نقدگريزی

نویسنده: 
سیدحسن اسلامی
نقدگريزی

زمینه ما غالبأ نقد را به حق می‌دانیم، اما از آن هراسانیم. از این جهت می‌توان نقد را با مرگ نیز مقایسه کرد؛ به آن معنا که شتر مرگ در خانه همه زانو می‌زند، اما هر فرد ترجیح می‌دهد که آن کس نباشد. واژه نقد ما را به یاد خاطره‌های ناخوشایندی می‌اندازد؛ خاطره هایی که هم درباره نقد دیگران است و هم در خصوص نقد خودمان. برای مثال، به یاد می‌آوریم زمانی از سر دلسوزی، رفتار یکی از دوستان صمیمی خود را مورد نقد قرار دادیم، اما وی به جای تشکر، رابطه دوستی اش را با ما قطع کرد. نیز مجلسی را به یاد می‌آورم که در آن یکی از بزرگان فامیل به من منتقدانه اما از سر شفقت و مهرورزی گفت: «وضع درس خواندنت رضایت بخش نیست و اگر همین طور پیش بروی، آینده روشنی در انتظارت نخواهد بود.» هرچند سخنان او درست بود، ترجیح میدادم هیچگاه چنین سخنی گفته نمی‌شد. با توجه به تجربه های تلخ خود بارها تصمیم می‌گیریم از هیچ کس و هیچ چیز انتقاد نکنیم و این شعر صائب را آویزه گوش خود سازیم:

هرکه اوقات کند صرف به نقادی خلق                      میرود زود تهیدست ز بازار برون

اما دریغ که چنین عهدهایی ناپایدار است و پاره ای از مسائل ناگزیر مان می‌سازد که به نقد این و آن بپردازیم. در این میان، اگر هم خویشتن داری کنیم و یکسره از نقد دیگران چشم بپوشیم، دیگران ما را به حال خود رها نخواهند ساخت. به راستی چرا ما این گونه از انتقاد می‌هراسیم و نمی‌توانیم بر آن فایق گردیم؟ چرا هنوز تلخی زهر انتقادی را که سالها پیش کسی به ما چشاند، زیر زبان خود احساس میکنیم؟

علت ترس از نقد از آن روی ما از انتقاد می‌ترسیم و می‌گریزیم که نقد تصوری را که ما از خودمان داریم، ویران می‌سازد. هر کس از خود تصویری و تصوری دارد که روانشناسان از آن به «خودانگاره»[1] یا «خودپنداره»[2] یاد می‌کنند. خودانگاره عبارت از تصوری کلی است که شخص در مجموع از خود دارد. [3] برای مثال، ممکن است شخص الف خود را باهوش، وفادار، کارآمد و خوش پوش، اما منزوی و تکرو بداند، یا اینکه شخص ب ممکن است خود را تنبل، منفور و در مجموع افسرده تلقی کند. تصوری که هر کس از خود دارد، ممکن است با واقعیت فاصله ای اندک و یا بسیار داشته باشد. این خودانگاره ها به تدریج شکل می‌گیرد و در طول زندگی تثبیت شده، در مواردی نیز دگرگون می‌گردد. گفتنی است در شکل‌گیری این خودانگارهها تعلیم و تربیت، خانواده، تجارب شخص، مشاهدات او و در نهایت اجتماع، نقش تعیین کننده ای دارند. نکته دیگر آنکه هر کس به خودانگاره ای که از خود دارد، عادت می‌کند و به سادگی از آن دست نمی‌کشد و چه بسا خود را با آن یکی می‌داند. این خودانگارهها در این مرحله مانند عکسی است که هر کس در ذهن خویش از خود می‌گیرد و همواره خود را از آن طریق، شناسایی می‌کند. در این جاست که نقد هر کس چه بسا خودانگاره اش را خراب کرده، او را وحشت زده می‌سازد.

بدین ترتیب، هرگونه خللی که بر اثر انتقاد در بافت تصویری ما حاصل می‌شود، می‌تواند عزت نفس ما را خدشه دار کند و در نتیجه ما را به واکنش وادارد. البته ممکن است کسانی مترصد بازتاب رفتار خود باشند و براساس آن، خودانگاره خویش را اصلاح کنند؛ چنین افرادی به جهت بهره جویی از رخدادهای بیرونی برای تکامل خود بسیار سعادتمند هستند. اما غالب افراد اینگونه نیستند و چنان با تصویری که از خود در ذهن دارند، خو گرفته اند که تصور تغییر آن نیز برایشان گشنده است. اینان به دلیل غریزه حب ذات یا خوددوستی، هر انتقاد را ضربه مهلکی به خود می‌دانند و از این رو آماده اند به هرگونه ممکن از خود دفاع کنند. این تعصب نسبت به تصوری که از خود داریم، نتیجه اعتماد به نفس پایین است؛ احساسی که مانع از قبول ضعفهای ما می‌شود.

ما آموخته‌ایم که همه رفتارهای خود . حتی رفتارهای منفی - را جزئی از وجود خود تلقی کنیم؛ تا جایی که اشکال به آنها را خرده ای بر همه وجود خود دانسته، تاب تحمل خویش را از دست می‌دهیم و با آن به مقابله می‌پردازیم. بی شک انسان از همین رفتارهای روزمره خود شکل می‌گیرد. به سخنی دیگر، آدمی به هنگام تولد تنها به لحاظ زیستی و ژنتیکی انسان به شمار می‌آید، اما در عمل از همان غریزهای که حیوانات را پیش می‌راند، پیروی می‌کند. نوزادی که به دنیا می‌آید، از انسانیت به معنای اخلاقی آن و از جانشینی خداوند در زمین، تنها امکان رسیدن به آن را دارد؛ یعنی اگر در مسیر کمال قرار گیرد و استعدادهای خود را شکوفا نماید، جانشین خداوند و مثل او می‌گردد. اما موجود کنونی موجودی است که غريزه بقا او را پیش می‌برد و به سخن دیگر، قانون جنگ یا گریز است که چونان دیگر حیوانات او را هدایت می‌کند. 
اما این موجودی که عملا با حیوانات تفاوت چندانی ندارد، راه کمال را می‌پیماید و به اوج انسانیت می‌رسد، تا جایی که فرشتگان سر بر آستانش می‌سایند؛ کمالی که رهاورد اعمال روزان و شبان آدمی است. بنابراین انسان برایند اعمال خویش است، اما این سخن به آن معنا نیست که انسان در چنگ اعمال گذشته خود است. از این روست که توبه در فرهنگ دینی ما به معنای بازگشت از راه رفته و اعتراض بر شخصیت شکل گرفته خویش است. از سویی دیگر، انسان گرچه برایند رفتار خویشتن است، این کردارها هریک گویای شخصیت حقیقی فرد نیست؛ بدان معنا که نمی‌توان با دیدن رفتاری ناسنجیده از افراد، آنان را به مانند رفتارشان پلید انگاشت. از این رو، مربیان تربیتی به ما آموخته اند که در برخوردهایمان رفتار شخص را از خود او بازشناسیم و ضمن محکوم ساختن رفتار نادرست و نقد آن، عامل آن رفتار را باز دوست بداریم.

بزرگ ترین کتاب تربیتی جهان، قرآن مجید، در این خصوص درس آموزنده ای به ما میدهد. در این کتاب آسمانی، خداوند متعال به رسول اکرم دستورهایی می‌دهد و نحوه رفتار با مؤمنان را نیز به ایشان می‌آموزد. سپس به پیامبر می‌فرماید: اگر این کسان نسبت به تو نافرمانی کردند و کج روی پیشه ساختند، بگو که از کردارتان بیزارم: «فان عصوک نقل آنی بری مما تعملون؛ پس چون تو را نافرمانی کردند، بگو که از کردارتان بیزارم.[5]

در اینجا خداوند به پیامبر نمیگوید که از افراد نافرمان و کج رو بیزار باشد، بلکه فرمان میدهد تا از کردارشان بیزاری بجوید؛ فرمانی که آغاز حرکتی است برای برخورد با خودمان و دیگران. ما می‌توانیم رفتار کسانی را نپذیریم و آنها را نقد کنیم، اما در عین حال همان کسان را دوست داشته باشیم. پدری که فرزندش را به سبب رفتاری نکوهیده سخت مورد انتقاد قرار می‌دهد، در همان حال او را به شدت نیز دوست دارد. ما نیز هرگاه بتوانیم شخصیت خودمان را فراتر از یکایک رفتارهایمان قرار دهیم، در آن صورت در برابر هیچ انتقادی هراسان نخواهیم بود.

اما واقع امر آن است که ما اغلب خودمان را با رفتار مان یکی می‌انگاریم و در نتیجه، نقد رفتارمان را نقد وجودمان دانسته، چون اعتماد به نفس کافی نداریم، نقص رفتار و نادرستی پاره ای از عاداتمان را همان نقص خودمان قلمداد می‌کنیم.

نویسنده ای را در نظر بگیرید که منتقدی یکی از آثارش را نقد کرده، دیدگاهش را در آن زمینه نادرست خوانده است. این نویسنده که تفکر همه یا هیچ، راهنمای زندگی اش بوده است، این نقد را حمله ای ناجوانمردانه به همه افکارش می‌داند و از همین رو می‌کوشد تا به شدت به آن انتقاد و حتی به شخص منتقد پاسخ دهد. ارنست همینگوی، نویسنده صاحب سبک آمریکایی، از این دست کسان بود. او مرگ در بعدازظهر را در دفاع از گاوبازی و توجیه اخلاقی گاوکشی نوشت. این کتاب از سوی منتقدی به نام ماکس ایستمن سخت مورد انتقاد قرار گرفت؛ تا آنجا که مایه های اساسی آن را نیز نقد کرد. گرچه انتقادات ایستمن به درستی وارد بود، همینگوی تاب و توان خود را از دست داد و چون به نیویورک رسید، به دفتر منتقد حمله برد و کتابی را که منتقد دراین باره نوشته بود، به صورت وی کوبید و با او دست به یقه شد و ...[6]

سخن کوتاه آنکه، ما بدین دلیل از انتقاد می‌ترسیم که آن را برحق میدانیم، و بدان جهت از انتقاد وحشت داریم و نسبت به آن واکنش منفی نشان می‌دهیم که رفتارهای خود را با شخصیت و وجودمان یکی می‌پنداریم. در نتیجه، نقد آنها را نقد خود دانسته، ناچار می‌شویم با دفاع از خود، خویشتن را از خطر نقد برهانیم.

نقد و دفاعهای غیراخلاقی

هراس از نقد موجب فعال شدن سیستم دفاع روانی ما می‌شود؛ به این معنا که این سیستم راههایی را برای مقابله با نقد و ناقدان در پیش می‌گیرد. بدن انسان برای دفاع از خود در برابر خطرهای بیرونی و تغییرات ناگهانی هوا و مانند آن، سیستم دفاعی کارآمدی دارد؛ همچون سرفه، عطسه، تب، لرزیدن بدن از سرما برای گرم نگه داشتن بدن، جمع شدن منافذ پوست در سرما و گشاد شدن آنها در گرما و ... روان انسان نیز برای مواجهه با آسیبهایی که خودانگاره شخص را به خطر می‌اندازد، از ساختار پیچیده خود بهره می‌گیرد که به آن مکانیسم دفاعی» گفته می‌شود. گفتنی است اصطلاح مکانیسم دفاعی[7] از حوزه روانکاوی وارد روانشناسی و سپس به حوزه روابط انسانی وارد شده است.

مکانیسم دفاعی - روانی انسان، سازوکاری است که به هنگام تهدید بخشی از وجود روانی انسان، به شکلی ناخودآگاه به کار گرفته می‌شود. گفتنی است نازل ترین بخش روانی انسان که در فرهنگ دینی ما از آن به «نفس اماره» یا عموما «نفس» تعبیر می‌شود، کاملا تابع اصل لذت جویی، و به تعبیر امام خمینی (ره) تابع شریعت حیوانات است. در روانکاری، این بخش «نهاد»[8] نامیده میشود. در حقیقت، نهاد به تنها چیزی که می‌اندیشد، لذت جویی مدام و پرهیز از هرگونه خطر است. از این رو، هرگاه واقعیت به گونه ای باشد که نهاد نتواند خود را ارضا کند، می‌کوشد تا واقعیت را دستکاری نماید، اما چون این کار شدنی نیست، دست به خودفریبی می‌زند. ضرب المثل معروف «شغال پوزش به انگور نرسید، گفت ترش است»، نمونه ای از این مکانیسمهای دفاعی است.

مهم ترین کارکرد مکانیسمهای دفاعی، از بین بردن نگرانی حاصل از رویارویی با واقعیت است. کسی که آماده نیست واقعیت تلخی را بپذیرد، به مجرد روبه رو شدن با آن دچار اضطراب و دلهره میگردد؛ آنگونه که حتی شیرازه روانی شخص نیز در مخاطره قرار میگیرد. در نتیجه، این مکانیسم به طور خودکار فعال می‌شود و آرامش لازم را به فرد باز می‌گرداند. بنابراین مکانیسمهای دفاعی من با مکانیسمهای درونی دفاعی، جز یک هدف را دنبال نمی‌کنند و آن همانا خنثی کردن اضطراب روانی درونی و بالاتر از آن سایقها، یعنی منشأ اصلی این اضطراب است.[9] برای نمونه، زن جوانی را در نظر بگیرید که به پیشنهاد پزشک معالجش بستری می‌شود تا از او آزمایشهای گوناگونی به عمل آید. پس از چندی، نتیجه آزمایشها نشان میدهد که او سرطان خون پیشرفته دارد و در آستانه مرگ است. اولین واکنش وی آن است که ادعا کند آزمایشهای شخص دیگری با آزمایشهای او اشتباه شده و از این رو خواستار آزمایش مجدد شود، اما چون باز همان نتیجه پیشین به دست می‌آید، به سرعت بیمارستان را ترک میکند تا بار دیگر آزمایش دهد. این موردی است واقعی که خانم اليزابت کوبلر راس آن را گزارش کرده است.[10] در اینجا اولین مکانیسم دفاعی او انکار واقعیت است؛ انکاری که به جای خود لازم و مفید می‌باشد، زیرا «بعد از شنیدن خبر غیر منتظره و تکان دهنده بیماری، [ این مکانیسم ) حكم ضربه گیر را دارد و به بیمار امکان میدهد خود را جمع و جور کند تا به مرور زمان بتواند روشهای دفاعی متعادل تری پیدا کند.[11]

چکیده سخن آنکه، هدف مکانیسمهای دفاعی دادن آرامشی هرچند دروغین به فرد است. از این روی، آنها را از دیدی بسیار کلی می‌توان ترفندهایی برای خود فریبی دانست. این مکانیسمها به ما کمک میکنند به خودمان دروغ بگوییم. مقصود از این دروغها تقویت عزت نفس است در زمانی که هر نوع اطلاعاتی تهدید به کاهش آن می‌کنند.[12] این بدان معناست که هرگاه آگاهی از واقعیت موجب کاهش اعتماد به نفس ما شود، از طریق این گونه رفتارها می‌کوشیم تا با مسخ واقعیت، خودمان را بفریبیم و عزت نفس کاذبی در خودمان ایجاد کنیم. برای مثال، جوانی که در کنکور سراسری شرکت می‌کند و به دلیل عدم آمادگی و بی توجهی به درس، حد نصاب لازم را به دست نمی‌آورد و به اصطلاح پشت کنکور می‌ماند، به جای پذیرش این واقعیت که به مقدار کافی درس نخوانده است، خود را می‌فریبد و به خود میگوید امروزه هزاران فارغ التحصیل دانشگاهها بیکارند؛ از این رو شرکت در کنکور کاری بیهوده است. بدین ترتیب، اینگونه افراد اعتماد به نفس خود را حفظ کرده، واقعیت را واژگونه، و سستی خود را توجیه میکنند.

با توجه به عملکرد مثبت مکانیسمهای دفاعی در موارد بحرانی که باعث ادامه بقای انسان می‌شود، و با در نظر گرفتن گستردگی این مکانیسمها به گونه ای که همگان به نحوی از آنها بهره می‌گیرند، این گونه ادعا می‌شود که استفاده از این مکانیسمها بهنجار و طبیعی است.[13] اما به هر روی، بهره گیری از این مکانیسمها که گونهای مسکن موقتی به شمار می‌آید، دو زبان عمده دارد: یکی آنکه با ایجاد حجابی میان انسان و واقعیت، مانع دیدن واقعیت آنگونه که هست، میگردد؛ دیگر آنکه خو گرفتن به این مکانیسمها - که بسیار هم رایج است - خود یک بیماری و اختلال به شمار می‌رود و مانع سازگاری انسان با واقعیت می‌شود.[14] این خطرها هنگامی جدی تر می‌شود که عملکرد این مکانیسم ها در سطح ناهوشیار به گونه ای خودکار صورت گیرد. در نتیجه انسان اغلب از مکانیسمهایی که استفاده میکند، بی خبر است و نمی‌داند که خود را فریب می‌دهد.[15] برای مثال، همان خانم بیمار چنین نبود که آگاهانه واقعیت را انکار کند، بلکه وی در نظر خودش واقعا معتقد بود که مسئولان بیمارستان اشتباه کرده اند. بنابراین تن دادن به این مکانیسمهای دفاعی خطرهای خاص خود را دارد. البته گفتنی است انسان با تمرین و مراقبت و توجه به رفتارهای خود می‌تواند به تدریج مکانیسمهایی را که اغلب به کار می‌گیرد، بشناسد و بدین ترتیب آنها را به سطح آگاهی خود برساند. در نتیجه انسان از زبانهای این مکانیسمها باخبر گشته، آنها را خنثی می‌کند؛ کاری که عارفان به پویندگان طریق معرفت می‌آموزند. در این نوشته، ما در پی شناخت همه مکانیسمهای دفاعی و راه ارتقای آنها به سطح آگاهی نیستیم، بلکه تنها می‌خواهیم مکانیسمهای رایج در قبال نقد را - که روشهایی غیراخلاقی اند - بشناسیم و از عملکردشان آگاه گردیم.

باری، ما اغلب هنگامی که مورد نقد قرار می‌گیریم، احساس اضطراب نموده، ناخواسته و ناآگاهانه با توسل به مکانیسمهای دفاعی، از روشهایی غیر اخلاقی سود می‌جوییم. این مکانیسمها بسیارند و استعداد نیرومند انسان در خود فریبی نیز همواره او را برای یافتن مکانیسمهای پیچیده و پیچیده تری هدایت میکند؛ مکانیسمهایی که در یک عملکرد مشترکاند و آن سرپوش نهادن بر واقعیت است.

به هر روی، رایج‌ترین مکانیسم‌های دفاعی در برابر انتقاد عبارت است از: ۱. انکار؛ ۲. انگیزه خوانی ناقد؛ ۳. نقد متقابل؛ ۴. تحقیر ناقد؛ ۵. دلیل تراشی، ۶. کوچک جلوه دادن نقد؛ ۷. گریز و بازگشت؛ ۸. فرافکنی؛ ٩. مقصر دانستن دیگران؛ ۱۰. بازخواست اخلاقی.

١. انکار

فرض کنیم از دوستی که چند سال پشت کنکور مانده، انتقاد میکنیم که علت راه نیافتن وی به دانشگاه آن است که به اندازه کافی درس نمی‌خواند و زمانی را نیز برای این کار اختصاص نمی‌دهد. وی نیز پاسخ می‌دهد که از قضا، هم به مقدار کافی درس خوانده و هم زمان کافی برای این کار گذاشته است. در اینجا وی اصل نقد را منکر می‌شود؛ در حالی که ظاهرا تنها علتی که وی به دانشگاه راه نیافته، همین بی توجهی او به درس خواندن بوده است. حال اگر همین گفتگوی فرضی را ادامه دهیم و بگوییم شاید علت مشکلت این نقص یا آن نقص باشد، پاسخ وی انکار همه آنهاست. کسی که از این شیوه استفاده می‌کند، هم راه گفتگو با دیگران را بر خود می‌بندد و هم اغلب از شناخت مشکل خود باز می‌ماند. این شیوه چنان رسوا کننده و زننده است که فرد به سرعت متوجه آن شده، می‌کوشد تا از مکانیسم دفاعی پیچیده تری سود جوید.

٢. انگیزه خوانی ناقد

شما دوستتان را می‌بینید که شادمان به نزدتان می‌آید و می‌گوید به تازگی شعری زیبا و عالی سروده است، و سپس کاغذی به دستتان می‌دهد تا آن را بخوانید. پس از خواندن شعر به نظرتان می‌رسد که شعر بی محتوایی است و هیچ ارزش ادبی ندارد؛ نه مضمون آن تازه است، نه ترکیبات و ضرباهنگ کلماتش، و نه در آن از عنصر خیال خبری هست، گویی - به گفته یکی از شاعران بزرگ معاصر - کنسروی است از کلمات متقاطع، کلماتی فراوان که به زور در یک فرم فشرده گنجانده شده است. شما نیز پس از آن سری تکان می‌دهید و می‌گویید مبارک است.

اما دوستتان دست بردار نیست و به اصرار نظر شما را خواستار می‌شود. پس از اندکی تردید، از سر دلسوزی آنچه به ذهنتان رسیده است، صادقانه به او می‌گویید و سپس اشکالات آن شعر را برشمرده، به او توصیه میکنید که بهتر است در این گونه کارها عجله نکند و آثار کلاسیک را در حوزه شعر بخواند. سپس شروع می‌کنید به نام بردن کتابهایی که خواندنش را برای او ضروری می‌دانید، اما هنوز سخنتان تمام نشده است که به سرعت کاغذ را از دست شما می‌کشد و می‌گوید: این سفارشها را برای خودت نگه دار! میدانم که داری می‌سوزی! تو چشم دیدن شعر مرا نداری و...

این یک نمونه فرضی و افراطی از انگیزه خوانی ناقد است. در اینجا شخصی که مورد انتقاد قرار گرفته، اساسا به خود انتقاد توجهی ندارد و از بررسی آن و تأمل در مفادش خودداری می‌کند؛ به گونه ای که یکسره به سراغ شخص ناقد می‌رود و می‌کوشد تا انگیزه های او را از نقد بکاود و روی دیگر سکه انتقاد را نشان دهد. کسی که این روش را دنبال می‌کند، ناخواسته در همه جا بر دو اصل غیراخلاقی تکیه می‌کند: یکی آنکه رفتار و کردارش بی نقص و در نتیجه نقدناپذیر است؛ دیگر آنکه ناقد همواره در کارش قصد و غرضی ناروا دارد.

در مقاله خواندنی پاسخ دندان شکن، به نویسندگانی که میخواهند به ناقدان خود پاسخی دندان شکن دهند، به گونه ای طنز آمیز چنین توصیه شده است:

چون بسیاری از خوانندگانی که پاسخ شما را می‌خوانند - به ویژه آنها که دستی به قلم دارند یا با شما آشنایی شخصی دارند . پیش از آنکه بخواهند از درستی یا نادرستی نظر نقدنویس مطمئن شوند، می‌خواهند ببینند به چه انگیزه ای بر اثر شما نقد نوشته است، پس شما هم اینگونه خوانندگان را ناامید نکنید، اما مبادا در افشای این انگیزه ها بیش از اندازه صراحت به خرج بدهید. خواننده باید از اشارات مبهم شما چنین دستگیرش بشود که این نقد، جزئی از یک توطئه بزرگ است که به دلایلی نمی‌خواهید وارد بیان جزئیات آن بشوید؛ به خصوص اشاره به برخی از خصوصیات شخصی نویسنده را فراموش نکنید؛ عبارتی چون اگر کسی در درس یکی از استادان نمره قبولی نگرفت، دلیل نمی‌شود که قلم بردارد و بخواهد انتقامش را از شاگردان و دوستان آن استاد بزرگ بگیرد... بسیار مفید است.[16]

اگر کسی پاسخهایی را که به نقدهای مختلف داده می‌شود، اندکی بخواند، در می‌یابد که نوشته مذکور گزارش گویایی از این شیوه است.

کسی که به این شیوه عادت کرده، همواره انگیزه های آماده ای دارد تا بی دریغ از آنها بهره مایه سلامت روح ما خواهد بود، هم مانع از سوءظن به افراد و هم اینکه موجب گسترش روابط انسانی ما با دیگران می‌شود. مولای متقیان، علی در سخنی کوتاه، این آموزه اساسی را چنین بیان می‌کند:

رفتار برادرت را به بهترین شکل آن تفسیر کن، مگر آنکه خلاف آن از وی سرزند، و به سخنی که از دهان برادرت بیرون می‌آید، تا جایی که میتوانی، برای آن محملی نیک بجویی [و] گمان بد مبر.[17]

٣. انتقاد متقابل

در مقاله پاسخ دندان شکن، در ادامه توصیه به کسانی که می‌خواهند به منتقدان خود پاسخ دهند، درباره این روش چنین آمده است: «در پاسخگویی به نقد هم، غالبأ و شاید همیشه بهترین شیوه دفاغ حمله است. برای اینکه دست بالا را داشته باشید، توپ را به زمین منتقد بیندازید؛ به طوری که نوشته تان از پاسخ به نقد او، به نقد نوشته او تبدیل شود. در این کار هیچ فرصتی را از دست ندهید. از غلطهای چاپی مقاله گرفته تا خطاهای املایی و انشایی آن، همه ثابت میکنند که منتقد صلاحیت نقذ نوشتن بر اثر شما را نداشته است. پس این گونه خطاها را تا می‌توانید بزرگ کنید (مگر نقدنویس خودش این کار را با نوشته شما نکرده است؟). از این راه می‌توانید هم خواننده را چنان مجذوب نوشته خود کنید که ایرادهای منتقد به کلی از یادش برود، و هم به هدف اصلی از پاسخگویی که طفره رفتن از پاسخ دادن به ایرادهای اساسی منتقد است، برسید.»[18]

این شیوه چنان رواجی دارد که گویی راه درست پاسخ به نقد همین است و بس؛ به ویژه مسئله هنگامی دردآورتر می‌شود که ببینیم این روش در میان اهل علم و فرهنگ نیز رواج یافته و در مواردی به جای روشهای دیگر نشسته است. چند سال پیش کتابی در زمینه فلسفه دین، از انگلیسی به فارسی ترجمه و منتشر شده بود. منتقدی که خود نیز اهل ترجمه بود، پس از بررسی این ترجمه در آن لغزشهایی یافته بود که نشان از ترجمه ضعیف داشت. از این رو، طی مقاله ای که در یکی از نشریات انتشار یافت، آن لغزشها را برشمرده، پیشنهادهایی برای اصلاح داده بود. این نوشته هم به لحاظ اخلاقی ارزشمند بود و هم اشکالاتی که منتقد . از نظر ترجمه و انتخاب معادلها - برشمرده بود، درست بودند. مترجمی که مورد نقد واقع شده بود، می‌توانست در صورت واردنبودن انتقادات، طی مقاله ای مستدل، از ترجمه خود و دلیل گزینش معادلهای خاص دفاع کند. همچنین در صورت وارد بودن انتقادات می‌توانست با استفاده از راهنماییهای منتقد، کار خود را اصلاح کند و در عین حال سپاسگزار او باشد که خطاهایش را گوشزد کرده است. اما او به جای انتخاب یکی از این دو روش، راه انتقاد متقابل را پیش گرفت. وی برای این کار مقاله ای را که منتقد ویراستار آن بود، مبنای کار خود قرار داد و خطاهای ترجمه را بر شمرده، ثابت کرد که منتقد نیز خود از ظرایف زبان انگلیسی بی خبر است و ترجمه وی از دقت کافی برخوردار نیست.

باری، مسئله اصلی وجود کاستیهایی در ترجمه مورد نظر بود که طی مقاله نخست بدان پرداخته شد، اما صاحب مقاله به جای پذیرش انتقادات یا رد مستدل آنها، به مسئله دیگری پرداخته بود که به فرض درست بودن، نیاز به بحث دیگر و پرونده ای جداگانه داشت. اگرچه این منتقد خود نیز در ترجمه دچار خطاهای فاحشی شده بود، این مسئله وجود خطاهای مترجم و درستی انتقادات را رفع نمی‌کرد. این گونه برخوردها که بسیار رایج است، گویای ناتوانی شخص مورد انتقاد در فهم درست مکانیسم انتقاد و کارکرد آن است. اگر هر انتقادی با انتقاد متقابل پاسخ داده شود و به استناد «زدی ضربتی، ضربتی نوش کن»، ضعفهای احتمالی یا واقعی حریف بر ملا شود، کاروان دانش گامی برنخواهد داشت و فرد مورد انتقاد نیز از آن بهره درستی نخواهد یافت. اگر من رفتار دوستم را نپسندم، به جای اینکه از طریق انتقاد به اصلاح او کمک کنم، از ترس اینکه با انتقادی متقابل روبه رو شوم، سکوت می‌کنم و عطای انتقاد را به لقایش می‌بخشم.

همین مسأله موجب شده کسی حتی جرئت انتقاد از برادرانش را نیز نداشته نباشد. امام على طلا در باره این هراس می‌فرماید: «مايمنع احدکم ان يستقبل اخاه بما يخاف من عيبه الا مخافة ان يستقبله بمثله؛ چیزی شما را باز نمی‌دارد از آنکه عیب برادر خویش را که بر آن ترسان است، رویاروی او بگوید، جز آنکه می‌ترسد او نیز عیب او را به او بگوید.»[19]

بدین ترتیب، هراس از واکنش متقابل، هم مانع از آن می‌شود که ما عيب برادر مان را به او بگوییم تا آن را برطرف سازد، و هم مانع می‌شود که از عیب خویش نیز باخبر گردیم.

درحقیقت انتقاد متقابل نوعی مغالطه منطقی است که از آن به عنوان «خودت هم»[20] یاد می‌شود؛ یعنی هنگامی که شخص الف از شخص ب ایرادی می‌گیرد و خطای او را بر می‌شمارد، شخص ب در پاسخ یادآور می‌شود که «این انتقاد تنها شامل حال من نمی‌شود، بلکه موضع تو را نیز در بر می‌گیرد.[21] در اینجا پاسخگو تنها دلیلی که برای درستی عمل خود می‌آورد، شریک دانستن ناقد در این خطاست: «رطب خورده، منع رطب چون کند؟» اگر ما بخواهیم سخنمان و اشکالمان پذیرفتنی باشد و در عمل مؤثر افتد، باید از خودمان بیاغازیم و نخست معلم خود باشیم، اما چنین انتظاری به لحاظ منطقی درست نیست. فرض کنیم یک متخصص ریه و اندامهای داخلی طی سخنرانی مبسوط و مستدلی، برای ما ثابت کند که کشیدن سیگار زیانهای متعددی دارد که یکی از آنها کوتاه کردن عمر انسان است. حال اگر پس از اتمام سخنرانی، وی برای رفع خستگی سیگاری از جیب در آورد و آن را روشن کند، آیا می‌توانیم سخنان او را درباره زیانهای سیگار نادرست بدانیم؟ عقل سلیم حکم می‌کند که سخن او را بپذیریم و صرفا به دلیل رفتارش - که بر خلاف دانسته هایش است به خودمان را از دستاوردهای علمی اش محروم نسازیم. به گفته سعدی:

گفت عالم به گوش جان بشنو                    ور نماند به گفتنش کردار

باطل است آنچه مدعی گوید                      خفته را خفته کی کند بیدار؟

مرد باید که گیرد اندر گوش                      ور نبشته است پند بر دیوار[22]

۴. تحقیر منتقد

گاه کسی که مورد انتقاد قرار می‌گیرد، به انتقاد متقابل بسنده نمی‌کند و مستقیما با اعتراض به شخص منتقد، او را بی صلاحیت می‌شمارد. غالبأ کسانی از این روش استفاده میکنند که خود را از حیث شمار آثار، بالاتر از منتقد می‌دانند. مثلا اگر وی نویسنده است، به حجم نوشته های خود استناد می‌کند و مدعی می‌شود که من چندین اثر دارم و پیش از تو دست به قلم بودم.

این واکنش در جایی که ناقد و فرد مورد نقد به دو نسل مختلف تعلق داشته باشند، بیشتر دیده می‌شود. تعبیرهایی چون «تو الف بچه به کار من ایراد میگیری» یا «دهانت هنوز بوی شیر می‌دهد»، نشان دهنده منطق کسی است که ناقد را از سن و سال خود می‌ترساند و او را از حریمی که برای خود آفریده، دور می‌سازد. از این رو، دراین باره یگانه معیاز کمیت است. حال این کمیت می‌تواند به سادگی گذر زمان باشد و یا اینکه حجم مکتوبات، پیشینه شغلی و یا حتی ثروت و دارایی شخص را نیز در بر بگیرد.

اما فراموش نکنیم که کمیت نمی‌تواند داور معتبری باشد و گذر ایام نیز به تنهایی باعث مصونیت نمی‌شود. قرآن کریم نیز معیار ارزیابی را نه کمیت عمل، بلکه کیفیت آن معرفی می‌کند و می‌فرماید: «ليبلوكم أيكم احسن عملا؛ تا شما را بیازماید که کردار کدامتان نیکوتر است.» [23]

۵. دلیل تراشی

دلیل تراشی[24] یا توجیه عقلانی یکی دیگر از شیوه های غیراخلاقی برخورد با نقد است. در اینجا فرد مورد نقد در پاسخ، «برای شکستها، خطاکاریها، باختها یا رفتار ناسازگارانه اش دلایلی به ظاهر موجه ارائه میدهد.»[25]

کسی که از این روش استفاده میکند، اغلب از ناکارآیی روشهای پیشین باخبر است و از سوی دیگر، تجربه نیز به او چنین آموخته که این روشها موجب بدنامی بیشتر شخص مورد انتقاد می‌شود. از این رو، فرد هوشیارانه از آنها می‌پرهیزد و برای این منظور از مکانیسم دلیل تراشی بهره می‌گیرد. به همین روی، همه عالم و آدم را به یاری می‌گیرد و استدلالهای گوناگونی را پیش می‌کشد تا از انتقادی که متوجه اوست، بگریزد و دامن خود را از آن پا ک نگاه دارد. چنین کسی به ظاهر بسیار منطقی و اهل گفتگو و استدلال می‌باشد و حاضر است انتقادهایی را که از او شده، «بشنود»؛ اما این در حالی است که هرگز آنها را نمی‌پذیرد. از سوی دیگر، شخص می‌کوشد با دلایلی عقلی و نقلی، منتقد را متوجه اشتباه خود کند و حتی او را نسبت به انتقادش دچار تردید نماید؛ تاجایی که گاه منتقد می‌پندارد به افراط رفته و انتقادش بیجاست.

این شیوه نیز مایه برجا ماندن مشکل و گمراه شدن منتقد است. کسی که از این شیوه بهره می‌گیرد، به تدریج رابطه خود را با واقعیت قطع میکند و در تارهایی که به دور خویش تنیده است، اسیر گشته، در نتیجه از رشد واقعی و کمال باز می‌ماند.

 ۶. کوچک جلوه دادن انتقاد

کسانی که از این روش سود می‌جویند، با زیرکی از همان آغاز، انتقاد را وارد میدانند و به اصطلاح سپر می‌افکنند. آنان به جای انکار انتقاد یا تحقیر منتقد و یا دلیل تراشی، بی درنگ آن را می‌پذیرند، اما همزمان دو کار می‌کنند: یکی آنکه می‌کوشند مورد انتقاد را مسئله بسیار کوچکی وانمود کنند، و دیگر آنکه با گذاشتن آن در کنار نقاط قوت خویش از ارزش و اهمیت آن بکاهند. برای مثال، اگر به مترجمی خرده بگیرند که در ترجمه فلان متن، به دقت از معادلهای فنی و دقیقی استفاده نکرده است، بلافاصله انتقاد را می‌پذیرد، اما مدعی می‌شود که این مسئله آن چنان جدی نیست و امروزه معادلهای فنی برای چنین واژه هایی به سختی یافت میشود و .... از سوی دیگر، مترجم ما را متوجه زحمات خود برای ترجمه آن متن ـ می‌کند؛ بدین سان که به ما می‌گوید درست است که گاه در ترجمه معادلهای دقیقی استفاده نشده است، اما این خطاها در کنار آن نثر پیراسته، ساختار منطقی زبانی، کوششهای پیگیر مترجم، سوابق کاری و ... مسئله چندان مهمی به نظر نمی‌رسد:

كمال سر محبت ببین نه نقص گناه              که هر که بی هنر افتد نظر به عيب کند

 چنین روشی، ظاهری محترمانه دارد و در آن نه تنها خبری از تحقیر منتقد نیست، بلکه نشان دهنده تواضع شخص مورد نقد نیز هست. اما به هر روی، این روش در بنیاد شکل پیچیده تری از تحقیر منتقد است. با تأسی به این شیوه، عملا به ناقد گفته ایم تو آدم بی هنری هستی که از طاووس شخصیت ما جز پای زشت آن را ندیده ای و مگس وار عظمت وجود ما را نادیده گرفته، تنها بر چند اشکال پیش پا افتاده انگشت نهادهای

۷.گریز و بازگشت

گاه کسی که مورد انتقاد قرار گرفته، دست به گریز روانی می‌زند و شیوه هایی کودکانه در پیش می‌گیرد. مثلا اگر نویسنده باشد و از نوشته اش انتقاد شود، از قدرناشناسی جماعت کتاب خوان به خدا شکایت می‌برد و با خود عهد می‌بندد که دیگر دست به قلم نبرد و حتی قلم خود را بشکند؛ یا اگر هم کلاسی و دوست ماست، از ما که رفتارش را نقد کرده ایم، می‌رنجد و دیگر نمی‌خواهد که ما را ببیند و حتی از ما کناره می‌گیرد؛ یا اگر مقام مسئولی است و یکی از مطبوعات از او انتقادی کرده، اعلام می‌دارد که دیگر حاضر به مصاحبه با آن نشریه، پذیرش خبرنگار آن، ارائه خدمات و ... نیست.

به هر روی، این شیوه، یک نتیجه دارد و آن نادیده گرفتن انتقاد و گریز از آن است؛ آن هم به صورت انتقام گرفتن از خود و خودویرانگری.

۸. فرافکنی

فرافکنی نیز یکی از شیوه های رایج برای مواجهة ناسالم با انتقاد است. بر این پایه، فردی که مورد انتقاد قرار گرفته، براساس شخصیت و انگیزه های خود، منتقد را مورد ارزیابی قرار داده، به او صفاتی را نسبت می‌دهد که خود مستحق آن است. به تعبیر دیگر، فرد در اینجا طبق اصل «کافر همه را به کیش خود پندارد»، ذهنیات و ضمیر ناهشیارش را برون فکنی می‌کند و در پاسخی که میدهد، محتویات ذهن خود را آشکار می‌سازد. شاید بتوان این مکانیسم را از جهتی مانند انگیزه خوانی ناقد دانست؛ زیرا نمی‌توان میان این دو مرز دقیقی را مشخص کرد. اگر شخص برای خود به داوری بنشیند، اغلب می‌تواند دریابد که از کدام مکانیسم استفاده کرده و همچنین خواهد دانست که آیا آنچه خود دارد، به دیگران نسبت می‌دهد، با آنکه ناخواسته دچار بیماری انگیزه خوانی شده است.

باری، کسی که از این شیوه استفاده می‌کند، با توجه به احوالات روحی و روانی خود، به ناقد برچسبی می‌زند و نقد او را بی اثر می‌سازد. از این منظر، ناقد اغلب با حسود است، یا خودبین و مغرور و پرادعا؛ در حالی که این صفات همان صفاتی است که در خود شخص وجود دارد و او در پی کسی است تا آنها را بدو بربندد و چه کسی بهتر از ناقد!

ملای رومی در موارد مختلفی بر این مکانیسم انگشت می‌نهد و جلوه ها و جنبه های آن را در انسان نشان می‌دهد. از نظر او اگر انسان چند بار دور خودش بگردد، دچار سرگیجه شده، احساس می‌کند که جهان نیز در حال چرخش است؛ حال آنکه وی وضع خود را به بیرون فرافکنی می‌کند:

گر تو برگردی و برگردد سرت                                         خانه را گردنده بیند منظرت[26]

از این رو، این شیوه بر قضاوت انسان ناخواسته اثر می‌گذارد؛ تا بدانجا که همه کس و همه چیز را به رنگ و بوی خود می‌داند و می‌بیند. به گفته همون

هرکه را افعال دام و دد بود                        بر کریمانش گمان بد بود[27]

بنابراین باید به هوش باشیم تا مبادا این سخن مولانا در مورد ما صادق باشد:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان                 خوی تو باشد در ایشان ای فلان

اندر ایشان تافته هستي تو                         از نفاق و ظلم و بدمستی تو[28]

٩ـ مقصر دانستن دیگران

کسی که این شیوه را به کار می‌گیرد، از کسانی که شیوه های دیگر را به کار بسته اند، بسیار زیرک تر است. چنین فردی نه انتقاد را انکار می‌نماید، نه قهر میکند و نه به تحقیر منتقد یا توجیه می‌پردازد، بلکه به سادگی انتقاد را می‌پذیرد و سپس به دنبال یک قربانی با سپر بلا می‌گردد تا تیر نقد را از شخصیت خود دور، و متوجه آن هدف سازد.

چنین کسی اگر مورد انتقاد قرار گیرد که مثلا بدعهد است، مواردی مانند باران، ترافیک سنگین، بی برنامگی همسر، توقعات فرزند و... را عامل بدعهدی خود میداند و آنها را مقصر می‌شناسد. همچنین اگر کتاب جدیدی از نویسنده معروفی نقد شود، نویسنده که از این شیوه بهره ها برده است، بی درنگ فهرستی از مقصران را معرفی می‌کند؛ از ویراستار و نمونه خوان و ناشر گرفته تا کارگر چاپخانه و فروشنده کتاب. در مقاله پاسخ دندان شکن، در ادامه توصیه های طنز آمیز به نویسندگانی که مورد نقد قرار گرفته اند، توصیه می‌شود که پس از واکنش متقابل، انگیزه خوانی و استفاده از حربه های دیگر، بهتر است دست آخز پاره ای از انتقادات را پذیرفت، اما بدین شرح: «نباید طوری بنویسید که خواننده گمان کند که دارید در حق نویسنده نقد بی انصافی می‌کنید. پس باید بخشی از ایرادهای او را بپذیرید؛ آن هم در آخر مقاله و به طوری که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و شما هم درسی از بزرگواری و انصاف داده باشید. بهترین ایرادهایی که می‌توان پذیرفت، غلطهای چاپی است. با این کار، هم لطفی در حق کارگران زحمتکش حروف چینی میکنید که خطای ایشان را به گردن میگیرید و هم از نقدنویس تشکر می‌کنید که این چند مورد جزیی" را به شما تذکر داده است، هرچند می‌توانست این کار را با نامه نویسی بکند و عرض خود نبرد و زحمت خوانندگان هم ندهد. اگر بخواهید از این هم بیشتر بزرگواری کنید، می‌توانید چند خطای املایی و انشایی را هم قبول کنید، اما تلویحا باید بگویید که کتاب ویراستار داشته است و طبعا مسئولیت این گونه خطاها با اوست. در واقع یکی از فواید ویراستار همین است.[29]

۱۰. بازخواست اخلاقی

این شیوه عمدتا در نوشته هایی که به عنوان پاسخ نقد نوشته می‌شوند، همراه با شیوه های دیگر به کار برده می‌شود. البته در گفتگوها نیز می‌توان از این روش استفاده کرد، اما چون در اینجا ناقد خود حضور دارد و فاصله ای میان وی و پاسخگو نیست، استفاده از آن بسیار دشوار و نیازمند مهارتی خاص در به کار بستن این شیوه است؛ حال آنکه در نوشته ها به دلیل غياب ناقد می‌توان به راحتی از این شیوه بهره گرفت. استفاده از این روش به این صورت است که معمولا کسی که مورد انتقاد قرار گرفته و اینک می‌خواهد پاسخ دهد، بر بی اخلاقیهای ناقد انگشت نهاده، او را به رعایت اصول اخلاقی دعوت می‌کند. این کار اغلب با اشاره به لزوم رعایت ادب در نوشتار و گفتار، در نظر گرفتن ادب نقد، دوری از شتابزدگی، رعایت جانب احتیاط و در نهایت پرهیز از غفلت صورت می‌گیرد. برای مثال، یکی از کسانی که به ناقد خود پاسخ داده است، در پایان نوشته اش می‌گوید: «به ناقد محترم پیشنهاد میکنم پس از این با رعایت ادب نقد و فراگیری اصول نقد دیگران را نقد کنند.»[30] دیگری این گونه پاسخ میدهد: «ارزیابی انتقادی یک اثر، اگر با رعایت آداب نقد همراه شود، میمون و مبارک و مایه طراوت و بالندگی علم و معرفت است.[31] سپس با توجه به حساسیت پاره‌ای از موضوعات مانند فلسفه دین چنین توصیه می‌کند: «در نقد و بررسی آثار و تألیفاتی که در باب این موضوعات منتشر می‌شوند، جانب احتیاط را رعایت کنیم؛ از شتابزدگی و برخورد حماسی و عاطفی با دیدگاههای متفاوت یا مخالف و نیز از به کارگیری تعبیرات خطابی بپرهیزیم و مهم تر از همه اینکه پیش از اطمینان از درک درست و شایسته مدعا، به نقد و ارزیابی آن نپردازیم.»[32]

تعبيرات و توصیه‌هایی از این دست در بسیاری از پاسخها به چشم می‌خورد که خلاصه همه آنها توجه دادن ناقد به اصول اخلاقی و ادب، و لزوم رعایت آنهاست. وجود چنین توصیه هایی در آثاری که روش و ادب نقد را می‌آموزد، طبیعی است. برای مثال، یکی از نویسندگان در باب ضرورت آراستگی ناقد به اخلاق انسانی چنین می‌نویسد: «انسانی که به داوری می‌نشیند، باید به آداب داوری پایبند باشد؛ رذایل اخلاقی را از خود دور کند و ملکه فضیلت را فرا راه خویش داشته باشد؛ از شتابزدگی بپرهیزد و زبان و قلم را جز به حکم عقل و انصاف نچرخاند. اسير هوای نفس، فرمان عقل [را] نمی‌شنود و حکم به انصاف نمی‌کند. دشمنی، کینه توزی، حسادت و تبختر آفت داوری است.»[33] خواندن این متن نه تنها هیچ کس را نمی‌رنجاند، بلکه موجب لذت معنوی فرد نیز می‌شود؛ چرا که دستورالعملی است کلی، در هر عرصه و برای هر منتقدی. اما همین نوشته یا مشابه آن اگر در پاسخ به ناقد آمده باشد، دارای بار عاطفی منفی و کنایه های متعدد خواهد بود که به طور طبیعی پر منتقد را خواهد گرفت.

سخن کوتاه آنکه، استفاده از شیوه های پیشین و نیز شیوه بازخواست اخلاقی به دو صورت نارواست: نخست اینکه ناقد اساسأ بی احترامی نکرده باشد، اما پاسخگو با این فراخوان اخلاقی، به طور ضمنی - و در مواردی به صراحت - به او تهمت زند که در این صورت، خود مرتکب رفتاری غیر اخلاقی می‌گردد؛ دوم آنکه ناقد واقعا جانب ادب را رعایت نکرده باشد. در این صورت نیز پاسخگو باید به نقدی که متوجه اوست، پاسخ دهد، نه آنکه معلم اخلاق می‌گردد. رعایت نکردن ادب نه تنها مانع درستی انتقاد نیست، بلکه ممکن است کسی با رکیک ترین واژه ها حقایقی اساسی و ایرادهایی دقیق را وارد کند. افزون بر این، واژه های رکیک و بی ادبانه دامنه محدودی دارند و اغلب از آنها در نقدها - به ویژه اگر به صورت مکتوب باشد و سند جرمی به شمار رود . استفاده نمی‌شود. از سویی دیگر، غالب تعبيرها، معنای مؤدبانه یا بی ادبانه شان تنها در متن یا بافتی(context) که به کار می‌رود، آشکار می‌شود. از همین رو، به سادگی نمی‌توان گفت که در بخشی خاص رعایت ادب شده است یا نه به خصوص آنکه در این جا مدعی و قاضی یکی است.

به هر روی، بر این پایه نمی‌توان ناقد را متهم کرد که اصول ادب و اخلاق را زیر پا گذاشته است؛ به ویژه آنکه شخص مورد انتقاد اغلب دچار تنش شده، از تعابیر به کار رفته تفسیر ناروایی می‌کند، و از دیگر سو نیز ناقد را متجاوز به ساحت ادب و احترام می‌داند. بنابراین بهتر است داوری در باب باادبی یا بی ادبی ناقد را بر عهده جامعه و دیگر کسان گذاشت و در پاسخ، تنها به محتوای مسائل طرح شده پرداخت.

متهم ساختن ناقد به ندانستن اصول نقد نیز از همین دست است. مفروض آن است که نافذ اصول را می‌داند و طبق آنها نقد خود را وارد کرده است. حال شخصی که مورد نقد قرار گرفته، چگونه برای او ثابت شده که ناقد از اصول نقد آگاه نیست. در این باره ممکن است گفته شود که «رنگ رخساره گواهی دهد از سر ضمير»، همین نقد گویای آن است که وی نتوانسته به درستی وارد بحث شود. باید دانست که این پاسخ قانع کننده نیست؛ زیرا اولا ممکن است شیوه ناقد چنین باشد؛ ثانية معیاز ندانستن اصول، نامشخص است، به گونه ای که شخص تمایل دارد ناقد را نا آشنایی با اصول بداند؛ ثالثأ به فرض که ناقد از اصول نقد بی خبر است، اما وی به هرحال نقدی را مطرح ساخته است. بنابراین نباید با خرده گیریهای بی اساس نسبت به ناقد، اصل نقد را فراموش کنیم. بدین ترتیب، سفارش به آموختن اصول نقد و دعوت به رعایت اخلاق و ادب، شیوه ای است ناسالم برای مواجهه با نقد؛ شیوه ای که در آن به جای آنکه خود نقد مورد توجه قرار گیرد، شخص ناقد آماج خرده گیریها می‌گردد.

شیوه‌های ناسالم و غیر اخلاقی برخورد با نقد، به موارد پیش گفته محدود نمی‌شود؛ بدان معنا که می‌توان همچنان شیوه های دیگری نیز بر این موارد افزود؛ به ویژه آنکه انسان در خودفریبی، استعداد شگرفی دارد و هر روز در این راه به شیوه بدیعی دست می‌یابد. از این رو، نمی‌توان بر این شیوه ها نقطه پایانی گذاشت.

گاه می‌بینیم که در یک پاسخ، بسیاری از شیوه های پیشین هم زمان به کار گرفته می‌شود. برای مثال، نخست شخصی که مورد نقد قرار گرفته است، انگیزه های منتقد را بر می‌شمارد و او را مغرض خوانده، سپس او را تحقیر میکند و به او یادآور می‌شود: «جایی که عقاب پر بریزد/ از پشه لاغری چه خیزد.» در پی آن، فرد به نقد متقابل دست می‌زند و سپس پاره ای از انتقادهای بسیار جزئی را می‌پذیرد، اما آنها را کوچک جلوه می‌دهد. همچنین اشتباه خود را به گردن دیگران نیز می‌اندازد و از این روزگار کجمدار گله می‌کند که چنین بی شرمانه پاسخ خدمات بی شائبه و صادقانه او را میدهد!

همه ممکن است گاه یکی از این شیوه ها را به کار برند. همچنین چه بسا نتوان استفاده موردی از آنها را نوعی بیماری دانست، اما شایسته است یکسره از این شیوه‌های غیراخلاقی و ناسالم دست شسته، خود را از آثار آنها بپیراییم و بدانیم: «کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم»؛ زیرا همین که یک بار یکی از این شیوه ها را آزمودیم و لذت آنی آن را چشیدیم، چه بسا به آن آلوده کردیم و دیگر نتوانیم خود را از چنگش برهانیم.

دام نقد بیجا ممکن است کسی بگوید همه سخنان پیش گفته درست است، با این همه، گاه شاهد نقدی هستیم که یکسره بی بنیاد است و هیچ نشانی از حقیقت در آن نیست؛ بدان معنا که ناقد از سر غرض ورزی به نقد ما پرداخته است. در اینجا ما با نقدی بیجا روبه رو هستیم. به همین روی برای مواجهه با ناقد می‌توانیم از یکی از شیوه های یاد شده و در صورت لزوم همزمان از همه آنها به استفاده کنیم.

این سخن به ظاهر موجه می‌نماید؛ زیرا مبتنی بر اصل حقوقي مقابله به مثل است، اما مشکل اصلی آن است که ما براساس کدام معیار می‌توانیم نقدی را بجا یا بیجا بدانیم؟ آیا معیاری عینی و مورد قبول دو طرف داریم تا بر پایه آن به چنین تقسیمی دست بزنیم؟ به نظر می‌رسد که پاسخ منفی باشد؛ یعنی ما معیاری ثابت، عینی و شناخته شده برای تمیز نقد بجا و نقد بی اساس نداریم. از سویی، هرگونه تعریف از نقد بجا نیز ظاهرا به دور می‌انجامد و گونه ای مصادره به مطلوب است که به آن نمی‌پردازیم. از این رو، باید درباره نقدها یک به یک تصمیم بگیریم که این نقلي خاض بجاست با بیجا.

حال چه کسی می‌خواهد تصمیم بگیرد که نقدی بجاست یا بیجا؟ شخص مورد نقد اغلب تمایل دارد که نقد را بیجا بداند؛ چرا که نقد عزت نفس او را جریحه دار می‌سازد. ناقد میگوید نقد من بجاست، اما شخص مورد نقد نیز مدعی است که نقدش بیجاست. بنابراین هر نقدی، هم بجا و هم بیجا خواهد بود و هیچ معیار بیرونی وجود ندارد تا نظر این دو را بسنجیم. از این رو، تنها راه باقی مانده آن است که صلاحیت داوری - درباره بجا بودن یا بجا نبودن نقد - را همزمان از ناقد و شخص مورد نقد سلب کنیم و به مرجع ثالثی بسپاریم. حال این مرجع ثالث هرکه باشد و نتیجه داوری نیز هرچه باشد، یک نکته روشن است و آن اینکه شخص مورد انتقاد نمی‌تواند پیشاپیش درباره نقدی که متوجه اوست، نظر نهایی بدهد. بنابراین او به استناد بیجا بودن نقد نمی‌تواند از تقسیم بندی یادشده استفاده کند. به همین روی، وی اگر در صدد پاسخ به نقد است، باید از شیوه ای درست استفاده کند؛ بدین گونه که اگر ناقذ جایی را | مبهم دانسته، ابهامش را برطرف سازد، یا اگر اشکالی دارد، آن را مرتفع نماید و مانند آن.

نکته دیگر آنکه، ممکن است شخص مورد نقد تحليل مذکور را به هیچ رو نپذیرد و مدعی شود که اسنادی در دست دارد که ناقد با هزاران غرض بیمارگونه دست به نقد زده است. حال آیا این برداشت اخلاق به ما این اجازه را می‌دهد تا با استفاده از شیوه های یادشده مانند او عمل کنیم؟ باز هم به نظر می‌رسد که پاسخ منفی باشد. اگر در بدترین حالت ممکن، ناقد به جای نقد - حتی به جای نقد بیجا ۔ ما را به باد دشنام بگیرد، آیا حاضریم به همان گونه به او دشنام دهیم؟ کمترین زیان این واکنش آن است که خود را به همان پلیدی آلوده ایم که وی در آن فرورفته است. آموزه دینی ما در این مورد چنین است که ما باید از دشنام دادن حتی به مشرکان و بت پرستان نیز بپرهیزیم.[34] امام علی در جنگ صفین یاران خود را از دشنام دادن به سپاهیان معاویه برحذر داشت و به آنان آموخت به جای دشنام دادن به آنان، عملکرد آنها و نتایجش را برشمارند: «من خوش ندارم شما دشنامگو باشید؛ لیکن اگر کرده های آنان را بازگویید، و حالشان را فرا یاد آرید، به صواب نزدیک تر بود و در عذرخواهی رساتر.»[35]

بنابراین در این خصوص همواره باید به بهترین گونه پاسخ داد و اصول اخلاقی را ارج نهاد: «وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ» خوبی و بدی برابر نیستند. همواره به نیکوترین وجه پاسخ ده تا کسی که میان تو و او دشمنی است، چون دوست مهربان تو گردد.»[36] البته این کار آسانی نیست و هر کس نمی‌تواند بدان نایل گردد: «برخوردار نشوند از این، مگر کسانی که شکیبا باشند و کسانی که از ایمان بهرهای بزرگ داشته باشند.»[37]

از سویی دیگر، می‌توان همه نقدهای چنین ناقدانی را باوههایی جاهلانه نیز دانست که ارزش پاسخ دادن ندارد. از این رو، در برابر چنین جهالتی سزاوار است که راهی را در پیش بگیریم که خداوند مؤمنان را به سبب آن ستوده است: «بندگان خدای رحمان کسانی هستند که در روی زمین به فروتنی راه می‌روند و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملایمت سخن گویند.»[38] چنین ناقدی آنچه در باطن دارد، عیان ساخته و از همین رو شخص مورد انتقاد نیز باید نهان خود را آشکار نماید. این مطلب در حکایت زیر به نیکی آمده است:

آورده اند که عیسی - * - روزی بر جماعتی بگذشت. آن جهودان در شأن وی سخنان شنیع گفتند و عیسی - * - ایشان را جز ثنا و محمدت هیچ نفرمود. یکی از حواريون سؤال کرد که ای پیغمبر خدای! این الفاظ شنیع را چرا به ثنا و محمدت مقابله می‌فرمایی؟ بر لفظ مبارک راند که «كل ما عنده ينفق؛ هر کس آن خرج کند که دارد.» چون سرمایه ایشان این بد بود، بد گفتند و چون در ضمیر من جز نیکویی نبود، از من جز نیکویی در وجود نیامد.)[39]

 حتی به نقد بیجا نیز می‌توان پاسخی بجا و اخلاقی داد و از سویی به ناقد نیز درس اخلاق و امانت علمی را آموخت و افزون بر این، بر میراث علمی و معنوی انسانها نیز افزود. البته در اینجا دو نکته نیازمند به توضیح است: نخست همان طور که ناقد حق نقد دارد، شخص مورد انتقاد نیز حق دارد به او پاسخ دهد، اما با شیوه ای صحیح و بجا. از این رو، هنگامی که شخص یقین کند که سخن ناقد بیجاست، می‌تواند بدون استفاده از شیوه های یادشده، به شکلی سالم توضیح دهد و خطای عمدی یا غیر عمدی منتقد را مرتفع سازد. نکته دوم آنکه چنانچه نافذ عملی غیراخلاقی مرتکب شده است، باید به او درس عبرتی داد؛ درسی که بهتر است آن را با بر عهده دیگران بگذاریم و یا از راه صحیح تری اقدام کنیم. حافظ دراین باره چه خوش سروده است:

حافظ! ار خصم خطا گفت، نگیریم بر او                    ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم

 

 ارجاعات و پانوشت‌ها:

[1]. self - image.

[2]. self - concept.

[3]. A Dictionary of Psychology, Andrew M. Colman, Oxford University pess, 2001,p.660.

[5]ـ شعراء (۲۶): ۲۱۶.

[6] ـ ویل و آریل دورانت، تفسیرهای زندگی، ص ۵۲-۵۳

[7]. defence mechnism

[8]. ld.

[9]ـ موکی بلی، الکس، مکانیسمهای دفاعی حیات روانی، ص ۱۶.

[10]. Lying: Moral choice in public and private Life,Sissela Bok, New York, Vintage Books, 1978, p.242

[11]ـ كوبلر راس، الیزابت، پایان راه: پیرامون مرگ و مردن، ص۴۸

[12]ـ برونو، فرانک، فرهنگ توصیفی اصطلاحات روان شناسی، ص۲۹۸.

[13]ـ همان.

[14]ـ‌ همان.

[15]. A Dictionary of psychlogy, p.189

[16]ـ معصومی همدانی، حسین، پاسخ دندان شکن، نشر دانش، سال ۱۹، شماره ٣، پاییز ۱۳۸۱)، ص۷-۸. گفتنی است که این مقاله در حقیقت گزارشی است طنزگونه از آنچه در عرصه پاسخگویی به نقد میگذرد و نیز بیان شیوههای ناسالمی است که در این حوزه رواج دارد. البته گمان نرود که این کتاب در صدد توصیه به نویسندگان است تا از این شیوه ها سود جویند، بلکه کوششی است به سبک عبید زاکانی تا زشتی این شیوه ها را آشکار سازد.

[17]ـ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج ۲، ص ۳۶۲.

[18]ـ‌ معصومی همدانی، حسین، پاسخ دندان شکن، ص ۸.

[19]ـ‌ نهج البلاغه، خطبه ۱۱۳.

[20]. you too

[21]. Thinking from A to Z, Nigel Warburton, London, Routledge, 1996, p. 135

[22]ـ گلستان سعدی، ص ۱۰۳ - ۱۰۴.

[23]ـ ملک (۶۷): ۲.

[24]. Rationalization.

[25]ـ‌ برونو، فرانک، فرهنگ توصیفی اصطلاحات روان شناسی، ص ۱۵۵.

[26]ـ مثنوی، ج ۴، ص۱۱۸.

[27]ـ همان.

[28]ـ مثنوی، دفتر اول، ص ۶۸، بیت ۱۳۲۸ و ۱۳۲۹؛ همچنین: دفتر پنجم، بیت ۱۹۸۲ - ۱۹۸۴.

[29]ـ معصومی همدانی، حسین، پاسخ دندان شکن، ص ۸.

[30]ـ آینه پژوهش، سال ۱۳، شماره ۷۶، ص۸۷. از آنجا که مقصود، نقل تعبیراتی است که در این زمینه حالت کلیشه ای به خود گرفته است و گوینده آنها مورد نظرمان نیست، از نام بردن اصل مقاله و نویسندگان آنها خودداری می‌کنیم.

[31]ـ همان، سال ۹، شماره ۵۳، ص ۶۱

[32]ـ همان.

[33]ـ سلطانی، محمد علی، ضرورت و شیوه نقد کتاب، به نقل از : آینه پژوهش، سال ۱، شماره 1، خرداد تیر ۱۳۶۹، ص ۱۵.

[34]ـ «و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله.» (انعام (۶): ۱۰۸.)

[35]ـ نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، خطبه ۲۰۶، ص ۲۴۰.

[36]ـ‌ فصلت (۴۱): ۳۴.

[37]ـ فصلت (۴۱): ۳۵.

[38]ـ فرقان (۲۵): ۶۳

[39]ـ محمد عوفي، سديد الدين، جوامع الحکایات و لوامع الروایات، ص ۱۸۴.

بدون امتیاز