زندگانی پیامبر رحمت و مهربانی- پاره‌ی سوّم

نویسنده: 
هادی محمودی
زندگانی پیامبر رحمت و مهربانی- پاره‌ی سوّم

از سال سوّم تا سال پنجم پس از بعثت:

از بدو بعثت پيامبر تا سال سوم پس از بعثت كه سه سال دوران آرامش بود؛ پيامبر تنها نزديكان و دوستانش را به به دين اسلام دعوت می‌كرد و حدود ٤٠ نفر به پيامبر بودن او ايمان آوردند و مسلمان گرديدند و در اين دوره سه ساله پيامبر آزار خاصی را از مردم مكه نديد.

اما اين شرايط تا پايان سال سوم ادامه داشت و در اين سال بود كه به پيامبر دستور داده شد كه ديگر دعوتش را مخفي نكند و آشكارا مردم را به دين اسلام دعوت كند و از قريش برای پذيرش دين اسلام دعوت نمايد.(فاصدع بما تُؤمر و اعرض عن المشركين انّا كفيناك المستهزئين: پس آنچه را كه بدان مأموری آشكار كن و از مشركان روی بر متاب. ما به تحقيق شرّ ريشخندان را از تو برطرف خواهيم كرد)

اينجا بود كه پيامبر دينش را آشكار كرد و از اين لحظه بود كه دشمني بي سابقه‌ای با او شروع شد و رفته رفته او كه تا اين مرحله خوشنام‌ترين و محبوبترين شخصيت مكه و مورد احترام و علاقه فراوان تمامي مردم مكه بود به منفورترين شخصيت جامعه مكه تبديل شد و عداوت‌هاي غير قابل تحملي؛ حتي از طرف نزديكترين و حتي از خونان پيامبر بر او روا داشته شد كه اين عداوت‌ها بي سابقه و باور نكردني بود.

قبل از پرداختن به حوادث اين مقطع از حيات پيامبر بايد به اين سؤال پاسخ دهيم كه علت مخالفت‌ها و دشمني‌ها با پيامبر و انديشه‌ها و دينش چه بود و اساسا چرا مردم آن جامعه با آن شدت و حدت در برابر او ايستادند و او را تا آن حد آزار و اذيت نمودند و حتي تصميم به قتلش گرفتند.

در پاسخ به اين سؤال بايد طيف دشمنان و مخالفان پيامبر كه دو دسته بودند را بشناسيم:

١-دسته اول كه عربهاي نا گاه و جاهلي بودن كه هزان سال خود و اجدادشان در بيابان‌هاي عربستان و در انزوا از جهان زندگي می‌كردند و آداب رسومي عجيبي را از پدران و اجدادشان به ارث برده بودند و مقدس می‌شمردند(رسومي نظير زنده به گور كردن دختران؛ مكاشفه زنان خيانتكار به شوهران با بستن نخ به درخت؛ قرباني كردن فرزندان براي بت‌ها جهت يافتن بركت از بت‌ها و...) كه اين افكار و اعتقادات جاهلانه چند هزار ساله؛ در عمق روح و جان آنها رخنه كرده و با روان آنها عجين شده بود كه مخالفت آنها با پيامبر به سبب جهالتشان طبيعي بود زيرا پيامبر با اين رسوم و افكار كه از الزامات بت پرستي بود مخالف بود و قصد از بين بردن اين رسوم جاهلانه را داشت و  براي اين دسته از عرب‌ها؛ اين رسوم كه مقدس و دين اجداديشان بود و طبيعتا با پيامبر مخالفت می‌كردند و به دشمني او پرداختند.

٢-اما دسته دوم كه طيف اصلي مخالفان پيامبر اين دسته بودند و اقدامات اساسي را در طول ٢٣ سال آينده بر عليه او انجام دادند؛ دسته‌ای از بازرگانان ثروتمند و جهان ديده بودند.

اين بازرگانان ثروتمند كه در طول عمرشان هر سال بارها به پيشرفته‌ترين ممالك جهان آن روزگار سفر می‌كردند و با متمدن‌ترين مردم روم و ايراني در ارتباط بودند؛ به حدي كه تني چند از آنان با بزرگترين حاكمان و پادشاهان سرزمين‌هاي مجاور دوست بودند(نظير عمروبن عاص كه دوست پادشاه حبشه و حاكمان هند و ابوسفيان دوست امپراطور روم و...) و اين دسته به خوبي می‌دانستند كه اعراب هم ن‍‍ژادشان چقدر متوحش و عقب افتاده هستند و دين اين مردم چقدر پست و حقير است.

اما اين دسته از بتها نگهداري می‌كردند و حتي در فصل زيارت بتها كه سراسر مردم عربستان براي زيارت بتها به مكه می‌آمدند از ثروت شخصي اشان براي بت پرستان قرباني و غذاي رايگان تهيه و از آنها پذيرايي نموده و به ترويج بت پرستي كمك می‌كردند تا جايي كه مكه را به شهري ارتقا دادندكه در سراسر عربستان نماد بت پرستي بود و هر قبيله عربستان كه براي خود يك بت داشت؛ بتش را به كعبه آورده بود تا آنها از بت قبيله اشان نگهداري كنند.

 

اما مخالفت اين دسته با پيامبر به چه علتي بود؟

واقعيت اين است كه اين دسته دوم انسانهاي جهان ديده و بسيار زيركي بودند كه اعتقادي به بتها نداشتند و حتي به حدي جهان ديده و دانا بودند كه انحرافات اندك ادياني نظير دين پيشرفته مسيحيت در روم و دين مترقي يهوديت؛زرتشتي در ايران را به خوبي می‌دانستند و به اين جهت حتي به اين دينها نيز اعتقادي نداشتند.(به عنوان مثال می‌توان به مباحثه عمر و بن عاص با دانشمندان مسيحي دربار پادشاه حبشه رجوع كرد) 

مخالفت اين دسته با پيامبر در واقع به جهت به خطر افتادن منافع؛ موقعيت تجاري و جايگاه اجتماعي و بازرگاني اشان در عربستان بود زيرا راه‌هاي تجاري كاروانهاي تجاري آنها كه از حبشه و جنوب عربستان و يمن به شمال عربستان يعني روم و ايران می‌رسيد و در دست و در انحصار آنان بود تنها يك دليل داشت و آنهم موقعيت مكه و واقع شدن كعبه در اين شهر بود كه بتهاي تمامي قبايل عربستان كه در مسير اين شاهراه تجاري قرار داشت در كعبه بود و به جهت اينكه اين افراد توليت كعبه و نگهداري بت‌هاي اين قبايل را در دست داشتند و اين قبايل كه هر ساله براي عبادت بت‌هايشان به مكه می‌آمدند؛ به اين جهت با تمامي اين قبايل متحد و هم پيمان بودند و به اين دليل اين شاهراه‌هاي تجاري كه منبع ثروت سرشار آنان بودند در دستشان بودند.

اما هنگامي كه دريافتند اين شخص(محمد) ديني را آورده است كه بتها را نفي می‌كند به زيركي دريافتند كه در صورتي كه اين شخص موفق شود و اين دين جديد در مكه پيروز شود به زودي تمامي قبايل عربستان بتهاي خود را به جايي ديگر خواهند برد و اين قبايل از پيمان آنان خارج می‌شود و اينجاست كه اين شاهراه‌هاي تجاري كه تنها منبع ثروت سرشارشان است از زعامت آنها خارج می‌گردند؛ بنا براين هنگامي كه ظهور پيامبر را ديدند و از انديشه‌هاي او آگاهي يافتند؛ موقعيت را بسيار خطرناك ديدند و ترس فراواني بر آينده تجاري خود احساس نموده و به همين دليل بود كه دشمني شديدي با او و افكار و انديشه اش پيدا كردند.

البته قبل از محمد اشخاص زيادي در مكه موحد بوده و برخي نيز به مخالفت با بت پرستي و رسوم زشت آئين بت پرستي قيام كردند منجمله "عمرو بن نفيل" كه اين اشخاص تنها مورد دشمني دسته اول بودند؛ اما اين دسته دوم توجه زيادي به آنان نداشتند.

ولي اين دسته چون محمد را بسيار خوب می‌شناختند و می‌دانستند كه محمد چقدر انسان باهوش و با تدبير و با شخصيتي محترم و بزرگ در مكه است و تا چه اندازه مردم مكه اورا دوست دارند؛ بنايراين مبارزه او با بت پرستي را خطرناك و قابل مقايسه با ديگران نمي دانستند.

 

١-عبدالعزی و عباس عموهاي پيامبر و ابوطالب و حمزه عموهاي ديگر او

عبدالعُزّی بن عبدالمُطَّلب(ملقب به ابولَهَب) عموی پیامبر كه در اين زمان همسايه ديوار به ديوار او نيز بود اما تبديل به يكي از سرسخت‌ترین دشمنان پیامبر گرديد تا جايي كه تصميم به قتل پيامبر گرفت.

همسر اين عمويش كه ام جمیل(خواهر ابوسفیان) نام داشت؛ پیامبر را بسیار آزار می‌داد و در مخالفت با او از هیچ کوششی فرو گذاري نکرد.

عَبّاس بن عَبدُالمُطَّلِب عموي ديگر او بود كه تقريبا هم سن پيامبر بود و در کودکی و نوجوانی هم‌بازی پیامبر بود كه او نيز تا مدتها مخالف پيامبر بود و پيامبر را آزار می‌داد.

گاهی هنگامی که پیامبرگروهی را به اسلام دعوت می‌کرد ابولهب و عباس جلو رفته و می‌گفتند: «این برادرزاده ما دروغ‌گوست، شما را از دینتان گمراه نکند».

عتبه و عتیبه، پسران ابولهب نیز، با رقیه و ام کلثوم، دو دختر پیامبرازدواج کرده بودند اما پس از ظهور اسلام؛ ابولهب و همسرش پسرانشان را وادار به طلاق دادن دختران پیامبرکردند. ابولهب سخنان پیامبر را سحر می‌دانست و همواره با بدگویی از پیامبر مانع از ترويج افكارش می‌شد و وقتی قریشیان تصمیم به تحریم مسلمانان و بنی‌هاشم گرفتند، او تنها فرد از بنی‌هاشم بود که با قریش همراهی کردو همچنين ابولهب از جمله سران قریش بود که تصمیم به قتل شبانه پیامبرگرفت.

عبد مَناف بْن عَبْدُالْمُطلب بن‌هاشم(ملقب به ابوطالب)؛ عموی پیامبر و از بزرگان مکه و طایفه بنی‌هاشم بود كه پس از وفات پدرش عبدالمطلب، سرپرست برادرزاده‌اش محمد بود و در ماجرای رسالت پیامبر به شدت از او حمایت کرد و به گفته یعقوبی این حمایت تا آنجا بود که ابوطالب و همسرش بسان پدر و مادر محمدگردیدند.

همه قبایل عرب ابوطالب را به بزرگی و پيروي از آیین توحیدی ابراهیم  می‌شناختند و او از همسر خود فاطمه بنت اسد چهار پسر داشت که عبارتند از: طالب، عقیل،‌ جعفر و علی داشت كه سه نفر از آنها به پيامبر ايمان آورده و مسلمان شدند. 

حَمزة بن عَبدالمُطَّـلِب؛(ملقب به پهلوان قريش و شكارچي شير) عموی ديگرپیامبر و مانند عباس تقريبا هم سن او(دو سال از پیامبر بزرگ‌تر بود) و از حامیان بي نظير پیامبر بود؛ او حتی در زمانی که هنوز مسلمان نشده بود، از پیامبردر مقابل آزار مكيان حمایت می‌کرد.

پس از عبدالمطلب ابوطالب بر بنی‌هاشم ریاست یافته بود و از تمامي برادرانش بالاتر بود و از پیامبر حمایت می‌کرد؛ منابع نشان می‌دهند که ابولهب و ابوطالب روابط خوبی نداشتند و همچنين حمزه توهین‌های ابولهب و سایر مشرکان به پیامبر را تلافی می‌کرد.

٢-دعوت از بستگان و اقوام

در سال سوم بعثت ماموريت پيامبر عوض شد و به او چنين دستور داده شد: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ(٢١٤ شعراء): «ای پيامبر! بستگان نزدیکت را از نافرمانی ما بیم ده» 

پس از ابلاغ اين فرمان؛ پيامبر به اهل خانه دستور داد گوسفندی ذبح کنند و آن را طبخ کرده با نان و قدحی دوغ مهیا سازند؛ سپس همه مردان بنی‌هاشم را برای صرف غذا دعوت كرد و نزدیک به چهل مرد در خانه حارث بن عبدالمطلب گرد آمدند و چون غذا خوردند؛ ابولهب عموي او چون همسايه پيامبر بود و می‌دانست پيامبر چه می‌خواهد بگويد؛ شروع به سخنان نابجا كرد و با این سخنان ابولهب پيامبر صلاح ندید دعوت خود را ابلاغ کند و بدون اینکه نتیجه ای از مجلس گرفته شود؛ جمعیت پراکنده شدند 

روز بعد باز پيامبر غذای دیروز را آماده سخت و سپس آنها را جمع کن و آنها نیز آمدند و غذا خوردند.

همین که کار غذا خوردن به انجام رسید پيامبر برخاست و آغاز به سخن کرد و گفت: فرزندان عبدالمطلب؛ خدا را حمد می کنم و به او استعانت می جویم و گواهی می دهم که خدائی جز خدای یگانه نیست و به خدای یگانه من پيامبر خدا هستم که برای شما و عموم مردم برانگیخته شده ام. فرزندان عبدالمطلب؛ جبرئیل آمده است و از جانب خدا مرا مامور داشته است که «بستگان نزدیکم را از نافرمانی خدا بیم دهم» من خوبی‌های دینا و آخرت را برای شما آورده ام؛ خدا مرا مامور داشته که شما را فراخوانم؛ کدام یک از شما مرا به این امر یاری می کند ؟

پيامبر سه بار این سخنان را تکرار کرد و هیچ کس پاسخی نداد، ولی هر سه بار علی که طفلي کم سن بود، برخاست و گفت: یا رسول الله! من همه آنچه را فرمودی به عهده می گیرم، و پيامبر هم مدام ميگفت: بنشین! و در این جا حضار برخاستند و در حالی که بیرون می رفتند؛ می خندیدند.

٣-دعوت عمومي

پس از دعوت اقوام و اينكه بعد از آن مورد استهزاء و تکذیب قرار گرفته بوده، تا آنجا که او را مجنون خوانده و متهم به دیوانگی و بی عقلی کرده و درصدد اذیت و آزار او برآمده بودند؛ تا آنجا که پيامبر از سخنانشان دلتنگ شده و تحت فشار روحی قرار گرفته بود و تنها كسي كه در اين شرايط بد روحي او را دلداري می‌داد همان همسر دانا و مهربانش خديجه بود كه تحمل اين فشارهاي روحي را براي وي آسان می‌نمود.

 در اين شرايط به يكباره این دستور (فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ :پس آنچه را بدان مامورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب (۹۴ الحجر))به او داده شد؛ پس از او به بالای کوه صفا رفت و با صدای رسا قبائل قریش را فراخواند.

وقتی مردم و رجال قریش و سران مکه گرد آمدند گفت: ای مردم! اگر بگویم دسته ای از دشمن در پائین کوه به سروقت شما می آید مرا راستگو می دانید؟ 

گفتند: آری، تو در نزد ما سابقه بدی نداری و تو را دروغگو نمی دانیم. 

گفت: خدا مرا مامور داشته است که شما را از نافرمانی او بیم دهم. من نه چیزی از منفعت دنیا می خواهم و نه بهره ای از آخرت انتظار دارم جز این که از شما می خواهم بگوئید: لا اله الاالله و من شما را از عذابی دردناک بیم می دهم.

در اينجا عمويش ابولهب به ميان آمده و به او گفت: بدا به تو؛ آیا ما را برای این گرد آوردی و فرا خواندی؟ 

٤-عکس العمل قریش نسبت به دعوت پیامبر

در آغاز کارکه پيامبر دعوت خود را آشکار ساخت، قریش چندان عکس العملی نشان نداده و اهميتي نمي دادند ولي همين که دیدند رفته رفته دامنه فعالیت پيامبر توسعه می یابد، صلاح را در این دیدند ابوطالب را كه مرد خردمند شهر و از بزرگان مکه بود ملاقات کنند و پیش از اینکه کار به جای باریکی بکشد، او را میانجی قرار دهند.

سران قریش و اشراف مکه ابوطالب را ملاقات کردند و گفتند: برادرزاده ات جوانان ما را منحرف ساخته و به دین ما بد می گوید و گذشتگانمان را گمراه می داند از وی بخواه تا دست از این کار بردارد و در عوض هرچه مال وثروت بخواهد به او خواهیم داد؛ در غیر این صورت یا او را به ما تحویل ده و یا بگذار با خود وی طرف شویم.

ابوطالب پيامبر را ملاقات کرد و خواسته‌های سران قریش را به اطلاع او رسانید؛ پيامبر در پاسخ گفت: خداوند مرا برای اندوختن مال دنیا و دل بستگی به دنیا مبعوث نکرده و مرا برانگیخته است تا از جانب او مردم را به سویش فراخوانم و ابوطالب بازگشت و قریش را با سخنی نرم و پاسخی دوستانه قانع ساخت و آنها نیز پراکنده شدند.

ابن هشام می نویسد؛ محمد بن اسحاق گفته است:

پس از چندی كه بسياري از جوانان قريش به پيامبر گرويده و به دين او در آمده بودند؛ سران قريش بار دیگر به ملاقات ابوطالب رفتند و گفتند: ای ابوطالب؛ تو در سنی هستی و شرافتی داری که ما را برآن داشته تا از تو بخواهیم برادرزاده ات را از راهی که پیش گرفته است بازداری، اما او به هیچ یک از خواسته‌های ما اعتنا نکرد ولی ما هم به خدا قسم دست روی دست نمی گذاریم تا به خدایان ما ناسزا بگوید و جوانان ما را گمراه کند؛ مگر اینکه تو دست از حمایت او برداری یا با او هم داستان شوی تا کار ما و شما به نزاع بکشد و یکی از دو طرف نابود گردد.

ابوطالب سخن بزرگان قریش و تهدید آنها را به آگاهی پيامبر رسانید و افزود که باید در کار خود مراقبت بیشتر داشته باشي و طریق احتیاط را رها نسازي.

پيامبر گفت: عمو این را بدان که اگر آنها خورشید را در آستین راستم نهند و ماه را به آستین چپم؛ تا دست از دعوت خود بردارم، دست بر نخواهم داشت.

چون ابوطالب پيامبر را تا این حد مصمم دید گفت: محمد برو هر کاری خواستی انجام ده که به خدا من در پشت سرت ایستاده ام و هرگز تو را رها نخواهم ساخت. 

 

٥-آغاز مخالفت‌ها در مبارزه با پیامبر 

مخالفان در مبارزه با پیامبر شیوه‌های گوناگونی را به کار می گرفتند كه عمدتا به شرح زیر است:

 

١-کوبیدن شخصیت و نسبت‌های ناروا

خیالاتی

آنها توسط جاسوساني كه مخفيانه به مجالس دعوت پيامبر می‌فرستادند از حرفهايش آگاه شدند و سپس تصميم گرفتند كه محمد را شخصي خيالاتي در جامعه جلوه دهند بنابراين در ابتدا می گفتند: محمد خیالاتی شده و آنچه را به عنوان وحی ادعا می کند، چیزی جز خواب‌های پریشان و آشفته نیست؛ بلکه حتی خواب پریشان هم ندیده و دروغ می گوید و به طور گسترده‌ای اين سخنان را در جامعه پراكنده می‌ساختند.

شاعر و كاهن

پس از مدتي كه ديدند شايعاتي كه در خصوص او را انداخته اند در جامعه كارگر نيافتاده است و بلكه سخنان پیامبر بسیار زیبا و گیرا و باعث جذب بسیاری شده بود؛ بنابراين در مرحله بعد سعي نمودند او را در جامعه به نحوي معرفي كنند كه كاهن است و اين اشعار خود اوست كه باعث شده عده‌ای فكر كنند كه او پيامبر است تا به اين وسيله و با پراكندن اين سخنان سبب گردند ديگر كسي به سمت او نرود و برای جلوگیری از تأثیر سخنان او، می گفتند: او شاعر و كاهن است و سخنانی ظاهر فریب می گوید؛ ولی حرف‌هایش بی محتوا است 

ساحر و دروغگو

وقتی دیدند با پراكندن نسبت‌هاي نارواي قبلي نمی توانند از گرويدن مردم به او جلوگيري كنند و آیین او روز به روز در حال توسعه است، سحر و دروغ به آن او  نسبت دادند و اين شايعات را در جامعه پراكنده نمودند.

مجنون 

وقتي تمامي نسبت‌هاي نارواي قبلي به اوسبب نگرديد مردم از اطراف او پراكنده شوند به راه حل آخري روي آوردند و برای خنثی کردن تأثیر حرف‌های پیامبر، نسبت جنون به او می دادند تا به این وسیله، مردم را از پیرامون او پراکنده کنند. 

 

٢-مجادله و اهانت‌هاي بي سابقه

پس از مدتي وقتی مخالفین دیدند که با استهزا و نسبت‌های ناروا، کاری از پیش نمی برند، به فکر مجادله افتادند و سعی کردند تا مطالبی باطل به مردم القا کنند و ذهن آنان را از سخنان پوچ پرکنند و دیگر جایی برای پذیرش سخن پیامبر در آن باقی نماند.

مثلاً می گفتند: امکان ندارد که به انسانی، از طرف خدا وحی شود؛ زیرا اگر این کار شدنی بود، باید به ما هم که انسان هستیم، وحی می شد. پس ادعای او، مبنی بر وحی از طرف خدا، کذب و دروغ است و می گفتند: اگر خدا می خواست پیامبری بفرستد، باید فرشته ای را مأمور این کار می کرد. گاهی آنان می گفتند: این چگونه پیامبری است که در بازار راه می رود، غذا می خورد؟! چرا فرشته ای بر او نازل نمی شود تا به او کمک کند و یا چرا گنج و باغ‌های سرسبز ندارد؟ 

عده ای از مردم که قدرت استدلال نداشتند، چنین سخناني سبب می‌گرديد كه اورا نپذيرند.

در اينجا عمویش ابولهب به كمك مخالفان می‌رفت و سعي داشت وي را شخصي معرفي كند كه حتي اقوامش مخالف او هستند تا كسي از او پيروي نكند تا جايي كه گاه و بيگاه در كوچه‌هاي مكه و جلوي چشم مردم؛ خاک و شن به سر و رویش می پاشید و زنش «ام جمیل» او را دشنام می داد و شب هنگام هیزم و تراشهای چوب در سر و راه وی می ریخت تا به وی صدمه رساند؛ گاهی نيز درنکوهش وی شعر می سرودند و زمانی کودکان و بردگان خود را وامی داشتند تا او را با سخنان زشت و ناپسند یاد کنند.

روزی پيامبر در مسجد الحرام به نمازایستاده بود، گروهی به تحريك مخالفان؛ شکمبه شتری پر از سرگین را بر سر وي ريختند.

پيامبر شکایت به عمویش ابوطالب برد و گفت: آیا من در میان شما احترامی ندارم؟ 

ابوطالب گفت: برادر زاده عزیزم مگر چه شده است؟ و پيامبر آنچه را اتفاق افتاده بود شرح داد. 

ابوطالب دست به شمشیر برد و در حالی که غلامش دنبال وی بود به راه افتاد و همین که به نزدیک آن گروه رسید به مردم آن اطراف گفت: به خدا هر کس لب به سخن بگشاید گردنش را می زنم. آنگاه به غلام خود دستور داد تا سرگین‌ها را به روی یک یک آنها بمالد.

 

٦-آزار رساندن قریش به نو مسلمانان

بعضی از این نو مسلمانان چون دارای عشیره بودند، عشیره آنها از روي تعصب قبیله ای نمی گذاشتند افراد متنفذ قبائل دیگر به آنها صدمه برسانند، اما گاهی خودشان کسان و فرزندان مسلمان شده خود را تحت فشار می گذاشتند، یا به زندان می انداختند و يا به زنجیر می کشیدند تا مگر دست از دین جدید بردارند، و به اعتقاد پدران خود بازگردند؛ در اين ميان بر اثر اين اقدامات پنج نفر از جمله ابوقیس بن ولید نبن مغیره و ابو قیس بن فاکة بن مغیره از اسلام برگشتند.  

ولی افراد مسلمان شده که فاقد عشیره و قبیله بودند و نیز نیروئی نداشتند که از خود دفاع کنند، مبتلا به انواع مصائب و صدمات شدند؛ بعضی را به زندان می افکندند، برخی را با کتک و شکنجه جسمی تحت فشار قرار می دادند و عده ای را تشنه و گرسنه گذاشته زنداني می کردند، یا در آفتاب طاقت فرسا نگاه می داشتند، که از دین اسلام برگردند، و از پیروی محمد منصرف شوند كه نام این مردان و زنان مسلمان در منابع آمده است.

 

 برخي از مهمترين آنان به اين شرح هستند:

بلال بن رباح حبشی  كه پدر و مادر او از اسیران حبشه و خود وی در مکه متولد شده بود؛ بلال غلام«امیة بن خلف» از سران قریش بود كه امیة، بلال غلام خود را سخت شکنجه می داد و به وی تکلیف می کرد تا از اعتقاد خود باز گردد و برای تامین این منظور امیه هنگام ظهر بلال را به بیرون مکه می‌برد و در آن گرمای کشنده و آفتاب سوزان، او را بر رو و پشت به روی سنگلاخ‌ها یا صخره‌های داغ می افکند و سنگی بزرگ هم روی سینه اش می نهاد و می گفت: همین طور باید بمانی تا مرگت فرا رسد یا از محمد برگردی و «لات» و «عزی» خدایان ما را پرستش کنی؛ ولی بلال همه این عذاب‌ها را تحمل می کرد و تسليم نگرديد و در زیر شکنجه پی در پی می گفت: احد احد(خدا خدای یگانه است، یگانه است) و در نهايت بلال كه در آستانه مرگ بود و همه فكر ميكردند كه بر اثر شكنجه دير يا زود خواهد مرد؛ توسط ابوبکربن ابي قحافه با زحمت از امیه بن خلف خریداری شد و آزاد گردید. 

 خباب بن ارت كه از قبیله بنی تمیم و مردی از نواحی جنوب عراق بود و ششمین کسی بود که به پيامبر گروید، همین که قریش پی بردند این مرد بی کس مسلمان شده است، او را گرفتند و به سختی شکنجه دادند و او را برهنه می کردند و با پشت به روی ریگهای تفتیده می انداختند و گاهی نیز او را لخت کرده و به روی سنگ داغی که در زیر آن آتش افروخته بودند، انداخته و شکنجه می دادند. در اثنای شکنجه سرش را بر می گرداندند و از وی می خواستند آنچه آنها می خواهند بازگو کند، ولی خباب مقاومت می کرد و تسلیم نمی شد.

 عمار یاسر و پدر و مادرش. عمار خود و پدر و مادرش از پيروان نخستین بودند که وقتی پيامبر در خانه ارقم بن ابی ارقم بود، بعد از سی و چند نفر که مسلمان شدند و اسلام آوردند؛ قریش عمار و پدر و مادرش را به «ابطح» می بردند، و در وقت ظهر و گرمای طاقت فرسا شکنجه می دادند. 

سرانجام «یاسر» در زیر شکنجه جان داد و زن او كه «سمیه» نام داشت؛ عَمرو بن هشام(ملقب به ابوجهل) او را با حربه ای که در دست داشت به قلب وی فرو کوفت و او را کشت كه سمیه نخستین زن مسلمانی بود که به شهادت رسید.

 بعد از كشتن پدر و مادرش به سراغ خود عمار آمدند و او را سخت تحت شکنجه قرار دادند و گاهی مدتها در آفتاب نگاهش می داشتند، و زمانی سنگی گداخته به روی سینه اش می نهادند و در هر فرصت به وی می گفتند: رهایت نمی کنیم مگر این که به محمد ناسزا بگویی و لات و عزی خدایان ما را به نیکی یاد کنی.

عمار هم چنین کرد و به پيامبر ناسازا و اهانت گفت و به لات و عزي اظهار ايمان كرد و آنها نیز او را رها کردند.

صهیب رومی كه وی رومی نبود و علت اینکه او را «رومی» خوانده اند این بود که رومی‌ها اسیرش کردند و فروختند و گفته اند که چون سرخ رو بوده است؛ وی را رومی خواندند و صهیب نیز از کسانی بود که سخت شکنجه دید.

عامر بن فهیره این مرد غلام طفیل بن عبدالله ازدی برادر مادری عایشه دختر ابوبکر بود؛ عامر پیش از آنکه پيامبر به خانه «ارقم» درآید، مسلمان شد، او نیز از کسانی است که سخت شکنجه دید ولی از دین برنگشت.

ابوفکیهه. نام وی «افلح» بوده و بعضی هم «یسار» گفته اند؛ وی برده صفوان بن امیة بن خلف بود؛ ابوفکیهه به اتفاق بلال مسلمان شد و امیة بن خلف او را هم گرفت و بندی به پایش بست و دستور داد به روز زمین به روی ریگهای سوزان بکشند و امیة بن خلف به وی گفت: آیا این (بت)خدای تو نیست؟ 

ابوفکیهه همان طور که با بدن خون آلود و خسته و کوفته در میان ریگهای داغ افتاده بود ، پاسخ  می‌داد: خدای من «الله» است که پروردگار من و تو است و این جعل است.

 

ﻣﻨﺎﺑﻊ و ﻣﺂﺧﺬ:

1-ابن اثیر، علی بن محمد، اسد الغابة، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۹ق/۱۹۸۹م.

2-ابن بابویه، محمد بن علی، الخصال، علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین، قم، ۱۳۶۲ش.

3-ابن بابویه، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا(ع)، نشر جهان، تهران، ۱۳۷۸ق.

4-ابن بطوطه، رحله ابن بطوطه، عبدالهادی التازی، اکادیمیه المملکه المغربیه، رباط، ۱۴۱۷ق/۱۹۹۷م.

5-ابن حبیب، محمد، المنمق فی اخبار قریش، به کوشش خورشید احمد فارق، عالم الکتاب، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م.

6-ابن حزم، علی بن احمد، جمهرة انساب العرب، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م.

7-ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بی‌جا،‌دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق.

8-ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، تذکره الخواص، قم، محمع جهانی اهل‌بیت، ۱۴۲۶ق.

9-ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت،‌ دار صادر، ۱۹۶۸م.

10-ابن شهرآشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، قم، نشر علامه، ۱۳۷۹ق.

11-ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق.

12-ابن عنبه، احمد بن علی، عمده الطالب فی انساب آل ابی طالب، نجف، المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۰ق.

13-ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، بیروت،‌ دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

14-ابن هشام، محمد بن عبدالملک، السیره النبویه، تحقیق محی الدین عبدالحمید، قاهره، مکتبه صبیح، ۱۳۸۳ق.

15-بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت، دارالفکر، ۱۴۲۰ق.

16-بیهقی، ابوبکر، دلائل النبوه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق.

17-ترمذی، محمد بن عیسی، سنن ترمذی، تصحیح عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۳ق.

18-حلبی، علی بن ابراهیم، السیره الحلبیه، بیروت، دارالمعرفة، ۱۴۰۰ق.

19-طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۳ق.

20-طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، مؤسسة الاعلمی، ۱۴۱۵ق.

21-مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، تحقیق عبدالحمید النمیسی، بیروت، دارالکتب، ۱۴۲۰ق.

22-نسایی، احمد بن شعیب، سنن نسایی، بیروت، دارالفکر، ۱۳۴۸ق.

23-یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، نجف، المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۴ق.

24-یوسفی غروی، محمدهادی، موسوعة التاریخ الاسلامی، قم، مؤسسة الهادی، ۱۴۱۷ق.

25-ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۸۵۱۳۸۷/ ۱۹۶۵۱۹۶۷، چاپ افست بیروت

26-ابن اثیر، علی بن محمد، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهیم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره ۱۹۷۰۱۹۷۳.

27-ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، چاپ طاهر احمد زاوی و محمود محمد طناحی، قاهره، ۱۳۸۳۱۳۸۵/ ۱۹۶۳۱۹۶۵، چاپ افست بیروت.

28-ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، چاپ سهیل زکار، [بی جا]: دارالفکر، ۱۳۹۸/۱۹۷۸، چاپ افست قم، ۱۳۶۸ش.

29-ابن حبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن، ۱۳۶۱ق /۱۹۴۲م، چاپ افست بیروت.

30-ابن حبیب، کتاب المُنَمَّق فی اخبار قریش، چاپ خورشید احمد فارق، بیروت، ۱۴۰۵/۱۹۸۵.

31-ابن درید، کتاب الاشتقاق، چاپ عبدالسلام محمد‌هارون، بغداد، ۱۳۹۹/۱۹۷۹.

32-ابن شبّه نمیری، کتاب تاریخ المدینة المنورة: اخبارالمدینة النبویة، چاپ فهیم محمد شلتوت، [جده] ۱۳۹۹/۱۹۷۹، چاپ افست قم، ۱۳۶۸ش.

33-ابن عبدالبرّ، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، چاپ علی محمد بجاوی، بیروت، ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

34-ابن قدامه، التبیین فی انساب القرشیین، چاپ محمد نایف دلیمی، بیروت، ۱۴۰۸/۱۹۸۸.

35-ابن کلبی، جمهرة النسب، چاپ ناجی حسن، بیروت، ۱۴۰۷/۱۹۸۶.

36-ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم، بیروت،‌دار الکتب العلمیة، منشورات محمدعلی بیضون، چاپ اول، ۱۴۱۹ق

37-ابن هشام، السیرة النبویة، چاپ مصطفی سقا، ابراهیم ابیاری، و عبدالحفیظ شلبی، [بیروت]: دارابن کثیر.

38-ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، چاپ احمد صقر، قاهره، ۱۳۶۸/۱۹۴۹.

39-سیره ابن هشام ؛ج 1/382-392( هيئت تخقيقي مسيحيان در مورد آیه‌های 52-55 قصص )

40-بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت،‌دارالفکر،‌ ۱۴۱۷م.

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
سامان (مهمان)
1397/11/26

کاکە هادی نازنین خدا به شما عزت بیشتر عنایت نماید و قلمتان پربارتر.
جزاکم اللە عنا وعن الاسلام والمسلمین الف خیرا