حکمت‌های معنوی از ابن عطاء‌الله سکندری

ترجمه و توضیح: صدیق قطبی

ابن عطاء الله سکندری، عارف نامبردار سده‌ی هفت هجری است که در اسکندریه‌ی مصر می‌زیست. «الحِکَم العطائیه» ظاهرا از نخستین آثار اوست که کرارا چاپ شده و چندین شرح بر آن نگاشته‌اند. حکمت های ابن عطاء، نثری موجز و زیبا دارد که حاوی تعالیم معنوی و آموزه‌های عرفانی اوست.
سعید حوّی از رهبران معنوی اخوان المسلمین سوریه، کتاب «مذکرات فی منازل الصدیقین و الربانیین» خود را اختصاص به شرح حِکَم ابن عطا داده است. محمد غزالی مصری در کتاب «الجانب العاطفی من الاسلام» به شرح تعدادی از حکمت‌های ابن عطا توجه نشان داده است. دکتر سعید رمضان البوطی هم در چندین جلد به شرح حکمت‌های ابن عطا پرداخته است.

1392/07/15

«فَرِّغ قلبَکَ مِنَ الاغیارِ یَملَأه بِالمَعارفِ والاسرار»
ترجمه: قلبت را از بیگانگان بپیرای تا از معارف و اسرار بیاگَند.
شرح:
عارفان در کنار دانش‌های اکتسابی و آموختنی که آدمیان به جُهد و تلمّذ می‌یابند به پاره‌ای معارف و روشنایی‌های موهوبی که محصول و ثمره‌ی پالودن نفس و پیراستن دل است باور دارند. ابن عطا می‌گوید اگر قلبت را از عناصر بیگانه با فطرت و روح بپیرایی و خانه را از اغیار و نامحرمان خالی کنی، زودا که معرفت‌ها، روشنایی‌ها و اسرار معنوی را دریابی.
در قرآن کریم می‌توان تذکرات و تنبیهاتی را یافت که به این نوع معرفت که بیش‌تر نوعی بینش، حکمت معنوی، روشنایی و قوه‌ی تمیز است، اشاره می‌کند:
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یجْعَل لَّکمْ فُرْقَاناً...)[انفال:29] اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اگر از خدا پروا دارید، براى شما [نیروى‏] تشخیص [حقّ از باطل‏] قرار مى‏دهد...
«فُرقان» را می‌توان نیرویی معنوی و بصیرتی دانست که مایه‌ی امتیاز و تمایزِ سره از ناسره می‌گردد. مبتنی بر این آیه، تقوا می‌تواند زمینه‌ساز دستیابی آدمی به چنین قوّه و استعدادی شود. در آیه‌ی دیگری می‌خوانیم:
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یؤْتِکمْ کفْلَینِ مِن رَّحْمَتِهِ وَیجْعَل لَّکمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَیغْفِرْ لَکمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)[حدید:28] اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید و به پیامبر او بگروید تا از رحمت خویش شما را دو بهره عطا کند و براى شما نورى قرار دهد که به [برکت‏] آن راه سپرید و بر شما ببخشاید، و خدا آمرزنده مهربان است.
در این آیه هم ایمان و تقوا اسباب دستیابی به روشنایی و نور قلمداد شده‌اند. این فُرقان و نور و روشنی، شاید همان بصیرت و دیده‌وری است که در قرآن ذکر شده است و اصحاب تقوا و ذکر،‌ واجد آن می‌شوند:
إ(ِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیطَانِ تَذَکرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ)[اعراف:201] پرهیزگاران هرگاه خیالی شیطانی عارضشان شود، یاد [خدا] کنند، و آنگاه دیده‌ور شوند.
درقرآن کریم، از دو نوع بینایی سخن رفته است: بینایی چشم و بینایی دل. بصیرت، بینایی دل است و ظاهراً معرفتی که عارفان در طیِ تزکیه و تهذیب نفس بدان نائل می‌شوند، محصول چنین دیده‌وری و بینایی‌ است. به باور اهل‌معنویت، حقائق و اسراری هستند که تنها با چشمِ دل دیده می‌شوند. اغلب آدمیان صاحبان «ابصار» هستند اما معدودی‌اند که صاحبان «بصائر» گشته‌اند. بَصر و بصیرت دو چیزند:
(... فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ)[حج:46] در حقیقت چشمها [ى سر] نابینا نیست بلکه [چشم‏] دل‌هایى که در سینه‏هاست کور و نابیناست.
آنکه سرا و صحنِ‌ دل را از تیرگی‌ها و زنگارها می‌پیراید و آینه‌ی دل صیقلی می‌کند، از نوعی دیده‌وری، بینایی باطن، فُرقان و قوه‌ی تمییز و روشن‌بینی معنوی بهره‌مند می‌شود.

1392/07/14

«لویعلَمُ المُحَدِّثُ لِمَن یحَدِّثُ ما کَذِبَ فی حدیثه»
ترجمه: اگر آنکه سخن می‌گوید بداند در نزد چه کسی سخن می‌گوید، دروغ در سخن نمی‌آرد.
شرح:
توجه به حضور خداوند و اینکه ناظری دقیق، مجموعه‌ی حرکات و سَکَنات و افعال و اقوال آدمی را می‌بیند، اثر ژرفی در رفتار فرد خواهد داشت. ابن عطا می‌گوید اگر هر وقت که سخن می‌گویی متوجه باشی که در حقیقت اولین شنونده‌ی سخن تو، خداوند است، هرگز، دروغ درکلام نمی آوری. اساساً تکرارِ پرتأکید اسماء و صفات خداوند در قرآن، به جهت آثاری است که در زندگی انسان برجای می‌نهد:
از پی آن گفت حق، خود را بصیر
که بود دید وی‌ات‌، هردم نذیر
از پی آن گفت حق، خود را سمیع
تا ببندی لب ز گفتار شنیع
از پی آن گفت حق‌، خود را علیم
تا نیندیشی فسادی تو زبیم [مثنوی: دفتر چهارم]
قرآن توصیه می‌کند که هر وقت در محفلی محرمانه و مثلا با حضور سه تن هستیم و می‌خواهیم سخنی برانیم و نجوایی کنیم، در نظر داشته باشیم که در حقیقت تعداد حاضران، نه سه تن، بلکه چهارتن است:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۖ مَا یکونُ مِن نَّجْوَىٰ ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَىٰ مِن ذَٰلِک وَلَا أَکثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَینَ مَا کانُوا ۖ ثُمَّ ینَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا یوْمَ الْقِیامَةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ بِکلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ)[مجادله:7] آیا نیندیشیده‌ای که خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است می‌داند، هیچ رازگویی سه تن نباشد مگر آنکه او چهارمین آنان است، و نه [رازگویی‌] پنج تن مگر آنکه او ششمین آنان است، و نه کمتر از این و نه بیشتر مگر آنکه او هر جا که باشند با ایشان است، سپس در روز قیامت آنان را به [نتیجه و حقیقت‌] کار و کردارشان آگاه می‌سازد، بی‌گمان خداوند به هر چیزی داناست‌.

1392/07/13

«إن أردتَ أن لاتُعزَل فلا تَتَوَلَّ ولایةً لاتدومُ لکَ»
ترجمه: اگر می‌خواهی معزول و برکنار نشوی، ولایت و حکومتی را که دوامی ندارد، نپذیر.
شرح:
کدام باد بهاری وزید در آفاق
که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست [قصاید سعدی]
اینکه در این عالَم سپنجی، ماندگاری و دوامی را امید نمی‌توان بست، حقیقت روشنی است. در نردبان قدرت، آنکه بالاتر می‌نشنید، هنگامه‌ی سقوط، سخت‌تر می‌افتد.
نردبان خلق این ما و منی ست
عاقبت زین نردبان افتادنی ست
هر که بالاتر رود ابله ترست
کاستخوان او بتر خواهد شکست [مثنوی: دفتر چهارم]
اگر دل‌کَندن از جاه و مقام برای آدمی دشوار است، چه بهتر که از قبول آن خودداری کند. اگر از تلخیِ عزل شدن و برکنار شدن هراسانیم، بهتراست سراغ سیادت و مقامی نرویم که دوامی ندارد. خواهان چیزی باشیم که «بپاید». سعدی می‌گوید:
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان‌ست به هیچش نخرند

1392/07/11

«لایُخرِج الشَّهوَةَ مِن القلبِ إلا خوفٌ مُزعجٌ أو شوقٌ مُقلِقٌ»
ترجمه: شهوت را از قلب بیرون نمی‌کند مگر ترسی شدید یا اشتیاقی بی‌تاب‌کننده.
شرح:
در قرآن کریم می‌خوانیم:
(وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِی الْمَأْوَىٰ)[نازعات:40-41] و اما کسى که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و نفس خود را از هوس باز داشت، پس جایگاه او همان بهشت است.
مطابق این آیه، بیم از خداوند مهم‌ترین سبب کنترل نفس و ضبط شهوات است. ابن عطا می‌گوید برای غلبه بر شهوت و مدیریت و کنترل آن یا باید بیمی لرزه‌آور داشت و یا شوق و محبتی بی‌تاب کننده که میدان و ابتکار عمل را از شهوت بستاند. سهل بن عبدالله تُستری می‌گوید: «خوف نر است و رجا ماده، و فرزند هر دو ایمان است.»[ تذکرة الاولیا]
سریِ سقطی گفته است: «ترکِ گناه کردن سه وجه است: یکی از خوفِ دوزخ، و یکی از رغبتِ بهشت، و یک از شرمِ خدای.»[تذکرة الاولیا]
«واسطی گوید خوف و رجا دو ماهارند که از بی ادبی باز میدارند. خیرالنسّاج گوید که خوف تازیانه‌ی خدایست، بندگانرا که خوی اندر بی ادبی کرده باشند بدان راست کنند.»[رساله‌ی قشیریه]
«ذوالنون گوید مردمان تا ترسگار باشند بر راه باشند چون ترس از دلهای ایشان بشد راه گم کردند.»[رساله‌ی قشیریه]
امام غزّالی می‌گوید: «رجا چون زمام است که بنده را می‌کَشد و خوف چون تازیانه است که وی را می‌راند.»[ کیمیای سعادت]
بنابراین در بیان سالکان و صالحان، خوف و رجاء، رهبت و رغبت، که در قرآن به دفعات ذکر شده است، از جمله مهم‌ترین عوامل بازداشت نفس و منضبط کردن آن است.
در باب نحوه‌ی ایجاد تعادل بین این حالت، سخن بسیار رفته است. به نظر می‌رسد امام غزالی با دقت نظر در این مسأله سخن گفته است و به درستی و نیکی متذکر شده که آنچه نکوهیده و خطرساز است نه خوف شدید سالک و نه امیدواریِ فراوان اوست. آنچه آفت است دچارشدن به «أمن» یا «یأس» است. امیدواری نباید سالک را به ورطه‌ی «احساس بی‌‌خطری و امنیت» بکشاند و دل‌واپسی و بیمناکی هم نباید منجر شود که فرد، گرفتار نومیدی و دل‌سردی گردد. هم یأس و هم أمن، ‌موجب زمین‌گیری و بی‌تحرکی می‌شوند، حال آنکه خوف و رجا و رغبت و رهبت، به فعالیت و پویایی می‌انجامند. میز مایز خوف و رجای ستودنی و محمود از دیگر اشکال به ظاهر مشابه آن، همین خاصیتِ حرکت‌زایی و پیش‌روی است. امام غزّالی می‌گوید:
«... اگر رجاء بر تو غالب شود و خوف را از دست بدهی بی‌تردید در مسیر امنیت و جرأت واقع خواهی شد: (... فَلَا یأْمَنُ مَکرَ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ)[اعراف:99]«... جز مردم زیانکار [کسى‌] خود را از مکر خدا ایمن نمى‌داند.» و اگر خوف بر تو غالب شود و رجاء را از دست بدهی قطعاً در مسیر یأس و نومیدی خواهی افتاد و (...إِنَّهُ لَا ییأَسُ مِن رَّوْحِ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ)[یوسف:87]«... جز گروه کافران کسى از رحمت خدا نومید نمى‌شود.» و اگر در میان خوف و رجاء حرکت کنی و به هر دو ملتزم باشی، در مسیر اعتدال و مستقیم واقع شده‌ای. راهی که راه اولیای خداوند و برگزیدگان اوست و خداوند چنین آنان را توصیف کرده است: (...إِنَّهُمْ کانُوا یسَارِعُونَ فِی الْخَیرَاتِ وَیدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا ۖ وَکانُوا لَنَا خَاشِعِینَ)[انبیاء:90]«... آنان در کارهاى نیک شتاب مى‌نمودند و ما را از روى رغبت و بیم مى‌خواندند و در برابر ما فروتن بودند.» بنابراین در این مرحله برای تو سه راه ظاهر می‌گردد، راه امنیت و گستاخی و جرأت و مسیرِ یأس و نومیدی و مسیر خوف و رجاء که میان آن دو کشیده شده است و چنانچه از این مسیر قدمی به چپ یا راست متمایل شوی در هلاکت می‌افتی.»[منهاج العابدین إلی جنة ربّ العالمین، ابوحامدالغزالی]

1392/07/10

«أنتَ الی حلمِه إذا أطعتَه، أحوجُ مِنکَ الی حِلمِه إذا عَصیتَه»
ترجمه: وقتی از او فرمان می‌بری، به بُردباری و حلم خداوند بیشتر محتاجی تا وقتی که او را معصیت می‌کنی.
«حظُّ النفس فی المعصیةِ ظاهرٌ جلی وحظُّها فی الطاعةِ باطنٌ خفی ومداواةُ ما یخفی صَعبٌ عِلاجُه»
ترجمه: نصیبِ نفس در امر معصیت ظاهر و آشکار است و بهره‌اش در طاعت، پنهان و در نهان و مداوای آنچه پنهان است دشوار است.
شرح:
سالک، همیشه نوعی مراقبه و دلنگرانی دارد. شاید تعبیر قرآنی این حالت «إشفاق» باشد. (إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّنْ خَشْیَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ)[مؤمنون:57] کسانی که از خشیت پروردگارشان بیمناکند.
از آنجا که غالباً عبادات و طاعات ما آثار و ثمرات درخوری در پی ندارد و در کثیری اوقات از روح و حضور بی‌بهره است، دل‌خوش داشتن و بالیدن به آنها شایسته نیست. پیامبر خدا-صلی الله علیه و سلم- می‌فرماید:
«ربَّ صائمٍ حظُّهُ مِن صِیامِهِ الجوعُ والعطشُ، و رُبَّ قائمٍ حَظُّهُ مِن قیامِهِ السَّهرُ»[به روایت احمد و ابن خزیمه] چه بسیار روزه‌دارانی که بهره‌ی‌شان از روزه گرسنگی و تشنگی است و چه بسیار شب‌زنده‌دارانی که نصیب‌شان از شب زنده داشتن، تنها شب نخفتن و بیداری است.
عارفان با نظر به این حقیقت، پس از انجام عبادات و طاعات، همچنان بیمناک و دلنگران بودند و نفس‌شان عاری از عُجب و خودبینی و فریفتگی و حتی با نوعی آزرم و شرم از کوتاهی و قصور در عمل، همراه می‌شد.
ابوبکر ورّاق می‌گوید: «بسیاری وقت بود که دو رکعت نماز کنم و من از آن باز گردم چنان باشم که کسی از دزدی باز گردد، از شرم داشتن.»[رساله‌ی قشیریه]
رابعه‌ی عدویه گفته است: «إستغفارنا یحتاجُ إلی استغفار» یعنی: استغفار ما خود نیازمند به استغفار دیگری است.
این بیمناکی و دلنگرانی حتی پس از انجام طاعات و عبادات، از اوصاف صالحان است که در قرآن کریم بدان اشاره رفته است:
(وَالَّذِینَ یؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ)[مؤمنون:60] و کسانی که آنچه باید [انجام‌] بدهند، [انجام‌] می‌دهند در حای که دلهایشان هراسان است [و می‌دانند] که به سوی پروردگارشان باز می‌گردند.
عائشه-رضی الله عنها- می‌گوید: از پیامبر خدا-صلی الله علیه و سلم-راجع به این آیه (مؤمنون:60) سؤال کردم که آیا اینان کسانی‌اند که شراب خورده و دزدی می‌کنند؟ فرمود: « لا، یا بنتَ الصدّیق، ولکنّهُم الذینَ یصومُون ویصَلُّون و یتَصَدَّقُونَ، و هُم یخَافُونَ ألا یقبَلَ مِنهُم، أولئک الذینَ یسارِعونَ فی الخَیرات» یعنی: ای دختر صدّیق، چنین نیست. آنان کسانی‌اند که روزه می‌گیرند، نماز می‌خوانند و انفاق می‌کنند و باز نگران و بیمناکنند که این اعمال از آنان قبول و پذیرش نشود. اینان‌اند که در امور خیر از هم شتاب می‌گیرند.»[به روایت ترمذی]
ابن عطا می‌گوید نباید گمان کنیم که تنها در معاصی و گناهان است که نفس، سهم و نصیب دارد. اگر نگرش درستی نداشته باشیم و اگر با انجام امور خیر و صالحات، دل‌خوش و خودبین شدیم، از همین طاعت هم نفس امّاره، بهره‌ی خود را بر می‌گیرد. نکته اینجاست که سهم نفس در معصیت پیدا و هویداست و نصیبش در طاعت، نهان و پنهان و نباید ازیاد بُرد که: مداوای بیماری نهان، دشوارتر از بیماری‌ آشکار است.

1392/07/09

«الحزنُ علی فِقدان الطاعةِ معَ عدَمِ النُّهوضِ الیها مِن علاماتِ الإغترار»
ترجمه: اندوه از بی‌عملی و بی‌طاعتی در حالی‌که هیچ اقدام و تحرکی به سوی طاعت و عمل وجود ندارد، از نشانه‌های فریب‌خوردگی است.
شرح:
ندامت و حُزن ارزشمند آن است که آدمی را به جبران مافات و بهبود وضع، سوق دهد. وقتی از کم تحرّکی و کوشایی ناچیز خود دست حسرت به دهان می‌گزیم و محزون و غمناکیم، اما در مجال عمل، نشانی از پویایی به چشم نمی‌آید، دلیلی است بر اینکه فریفته شده‌ایم. دچار فریب‌نفس و خودفریبی گشته‌ایم. حسرت‌ها و ندامت‌ها زمانی معتبر و ارزنده‌اند که موجب تحرک و پویایی شوند.

1392/07/08

«لاتَترکِ الذکرَ لعَدَمِ حضورِکَ معَ اللهِ فیه، لأنَّ غفلتَکَ عن وجودِ ذکره أشدُّ مِن غفلَتِکَ فی وجود ذکرِه. فعسی أن یرفعَک مِن ذکرٍ مع وجودِ غفلةٍ الی ذکرٍ معَ وجود ِ یقظَةٍ، ومِن ذکرٍ مَعَ وجودِ یقظَةٍ الی ذکرٍ معَ وجودحضورٍ، ومِن ذکرٍ مع وجودِ حضورٍ الی ذکرٍ مع وجودِ غیبَةٍ عمّاسوی المذکور، (وماذلک علی اللهِ بعزیز)[ابراهیم: 20]»
ترجمه: ذکر را به سببِ فقدان حضور و همراهی با خداوند، ترک مگوی، چرا که غفلت «از» ذکر او بدتر از غفلت «در» ذکر اوست. امید است که تو را از ذکر توأم با غفلت به ذکر همراه با بیداری بالا کَشَد و از ذکری درحالت بیداری به ذکری در حالتِ حضور برساند و از ذکر در حالت حضور به ذکری توأم با غیبت و ناپیدایی هر چه جز مذکور است نائل کند.
شرح:‌
پرواضح است که در آغاز کار و مسیر، آن ذوق و شیرینی و آن حلاوت و گیرایی، غالباً نصیب فرد نمی‌گردد. ذکر‌ها، وردها و دعاها، نمازها و شب‌زنده‌داری‌ها، چه بسا عاری از«حضور» باشد. کسی که می‌خواهد زنگار غفلت را از آینه‌ی دل بزداید، در آغاز تکاپوها و پویه‌های خویش، ممکن است سرخورده و دلگیر شود. حس کند که دری به رویش گشوده نمی‌شود و روشنایی«حضور» در دلش خانه نمی‌کند. اما ابن عطا می‌گوید حتی ذکر و کوششِ عاری از حضور و توأم با غفلت هم، نباید ترک شود. چرا که پرداختن به ذکر بهتر از غفلت از ذکر است. اینکه سالک در حین ذکر غافل باشد بهتر است که از اساس، از ذکر،‌ غفلت کند. اما همین دست‌وپا زدن‌ها و کوشش‌های مدام، دستگیری خداوند را به همراه دارد. بنده‌ای که علی‌رغمِ اینکه از لذت حضور بی‌بهره است اما همچنان، مشتاقانه به ذکر و مراقبه پایبند است، توجه خداوند شامل حالش می‌شود و پس از مدتی او را از غفلت به بیداری و سپس از بیداری به «حضور» و در مرحله‌ی نهایی به حالتِ «حضور کامل وغیبت از ماسوی» نائل می‌سازد.
امام محمد غزالی-ر حمه الله- می‌‌گوید: «ذکر را چهار درجه است: اول. آن که به زبان باشد و دل از آن غافل باشد؛ اثر این نوع از ذکر ضعیف است، لکن از اثر خالی نیست؛ چراکه زبانی که به خدمت مشغول است، از زبانی که به بیهوده مشغول باشد یا معطل باشد برتری دارد. دوم. آن که در دل بود لکن متمکن نبود و قرار نگرفته باشد. سوم. آن که ذکر در دل قرار گرفته باشد به گونه‌ای که به زحمت وی را بکار دیگری باید برد. چهارم. آن که مستولی بر دل مذکور بود و آن حق تعالی است، نه ذکر.»[کیمیای سعادت]

1392/07/08

«إلهی ماأقرَبَک مِنِّی وما أبعدَنی عَنکَ»
ترجمه: خداوندا! چه نزدیکی به من و چه دورم از تو!
«إنّما حجبَ الحقَّ عنکَ شدَةُ قُربِه مِنک»
ترجمه: شدت نزدیکیِ خداوند به تو، او را از تو در حجاب کرده است.
«إنما احتَجَبَ لِشِدَّةِ ظُهوره وخَفِی عن الابصار لِعِظَمِ نوره»
ترجمه: به جهتِ شدتِ ظهور و آشکارگی،‌ در حجاب و غیبت است و به سبب روشنایی عظیمش، از دیده‌ها نهان است.
شرح:
گاهی نزدیکی زیاد، دوری در پی دارد. گاهی ظهور و حضور بیش از حد موجب نادیده شدن می‌گردد. ابن عطا می‌گوید خداوند سراسر نور و روشنی است و به جهتِ گستردگی نورش است که از دیدگان پنهان مانده است. او از جان آدمی هم به او نزدیک‌تر است و همین قرابت و نزدیکی است که موجب غفلت ما شده است.

1392/07/07

«رُبَّ عمرٍ اتَّسَعَت آمادُه و قَلَّت أمدادُه ورُبَّ عُمرٍ قلیلَةٌ آمادُهُ کَثیرَةٌ أمدادُه»
ترجمه: چه بسا عمری که طولانی و عریض است، اما بَرَکات و توجهاتش ناچیز است، و چه بسا عمری که کوتاه است اما گشایش‌ها و برکت‌های فراوان دارد.
«مَن بورِکَ لَه فی عُمُرِه أدرَکَ فی یسیرٍ مِنَ الزَّمَنِ مِن مِنَنِ الله تعالی ما لا یدخُلُ تحتَ دوائرِ العبارَةِ ولا تَلحَقُهُ الاشارَةُ»
ترجمه: هر آن‌که به عمر و زندگی‌اش برکت دهند، در زمانی کوتاه، از الطاف و مواهب خداوند چنان بهره‌مند می‌شود که نه در دایره‌ی تعبیر و کلام می‌گنجد و نه در مجالِ اشارت و کنایت.
توضیح: در این حکمت،‌ ابن عطا از بَرَکت در زمان و وقت سخن می‌گوید. اینکه اگر «توفیق» و مواهب و برَکات ربّانی نصیب فرد شود، در مدت زمان کوتاهی،‌ بهره‌های فراوان و وصف‌ناشدنی‌ای عایدش می‌شود. این نگرش، آدم را امیدوار می‌کند.
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست [مثنوی: دفتر اول]
می‌توان در زمانی کوتاه، اگر دلی زلال و چشمی روشن داشت، قلّه‌های بند را فتح کرد. مسیرهای پرپیچ و خم را پیمود و به افق‌های روشن وسپید دست یافت. بینیش معنوی، نگاهی تَر از حادثه‌ی عشق، مواهب و بَرَکات چشمگیری در پی می‌آورد و در مدت‌ زمانی‌ کوتاه و انتظارنرفتنی، فرد را ارتقا و رفعت می‌دهد. اقبال لاهوری گفته است:
وادی عشق بسی دور ودراز است ولی
طی شود جاده‌ی صدساله به آهی، گاهی
در طلب کوش و مده دامن امّید ز دست
دولتی هست که یابی سرِ راهی، گاهی

1392/07/04

«لا یعظُمُ الذنبُ عندک عظمَةً تَصُدُّکَ عن حُسنِ الظَّنِّ بالله، فإنَّ مَن عرفَ ربَّه، إستصغَرَ فی جنب کرمه ذنبَه»
ترجمه: گناه نباید تا به آن پایه در چشم تو بزرگ آید که تو را از حسن ظنّ به خداوند باز دارد. چرا که هر که خدایش را بشناسد، در برابر کرمش گناه خویش را خُرد و کوچک خواهد یافت.
«لاصغیرةَ إذا قابَلَکَ عدلُه ولا کبیرةَ اذا واجَهک فضلُه»
ترجمه: اگر عدالتش با تو رویارو شود، هیچ گناهی صغیره نیست و اگر فضل و لطفش به سراغت آید، هیچ گناهی کبیره نخواهد بود.
«مِن عَلامَةِ الإعتِمادِ عَلَى العَمَلِ نُقصانُ الرَّجاءِ عِندَ وُجودِ الزَّلَلِ»
ترجمه: از نشانه‌های اتکا بر عمل، کم‌رنگ شدنِ امیدواری هنگام بروز لغزش وخطا است.
شرح:
قرآن کریم، جای جای، نسبت به آرزواندیشی‌ کاهلانه که با فرونهاندن کوشش دینی همراه است، هشدار داده است:
(لَّیسَ بِأَمَانِیکمْ وَلا أَمَانِی أَهْلِ الْکتَابِ مَن یعْمَلْ سُوءًا یجْزَ بِهِ وَلاَ یجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللّهِ وَلِیا وَلاَ نَصِیرًا)[نساء:123][وعده الهی‌] بر وفق آرزوهای شما و آرزوهای اهل کتاب نیست، هرکس مرتکب ناشایستی شود، جزای آن را می‌یابد و برای خود در برابر خداوند یار و یاوری نمی‌یابد.
و در وصف‌الحال دوزخیان آورده است:
(...وَغَرَّتْکمُ الْأَمَانِی حَتَّى جَاء أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّکم بِاللَّهِ الْغَرُورُ)[حدید: 14]...و آرزوها شما را فریفت، تا آنکه فرمان الهی [مرگ‌] در رسید، و [شیطان‌] فریبکار شما را در حق خداوند فریب داد.
و از دیگر سو، برنقشِ سعادت‌بخشی که کوشش و رفتار آدمی دارد تأکید شده است:
(...وَنُودُوا أَن تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ)[اعراف:43] ... و ندا داده شود که اینک این بهشتی است که به خاطر کار و کردارتان به شما رسیده است‌.
سعی و کوشش فرد، مایه‌ی رستگاری و نجات اوست و رحمت خداوند به کسانی تعلق می‌گیرد که زمینه‌سازی کرده و تهیه‌ی اسباب دیده‌اند، کوشیده‌اند و در مقام مُحسنین جای گرفته‌اند:
(... إِنَّ رَحْمَتَ اللَّـهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ)[اعراف:56] رحمت الهی به نیکوکاران نزدیک است.
همه‌ی این تأکیدات و تنبیهات برای این این است که بندگان، گرفتار خیال‌های خام و آرزوهای واهی نشوند، غافلانه کاهلی در پیش نگیرند و خود را در «أمن» و أمان نبینند و نگران و بیمناک، در جهت رستگاری خود، بذلِ جُهد کنند.
اما، حقیقت دیگری هم وجود دارد و آن اینکه اعمال و زاد و توشه‌ی بندگان، فی نفسه نمی‌تواند نیکبختی آنان را تضمین کند. بهشت فردوس و رحمت‌های سرمدی خداوند تنها به واسطه‌ی کوشش‌های آدمی فراچنگ نمی‌آیند. لطف و مهر وعنایت و جود اوست که شامل حال بندگان می‌شود، آن ره‌توشه‌ی مُزجاة و کم‌بها را ارج می‌نهد و از کاستی‌ها و ضعف و قصورها در می‌گذرد. در حدیثی از رسول اکرم-صلی الله علیه و سلم- می‌خوانیم که فرمودند:
«لَنْ یدْخِلَ أَحَدًا مِنْكُمْ عَمَلُهُ الجَنَّةَ» قَالُوا: وَلاَ أَنْتَ یا رَسُولَ اللهِ قَالَ: وَلاَ أَنَا، إِلاَّ أَنْ یتَغَمَّدَنِی اللهُ مِنْهُ بِفَضْلٍ وَرَحْمَةٍ»[به روایت مسلم]
«هیچ کس به واسطه‌ی عمل خویش وارد بهشت نخواهد شد. گفتند: حتی شما ای پیامبر خدا؟ فرمود: حتی من،‌ مگر اینکه خداوند مرا با فضل و رحمت خویش فراگیرد.»
بنابراین، آن‌که باور دارد که فضل و رحمت خداوند اساس کار است و رحمت ناپیدا کرانِ اوست که فرد را رستگاری می‌بخشد، در صورت بروز لغزش و خطایی، نومید و دل‌زده نمی‌شود. از همین‌روست که ابن عطا می‌گوید وقتی پس از بروز لغزش و خطیئه‌ای نومید شدی، دریاب که بر اعمال و کردار خود متّکی بوده‌ای و رحمت بی‌کران او را منظور نداشته‌ای. حال آنکه به گفته‌ی حافظ:
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
ابن عطا به نیکی عنوان می‌کند که در برابر صفات جلال خداوند و آنجا که خداوند با عدل و عدالت رفتار کند، همه‌ی گناهان به ظاهر صغیره ‌کبیره‌اند و در برابر فضل بی‌کران او، تمام گناهان به ظاهر کبیره، کم‌مقدار و بی‌فروغ‌اند.
وقتی به شأن جلال و جبروت و کبریایی خداوند نظر می‌دوزیم، از هر گونه آرزواندیشی و وانشستن نجات می‌یابیم. کوچک‌ترین خطاها و لغزش‌ها به چشممان بزرگ می‌آیند و خوف و بیمی سازنده و پیش‌بَرَنده خواهیم داشت. بلال بن سعد می‌گوید: «لا تَنظُر إلى صِغرِ الخَطیئةِ وَلكِن اُنظُر إلى مَن عَصیتَ: به خُردی و ناچیزی گناهت منگر، بلکه بنگر که از چه کسی نافرمانی کرده‌ای!»[سیر أعلام النبلاء]
مراقبیم که حتی از خطاهای به ظاهر کوچک بپرهیزیم چرا که به توالی فاسد و آثار سوء هر عمل وقوف داریم. خداوند متعال در باب شایعه‌پراکَنی و نقلِ سخنان بی‌پایه که متعرض حیثیت و آبروی دیگران می‌شود، می‌فرماید: (... وَتَحْسَبُونَهُ هَینًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ)[نور:15] و می‌پنداشتید که کاری سهل وساده است با اینکه آن نزد خداوند بس بزرگ بود.
انس بن مالک-رضی الله عنه- می‌گوید: «إنَّكُم لَتَعمَلُون أعمَالًا هِیَ أدَقُّ فی عُیونِكُم مِنَ الشَّعرِ، كُنّا لَنَعُدُّها عَلى عهدِ رَسولِ اللهِ - صلى الله علیه وسلم - مِنَ المُوبقاتِ.»[به روایت بخاری] یعنی شما اعمالی را مترکب می‌شوید که در چشمانتان باریک‌تر و سبک‌تر از تارِ مویی است، حال آنکه ما در زمان رسول خدا-صلی الله علیه و سلم- آن گناهان را از مُهلکات و تباه‌کننده می‌دانستیم.
در همین خط و زمینه می‌توان این سنخ از احادیث هشداردهنده را فهم کرد:
«إیّاكم وَ مُحَقَّراتِ الذُّنوبِ»[به روایت احمد] ازگناهانی که کم‌مقدار تصور می‌شوند بپرهیزید.
«دَخَلَت امرأةٌ النَّارَ فِی هِرَّةٍ رَبَطَتها، فَلَم تُطعِمهَا وَلَم تَدَعهَا تَأكل مِن خِشاش الأرض»[به روایت بخاری و مسلم] زنی به خاطر گربه‌ای که در بند کشیده‌ بود اهل دوزخ شد. نه غذایش داد و نه رهایش کرد که از جنبندگان زمین بخورد.
«إنَّ العبدَ لَیَتَكَلَّمُ بِالكَلِمَةِ مَا یَتَبَیَّنُ فِیها، یَهوى بِها فِی النَّار... »[بخاری و مسلم] بنده‌ای به خاطر سخنی ناسنجیده در آتش فرو می‌غلتد.
اما از آن‌رو که سفر ایمان، مستلزم امیدواری است، وقتی به صفات جمال و رحمت خداوند توجه کنیم، از چنبره‌‌ی یأس و دل‌مردگی رهایی می‌یابیم و با حسن ظن به خداوند و نظر به لطف و عنایت او، گام بر می‌داریم. ابن عطا می‌گوید: «فإنَّ مَن عرفَ ربَّه، إستصغَرَ فی جنب کرمه ذنبَه» آنکه از گستره‌ی رحمت خداوند آگاهی یابد، در برابر کرم او گناهان خود را ناچیز می‌بیند و حُسن ظن خود را نسبت به خداوند از دست نمی‌دهد. رسول خدا-صلی الهُ علیه و سلم- می‌فرماید:
«لا یمُوتَنَّ أَحَدُكُمْ إِلا وَهُوَ یحْسِنُ الظَّنَّ بِاللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ.»[به روایت مسلم] در حالی بمیرید که نسبت به خداوندخو‌ش‌گمان و امیدوارید.
کوتاه سخن اینکه، گر چه وانهادن عمل و کاهلی با این توجیه که رحمت خداوند واسعه است، در تعبیر قرآن، آرزواندیشی و فریب‌خوردگی از «أمانیّ» و آرزوهاست، اما نومیدی و یأس و دل‌مُردگی و بدگمانی پس از ارتکاب خطا و لغزش هم، نشانه‌ای از اتکا بر عمل و غفلت از رحمت خداوند می‌باشد.
ابیاتی از این دست، در این بافت و متن قابل قبول خواهند بود:
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحقّ کرامت گناه‌کارانند
-
فضل و خطای بنده گَرَش نیست اعتبار
معنیِّ عفو و رحمتِ آمرزگار چیست؟

1392/06/28

«مِن تمام النّعمَةِ علیکَ أن یرزُقَکَ مایکفیکَ ویمنَعَکَ مایطغیکَ»
ترجمه: از کمال لطف او بر تو این است که آن اندازه روزی دهد که تو را کفایت افتد و از آنچه مایه‌ی سرکشی‌ت شود باز دارد.
شرح:
ناداری و مسکنت، می‌تواند ایمان‌سوز باشد و فرد زیر فشارهای جان‌کاه آن از دایره‌ی پارسایی و اخلاق قدم بیرون نهد و چنان درماندگی و استیصالی در فرد به وجود آورد که دغدغه‌های معنوی و اخلاقی را از یاد ببرد.
از دیگرسو، دربسیاری مواقع، دارایی بسیار و فراتر از نیاز،‌ آدمی را به ورطه‌ی تجمل‌پرستی و نخوت و خودبرتربینی می‌کشاند و فرد چنان دل‌مشغول و پریشان‌‌حال می‌شود که از آن سوی بام می‌افتد. از عجز و ضعف خود بی‌خبر می‌ماند و با نوعی خوداتکایی بی‌پایه، از تعالیم خداوند روی‌گردان می‌شود. در قرآن کریم می‌خوانیم:
(وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَلَکِن يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا يَشَاءُ ۚ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ)[شوری:27] و اگر خداوند روزى را بر بندگان خود فراخ مى‌كرد هر آينه در زمين ستم و سركشى مى‌كردند و ليكن به اندازه‌اى كه بخواهد فرو مى‌آرد، كه او به بندگان خويش آگاه و بيناست- كه چگونه و چند فراخور حالشان روزى دهد-.
در ذیل این آیه، قتاده از برخی از اهل‌علم نقل کرده که گفته‌اند: «خيرُ الرِّزقِ ما لا يُطغيكَ ولا يُلهيكَ: بهترین روزی آن است که نه تو را به طغیان آرد و نه دل مشغولت سازد.»[تفسیر ثعلبی]
مفسران ذیل آیه‌ی مذکور به حدیثی قدسی اشاره می‌کنند که اگرچه به لحاظ سند، ضعیف است اما مضمون نیکی دارد: «وإن من عبادي المؤمنين لمن لا يصلحه إلا الغنى ولو أفقرته لأفسده ذلك، وإن من عبادي المؤمنين لمن لا يصلحه إلا الفقر ولو أغنيته لأفسده ذلك. إني أدبر عبادي لعلمي بقلوبهم إني عليم خبير؛ برخی از بندگان مؤمن من تنها با توانگری و دارایی رو به صلاح می‌آرند و اگر فقیرشان دارم، تباه می‌شوند و برخی از بندگان مؤمن من تنها با فقر و ناداری رو به راه می‌شوند و اگر غنیّ‌شان گردانم رو به فساد می‌آرند. من امر بندگانم را بر اساس آگاهی‌ای که از دل‌هایشان دارم، تدبیر می‌کنم و من دانا و باخبرم.»[تفسیر قرطبی]
آموزه‌ی ابن عطا در این حکمت کوتاه ای است که آن اندازه امکانات و دارایی خوب و مغتنم است که نه سالک را مضطرّ و آسیمه و درمانده کند و نه بی‌باکی و بی‌پروایی در او پدید آورد. رزقی که کافی و مانع باشد. کافی به این معنا که ضروریات زندگی فرد را تأمین کند و او را از اعانات دیگران بی‌نیاز سازد و مانع از این جهت که زمینه‌سازِ سرکشی و دلمشغولی‌اش را فراهم نسازد.

1392/06/18

«إنما أجرَی الأذی علی أیدیهم، کَی لاتکونَ ساکناً إلیهم، أرادَ أن یزعِجَکَ عَن کلِّ شئٍ حتی لایشغَلَک عنه شئٌ»
ترجمه: خداوند، آزارها و مرارت‌هایی از جانب دیگران جاری می‌کند، تا به آنان قرار نیابی و دل‌نبندی، می‌خواهد تو را از همه چیز بی‌قرار و گریزان کند تا آنکه هیچ چیز تو را از او باز ندارد و به خود مشغول نسازد.
«جَعَلَه علیکَ عَدُوّاً لِیحوشَکَ به إلیه، وحرَّکَ علیکَ النفسَ لِیدومَ إقبالُُکَ علیه»
ترجمه: نفست را دشمن و هم‌پیکار تو قرار داد تا از وحشت او به سوی خودش قبله سازی،‌ نفس را در پی تو روانه ساخت تا هماره به سوی خداوند روی آوری.
«مَن نَزَلَ به فاقَةٌ فَلَم تُرجِعهُ الی الله فَمصیبَتُه بالغَفلَةِ عن الله أعظَمُ مِن مُصیبَتِه بالفاقة»
ترجمه: کسی که معضل و مصیبتی به او برسد و آن گرفتاری او را به خداوند متوجه نکند، در این هنگام، غافل شدنش از خداوند، مصیبتی بزرگ‌تر از مصیبتِ پیش‌آمده است.
«مَن لم یُقبِل علی الله بِمُلاطفاتِ الاحسانِ، قِیدَ الیه بسلاسلِ الامتحان»
ترجمه: هر آن که با نوازش‌های پُرمهر و لطف، به خداوند اقبال نکند، با زنجیرهای آزمون و ابتلا به سوی او ره‌سپار خواهد شد.
شرح:
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم + در این سراب فنا چشمه‌ی حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من + به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی + که نقش‌بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی + مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو + بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند + که آتش و تبش و گرمیِ هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند + که گم کنی که سرچشمه‌ی صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت + نظام گیرد خلّاقِ بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست + وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
[غزلیات شمس]
زندگی ما آدمیان آمیخته به انواع و اقسام رنج‌هاست و هر کجا که به امید راحت و آسودگی‌ای پناه می‌جوییم، اسباب دل‌آزاری و رنج را در هیئتی نو و متفاوت می‌بینیم. یکی از دستاوردهای مهم زیستن معنوی و دینی، معنادار شدن رنج‌هاست. رنج‌های زندگی وقتی قرینِ معنایی قابلِ اتکا شوند، تاب‌آوردنی و درک‌پذیر می‌شوند. بهاء ولد می‌گفت: «دین هر کس آن است که همه رنج های وی به وی خوش شود.»[معارف بهاء ولد]
پی‌جویی معنا برای رنج‌های زندگی، یکی از اهتمام‌های دیده‌وران بوده است. ابن عطا سکندری در این چهار حکمت پیش‌گفته، اشاره به نوعی خاصی از معنا می‌کند. می‌گوید خداوند طالبِ توست. مشتاق توست. و رنج‌ها و آزارهایی که از ناحیه‌ی نفس طامع و کژاندیش و یا از جانبِ مخلوقات و آدمیان بر تو عارض می‌شوند از این‌روست که تو را از «غیر» بگریزاند و به او متصل کند. غرض و مقصود این «کَندن» و «پیوستن» است. آخر واقعیت این است که آنان که به ما نیکی می‌کنند ما را به خود وابسته یا دل‌بسته می‌دارند و بدی و آزار دیگران ما را وارهیده و وارسته می‌کند و البته رهایی از غیر، زمینه‌ساز دل‌بستن به خداوند است. ابوالمظفر ترمذی می‌گوید: «هر که به جای تو نیکویی کرد ترا بسته‌ی خود کرد، و هر که با تو جفا کرد ترا رسته‌ی خود کرد. رسته به ازبسته.»[نفحات الأنس]
در نظرگاه عارفان که نگاهی وجودی به آموزه‌های دینی دارند، گسستن از دیگران و اقبال به خداوند، از اصلی‌ترین مقاصد قرآن است. بهاء ولد می‌گوید:
«من همه قرآن را تتبّع کرده‌ام، حاصل معنی هر آیتی و هر قصه‌ای این یافتم که: ای بنده، از غیر من بِبُر، که آنچه از غیر یابی، از من به یابی بی‌منّت خلق، و آنها که از من یابی از هیچ کس نیابی. و ای به من پیوسته، پیوسته‌تر شو.»[معارف بهاء ولد]
منزل و مقام «تبتّل» که واژه‌ای قرآنی است، محل توجه اهل معنا بوده‌است. تبتّل به معنای گسستن و پیوستن است:
(وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا)[مزمل:8] و نام پروردگارت را یاد کن و از همه گسسته و با او پیوسته شو.
«فرار به سوی خداوند» که در قرآن ذکر شده است، نقطه‌ی آغازش رمیدگی از غیر است. در قرآن به آدمیان توصیه شده که به سوی خداوند بگریزند:
(فَفِرُّوا إِلَى اللَّـهِ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ)[ذاریات، 50] پس در خداوند بگریزید، که من برای شما از جانب او هشداردهنده‌ای آشکارم‌
از این‌رو، هر آنچه که سبب‌ساز این گریز و این فرار گردد مبارک است و باید به فال نیکش گرفت. آفت‌های بی‌شمار دنیوی که در هر کُنج به ظاهر امن، هم حضور دارند، آدمی را به «خلوتگاهِ حق» که آرام و قرار حقیقی در آنجاست، ره‌سپار می‌کند:
گر گریزی بر امید راحتی + زان طرف هم پیشت آید آفتی
هیچ کنجی بی دَد و بی دام نیست + جز بخلوتگاه حق آرام نیست
کنج زندان جهان ناگزیر + نیست بی پامزد و بی دق الحصیر
والله ار سوراخ موشی در روی + مبتلای گربه چنگالی شوی [مثنوی: دفتردوم]
بسیاری از آزمون‌های سخت و تنگناهای پرمرارت زندگی در جهتِ تنبه آدمی و ایجاد حالِ «تضرع» در اوست. تا از اطمینان بی‌جا به تکیه‌گاه‌های بی‌پایه نومید شود و تارهای عنکبوتی را که در نظرش چونان ریسمانی استوار می‌نمود،‌ رها کند و از استغنا و توهم بی‌نیازی که او را به ورطه‌ی سرکشی می کشاند، نجات یابد و به آستان پر جلال خداوند، در نهایت خاک‌ساری و زاری روی آورد:
وَلَقَدْ أَرْسَلنَآ إِلَى أُمَمٍ مِّن قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ[انعام:42] و به يقين، ما به سوى امّتهايى كه پيش از تو بودند [پيامبرانى‏] فرستاديم، و آنان را به تنگى معيشت و بيمارى دچار ساختيم، تا به زارى و خاكسارى درآيند.
داستان کنعان، فرزند نوح پیامبر0علیه اسلام0 برای مولانا بسیار درس‌آموز و محل توجه است. می‌گوید وقتی نوح فرزندش را به همراهی با مؤمنان دعوت کرد و از او خواست که به داخل کشتی بگریزد و پناه آورد، کنعان از آن رو که به توان فردی خود پشت‌گرم بود، دعوت پدر را نادیده گرفت. در قرآن می‌خوانیم:
(قَالَ سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ ۚ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّـهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ ۚ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ)[هود:43] گفت به زودی در کوهی پناه می‌گیرم که مرا از سیلاب در امان می‌دارد، [نوح‌] گفت امروز در برابر امر الهی، پشت و پناهی وجود ندارد، مگر کسی که [خداوند] بر او رحمت آورده باشد، و در میان ایشان موج حایل شد، و او از غرق شدگان گردید.
کشتی نوح در این داستان، رمزی است از خلوت‌گاه حق و آستان خداوند که نجات و رهایی و امنیت در آنجاست و پناه‌جویی کنعان به بلندای کوه، حکایت دل‌بستگی‌ها و پشت‌گرمی‌های آدمیان است به تکیه‌گاه‌های سست و فرو ریختنی.
مولانا می‌گوید چون کنعان تصور می‌کرد آویز‌گاه‌هایی قابل اعتماد دارد، دعوت پدر را نادیده گرفت. او به توانمندی و مهارت و زیرکی خود غرّه شد. تصور می‌کرد مهارت در شناگری می‌تواند او را از خیزاب‌های تند سیل، رهایی دهد. اما گمانش واهی بود. کاش کنعان از آن قوت‌های فریب دهنده و توانایی‌های غافل کننده بی‌بهره بود تا شاید متضرعانه رو به کشتی می‌آورد:
هم‌چو کنعان سر ز کشتی وا مکش + که غرورش داد نفس زیرکش
که برآیم بر سر کوه مَشید + منّتِ نوحم چرا باید کشید
تو چه دانی ای غراره‌ی پر حسد + منّتِ او را خدا هم می‌کَشد
کاشکی او آشنا ناموختی + تا طمع در نوح و کشتی دوختی
کاش چون طفل از حِیَل جاهل بدی + تا چو طفلان چنگ در مادر زدی [مثنوی:دفتر چهارم]
«جاهدوا فینا» بگفت آن شهریار + «جاهدوا عنا» نگفت ای بی‌قرار
هم‌چو کنعان کو ز ننگ نوح رفت + بر فراز قله‌ی آن کوه زفت
هرچه افزون‌تر همی‌جست او خلاص + سوی که می‌شد جداتر از مَناص
ای بسا علم و ذکاوات و فِطَن + گشته ره‌رو را چو غول و راه‌زن [مثنوی: دفتر ششم]
{مَشید: بلند و استوار، فِطَن: زیرکی‌ها، مَناص: گریزگاه، حِیَل: چاره‌سازی‌ها}
کنعان و اتکایش به دانش و مهارت شخصی و بی‌اعتنایی‌اش به رهنمود‌های معنوی و تنبیهات خداوندی، حکایت غالب معرضان غافل است. آنان که با دل‌خوش داشتن به زیرکی فردی، ‌از تعالیم الهی خود را بی‌نیاز می‌پنداشتند:
(فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ...)[غافر:83] آنگاه که پیامبرانشان برای آنان پدیده‌های روشنگر آوردند، از آن مقدار علمی که داشتند، شادمانی کردند...
ابن عطا در این چهارحکمت، ما را به حقیقت نهفته در رنج‌ها و آزارهای عالَم متذکر می‌کند. عداوت‌ها و دشمنی‌های دیگران و نفس، می‌تواند مایه‌ی گریز در خداوند و اقبال بیشتر به او شود و از این‌رو می‌تواند مبارک و مغتنم باشد.
نکته‌ی دیگری که ابن عطا متذکر می‌شود این است که اگر آدمی در اثرِ مصائب و بلایای این‌جهانی و دشمنی‌های دیگران، تنبه و توجه نیابد و روی دل به آستان خداوند نگرداند، دچار مصیبتی به مراتب بزرگ‌تر شده است. مصیبت حقیقتی، غفلتی است که حتی در پیِ پریشانی‌ها و بی‌قراری‌های این جهان، کم‌رنگ نشده است.

1392/06/14

«لا تَنفَعُه طاعتُک ولا تَضُرُّه معصیتُک وإنما أمرَکَ بهذه و نهاکَ عن هذه لِما یعودُ علیکَ»
ترجمه:
نه طاعت تو به او نفعی می‌رساند و نه نافرمانی‌ات به او زیانی،‌ بلکه تنها به این خاطر ‌تو را به طاعت فرمان داده و از معصیت بازداشته که آثارش به تو باز می‌گردد.
«لایزیدُ فی عزِّّه إقبالُ مَن أقبَلَ علیه، ولا ینقُصُ مِن عزِّه إدبارُ مَن أدبَرَ عنه»
ترجمه:
نه روی آوردن کسی بر عزت و جلالت او می‌افزاید و نه روی‌گردانی احدی از شکوه و مجد او می‌کاهد.
«ما طُلبَ لکَ شئٌ مثلُ الاضطرار، ولا أسرَعَ بالمواهبِ إلیکَ مثلُ الذلّةِ و الافتقار»
ترجمه:
هیچ چیز به اندازه‌ی «اضطرار» از تو خواسته نشده و هیچ چیز به سرعت خاکساری و نیازمندی، موجب کسب مواهب و توفیقات نیست.
شرح:
در قرآن کریم می‌خوانیم:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ)[فاطر:15] اى مردم، شماييد نيازمندان به خدا، و خداست بى‏نياز و ستوده.
(... فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ ۚ وَاللَّـهُ الْغَنِيُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاءُ...)[محمد:38] بعضی از شما هستند که بخل می‌ورزند، و هر کس بخل ورزد همانا از خود دریغ می‌ورزد، و خداوند بی‌نیاز است و شما نیازمندانید...
گویند فنحاص که مردی از یهود بود وقتی با دعوت و فراخوان ابوبکر-رضی الله عنه- مواجه شد که او را به ایمان و تصدیق و بخشندگی در راه خداوند و قرض نکو دادن به او تشویق می‌کرد، به تعریض و استهزاء گفت: گویا خداوند شما فقیر و نیازمند است که از بندگانش قرض می‌خواهد(اشاره به آیه‌ی: من ذا الذی یقرض الله قرضاً‌حسَنا...[بقره:245])
ظاهراً در رابطه با همین رویداد بوده است که این آیه نازل شده:
(لَقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ فَقِیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیَاء سَنَکْتُبُ مَا قَالُواْ وَقَتْلَهُمُ الأَنبِیَاء بِغَیْرِ حَقٍّ وَنَقُولُ ذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِیقِ)[آل‌عمران:181] آری خداوند سخن کسانی را که گفتند خدا فقیر است و ماییم که توانگریم، شنید، سخنشان را و نیز [گناهشان را] که پیامبران را به ناحق کشته‌اند، باز می‌نویسیم و می‌گوییم عذاب آتش دوزخ را بچشید.
آنچه ابن عطای سکندری در این سه حکمت عنوان می‌کند در همین زمینه است. اوامر و نواهی خداوند تماماً مبتنی بر مصالح فردی و جمعی انسان است. او غنیّ مطلق و بی‌نیاز متعالی است و حاجتی به کُرنش‌ها و فرمان‌بری‌ها، تسبیح‌ها و حمد و ثناهای بندگان ندارد. اگر همگان در نهایت پرهیزگاری باشند بر غنای ذاتی او چیزی نمی‌افزایند و اگر همگان از درگاه او روی بگردانند از عزت و شکوه او کاسته نمی‌شود. در حدیث قدسی می‌خوانیم:
«یا عِبادِی، أِنّکُم لن تبلُغُوا ضُرِّی فتضُرُّونِی، و لن تبلُغُوا نفعِی فتنفعُونِی، یا عِبادِی، لو أنّ أوّلکُم و آخِرکُم و إِنسکُم و جِنّکُم کانُوا علی أتقی قلبِ رجُل ٍ واحِد ٍ مِنکُم، مازاد ذلِک فِی مُلکِی شیئاً. یا عِبادِی، لو أنّ أوّلکُم و آخِرکُم و إِنسکُم و جِنّکُم کانُوا علی أفجر ِ قلبِ رجُل واحِد مِنکُم، ما نقص ذلِک مِن مُلکِی شیئاً. یا عِبادِی، لو أنّ أوّلکُم و آخِرکُم و إنسکُم و جِنّکُم قامُوا فی صعید ٍ واحد ٍ فسألُونی فأعطیتُ کُلّ واحدٍ مسألتهُ، ما نقص ذلک ممّا عند إلاّ کما ینقُصُ المخیطُ إذا أُدخل البحر.»[به روایت مسلم]
«ای بندگان من، شما را نه یارای آن که مرا زیانی برسانید ونه توان آن که نفع و فایده‌ای عایدم کنید. اگر نخستین و آخرین‌تان و از تبار انس و جن‌تان به مانند پرهیزگارترین فردتان بود، چیزی بر مُلک و ملکوت من افزوده نمی‌شد و اگر نخستین و آخرین و انس و جن‌تان به مانند فاجرترین فرد‌تان می‌بود، از مُلک و جبروت من چیزی کاسته نمی‌شد. بندگان من! اگر اول و آخرتان و انس و جن‌تان در جایگاهی یگانه گردآیند و هر یک خواسته‌ای طلب کند، تمنای هر یک را عطا می‌کنم بی‌آنکه از مُلک من چیزی کاسته شود مگر به همان اندازه که سوزنی که به دریا فرو می‌شود، از آن می‌کاهد.»
امام ابوالقاسم قشیری می‌گوید: «خدای تعالی وحی کرد بداود علیه السلام که یا داود فرا قوم خویش بگو که من شما را بدان نیافریده‌ام که بر شما سود کنم بدان آفریده‌ام که شما بر من سود کنید.»[رساله قشیریه]
مولانا هم همین مضمون را در مثنوی مورد بازبینی و تأکید قرار می‌دهد و اشاره‌‌ی نکویی می‌کند که تسبیح بندگان،‌ موجب تطهیر و پاکی خداوند نیست، بلکه مآلاً این خودِ بندگانند که در اثرِ تسبیح و تقدیس او، طهارت و قُدسیّت می‌یابند:
من نکردم امر تا سودی کنم + بلکه تا بر بندگان جودی کن
من نگردم پاک از تسبیحشان + پاک هم ایشان شوند و دُرفشان
[مثنوی: دفتر دوم]
گفت پیغمبر که حق فرموده است + قصد من از خلق احسان بوده است
آفریدم تا ز من سودی کنند + تا ز شهدم دست آلودی کنند
نی برای آن که من سودی کنم + و از برهنه من قبایی بر کنم
[مثنوی: دفتر دوم]
هنگام انجام عبادات دینی همیشه باید این حقیقت مهم را مد نظر داشته باشیم تا آنچه انجام می‌دهیم واجد لابه و تضرع و سوز و گداز باشد. اگر از یاد ببریم که همه‌ی آنچه خداوند از ما خواسته در جهت کمال و سعادت خود ماست و او ذره‌ای حاجت به آنها ندارد، با رغبت و اشتیاق و حالتی رازوَرانه و پرنیاز به انجام آنها همت نمی‌گماریم بلکه با ملالت و تنها از سرِ تکلیف و طلب‌کارانه عبادت می‌کنیم و پس از انقیاد و تسلیم در برابر خداوند احساس می‌کنیم که گویا خداوند را بدهکار خود کرده‌ایم.
سعدی می‌گفت:
درویش و غنی بنده‌ی این خاک درند + آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند
اگر فقیری و نیازمندی و مسکنت را عارفان می‌ستودند از همین رو بوده است و مُراد آنان همین حالت افتقار و تضرع و شکستگی و نیازمندی بوده است. توجه به غنای پر مجد خداوند و بی‌چیزی و فقر خود، اساس کار است و نماز بی‌نیاز، بی‌مغز است. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «کار نه روزه و نه نماز دارد بلکه شکستگی و نیاز دارد.»
در حکمت سوم، ابن عطا می‌گوید که هیچ چیز به مانند تضرع و نیازمندی سالک او را از مواهب معنوی بهره‌مند نمی‌کند. اگر درگاه او سراسر بی‌نیازی است، آنچه می‌سزد که با خود داشته باشیم، نیاز است. شمس تبریز می‌گفت: «زیره به کرمان بری چه قیمت و چه نرخ و چه آب روی آرد؟ چون چنین بارگاهی است، اکنون او بی‌نیاز است تو نیاز ببر، که بی نیاز نیاز دوست دارد.»[مقالات شمس]
از بایزید بسطامی نقل است که گفته است: به سینه‌ی ما آواز دادند که: «ای بایزید! خزاین ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پُر است. اگر ما را می‌خواهی چیزی بیاور که ما را نبود.» گفتم: «خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد؟» گفت: «بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی».
در مسیر خداوند، آنچه دستگیر سالک است، تضرع و نیاز اوست که او را می‌کِشد و پویان و دوان به درگاه خداوند بی‌نیاز سوق می‌دهد. شیخ ابوبکر شبلی گفته است: «عصا کِشِ من نیاز است.»
غریب و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام هیچ نیست دست آویز

1392/06/11

«کیفَ یُشرِقُ قلبٌ صُوَرُ الأکوانِ مَنطَبِعَةٌ فی مِرآتِه؟ أم کیفَ یرحلُ الی الله وهو مُکَبَّلٌ بشهواته؟ أم کیفَ یطمعُ أن یدخلَ حَضرَةَ الله وهو لَم یتطَهَّر مِن جَنابَةِ غَفَلاتِه؟ أم کیف یرجو أن یفهَمَ دقائقَ الاسرار وهوَ لَم یتُب مِن هَفَواتِه؟»
ترجمه:
چگونه می‌شود قلبی به اشراق و روشنی برسد در حالی‌که تصویر پدیده‌ها و مخلوقات در آینه‌اش نقش بسته است؟ یا چگونه ممکن است که دل به سوی خداوند عزم رحیل کند در حالی‌که پای‌بسته‌ و دربندِ شهوت‌هاست؟ چطور می‌شود که به باریافتن به محضر خداوند طمع بندد، در حالی‌که از جنابت غفلت و بی‌خبری تطهیر نیافته است؟ یا چگونه ممکن است که ژرفای اسرار را درک کند حال آنکه از لغزش‌های خود توبه نکرده و بازنگشته است؟
شرح:
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد + نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضت برآوری غسلی + همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی + نزول در حرم کبریا توانی کرد
اگر به جیب تفکر فروبری سر خویش + گذشته‌های قضا را ادا توانی کرد
ولیکن این صفت ره روان چالاکست + تو نازنین جهانی کجا توانی کرد [غزلیات شمس]
ابن عطا در این حکمت بر مفهوم «قابلیت» تأکید دارد. در سرای قُرب خداوند، چشم‌ها و دل‌هایی حضور می‌یابند که «قابِل» باشند. به تعبیر خواجه‌ی شیراز:
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز + ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
تنها دیدگان و چشمانی از دیدار یار بهره‌مند می‌شوند که در اشک خویش غسل کرده‌اند و از «آلودگی» پاک شده‌اند:
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است + بر رخ او نظر از آینه‌ی پاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند + پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز [حافظ]
ارباب ظاهر و زاهدان ظاهرپرست، تنها به طهارت ظاهری و وضوساختن و غسل کردن فقهی نظر می‌کنند. غافل‌اند از اینکه غیر از جنابت فقهی، که غسل فقهی می‌خواهد، جنابت غفلت هم وجود دارد که نیاز به غسلی از نوع خود دارد.
بر طهارت ظاهر تأکید بلیغ می‌کنند و از تطهیر دل که شرط پذیرش و قبول است غفلت می‌ورزند.
مطابق آیات قرآن و آثار نبوی، تنها دل‌هایی که پاکی و طهارت یافته‌اند مقبول خداوند واقع می‌شوند، پیامبر مکرم-صلی اله علیه و سلم- می‌فرماید:
«إنَّ اللَّهَ طَيِّبٌ لَا يَقْبَلُ إلَّا طَيِّبًا؛ خداوند پاک و طاهر است و جز آنچه را که پاک و طاهر باشد نمی‌پذیرد.»[به روایت مسلم]
در قرآن کریم هم شرط رفعت‌‌یابی و قدربینی اعمال و اقوال، در طهارت و پیراستگی ‌آن از شوائبِ اغراض و گناه عنوان شده است:
(...إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ...)[فاطر :10] ...سخنان پاک و طاهر به سوی او بالا می‌رود...
پیامبر خدا-صلی الله علیه و سلم- می‌فرماید:
«إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أَخْطَأَ خَطِيئَةً نُكِتَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ ، فَإِنْ هُوَ نَزَعَ وَاسْتَغْفَرَ وَتَابَ ، صُقِلَتْ ، فَإِنْ عَادَ ، زِيدَ فِيهَا حَتَّى تَعْلُوَ فِيهِ ، فَهُوَ الرَّانُ الَّذِي ذَكَرَ اللَّهُ "كَلا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ"[المطففين:14]»
«هنگامی که بنده گناه کند نکته سیاهی در قلب او پیدا می‌شود، اگر توبه کند و از گناه دست بردارد و استغفار نماید قلب او صیقل می‌یابد و اگر باز هم به گناه برگردد سیاهی افزون می‌شود، تا تمام قلبش را فرا می‌گیرد، این همان زنگاری است که در آیه "کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون" به آن اشاره شده است.»[ به روایت نسایی و ترمذی]
همچنان که در حدیث فوق اشاره رفته است، قلب انسان در اثر ارتکاب معاصی و نادیده‌گرفتن مرزهای اخلاقی گرفتار توده‌های تیره و تاری می‌شود که صیقلی و خاصیت آینگی آن را می‌ستاند و یا تضعیف می‌کند. بر همین اساس است که پیراستن دل از زنگار و تیرگی‌هایی که در اثر غفلت و گناه عارض شده است، همواره مورد اهتمام جدی و توصیه‌ی أکید ارباب معنویت است. شمس تبریز می‌گوید:
«شک نیست که چرک اندرون می‌باید که پاک شود، که ذره‌ای از چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بیرون نکند. آن چرک اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مشک از آب دیده، نه هر آب دیده‌ای، الا آب دیده‌ای که از آن صدق خیزد.»[مقالات شمس]
اهالی بینش معنوی بر این باورند که دست‌یابی به روشن ‌بینی و معرفت قلبی مستلزم رهیدن از چنبره‌ی خواهش‌های نفسانی است و آثار مبارک معنوی و طیَران و رهیدگی، تنها سهم و نصیب کسانی خواهد بود که از پای‌بندِ شهوت بیرون جهیده‌اند:
طیران مُرغ دیدی؟ تو ز پای‌بندِ شهوت + به در آی تا ببینی طَیَران آدمیت
خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «لقمه خوری هر جایی، طاعت کنی ریایی، محبت رانی هوایی، فرزند خواهی خدایی، زهی مردک سودایی!»
مبارزه با «غبار» یکی از اهتمامات جدی اهل معنویت است. غبار جسم و تن‌پروری که چهره‌ی جان آدمی را می‌پوشاند و غبار هوا و هوس که «سرای آراسته‌ی حقیقت» را از دیدگان ما پنهان می‌کند:
حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم + خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم [حافظ]
تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون + کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی + غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد [حافظ]
تو را تا دهن باشد از حرص باز + نیاید به گوش دل از غیب راز
حقایق سرایی است آراسته + هوی و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد + نبیند نظر گرچه بیناست مرد [بوستان، باب سوم]
سخن‌دانی و نمودهای دلفریب، آراستگی ظاهر و لباس‌های نیکو و دانش‌های زبانی و ظاهری، آدمی را در حلقه‌ی مقربان قرار نمی‌دهد. سیر حقیقی،‌ سیر قلب است و هر چه دل و دیده‌ی ما پاکیزه‌تر و پیراسته‌تر باشد، جمال چهره‌ی حقیقت را بهتر آینه‌گردانی می‌کند. امام عبدالقادر گیلانی می‌گوید:
«يا غلامُ: فقهُ اللسانِ بلا عَمَلِ القَلبِ لا يُخطيكَ إلَى الحَقِّ خطوةً. السيرُ سيرُ القلبِ؛‌ای جوان، دانش زبانی بدون حرکت و رفتار قلبی، حتی یک‌گام تو را به سوی حق نزدیک نمی‌کند. سیر حقیقی، سیر قلب است.»[الفتح الربانی]
عمر بن خطاب-رضی الله عنه- تعبیر دقیقی از این مطلب دارد. در بیان او، معرفت و دانش به دو شقّ زبانی و قلبی تقسیم می‌شود:
«إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ الْمُنَافِقُ الْعَلِيمُ ، قِيلَ: وَكَيْفَ يَكُونُ الْمُنَافِقُ عَلِيمٌ ؟ قَالَ : عَالِمُ اللِّسَانِ ، جَاهِلُ الْقَلْبِ وَالْعَمَلِ؛ آنچه بیش از همه موجب نگرانی من بر این امت است وجود منافقانی داناست. گفتند منافق دانا چگونه فردی است؟ گفت: آنکه به زبان دانا و دانش‌ور است و به دل و کردار، جاهل و بی‌‌بینش.»
دانایی و دانش‌وری که تنها بر زبان و ظاهر نمود دارد با بینش معنوی و روشن‌بینی که تحولی ژرف در تمام اضلاع وجود انسان می‌نهد، فرق چشمگیری دارد.
مغز سخن ابن عطا در این حکمت این است که تا دل را از تیرگی‌های ناشی از گناه و از لهیب‌های ویرانگر شهوت، نپیرایی و تا از جنابت غفلت، غسل نکنی، شرف حضور در آستان خداوندی را نخواهی یافت. برای اینکه دل نشیمن‌گاه حضرت دوست شود باید از وجود اغیار تهی گردد.
امام عبدالقادر گیلانی می‌گفت: «إذا خَرَجَ الزُّورُ: دَخلَ النورُ؛ هر گاه باطل و دروغ رخت بربندد، روشنی و نور داخل می‌شود.»[فتوح الغیب]

1392/06/11

«مِن اخلاق الاولیاء ثلاثَةٌ: سلامَةُ الصَّدر و سَخاوَةُ النفس و حسنُ الظَّنِّ فی عبادِ الله»
ترجمه:
سه چیز از اوصاف و خُلقیات دوستان و اولیای خداوند است: سلامت قلب، سخاوت‌مندی وخوش‌گمانی نسبت به بندگان خداوند.
شرح:
ولیّ خدا شدن جز از مسیرِ اتصاف به اوصاف خداپسند و متعالی، ممکن‌شدنی نیست. ابن عطاء سکندری از سه ویژگی مهم و اساسی که عارفان روشن‌ضمیر و قدیسان معنوی، واجد آن بودند، سخن می‌گوید.
مولانا می‌گفت که دفتر سالکان و صوفیان صافی، چیزی جز دلِ سپید و برف‌نشان نیست و صوفی حقیقی آن است که طالب «صَفوَت» و صفا است و نه دعاوی گوش‌خراش و نه نمایش‌های گزاف، هیچ‌یک نشانه‌ی مرد خدا و ولی‌ الله نیست.
دفتر صوفی سوادِ حرف نیست + جز دلِ اسپید همچون برف نیست [مثنوی:دفتر دوم]
هست صوفی آنکه شد صَفوت طلب + نه از لباس صوف و خیاطی و دَب [مثنوی:دفتر پنجم]
دستمایه و سرمایه‌ی صوفیان نیک‌نهاد «صافیِ بی‌غش» است ولی دریغا که به تعبیر حافظ:
نقدِ‌صوفی نه همه صافیِ بی‌غش باشد + ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
دغدغه‌ی مهم سالکان معنا، صافی شدن و صفا یافتن است که به تعبیر امام ابوالقاسم قشیری:«صفا ستوده است بهمه زبانها و ضدّ او کدورتست و آن نکوهیده است.»[رساله‌ی قشیریه]
در باب اوصاف سه‌گانه‌ای که ابن عطاء سکندری برای اولیا و مقربان خداوند قایل است به اشارت کوتاهی بسنده می‌کنیم:
1. پاک‌دلی یا سلامت قلب.
در قرآن کریم از انواع و احوال قلب فراوان یاد شده است. قلبهای بیمار[بقرة:10]، قلب‌هایی هستند که در اثر گناهان، بر آنها مُهر زده‌اند و پرده‌ افکنده‌اند[بقرة:7؛ نساء:155] آلودگی و زنگار و تیرگی بر خود گرفته‌اند[مطففین:14] و دچار قساوت و سنگ‌دلی شده‌اند[زمر:22؛ بقرة:74؛ مائده:13؛ انعام:43]، تنگ و کم‌ظرفیت‌اند[نعام:125] واز یادکرد خداوند غفلت کرده‌‌اند[کهف:28] انحراف و کژی دارند و غرضشان از پیگری مباحث دوپهلو، سرکشی و فتنه‌گری است[آل‌عمران:7] انکار آگاهانه و عناد و لجاجت، وصف ملازم آن‌هاست[نحل:22] و دچار تعصبی جاهلی و خردستیزند[فتح:26] پُرغلظت و تُند وخشونت‌بارند[آل‌عمران:159] مبتلا به نابینایی هستند[حج:46] و مدام در تردید و دودلی سر می‌کنند[توبه:52]
اما قلب‌های خداپسند و ستودنی، قلب‌هایی سلیم‌اند[شعراء:89؛ صافات:84] که به واسطه‌ی قرآن شفا یافته‌اند[یونس:57] و از اینرو خاشع و افتاده و نرم‌اند[حدید:16] نگران و بیمناک عاقبت و فرجام خویش‌اند[مؤمنون:60؛ انفال:2] به اوصاف و اعمال نیک، گشودگی و پذیرندگی دارند[أنعام:125] و در رابطه با دیگران، پُرمهر و دلسوزند[حدید:27] به واسطه‌ی پیام خداوند، اطمینان و آرامش و نرمی و پذیرندگی یافته‌اند[رعد:28؛ زمر:23]، و باران سکینه و آرامش خداوند بر آنان فرو می‌ریزد[فتح:4] کلمه‌ی ایمان بر لوحشان نقش بسته و حکّاکی شده است[مجادله:22]
خداوند متعال، در وصف ابراهیم خلیل-علیه السلام- فرموده است: (إِذْ جَاء رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ)[صافات:84] آنگاه که با دلى پاک به [پیشگاه] پروردگارش آمد.
قرآن کریم در احوال آخرت و سرمایه‌ی آن‌جهانی بیان کرده است: (یوْمَ لا ینْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ * إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ)[شعراء:88-89] روزی که نه مال و نه فرزندان به حال کسی سود نمی بخشد، مگر کسی که با دلی پاک و سالم به سوی خدا بیاید.
با نظر به آیات فوق، به جایگاه مهمی که «قلبِ سلیم»، دلِ پیراسته از کدورت‌ها و زنگارها و مصون از بیماری‌ها و غرض‌ها در نجات و رستگاری آدمی دارند، می‌توان پی بُرد. رسول خدا-صلی الله علیه و سلم- فرموده‌اند:
«إنَّ اللهَ لا يَنظُرُ إلى أجسَامِكُم وَ لا إلَى صُوَرِكُم و لكِن يَنظُرُ إلَى قُلُوبِكُم؛ خداوند نه به پیکرهای شما می‌نگرد و نه به چهره‌هایتان، بلکه به قلب‌های شما نظر می‌کند.»[به روایت مسلم]
و به همین سبب که قلب، نظرگاه خداوند است، از امور و زمینه‌هایی که اسباب تکدّر آن را فراهم می‌کرد، کناره می‌گرفت:
«لا یبَلِّغْنی أحدٌ من أصْحابی عنْ أحَدٍ شَیئا، فَإنِّی أُحِبُّ أنْ أَخْرُجَ إِلیکمْ وأنا سلیمُ الصَّدْرِ؛ هیچ‌یک از یاران من علیه دیگری، خبری را به اطلاع من نرساند، چرا که من دوست دارم در حالی به پیش شما بیایم که دلی ‌پاک و پیراسته دارم.»[به روایت ابوداود و ترمذی]
در حدیثی دیگر که بسیار نزدیک به آموزه‌ی عرفانی ابن عطاست، پیامبر اسلام-صلی الله علیه و سلم- از اوصاف خاصان حق سخن می‌گوید:
«إِنَّ أَبْدَالَ أُمَّتِی لَمْ یدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالأَعْمَالِ، وَلَکنْ یدْخُلُوهَا بِرَحْمَةِ اللَّهِ، وَسَخَاوَةِ النَّفْسِ، وَسَلامَةِ الصَّدْرِ، وَالرَّحْمَةِ لِجَمِیعِ الْمُسْلِمِینَ؛ برگزیدگان امت من، به اتکای اعمال وارد بهشت نمی‌گردند بلکه به سبب رحمت خداوند و به پشتوانه‌ی: سخاوت ضمیر، سلامت دل و مهربانی و دل‌رحمی نسبت به همه‌ی مسلمانان، اهل بهشت می‌گردند.»[شعب الإیمان بیهقی، مکارم الأخلاق طبرانی]
ميمون بن مهران در سال‌های پیری به همراه پسرش سراغ امام حسن بصری می‌رود، در می‌زند و وقتی با او روبرو می‌شود می‌گوید: «يا أبا سَعِيد قَد آنَستُ مِن قَلبِي غِلظَةً، فَاستَلِن لِي مِنهُ؛ ای ابوسعید، در قلبم غلظت و قساوتی می‌یابم، آن را بر من نرم و لطیف کن.» و امام حسن بصری آیاتی چند بر او می‌خواند.[حلیة الاولیا،‌ ابونعیم اصفهانی]
انس بن مالک نقل می‌کند که در محضر پیامبر-صلی الله علیه و سلم- نشسته‌ بودیم که فرمود: هم‌اکنون مردی از اهل‌ بهشت وارد می‌شود و چندی نگذشته بود که ‌دیدیم سعد بن ابی وقاص داخل شدند. انس می‌گوید این اتفاق تا سه روز تکرار شد و هر سه روز سعد بن ابی‌وقاص همان فردی بود که وارد می‌شد. عبدالله بن عمروبن العاص برای آگاه شدن از ویژگی‌های سعد، سه روز میهمان خانه‌اش شد و روز و شب رفتار او را زیر نظر گرفت. مشاهده کرد که سعد برای نماز شب بلند نمی‌شود، گر چه هر وقت پهلو به پهلو می‌شود،‌ ذکر و تکبیر بر لب دارد. عبدالله می‌گوید سه روز او را زیر نظر داشتم و اعمال خاصی از او مشاهده نکردم جز سخنان نیک و شایسته. موضوع را با او طرح کردم و اینکه پیامبر-صلی الله علیه و سلم- او را از اهل بهشت قلمداد کرده است اما در اعمال او چیزی متفاوتی مشاهده نمی‌شود و به او گفتم:‌ خواستم همراه شما باشم تا ببینم عمل شما چیست تا به شما اقتدا کنم اما ندیدم که شما عمل زیادی داشته باشید چه چیزی شما را به این مقام رسانیده است؟
سعد می‌گوید: عمل دیگری جز آنچه دیدی ندارم. عبدالله می‌گوید وقتی این حالت را دیدم، از همراهی حضرت سعد منصرف شدم. اما هنگامی که به وی پشت کردم، فرمود: «مَا هُوَ إِلا مَا رَأَیتَ، غَیرَ أَنِّی لا أَجِدُ فِی نَفْسِی لأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ غِشًّا، وَلا أَحْسُدُهُ عَلَى شَیءٍ أَعْطَاهُ اللَّهُ إِیاهُ؛ عملی دیگر ندارم به جز آنچه دیدی، غیر از اینکه در دلم نسبت به هیچ مسلمانی کینه‌ و کدورتی نمی‌بینم و به هیچ مسلمانی نسبت به مواهبی که بدو بخشیده‌اند، حسد نمی‌برم.» گفتم این همان چیزی است که تو را به این مقام رسانده و این چیزی است که من تاب و توان آن را ندارم.[مکارم الاخلاق طبرانی، السنن الکبری نسائی، مسند احمد بن حنبل]
هم‌چنان که در حکایت فوق دیدیم، آنچه ضامن نجات و رستگاری آدمی است، دلی پیراسته از کینه و حِقد و حسد و بدخواهی است. خداوند به مؤمنان تعلیم می‌دهد که از او طلب کنند تا دلی بی‌کینه نصیبشان کند: (... وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا...)[حشر:10] و در دل‌های ما، نسبت به مؤمنان، بدخواهی و کینه‌ای مگذار...
مولانا می‌گوید که کینه‌‌توزان، همخانه‌ی دوزخ‌اند چرا که دوزخ جز کینه‌ای شعله‌ور نیست و آنان که دلی آکنده از کینه دارند هم‌سنخی و مناسبت با دوزخ پیدا می‌کنند:
کین مدار آنها که از کین گمرهند + گورشان پهلوی کین‌داران نهند
اصل کینه دوزخست و کین تو + جزو آن کلست و خصم دین تو
چون تو جزو دوزخی پس هوش دار + جزو سوی کل خود گیرد قرار [مثنوی:دفتر دوم]
دل پاک و سینه‌‌ای صاف و زلال، نه تنها نجات اخروی را از آن خود کرده است که در همین دنیا، به سبب طهارت و زلالی، پذیرای شیرینی عشق خداوند است و بینایی معنوی و آگاهی عرفانی را غنیمت بُرده است.
روسینه را چون سینه‌ها هفت آب شوی از کینه‌ها + وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو [غزلیات شمس]
مولانا در مثنوی و در حکایت هنرنمایی چینیان و رومیان به همین موضوع اشاره دارد. می‌گوید نقاشان رومی جز صیقلی کردن دیوار سنگی کار دیگری نکردند و با آینه پرداخته، تمام زیبایی نقاشی‌ چینیان را از آن خود کردند. مولانا می‌گوید صیقلی‌دهندگان رومی همان صوفیان راستین‌اند:
رومیان آن صوفیانند ای پدر + بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها + پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها
آن صفای آینه وصف دلست + صورت بی منتها را قابلست [مثنوی:دفتر اول]
او مخاطبان خود را به «صیقل کَردن» توصیه می‌کند
ور بهر زخمی تو پر کینه شوی + پس کجا بی‌صیقل آیینه شوی [مثنوی:دفتر اول]
هر کسی اندازه‌ی روشن‌دلی + غیب را بیند به قدر صیقلی
هر که صیقل بیش کرد او بیش دید + بیشتر آمد برو صورت پدید
گر تو گویی کان صفا فضل خداست + نیز این توفیق صیقل زان عطاست [مثنوی:دفتر چهارم]
پس چو آهن گرچه تیره‌هیکلی + صیقلی کن صیقلی کن صیقلی
تا دلت آیینه گردد پر صُوَر + اندرو هر سو ملیحی سیم‌بَر
آهن ار چه تیره و بی‌نور بود + صیقلی آن تیرگی از وی زدود
صیقلی دید آهن و خوش کرد رو + تا که صورتها توان دید اندرو
گر تن خاکی غلیظ و تیره است + صیقلش کن زانک صیقل گیره است [مثنوی:دفتر چهارم]
هلا که شاهد جان آینه همی‌جوید + به صیقل آینه‌ها را ز زنگ بزدایید [غزلیات شمس]
بایزید می‌گفت: «... آهنگر نفس خود بودم و در کوره رياضت مي‌نهادم و به آتش مجاهده مي‌تافتم و بر سندان مذمت مي‌نهادم و پتک ملامت مي‌زدم، تا از خود آينه‌يي ساختم.»[دفتر روشنایی]
با این توضیح، می‌توان نخستین وصف اولیای خداوند را که از نظر ابن عطا، «سلامت دل» است، در این توصیه‌ی مولانا خلاصه کرد:
«صیقلی کن! صیقلی کن! صیقلی!»
________________

2. سخاوت‌مندی و گشاده‌دستی:
از دیگر اوصاف اولیای خداوند، سخاوت‌مندی است. باور آن‌ها به عاریتی و گذرا بودن امکانات زندگی، موجب می‌شود که دل‌بستگی و تعلق خاطری به مواهب دنیوی نداشته باشند و از رذیلتِ «تنگ چشمی» و آزمندی، در امان بمانند. عارفان و دیده‌وران خود را بر اساس «بودن‌« شان تعریف می‌کنند و نه «داشته‌ها»ی شان. اساسا نگاه آنان به دنیا و زندگی نگاهی تصاحب‌گرا و مالِک‌انگار نیست. مالک حقیقی را تنها خداوند لایزال می‌دانند:
ازابوبکر مصری پرسیدند از فقیرِ صادق گفت: «لا یَملِک و لایُملَک» معنی آن باشد که وی‌ را ملک نبود و وی ملک کس نبود.
سمنون را پرسیدند از تصوف گفت: «آنست که هیچ چیز ملک تو نباشد و تو ملک هیچ چیز نباشی.»[رساله‌ی قشیریه]
این نگرش و باور و متعاقباً آن حالت وارستگی و رهیدگی زمینه‌ساز نوعی «دیگرگروی» و بخشیدن و عطا کردن می‌شود. باعث می‌شود که مُشت فشرده و زیاده‌خواه و مالکانه‌ی خود را باز کنند و بی‌پروا ببخشند و ایثار کنند.
زبان گشوده و پر سخن را اعتباری نیست، آنچه مایه‌ی رستگاری است دستی مهربان و بخشنده است:
ابراهیم بن ادهم کسی را وصیت کرد که: «بسته، بگشای! و گشاده، ببند!» گفت: «مرا این معلوم نمی‌شود.» گفت: «کیسه‌ی بسته، بگشای؛ و زبانِ گشاده، ببند.»[تذکرة الاولیا]
آنان که تربیت اخلاقی و معنوی یافته‌اند، نه تنها مال، که جان و عمر خود را هم از دیگران دریغ نمی‌کنند و این سخاوتمندی و بخشش‌گری در آنان، دایره‌ای گسترده دارد.
نوری وجماعتی را آوردند ونطع بکشیدند(نطع: فرشی چرمین که محکوم به اعدام را برآن نشانیده سرش را می‌بریدند) تا سیّاف[جلّاد] ایشان را سیاست کند. نوری فراپیش شد، سیاف گفت: می‌دانی که به چه می‌شتابی؟ نوری گفت: دانم. گفت پس این شتابزدگی چیست؟ گفت یکساعته زندگانی ایثار می‌کنم بر یاران خویش، سیاف متحیر شد. خبر به خلیفه رسید به قاضی وقت فرستاد. قاضی پس از احضار و گفتگو به ایشان گفت: اگراین گروه زندیقند برروی زمین هیچ مسلمان نیست.[رساله‌ی قشیریه]
بخشندگی، نیک‌خواهی و «دیگرگروی» تنها به امور مالی و ملموس، محدود نمی‌شود. تعالی‌یافتگان، حتی بدخواهان خود را هم زیر چتر سخاوت و نیک‌خواهی خود می‌پذیرند و گستره‌ی مِهر خود را مشمول حال‌ آنان می‌کنند. به حکایات نغز و پر مغز زیر توجه کنیم:
«گویند ابراهیم ادهم بصحرا شد، مردی سپاهی پیش وی باز آمد گفت آبادانی کجاست ابراهیم بگورستان اشارت کرد مرد سپاهی یکی بر سر ابراهیم زد و سرش بشکست چون از وی بگذشت گفتند این ابراهیم ادهمست زاهد خراسان. مرد سپاهی باز گردید و عذر خواست، ابراهیم گفت چون مرا زدی من ترا از خدای تعالی بهشت خواستم گفت چرا گفت بسوی آنک من دانستم که مرا از آن مزد باشد نخواستم که نصیب من از تو اجر نیکوئی بود و نصیب تو از من بدی بود.[رساله‌ی قشیریه]
«اندر حکایت ذوالنون مصری یافتم: روزی با اصحاب در کشتی نشسته بودند در رود نیل به تفرّج؛ چنان که عادت اهل مصر بود. کشتی دیگر می‌آمد و گروهی از اهل طرب در آنجا فساد همی کردند. شاگردان را آن بزرگ نمود. گفتند: أیّهاالشیخ، دعا کن تا آن جمله را خدای عزوجل غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود. ذوالنون رحمة الله علیه برپای خاست و دستها برداشت و گفت: «بارخدایا، چنان که این گروه را اندر این جهان عیش و خوشی داده‌ای، اندر آن جهان نیز عیش خوششان ده.» مریدان متعجب شدند از گفتار وی. چون کشتی پیشتر آمد و چشمشان به ذوالنون افتاد، فراگریستن آمدند و رودها[آلات موسیقی] بشکستند و توبه کردند و به خدای بازگشتند. وی رحمةالله علیه شاگردان را گفت: «عیش خوش آن جهانی، توبه‌ی این جهانی بوَد. ندیدید که مراد جمله حاصل شد بی از آنکه رنجی به کسی رسیدی؟»[کشف المحجوب]
«دزدی به خانه‌ی پارسایی آمد. چندان که جُست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا را خبر شد. گلیمی که در آن خفته بود برداشت و در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنیدم که مردان راه خدای + دل دشمنان هم نکردند تنگ
ترا کی میسر شود این مقام + که با دوستانت خلاف است وجنگ»[گلستان سعدی، باب دوم]
«شبی دزدی به خانه‌ی جنید رفت، جز پیراهنی نیافت. برداشت و برفت. روز دیگر شیخ در بازار می‌گشت، پیراهن خود دید به دستِ دلّالی که می‌فروخت. خریدار می‌گفت: آشنایی خواهم تا گواهی دهد که از آنِ تو است، تا بخرم. جنید برفت و گفت: من گواهی می‌دهم که از آن اوست. تا بخرید!»[تذکرة الأولیاء]
دستیابی به این حالت قلبی، البته نتیجه‌ی همان سلامت نفس و صیقلی یافتن است. گر چه اتصاف به این خصیصه دشوار است اما شکی نیست که بزرگی و تعالی روح تنها وقتی حاصل می‌شود که فرد بتواند «همه‌ی نیکی‌ها» را برای «همگان» بخواهد و آرزو کند. با یاران و هم‌مسیران و هم‌کیشان، دوست و بخشنده بودن، کارِ شاقّ و نادری نیست، بزرگی و وسعت دل به آن است که هم‌نوا با میرعلی همدانی زمزمه کنیم:
هر که ما را یار نبود ایزد او را یار باد + هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی + هرگلی کز باغ عمرش بشکفد بی‌خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار + هر که ما را رنجه دارد راحتش بسیار باد
_______

3. خوش‌گمانی و خوش‌بینی در رابطه با انسان‌ها
از اوصاف مهم اهل معنویت، خوش‌بینی نسبت به سایر انسان‌ها است. زبدگان معنوی در رابطه با خود و عملکردها و تصمیمات خود، سختگیرانه داوری می‌کنند و با نوعی «خوداتهامی» نیات و اغراض و مقاصد خود را وارسی و ارزیابی می‌کنند و می‌کوشند اهداف نهانی خود را از انجام و یا ترک امور بخوانند و زیر نظر بگیرند؛ اما در رابطه با دیگران معیارهای آسان‌گیرانه و خوش‌بینانه‌ای دارند. حرکات و سکنات و اقوال و افعال آنان را به بهترین شیوه تفسیر می‌کنند و می‌کوشند تا کوتاهی‌ها و خطاهای آنان را عذر بنهند. در یک سخن نسبت به دیگران «خوش‌بین» و در رابطه با خود «بدبین»‌اند.
سعدی می‌گوید که شیخ شهاب سهروردی، بر روی کشتی، دو توصیه‌ و اندرز گوهرین به من داد:
مرا شیخِ دانای مرشد شهاب + دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی آنکه در نفس خوش‌بین نباش + دگر آنکه در غیر بدبین مباش
خوش‌بینی در رابطه با دیگران و بدبینی در رابطه با خویشتن، از لوازم تعالی و بالندگی معنوی است. از اصول تعلیمات معنوی عارفان ما، یکی سخت‌گیری بر خود و دیگری آسان‌گیری بر دیگران بوده است، چه در مقام ارزیابی و داوری و تحلیل و چه در موقعیت واکنش و جهت‌گیری و کردار. در مقام نظر، تیغه‌ی نقد و اتهام را بیشتر از همه متوجه خود می‌کردند و در مقام عمل هم سخت‌گیری‌ها و ریاضت‌ها را بر تن و جان خود روا می‌داشتند؛ اما در خصوص دیگران، تا حدّ‌ امکان، در مقام نظر و تحلیل، خوش‌بین و مثبت‌اندیش و عذرتراش و در مرحله‌ی اقدام و کردار، آسان‌گیر و اهل سماحت و سهولت بوده‌اند.
دقت و تأمل در اشارات زیر، در این زمینه راه‌گشا و سودمند است:
اسماعیل بن نُجَید گوید ابوتراب نخشبی چون از اصحاب خود چیزی دیدی که کراهیت داشتی اندر مجاهدت افزودی و توبه کردی بنوی و گفتی بشومی من اندرین بلا افتاد زیرا که خدای میگوید إنّ اللهُ لا یُغَیِّرُ ما بِقومٍ حتّی یُغَیِّروا ما بانفسهم.[رساله قشیریه]
ابوعثمان مغربی می‌گوید: «تهمت بر کردار خود نه تا قیمت گیرد، و تهمت از خلق برگیر تا جنگ برخیزد.»[نفحات الأنس]
رُوَیم گفته است: « فتوت آن است که برادران خود را معذور داری در هر زَلّتی که ازایشان واقع شود، و با ایشان چنان معامله نکنی که عذر باید خواست.»[نفحات الأنس]
و هم او گفته است: «مِن حکم الحکیم أن یوسع علی اخوانه فی الأحکام، و یضیق علی نفسه فیها، فإنّ التوسعةَ علیهم التباع العلم، و التضیق علی نفسک من حکم الورع؛ از حکم حکیم است که حکمها بر برادران فراخ دارد و بر خویشتن تنگ فرا گیرد، که بر ایشان فراخ بکردن اتّباع علم بود و بر خویشتن تنگ بکردن از حکم ورع بود»[نفحات الأنس]