهان اسلام برای تعدیل و انطباق با الزامات اقتصاد جهانی مدرن صورت گرفته است، فهرست میکند. برای مثال کوران یادآور میشود که نظام بانکی اسلامی با لزوم برخی اشکال بازگشت سرمایه برای سرمایهگذاری مجدد انطباق یافته است، این در حالی است که سعی میکند به تحریم اسلام در باب رباخواری وفادار بماند. بانکهای اسلامی به جای مطالبه بهره واقعی بابت وامهای پولی، به اصطلاح اجرت «اضافهبها» یا «کارمزد» دریافت میکنند، با وجود این نتیجه این جابهجایی یکی است ـپرداخت یک مبلغ مورد توافق برای استفاده از پول برای یک دوره زمانی مشخص. کوران اظهار میدارد که : «بانکهای اسلامی در کارمندان خود که متوجه میشوند عملکرد آنها واقعاً با منع بهره مطابقت ندارد ایجاد نگرانی و تشویش میکنند. ضمنا آنها به عنوان آلت گناه این تقلیل برای سپردهگذاران و وامگیران عمل میکنند که معتقدند حتی اگر بانکداری اسلامی واقعاً بدون بهره عمل نمیکند این امر حداقل از حیث اخلاقی از بانکداری مورد بحث برتر است». بنابراین برخی انعطافپذیریها در میان گروههای اسلامی خاص در پرداختن به اقتصاد جهانی به طور روزافزون پیچیده مشهود است. همانگونه که ریتکیه (Ray Takeyh) بیان کرده است:
«اسلامگرایان میانهرو به نظر میرسد در حوزه سیاست اقتصادی بیشتر لیبرال هستند، شکست اقتصادهای دستوری در خاورمیانه و محوریت بازارهای جهانی برای بازسازی اقتصاد منطقه موجب مداخله حداقلی حکومت با توسل به نظریهپردازان اسلامگرا شده است». بعلاوه در سالهای اخیر تلاشهایی برای «اسلامیکردن» برخی نهادها و اصول خاص اقتصاد سرمایهداری مدرن صورت گرفته است. برای مثال خرید و فروش سهام و اوراق قرضه به واسطه اطلاق شرعی بودن برای چنین اعمالی قانونی و به واسطه پیدایش «وبسایت اسلامی برای داد و ستد شرعی سهام» تسهیل شده است. رشد وبسایتها و بولتنهای سرمایهگذاری اسلامی حاکی از آن خواهد بود که فعالیتهای همبسته با بازارهای مالی جهانی حداقل توسط برخی از گروههای اسلامی دارند مورد پذیرش قرار میگیرند تا زمانی که پنداشته میشود این فعالیتها از احکام شریعت پیروی میکنند. مجله «صدای اسلام» سرمقالهای را منتشر کرد که نسبت به این واقعیت که گروههای اسلامی خاص اکنون عمدتاً به محصولات و خدمات نهایی شرکتها برای تعیین حلال بودن آنها نگاه میکنند در حالی که ساختارهای اساسی بدهی و سرمایهگذاری آنها را که اغلب به قراردادهای بهرهدار متکی هستند نادیده میگیرند، منتقد است. بعلاوه این انتقاد نشان میدهد که گروههای بانفوذ درون فرهنگ اسلامی در حال یافتن راههایی برای پذیرش اصول و شیوههای اقتصادی مدرن هستند که به طور سنتی با مذهب اسلام ناسازگار تلقی شدهاند. شواهد نمادین و پرحدیث دیگری نیز وجود دارد که حاکی از پذیرش در حال رشد اصول اقتصاد جهانی توسط مسلمانان است.
وجود نمایان برجهای پتروناس، بزرگترین آسمانخراشهای جهان واقع در کوالالامپور مالزی که شرکت ملی نفت پتروناس اعتبار مالی آنها را فراهم کرده به عنوان تلاشی برای «اعلام اهمیت کوالالامپور به عنوان یک پایتخت تجاری و فرهنگی» سمبولی نیرومند است که اعلام میدارد شکل پیشرفتهای از نظام سرمایهداری میتواند در یک کشور عمدتا مسلمان رشد کند. بعلاوه رونق شگرف نظام بانکداری اسلامی، که نخستین بانک اسلامی آن تنها در سال 1975 تاسیس شده و اکنون تقریبا دربردارنده 200 موسسه مالی با کل موجودی حدوداً 170 میلیارد دلار است گواه دیگری بر پذیرش نهادهای مرکزی نظام سرمایهداری توسط مسلمانان است. با این حال این پیشرفتها در جوامع اسلامی توسط ماهیت فراگیر و فرمانناپذیر نیروهای جهانی بدون شک بسیاری از تنشها را که در روابط بین اسلام و غرب مشاهده میشود، شتاب بیشتری بخشیده است. این تنشها، رویاروییها را مانند آنچه که در مورد اعتراض ایرانیان در فوق آوردیم همچنان تقویت خواهند کرد تا اینکه توافقی بر سر آن میزان خودمختاری که جوامع میتوانند در جامعه جهانی انتظارش را داشته باشند، حاصل آید. این «توافق» بین کشورهای غربی و اسلامی مستلزم گرهگشایی توسط نهادهای بینالمللیای که بیطرف شناخته میشوند، خواهد بود. حتی مهمتر از اینها توافقات ضمنی و تا اندازهای ظریف اقتصادی خواهند بود که در آنها هر دو طرف بر سر تفاوتهایی که فرهنگهای خاص آنها را از یکدیگر متمایز میسازند به توافق میرسند و متناسب با آن سیاستهایشان را تعدیل میکنند. الزامات یک نظم اقتصادی جهانی بدون تردید فشار بر ملتهای اسلامی برای ایجاد همنوایی را ادامه خواهد داد. با این حال به نظر میرسد نگران و بیمی که مسلمانان در مواجهشان با اقتصاد جهانی تجربه کردهاند، تجربهای است که میتواند برای غرب نیز ارزش زیادی داشته باشد.
در دورهای که در آن شهروندان کشورهای سرمایهداری این پرسش را مطرح میکنند که آیا نظام اقتصادیشان با وجودی که سنتهای مذهبی و اخلاقی به طور روزافزونی به حاشیه رانده میشوند، میتواند به شکوفایی و رونق ادامه دهد، پذیرش تدریجی نظام سرمایهداری جهانی توسط جوامع اسلامی احتمالاً هم قابلیتها و هم محدودیتهای نفوذ مذهب در اقتصاد جهانی را روشن خواهد کرد. برای فرهنگ غرب که اغلب این طور تصویر شده که نسبت به بنیادهای اخلاقی در حال فرسایش خود بیاحساس شده است، تلاشهای اسلام میتواند کاستیهای اخلاقیای را که در نتیجه ارتقای غرب به جایگاه مسلط اقتصادی پیدا شده، آشکار سازد. تجربه اقتصاد اسلامی که اکنون در جریان است همچنین میتواند به عنوان آزمون پتانسیل نظام سرمایهداری برای اینکه منبع تجدید اخلاق و فضیلت باشد تلقی شود همانطور که بسیاری از مسیحیان از نظر اقتصادی محافظهکار استدلال کردهاند. مواجهه اسلام با اقتصاد جهانی همچنین به مفهوم دیگر تجربهای است جالبتوجه که شاید در قالب یک پرسش به بهترین وجه بیان شود: آیا نظام سرمایهداری در جوامعی که نهادهای مذهبی و اخلاقی بر مشارکت اعضایشان در یک اقتصاد مدرن و تکنولوژیکی کنترل فراوانی اعمال میکنند میتواند به طور موثر عمل کند؟ مسلما به طوری که انتخاب فردی توسط نهادی خودکامه کنترل شود، هر کس میتواند نظر بدهد که اقتصاد چنین جامعهای به نظام برنامهریزی متمرکز جمعگرایی شباهت خواهد داشت. اما ماهیت کنترل بر رفتار فردی که توسط نهادهای مذهبی اسلام اعمال میشود در میان و حتی در داخل ملل اسلامی بسیار متفاوت است. این مساله که آیا اقتصاد اسلامی چه شکل یا اشکالی به خصوصی در نظم نوین جهانی خواهد گرفت، مطلبی است که باید منتظر بمانیم، با این حال گرایشهایی که در اینجا بازشناختیم حاکی از این است که آزادسازی تجاری، بسط بازارهای سرمایه و پذیرش بیشتر توسعه مالی و صنعتی احتمالاً از جمله اجزای جداییناپذیر، اگر چه بحثبرانگیز آن خواهند بود.
3: جهانیشدن سیاسی مقاومت در پذیرش اصول لیبرالی حکومت در جوامع اسلامی بدن شک ریشه در تجربه گذشته دارد. تلاشهای قهرآمیز برای گسترش ارزشها و شیوههای دموکراتیک در کشورهای اسلامی در دوران استعمار اروپا و بعد از آن در دهههای 1950 و 1960 به عنوان بخشی از چالش جنگ سرد منجر به ظهور نگرشهای ضدغربی رژیمهای ستمگر و جنبشهای بنیادگرای اسلامی شد. انقلاب ایران در سال 1979 برای آمریکاییان پیامدهای تلاش برای تحمیل قهرآمیز عناصری از فرهنگ غرب به یک جامعه عمدتاً مسلمان را آشکار ساخت. به طرزی مشابه، شدت سکولارسازی در ترکیه در دهههای 1930 و 1940 که توسط کمال آتاتورک پیگیری میشد در نهایت موجب واکنش بنیادگرایانهای از سوی گروههای مختلف اسلامی در این کشور شد. این واکنش با حزب انضباط ملی نجمالدین اربکان در دهه 1970 آغاز شد. اختلافات شدیدی که در درون جامعه ترکیه وجود دارد نتیجه احتمالاً ستیزهجویانهترین تلاش برای سکولارسازی یک فرهنگ عمدتاً اسلامی در تاریخ است. هاکان یووز (Hakan Yavus) شکافی که کمالیسم در فرهنگ ترکیه معاصر ایجاد کرد و رویکرد مواجهانه آن با نهادهای ارزشی غرب و اصول دموکراتیک را مورد مداقه قرار میدهد: «روح ترکیه سفید و هویت کمالیاش مایه دردسر و منازعه مداوم با اجتماع سیاسی کشور ترکیه است. هر طرف حوزه گفتمانی خاص خود را دارد. برای ترکهای سفید هویت بر مبنای ایدئولوژی سکولاریسم ضد مذهبی ستیزهجو که تحت عنوان کمالیسم یا لائیتیسیسم شناخته میشود استوار است. از طرف دیگر اسلام زبانی بومی برای اکثریت به حاشیه رانده شده فراهم کرده است، کسانی که از دگرگونی اساسی بیرون ماندهاند. در حالی که گفتمان سکولار در پی تقویت دولت است، اسلامگرایی ترکها و کردهای سیاه بیرون رانده شده را تقویت میکند». هاکان یووز پیشتر میرود و مسائل اصلی در ماهیت اجتماعی سیاسی کمالیسم را مورد دقت نظر قرار میدهد که در مشکلاتی که ترکیه امروز با آن مواجه است نقش داشتهاند. اولین آنها اینکه «ایدئولوژی مدرنسازی نسنجیدهاش از گفتگو و تبادل نظر آزاد که میتواند به یک میثاق اجتماعی جدید و فراگیر منجر شود که تنوع فرهنگی ترکیه را به رسمیت بشناسد، جلوگیری میکند». اظهار نظر یووز در مورد روشهای کمالگرایان و پیامدهای آنها میتواند برای ترس عامتر در جهان اسلام از ماهیت خود جهانیشدن به کار رود. به عبارت دیگر جوامع اسلامی از این ترس دارند که عناصر مدرنسازی به طور اجتنابناپذیری عناصر سنتی را در هم بشکنند و از شکلگیری یک میثاق اجتماعی فراگیری که پتانسیل پذیرش تنوع غنی فرهنگ اسلامی را داشته باشد جلوگیری کنند. این نه ایده جهانیشدن بلکه واقعیت سرد اجرایی آن یا حداقل درکشان از آن نحو اجراست که مسلمانان را میترساند. با این وجود برخی اندیشمندان دیگر از ترکیه به عنوان یک الگوی سیاسی برای کشورهای اسلامی در تحول پر دردسرشان به سمت ساختارهای دموکراتیک یاد کردهاند. برای مثال گراهام فولر اظهار داشته که ترکیه شایسته تقلید است: «نه به خاطر اینکه ترکیه «سکولار» است، در واقع «سکولاریسم» ترکیه عملا بر پایه کنترل کامل دولت و حتی سرکوب مذهب استوار است. ترکیه دقیقاً به این دلیل دارد به یک الگو تبدیل میشود که دموکراسی آن در حال پسزدن ایدئولوژی سختگیرانه دولتی است و به تدریج و ناخواسته دارد به جنبشها و احزاب اسلامگرا که سنت، بخش بزرگی از افکار عمومی، و روح دموکراتیکِ در حال توسعه کشور را منعکس میکنند، اجازه حضور میدهد. کشمکش ترکها برای «اقتباس» اصول دموکراتیک نشان میدهد که دموکراسی تنها در جایی به وقوع میپیوندد که ارزشهای آن به تودهها سرایت کرده باشد و در جایی که شکل خاص آن برای سازگاری و انطباق با ارزشهای فرهنگی برتر خاص به اندازه کافی انعطافپذیر باشد. غرب باید بپذیرد که حکومتهای دموکراتیکش تنها اشکال دموکراسی نیستند، قالب سیاسی منحصر به فرد دموکراسی به همان اندازه مجالس نمایندگی و قوانین اساسی کشورهای جهان انعطافپذیر و متنوع است. بعلاوه در بستر خاص اسلام، رهبران غربی باید قبول کنند که همانطور که فولر بیان کرده «اسلام سیاسی، یا اسلامگرایی ـبه معنی وسیع آن یعنی باور به اینکه قرآن و حدیث … درباره نحوه ساماندهی مطلوب جامعه و حکومت مطالب مهمی برای ارائه دارندـ هنوز قدرتمندترین نیروی ایدئولوژیکی در آن بخش از جهان است».
اظهار فولر حاکی از این نیست که اصول اسلامی حکومت بنیاداً غیر دموکراتیک هستند. در واقع برخی محققان تاکید میکنند که تفاوت اصلی بین فلسفه سیاسی اسلام و دموکراسی نیست بلکه بین برداشتهای خاص اسلامی و غربی از دموکراسی است. علی ابوطالبی در مقالهاش با عنوان «اسلام،اسلامگرایان و دموکراسی» تلاش میکند تا با تاویل ابوالعلا مودودی بنیانگذار جماعت اسلامی، گروهی که در غرب کاملاً به عنوان یک سازمان اسلامی «رادیکال» شناخته میشود، این نکته را نشان دهد. طبق نظر ابوطالبی، مودودی معتقد بود که «اگر دموکراسی به عنوان یک شکل محدود از حاکمیت مردم درک شود که با قانون الهی کنترل و هدایت میشود، هیچ تعارضی با اسلام ندارد …». او پیشتر میرود تا نتیجهگیری مودودی را مشاهده کند و آن اینکه «اسلام کاملاً با دموکراسی سکولار غربی که تنها بر مبنای حاکمیت مردم استوار است، در تضاد است». در حالی که میتوان استدلال کرد توصیف ابوطالبی از فلسفه مودودی زیادی بر نقش حاکمیت مردم در مقابل حاکمیت خداوند در دموکراسی غربی تاکید میکند اما این تفاوت پنداری اهمیت قابل ملاحظهای در اندیشه سیاسی مسلمانان دارد. برای مثال این مطلب در وبسایت جماعت اسلامی که تلاش میکند تا برداشتهای اسلام و غرب از دموکراسی را به جای حمله به خود ایده دموکراسی از یکدیگر متمایز کند، تقویت میشود: «آنچه که دموکراسی اسلامی را از دموکراسی غربی متمایز میسازد عبارت است از اینکه دموکراسی غربی بر مبنای مفهوم حاکمیت مردم استوار است در حالی که دموکراسی اسلامی بر اصل خلافت مردم تکیه دارد. در دموکراسی غربی مردم حاکمند، در اسلام حاکمیت از آن خداوند است و مردم خلفا یا نمایندگان او محسوب میشوند. در اولی مردم قوانین دلخواه خود را وضع میکنند، در دومی آنها باید از قوانینی که از جانب خداوند به پیامبر ارسال شده اطاعت کنند، در یکی حکومت متعهد میشود که اراده مردم را تحقق ببخشد، در دیگری حکومت و مردم باید اراده الهی را تحقق ببخشند». دو محقق برجسته در زمینه اسلام جان وال و جان اسپوزیتو استدلال میکنند که سه «مفهوم دیرین اسلامی یعنی شورا، اجماع و اجتهاد» برای توسعه و گسترش دموکراسی اسلامی بسیار حائز اهمیت هستند.
مهم اینکه این نویسندگان برای هر سه این اصول از قرآن دلیل میآورند، هر چند اظهار میدارند که «آموزه سنتی شورا بدان معنی که بسط یافت اشتباه بود». احتمالاً به خاطر ماهیت اریستوکراتیک و مستبدانه خلفا، مفهوم شورا از نظر فرهنگی به این معنی تحول یافت که «یک شخص یعنی شاه باید از مردم طلب مشورت کند، در حالی که تعبیر قرآنی شورا این معنا را افاده نمیکند بلکه به معنی مشورت متقابل از طریق گفتگو و تبادل نظر متقابل بر پایه موقعیت برابر است». در برخی کشورهای اسلامی در دهههای اخیر بازگشت به ایده قرآنی شورا، همینطور توجه بیشتر به اصل اجتهاد نمایان بوده است. محمد اقبال فیلسوف و شاعر شهیر مسلمان در حقیقت به توجه در حال رشد به ارزش روح مستقل و داوری همراه با گسترش مفهوم حکومت نمایندگی در میان مسلمانان در همان دهه 1930 اشاره میکند: «رشد روح جمهوری و شکلگیری تدریجی مجالس مقننه در سرزمینهای اسلامی گامی بزرگ در جهت پیشرفت است. انتقال قدرت اجتهاد از نمایندگان منفرد مکاتب به یک مجلس مقننه اسلامی که، با در نظر گرفتن رشد فرقههای مخالف هم، تنها شکلی است که اجماع در دوران مدرن میتواند به خود بگیرد، کمک و معاضدت افراد غیر روحانی را که از قضا دارای بصیرت بسیار خوبی نسبت به امور هستند در مباحث حقوقی خواهد شد. تنها بدین طریق است که میتوانیم روح خفته زندگی را در نظام حقوقیمان به تکاپو واداریم». به طرزی جالب توجه این ارجگذاری در حال رشد نسبت به اصول دموکراتیک نه تنها در میان بخشهای سکولارتر مردم مسلمان بلکه در میان گروههای اسلامگرای خاصی که به ممزوجکردن اصول قرآنی به هر نحو حکومتی که کشورهایشان بپذیرند متعهد هستند نیز مشاهده میشود.
ممتاز احمد استاد علوم سیاسی دانشگاه هامپتون در تایید اظهارات اقبال با ارائه شواهد جدیدی مینویسد: «اسلامگرایان پاکستان، بنگلادش ترکیه، مالزی، مصر، اردن، الجزایر، تونس و مراکش تقریبا مشروعیت اسلامی انتخابات عمومی، فرآیند انتخاباتی، تعدد احزاب سیاسی و حتی صلاحیت پارلمان منتخب مردم برای قانونگذاری نه تنها در مورد مسائل اجتماعی اقتصادی بلکه مسائل اعتقادی اسلام را نیز پذیرفتهاند». این پذیرشها نشان میدهد که حکومتهای کشورهای اسلامی به کاوش و تجربه عناصر مختلفی از حکومت دموکراتیک در تلاش برای کشف هم نیروبخشیهای حیاتی بین دموکراسی، سنتهای فرهنگ اسلامی و احکام حقوقی اسلام ادامه خواهند داد. بنابراین درست مانند مورد جهانی شدن اقتصادی به نظر میرسد که تمایل بسیار بیشتری برای اقتباس اصول دموکراتیک در ملتهای مسلمان از آنچه که بسیاری از منتقدان غربی اذعان میدارند وجود دارد. برخی گروههای اسلامگرای میانهرو که به طور روزافزونی اجتنابناپذیری «اقتصاد» جهانی را میپذیرند، تعهد نوظهور به برخی اشکال حکومت مبتنی بر نمایندگی و قانون اساسی را نیز تصدیق میکنند. به طرزی طعنهآمیز این نه دستجات سکولار بلکه اسلامگرایان هستند که احتمالاً راه را برای آشتی بین کشورهای اسلامی و غرب بر سر مساله حکومت دموکراتیک نشان خواهند داد. برای مثال محققی خاطر نشانی کرده که در میان اسلامگرایان «این نه وجود حاکمیت مردمی که حد و میزان آن است که مورد بحث و اختلاف نظر است. به دلیل تغییرات اقتصادی، تکنولوژیکی و زیستبومی بسط بیشتر شریعت برای اسلامگرایان اجتنابناپذیر به نظر میرسد. آنها استدلال میکنند که بسط شریعت لزوماً مستلزم رهایی اصول اسلامی نیست بلکه بر عکس باید آنها را سنگ بنای پیشرفت برای رسیدن به یک جامعه اسلامی آرمانی ـاتوپیای از حیث مادی و معنوی توسعه یافتهـ بدانیم».
در حالی که درسهای تاریخ علیه هرگونه آمال اتوپیایی برای هر نوع نظامی که از همگرایی میان نهادهای دین و دولت برآمده باشد استدلال میکنند، با این حال چنین اظهاراتی برای جامعه جهانی که دچار منازعه ایدئولوژیکی است دلگرمکننده و مایه امیدواری است. بعلاوه اظهارات اینچنینی از طرف متفکران برجسته مسلمان همچون اقبال و ابوطالبی آسیبهای بالقوه ناشی از لفاظی رخوتآمیز و بیاساس دانشمندان غربی را که با اهمالگری بسیار نظریه برخورد تمدنها و قالبهای کلیشهای برآمده از آن را میپذیرند، نشان میدهند.
4: جهانیشدن حقوق بشر مساله پیدایش معیارهای بینالمللی برای حقوق بشر احتمالاً در مقایسه با جهانیشدن اقتصادی و سیاسی برای پذیرش جامعه جهانی از طرف اسلام و پذیرش اسلام در درون جامعه جهانی موانع بیشتری ایجاد کند. گسترش فردگرایی از نوع غربی به جهان غیر غربی که با رشد نهادهای سیاسی و اقتصادی بینالمللی همراه بوده است از طرف گروههای اسلامی بیشتر از خود این نهادها مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. برای مثال آیتالله سید محمود طالقانی نظریهپرداز اجتماعی مسلمان نظام اخلاقی مبتنی بر مصرفگرایی افراطی را که بسیاری آن را کاملاً عجین با ادراک غرب از فرد تلقی میکنند، مردود میشمرد: «کسی که شیوههای ناسودمند یا مضر مصرف را برگزیده و سپس به آنها خود بگیرد، ذهنش را همواره مشغول یافتن منابع نامشروع درآمد خواهد کرد، به تدریج به اعمالی نظیر دزدی، اختلاس و غصب اموال عمومی و خصوصی دست خواهد زد. همانطور که این اشکال مصرف افزایش مییابند، امکانات تولیدی برای کالاهای متناظر (نظیر نوشیدنیها، فیلمهای فاسد، انواع دخانیات، مراکز فساد، اشکال هنری منحط و غیره) به تناسب آن توسعه مییابند و قابلیتهای تولید کالاهای سالم، مفید و ضروری هم به تناسب آن کاسته میشوند. استعدادهای مولد و منابع انسانی از مسیر تکامل اجتماعی و فکری کناره میگیرند. سرانجام فقر مادی و معنوی افراد و جامعه را فرا میگیرد و به ظلمت از دست دادن زندگی و انقراض عمومی منتهی میشود».
ناامیدی طالقانی از دورنمای یک جامعه مصرفی لگام گسیخته در جهان اسلام غیر متعارف نیست. در حالی که بسیاری از مسلمانان در انتقادات خود از فردگرایی غربی و اصول اخلاقی مصرفی آن موشکافانهتر عمل میکنند پرسشی که باید مطرح شود این است که: آیا چیزی خاص در برداشتهای اسلامی از حقوق بشر و مسئولیتها وجود دارد که منجر به انتقاد شدید از ملتهای غربی میشود؟ یا اساسیتر اینکه آیا یک توافق یکپارچه بر سر فهم حقوق فردی در جهان اسلام وجود دارد که بتوان آن را نشان داد و با دیدگاه غربی مقایسه کرد؟ جماعت اسلامی پاکستان چشماندازی از حقوق بشر در بستر فرهنگ اسلامی پیشنهاد میکند که حداقل در مقایسه با برداشت غرب حاکی از زمانمندی کمتری است. «زمانی که ما از حقوق بشر در اسلام صحبت میکنیم منظورمان آن حقوقی است که از جانب خداوند اعطا شده است. حقوق اعطایی از جانب شاهان یا مجالس قانونگذاری به همان سادگی که اعطا میشوند میتوانند پس گرفته شوند، اما هیچ فرد یا نهادی صلاحیت پسگرفتن حقوق اعطایی خداوند را ندارد». بعلاوه با عنایت به هنجارهای بینالمللی حقوق بشر، همین گروه اظهار میدارد که «منشور و اعلامیهها و قطعنامههای سازمان ملل متحد نمیتواند با حقوق مورد تصدیق خداوند مقایسه شوند، اولی برای هیچ کس الزامی نیست در حالی که دومی بخش جداییناپذیر دین اسلام است». بنابراین در اندیشه سیاسی اسلامی به نظر میرسد که مشروعیت «دکترین حقوق» آنطور که توسط نهادهای سیاسی سکولار توسعه یافتهاند، به ویژه نهادهای جامعه بینالمللی انکار میشود.
ساطع الحصری (Sāti` al-Husrī) محقق سوریهای تایید میکند که تمجید از آزادیهای فردی که در غرب یافت شده مغایر با سنت اسلامی است. طبق نظر آدد داویشا استاد دانشگاه جورج ماسون، الحصری «ایده آزادی را در سنت انگلیسیـفرانسوی که دولت را در تاسیس ملت موثر میداند، رد میکند». در نظر الحصری آزادی یک «ابداع ارگانیک» است که حقوق و امتیازات فردی را تابع آزادی مردم به طور جمعی میکند. این ترفیع هویت و حقوق ملی فوق هویت و حقوق افراد است که موانعی برای مصالحه و آشتی بین اسلام و غرب بر سر مسائل مربوط به حقوق بشر در گذشته ایجاد کرده است. تلاشها برای وارد کردن کشورهای اسلامی به جامعه جهانی در حال ظهور تقریباً از جانب مسلمانان به خاطر تفاوتهای دیدگاه اسلام از رابطه بین فرد و جامعه با دیدگاه غرب با مقاومت مواجه میشود. مایکل ایگناتیف ناکامیهای تجربه شده در تلاشهای گذشته برای نائل آمدن به تفاهم بین ملتهای اسلامی و غربی در خصوص مساله حقوق بشر را توضیح میدهد: «تلاشهای متناوبی صورت گرفته است، از جمله اعلامیههای اسلامی حقوق بشر، آشتی دادن سنتهای اسلامی و غربی از طریق تاکید بیشتر بر کارایی خانواده و دلبستگی مذهبی و استفاده از سنتهای به طور مشخص اسلامی مربوط به تساهل مذهبی و قومی. اما این تلاشها در جهت همجوشی جهان اسلام و غرب هیچگاه کاملاً موفقیتآمیز نبوده است.�
دربارهی نویسنده:
Charles McDaniel, (B.A., M.A., Ph.D.) joined the Institute in 2002 and has served as associate director since spring 2008. He returned to academics after a seventeen year career in business, earning a Masters of Arts degree in Economics from the University of Missouri-Kansas City in 1995 and a Ph.D. in Church-State Studies from Baylor in 2002. His areas of research include the interaction of religion and law in American culture and American Christian social thought, with particular emphasis on the philosophy of Christian Realism as developed in the writings of Reinhold Niebuhr. Dr. McDaniel presently teaches a course in "Islam and Democracy" and is exploring "Islamic economics" with particular attention to the developmental parallels between Muslim economic thought and Christian economic ideas as they evolved over the course of Western history.
|
تصاویر اضافی خبر:
منبع خبر:
فرستنده خبر: Admin 390 بار مطالعه شده است
آرشیو: اندیشه
  |
| اسلام و جامعه جهانی؛ رویکردی مذهبی به مدرنیته | ورود/ایجاد حساب کاربری | 0 نظر ارسال شده است |
|
| | ما در قبال نظرات پاسخگو نیستیم. |
|  |