اُم المؤمنین عائشه‌ در چند سالگی با پیامبر (ص) ازدواج کرد؟ دیرینه‌شناسی یک افسانه

نویسنده: 
سید عدنان فلاحی
اُم المؤمنین عائشه‌ در چند سالگی با پیامبر (ص) ازدواج کرد؟ دیرینه‌شناسی یک افسانه

 

در نوشتار حاضر درباره‌ی سن ازدواج‌ ام المؤمنین عائشه‌، ما دست به کند و کاو در منابع تاریخی، روایی و حدیثی زده و تناقضات این روایات را به تفصیل روشن خواهیم کرد. 

نخست: نقل و بررسی روایات غالب که عائشه‌ را در هنگام ازدواج کودک به شمار آورده‌اند: 

در جلد هشتم کتاب طبقات ابن سعد (متوفی ۲۳۰هـ) که جامع‌ترین منبع کهن شناخت صحابه، تابعین و اتباع است چنین آمده: 

 «سمعت عائشة تقول تزوجنی رسول الله فی شوال سنة عشر من النبوة فبل الهجرة لثلاث سنین وأنا ابنة ست سنین وهاجر رسول الله صلى الله علیه وسلم فقدم على المدینة یوم الاثنین لاثنتی عشرة لیلة خلت من شهر ربیع الاول وأعرس بی ‌فی شوال على رأس ثمانیة أشهر من المهاجر وکنت یوم دخل بی‌ابنة تسع سنین: شنیدم عایشه مى‏گفت پیامبر (ص) در ماه شوال سال دهم بعثت و سه سال پیش از هجرت مرا که شش ساله بودم به همسرى برگزید و پیامبر هجرت فرمود و به روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول وارد مدینه شد و در ماه شوال‌‌ همان سال که هشتمین ماه هجرت بود با من زفاف فرمود و در آن هنگام نه ساله بودم» (الطبقات الکبری۸/۵۸) 

 «عائشة قالت تزوجنی رسول الله وأنا بنت ست سنین ودخل علی وأنا بنت تسع سنین... وإنی لالعب بالبنات مع الجواری: عایشه ما را خبر داد که مى‏گفته است رسول خدا مرا در حالى که شش ساله بودم به همسرى برگزید و در حالى که نُه سال داشتم با من زفاف فرمود،... در حالى که با دخترکان و همراه کنیزکان بازى مى‏کردم» (الطبقات الکبری۸/۵۹) 

بنا به روایات فوق که یکی از آن‌ها از زبان خود عائشه‌ است، محمد (ص) در ۶ سالگی با عائشه‌ ازدواج و در نه سالگی با او زفاف کرده است. اما روایات دیگر سن ازدواج را ۷ سالگی می‌دانند: 

 «عن أبی عبیدة أن النبی صلى الله علیه وسلم تزوج عائشة وهی ابنة سبع سنین وبنى بها وهی ابنة تسع سنین ومات عن‌ها وهی ابنة ثمانی عشرة: ابو عبیده ما را خبر داد که مى‏گفته است پیامبر (ص) عایشه را در هفت سالگى عقد و در نه سالگى با او زفاف فرمود و رسول خدا به هنگامى که عایشه هیجده ساله بود رحلت فرمود» (الطبقات الکبری۸/۶۰) 

 «عن عائشة قالت تزوجنی رسول الله وأنا ابنة سبع سنین وبنى بی‌وأنا ابنة تسع: عایشه ما را خبر داد که مى‏گفته است پیامبر (ص) در هفت سالگى مرا عقد فرمود و در نه سالگى با من زفاف کرد» (الطبقات الکبری۸/۶۱) 

بر اساس دو روایت فوق که یکی از آن‌ها مجدداً از زبان خود عائشه می‌باشد پیامبر در ۷ سالگی با عائشه‌ ازدواج کرد و این با روایت دیگری از عائشه‌ که می‌گوید در ۶ سالگی ازدواج کرده در تناقض است. 

 «حدثنی عبید بن إسماعیل: حدثنا أبو أسامة، عن هشام، عن أبیه قال: توفیت خدیجة قبل مخرج النبی صلى الله علیه وسلم إلى المدینة بثلاث سنین، فلبث سنتین أو قریبا من ذلک، ونکح عائشة، وهی بنت ست سنین، ثم بنى بها وهی بنت تسع سنین: عبید بن اسماعیل از ابواسامة از هشام از پدرش نقل کرده که خدیجه سه سال قبل از هجرت فوت کرد و پیامبر بعد از حدود دو سال با عائشه‌ ازدواج کرد در حالی که او دختری شش ساله بود و در نه سالگی با او زفاف کرد» (صحیح بخاری: باب «تزویج النبی صلى الله علیه وسلم عائشة» حدیث۳۶۸۳) 

 «عن عائشة رضی الله عنها قالت: ما غرت على امرأة ما غرت على خدیجة، من کثرة ذکر رسول الله صلى الله علیه وسلم إیا‌ها، قالت: وتزوجنی بعد‌ها بثلاث سنین..: از عائشه نقل شده است که به هیچ زنی به اندازه خدیجه، حسادت نکردم؛ زیرا رسول خدا بسیار از او یاد می‌کرد رسول خدا سه سال بعد از خدیجه با من ازدواج کرد..» (صحیح بخاری: باب «تزویج النبی صلى الله علیه وسلم خدیجة» حدیث۳۶۰۶) 

 «توفیت خدیجة لعشر خلون من شهر رمضان وذلک قبل الهجرة بثلاث سنین وهی یومئذ بنت خمس وستین: خدیجه ده روز بعد از ماه رمضان سه سال پیش از هجرت در شصت و پنج سالگى درگذشت» (الطبقات الکبری۸/۱۸) 

 «وَتَزَوَّجَهَا نَبِیُّ اللهِ قَبْلَ مُهَاجَرِهِ بَعْدَ وَفَاةِ الصِّدِّیْقَةِ خَدِیْجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ، وَذَلِکَ قَبْلَ الهِجْرَةِ بِبِضْعَةَ عَشَرَ شَهْراً، وَقِیْلَ: بِعَامَیْنِ. 

وَدَخَلَ بِهَا فِی شَوَّالٍ سَنَةَ اثْنَتَیْنِ، مُنَصَرَفَهُ - عَلَیْهِ الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ - مِنْ غَزْوَةِ بَدْرٍ، وَهِیَ ابْنَةُ تِسْعٍ: عائشه‌ بعد از وفات خدیجه، و در حدود ده ماه قبل از هجرت، با پیامبر ازدواج کرد. برخی گفته‌اند دو سال قبل از هجرت با پیامبر ازدواج کرد. پیامبر در سال دوم هجرت با او زفاف کرد و او از حضور در بدر معاف شد در حالی که نه سال داشت» (سیر اعلام النبلاء۲/۱۳۵: ذیل تذکره عائشة بنت ابی بکر) 

بر اساس روایات فوق،‌ام المؤمنین خدیجه در سال ۱۰ بعثت (سه سال قبل از هجرت) فوت کرده و ‌ام المؤمنین عائشه‌ دو یا سه سال بعد (یعنی سال اول هجرت و ۱۳بعثت) با پیامبر ازدواج کرد. بنابر همین روایات، او سه سال بعد از ازدواج وارد خانه پیامبر شده و با او زفاف کرد یعنی عائشه‌ در سال ۲ یا ۳ هجرت رسما وارد خانه پیامبر شد. هرچند بررسی روایات دیگر و ریز شدن بیشتر ما را به سال ۴ هجرت هم می‌رساند. که اینجا مجال بررسی بیشتر نیست. 

 

دوّم: سن أسماء خواهر عائشه: 

أسماء دختر ابوبکر صدیق، همسر زبیر بن عوام و مادر عبدالله بن زبیر، کی به دنیا آمد؟ 

ابن عبدالبر قرطبی (متوفی۴۶۳هـ) می‌نویسد: «وتوفیت أسماء بمکة فی جمادى الأولى سنة ثلاث وسبعین بعد قتل ابن‌ها عبد الله بن الزبیر.. وقد بلغت مائة سنة: اسماء در جمادی الاول سال هفتاد و سه هجری بعد از قتل پسرش عبدالله بن زبیر در مکه فوت کرد.. او صد سال عمر کرد» (الاستیعاب فی معرفة الاصحاب۴/۱۷۸۲، ۱۷۸۳۱) بنا بر این روایت ابن عبدالبر، اسماء ۱۰۰سال عمر کرده و به سال ۷۳هجری درگذشته است یعنی: ۷۳-۱۰۰=۲۷ پس اسماء در سال اول هجرت ۲۸ ساله بوده یا به تعبیر دیگر متولد ۲۷ سال قبل از هجرت است. روایات دیگری در این باب را از اصلیترین کتب سیره و تراجم ذکر خواهیم کرد: 

ابن سعد می‌نویسد: «وماتت أسماء بنت أبی بکر الصدیق بعد قتل ابن‌ها عبد الله بن الزبیر بلیال وکان قتله یوم الثلثاء لسبع عشرة لیلة خلت من جمادی الاولى سنة ثلاث وسبعین: گویند اسماء دختر ابو بکر صدیق چند شب پس از کشته شدن پسرش عبد الله بن زبیر درگذشت، و کشته شدن او به روز سه شنبه هفدهم جمادى الاول سال هفتاد و سه بوده است» (الطبقات الکبری۸/۲۵۵) 

مورخ مشهور اهل سنت ذهبی (متوفی۷۴۸هـ)، سن اسماء را به هنگام قتل عبدالله پسرش ۱۰۰ سال می‌شمارد: «وَکَانَتْ بِنْتَ مائَةِ سَنَةٍ: او زنی صد ساله بود» (سیر اعلام النبلاء۲/۲۹۳) 

ابن عساکر الدمشقی الشافعی (متوفی۵۷۱هـ) می‌نویسد: «کانت أخت عائشة لأبیها وکانت أسن من عائشة ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة: اسماء از جانب پدر، خواهر عائشه و بزرگ‌تر از وی بود، اسماء بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمده بود» (تاریخ مدینة دمشق ج۶۹ص۹)  

عزالدین الجزری معروف به ابن اثیر (متوفی۶۳۰هـ) می‌نویسد: «ان اَسْمَاء عاشت وطال عُمر‌ها، وعمیت، وبقیت الى ان قتل ابنها عَبْد الله سنة ثلاث وسبعین.. وماتت ولها مائة سنة: اسماء مدت طولانی عمر کرد او نابینا شد و تا زمان کشته شدن پسرش عبدالله در سال هفتاد و سه هجری زنده ماند.. او در صد سالگی درگذشت» (أسد الغابة فی معرفة الصحابة ذیل تذکره «اَسْمَاء بِنْت ابی بکر الصدّیق») 

المسعودی مورخ و فقیه شافعی معتزلی (متوفی۳۵۴هـ) می‌نویسد: «ودخل ابن الزبیر على أمه أسماء بنت أبی بکر الصدیق رضی اللهّ عنه وقد بلغت من السِّنِّ مائة سنة لم تَقَعْ لها سن، ولا ابیضَّ لها شعر، ولم ینکر لها عقل: [در اثنای محاصره مکه توسط حجاج] ابن زبیر پیش مادر خود اسماء دختر ابوبکر صدیق رفت. وی به صد سالگی رسیده بود اما هوز یک دندانش نیفتاده و یک مویش سفید نشده بود و عقل و هوشش هم پا برجا بود» (مُرُوج الذهب و معادن الجواهر ج۲ ذیل «ابن الزبیر وأمه أسماء بنت أبی بکر»: ص۳۹۸) 

ما به همین مقدار از روایات مورخین و محدثین مشهور بسنده می‌کنیم که نشان می‌دهد اسماء دختر ابوبکر و خواهر عائشه‌ ۲۷ سال قبل از هجرت متولد شده و در سال ۷۳هجری در سن ۱۰۰ سالگی فوت کرده است. 

 

سوّم: رابطه‌ی سن عائشه‌ با خواهرش اسماء: 

ابن عساکر می‌نویسد: «وکانت أخت عائشة لأبی‌ها قال ابن ابی الزناد وکانت أکبر من عائشة بعشر سنین: اسماء از جانب پدر، خواهر عائشه بود. ابن ابی زناد گفته که او ده سال از عائشه‌ بزرگ‌تر بود» (تاریخ مدینة دمشق ج۶۹ص۸) 

ذهبی می‌نویسد: «وَکَانَتْ أَسَنَّ مِنْ عَائِشَةَ بِبِضْعَ عَشْرَةَ سَنَةً: اسماء تقریباً ده سال از عائشه‌ مسن‌تر بود» (سیر اعلام النبلاء۲/۲۸۸) 

او همین موضوع را از ابن ابی الزناد نقل می‌کند: «قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بنُ أَبِی الزِّنَادِ: کَانَتْ أَسْمَاءُ أَکْبَرَ مِنْ عَائِشَةَ بِعَشْر: عبدالرحمن ابن ابی الزناد گفته که اسماء ده سال از عائشه‌ بزرگ‌تر بود» (سیر اعلام النبلاء۲/۲۸۹) 

ابوالفداء ابن کثیر الدمشقی (متوفی۷۷۴هـ) می‌نویسد: «وهی أکبر من أختها عائشة بعشر سنین: [اسماء] از خواهرش عائشه‌ ده سال بزرگ‌تر بود» (البدایة و النهایة۸/۳۸۱) 

حالا با توجه به موارد فوق اگر عائشه‌ در سال دوم هجری به خانه پیامبر رفته باشد: اسماء در سال دوم هجری ۲۹ سال سن داشته است و چون عائشه‌ ۱۰ سال از او کوچک‌تر بوده پس عائشه‌ در سال دوم هجری دختری ۱۹ساله بوده که با پیامبر ازدواج کرده است همچنین اگر سال ازدواج را ـ بنا به روایات دیگر ـ سوم یا چهارم هجری فرض کنیم سن عائشه‌ در هنگام ازدواج به ۲۰ یا ۲۱ سال می‌رسیده است. ما در اینجا سعی کردیم تا بر مبنای روایات مربوط به اسماء خواهر‌ ام المؤمنین عائشه‌ سن ازدواج ایشان را استخراج کنیم و تناقضات حاد میراث روایی و حدیثی را مشخص کنیم. 

 

چهارم: می‌توان با روش دیگری هم سن ازدواج ایشان را به دست آورد و آن از روی سال ایمان آوردن است

ابن اسحاق (متوفی۱۵۱هـ) در سیره‌ی خود پس از ذکر اسلام آوردن ۵ نفر نخست (خدیجه، زید بن حارثه، علی بن ابی طالب، ابوبکر صدیق، ابوذر غفاری) می‌نویسد: «ثم أسلم ناس من قبائل العرب منهم:..، وأسماء بنت أبی بکر، وعائشة بنت أبی بکر وهی صغیرة: سپس مردمانی از قبایل عرب ایمان آوردند از جمله:.. اسماء دختر ابوبکر و عائشه‌ دختر ابوبکرکه او کم سن و سال بود» (سیرة ابن اسحاق ص۱۴۳) 

ابن هشام (متوفی۲۱۸هـ) در ذیل نام کسانی که به دعوت ابوبکر مسلمان شدند می‌نویسد: «وأسْماء بنت أبی بکر وعائشة بنت أبى بکر، وهی یومئذ صغیرة: و از جمله آن‌ها اسماء دختر ابوبکر و عائشه‌ که کم سن و سال بود» (سیره ابن هشام ۱/۲۵۴) 

ابن عبدالبر می‌نویسد: «أسماء بنت أبی بکر تحت الزبیر بن العوام وکان إسلامها قدیما بمکة: اسماء دختر ابوبکر همسر زبیر بن عوام بود. او از قدیمی‌های مسلمانان در مکه بود» (الاستیعاب فی معرفة الاصحاب۴/۱۷۸۲) 

ابن الجوزی (متوفی۵۹۷هـ) می‌نویسد: «اسماء بنت أبی بکر الصدیق رضی الله عنها اسلمت بمکة قدیما: اسماء دختر ابی بکر از ابتدا در مکه اسلام آورد» (صفة الصفوة/ «ذکر المصطفیات من طبقات الصحابیات رضى الله عنهن»: ش۱۳۹) 

ابن اثیر درباره اسماء دختر ابوبکر صدیق می‌نویسد: «واسلمت بعد سبعة عشر انساناً: او پس از هفده نفر مسلمان شد» (اسد الغابة۶/۹) 

ابن حجر عسقلانی (متوفی۸۵۲هـ) درباره اسماء دختر ابوبکر صدیق می‌نویسد: «أسلمت قدیما بمکة قال بن إسحاق بعد سبعة عشر نفسا: او از قدیم در مکه مسلمان شد. ابن اسحاق گفته که او پس از هفده نفر مسلمان شد» (الاصابة فی تمییز الصحابة ۸/۱۳) 

النووی (متوفی۶۷۶هـ) می‌نویسد: «وذکر أبو بکر بن أبى خَیثَمَة فى تاریخه عن ابن إسحاق، أن عائشة أسلمت صغیرة بعد ثمانیة عشر إنسانًا ممن أسلم: ابن ابی خیثمة در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده که عائشه‌ در سنین کودکی و بعد از هجده نفر مسلمان شد» (تهذیب الاسماء و اللغات/ «القسم الثانى من کتاب الأسماء فى النساء»: ش۱۱۸۰) 

بر اساس روایات فوق مسلمان شدن اسماء و خواهرش عائشه‌ با هم اتفاق افتاده و این دو از قدیمی‌ترین مسلمانان بوده‌اند چنانکه اسماء پس از ۱۷ نفر، و عائشه‌ هم بعد از ۱۸ نفر مسلمان شده است. بنا بر روایات سیره، این دو به دعوت پدر خود ابوبکر مسلمان شده‌اند. با توجه به اینکه ابوبکر در سال اول بعثت مسلمان شده و این دو خواهر هم جزء ۲۰ نفر ابتدایی مسلمانان بوده‌اند اسلام آن‌ها در سالهای اول یا دوم بعثت رخ داده است. چنان که مورخان هم نوشته‌اند: 

المقْدسی (متوفی بعد از ۳۵۵هـ) می‌نویسد: «وممن سبق إسلامه أبو عبیدة بن الجراح والزبیر بن العوام... ومن النساء... أسما بنت أبی بکر وعائشة وهی صغیرة فکان إسلام هولاء فی ثلاث سنین: از جمله کسانی که در اسلام آوردن سبقت دارد ابوعبیدة بن جراح و زبیر بن عوام... و از میان زنان... اسماء دختر ابوبکر و عائشه‌ که خردسال بود. اسلام این دسته در فاصله سه سال انجام گرفت» (البدء و التاریخ جزء۴ فصل۱۵) 

اگر فرض کنیم که ‌ام المؤمنین عائشه‌ در سال اول بعثت ایمان آورده باشد و در آن هنگام حداقل سن لازم را برای تشخیص ایمان و اسلام داشته باشد (۷سال) در سال دوم هجرت (۱۵بعثت) سن او ۲۲سال بوده و اگر در سال سوم هجرت ازدواج کرده باشد سن او در آن موقع ۲۳سال بوده و اگر در سال چهارم هجرت ازدواج کرده باشد سن او ۲۴ سال بوده است. 

پنجم: 

نتیجه‌ی دو نوع بررسی متفاوت از روایات نشان می‌دهد که سن ازدواج ‌ام المؤمنین عائشه‌ با پیامبر (ص) عددی بین ۱۹ تا ۲۴ سال می‌باشد در حالی که بخاری به تبع سیره نویسان آن را ۹ سال نوشته است. 

ششم: شواهدی دیگر 

همین بررسی را می‌توان در سطح دیگری هم انجام داد و آن بررسی سن و سال سایر برادران و خواهران عائشه‌، مادر ایشان و سایر همسران ابوبکر صدیق می‌باشد. 

ابن سعد ذیل ترجمه‌ی ابوبکر صدیق می‌نویسد: «وکان لابی بکر من الولد عبد الله وأسماء ذات النطاقین وأمها قتیلة بنت عبد العزى... و عبد الرحمن وعائشه‌ وأمهما أم رومان بنت عامر... ومحمد بن أبی بکر وأمه أسماء بنت عمیس... وأم کلثوم بنت أبی بکر وأمها حبیبة بنت خارجة: فرزندان ابوبکر اسماء و عبدالله از قتیلة دختر عبد العزی... عبدالرحمن و عائشه‌ از ‌ام رومان دختر عامر... محمد بن ابوبکر و نام مادرش اسماء دختر عمیس... و‌ ام کلثوم از حبیبه دختر خارجه» (الطبقات الکبری۳/۱۶۹) 

بنابراین ابوبکر صدیق از سه همسر خود، صاحب ۶ فرزند شده است که بزرگ‌ترین آنان عبدالرحمن است: 

ذهبی می‌نویسد: «عَبْدُ الرَّحْمَنِ بنُ أَبِی بَکْرٍ الصِّدِّیْقِ شَقِیْقُ أُمِّ المُؤْمِنِیْنَ عائشه‌.. وَکَانَ هَذَا أَسَنَّ أَوْلاَدِ الصِّدِّیْقِ: عبدالرحمن بن ابوبکر صدیق برادر‌ام المؤمنین عائشه‌ و مسن‌ترین فرزند ابوبکر بود» (سیر اعلام النبلاء۲/۴۷۱) 

ابن حجر می‌نویسد: «وهو أسن ولد أبی بکر: او مسن‌ترین فرزند ابوبکر بود» (الاصابة فی تمییز الصحابة ش۵۱۵۵) 

پس عبدالرحمن از اسماء (متولد ۲۷ قبل از هجرت) بزرگ‌تر بوده و بنابراین می‌بایستی در سال ۲۸ قبل از هجرت یا پیشتر از آن متولد شده باشد در حالی که مادر عبدالرحمن و‌ام المؤمنین عائشه‌ «ام رومان» است. 

ابن سعد می‌نویسد: «قدمت قتیلة بنت عبد العزى بن عبد أسعد أحد بنی مالک بن حسل على ابنتها أسماء بنت أ بی‌بکر وکان أبو بکر طلقها فی الجاهلیة: قتیله دختر عبد العزى بن عبد اسعد که زنى از خاندان مالک بن حسل بود پیش دختر خود اسماء دختر ابو بکر آمد، قُتَیله همسر ابو بکر بود که در دوره جاهلى او را طلاق داده بود» (الطبقات الکبری۸/۲۵۲) 

پس «قتیلة» قبل از اسلام از ابوبکر جدا شده بود بنابراین فرزندانش (اسماء و عبدالله) هم متولد قبل از اسلام (بعثت) هستند. قبلاً دانستیم که اسماء متولد ۲۷ سال قبل از هجرت (۱۴سال قبل از بعثت) است. بنابراین عبدالله هم در سال اول هجرت (سال ۱۳بعثت) حداقل ۱۴سال سن داشته است. روایات هم مؤید همین سخن هستند: 

ابن حجر ذیل تذکره‌ی عبدالله بن ابوبکر می‌نویسد: «وثبت ذکره فی البخاری فی قصة الهجرة عن عائشة قالت وکان عبد الله بن أبی بکر یأتیهما بأخبار قریش وهو غلام شاب فطن: داستان او در صحیح بخاری آمده که در ماجرای هجرت از عائشه‌ نقل شده که عبدالله اخبار قریش را به آن دو [پیامبر و ابوبکر] می‌رساند در حالی که او جوانی زیرک بود» (الاصابة۴/۲۴) 

ابن اثیر ذیل تذکره عبدالله بن ابوبکر می‌نویسد: «وهو الذی کان یأتی النبی صلى الله علیه وسلم واباه أبا بکر بالطعام وبأخبار قریش إذ هما فی الغار، کل لیلة... وهو شاب: او کسی بود که هرشب در غار، برای پیامبر و پدرش ابوبکر غذا می‌آورد و اخبار قریش را به آن‌ها می‌رساند.. و او جوان بود» (اسد الغابة۳/۱۹۵) 

مشخص شد که بر اساس روایات فوق، عبدالله در سال اول هجرت در سنین جوانی بوده است. حال به محاسبه‌ی سن «ام رومان»، مادر عائشه‌ و عبدالرحمن می‌پردازیم: 

ابن سعد می‌نویسد: «وکانت أم رومان امرأة الحارث بن سخبرة.. فولدت له الطفیل وقدم الحارث بن سخبرة من السراة إلى مکة ومعه امرأته أم رومان وولده منها فحالف أبا بکر الصدیق ثم مات الحارث بمکة فتزوج أبو بکر أم رومان فولدت له عبد الرحمن وعائشه‌:‌ ام رومان نخست همسر حارث بن سخبرة.. و براى او پسرى به نام طفیل آورده است، حارث بن سخبرة از ناحیه سراة همراه همسر و فرزند خود به مکه آمد و با ابو بکر هم‏پیمان و ساکن مکه شد، حارث در مکه درگذشت و ابو بکر‌ام رومان را به همسرى گرفت و براى او عبد الرحمان و عایشه را به دنیا آورد» (الطبقات الکبری۸/۲۷۶) 

اگر سن ‌ام رومان را به هنگام ازدواج با شوهر اولش حداقل ۱۵ سال فرض کنیم و فرض کنیم که پسرش طفیل در سن ۱۶ سالگی به دنیا آمده (یعنی حداقل فاصله زمانی) و سپس شوهرش فوت کرده و او بلافاصله در سن ۱۷ سالگی با ابوبکر ازدواج کرده باشد (باز هم حداقل فاصله زمانی) و در ۱۸سالگی عبدالرحمن را به دنیا آورده باشد پس در سال اول هجرت که عبدالرحمن حداقل ۲۹ ساله بوده، مادرش «ام رومان» ۱۸+۲۹=۴۷ سن داشته است. البته‌‌ همان طور که عرض کردیم این سن با در نظر گرفتن تمام حداقل‌ها از جمله حداقل سن اختلاف عبدالرحمن و اسماء (فقط یک سال) و حداقل سن ازدواج‌ام رومان با ابوبکر و.. است وگرنه می‌توان سن ‌ام رومان را در سال اول هجرت تا ۵۰ سال یا بیشتر هم تخمین زد. روایات هم مؤید این نکته هستند که او در زمان خود پیامبر فوت کرده و شاید این موضوع به خاطر همین کهولت سن باشد: 

ابن سعد می‌نویسد: «وتوفیت فی عهد النبی صلى الله علیه وسلم بالمدینة فی ذی الحجة سنة ست من الهجرة: [ام رومان] در زمان پیامبر (ص) در مدینه و به سال ششم هجرت فوت کرده است» (الطبقات الکبری۸/۲۷۶) 

با چیدن این داده‌ها کنار هم، منطقی به نظر نمی‌آید که «ام رومان» پس از به دنیا آوردن بزرگ‌ترین فرزند ابوبکر یعنی عبدالرحمن، در حداقل ۲۸ سال قبل از هجرت، تا ۲۱ سال بعد هیچ فرزندی به دنیا نیاورده باشد (یعنی تاریخ تولد عائشه‌ بنا به روایت بخاری) در حالی که در همین مدت، همسر بعدی ابوبکر یعنی «قتیلة»، اسماء و عبدالله را قبل از اسلام به دنیا بیاورد و در‌‌ همان موقع هم طلاق گرفته باشد. 

موارد فوق بار دیگر نشان می‌دهد که روایت و تاریخ و حدیث به عکس قرآن کریم، بالذات همواره در معرض صدق و کذب و خطا و صواب قرار داشته و به هیچ وجه شایسته نیست که عقیده را بر مبنای روایات، احادیث آحاد، سیره و تاریخ بنا نهاد. 

 

منابع: 

۱ـ السیرة النبویة: محمد بن اسحاق (دارالفکر بیروت ط۱) 

۲ـ السیرة النبویة: عبدالملک بن هشام الحمیر (شرکة مکتبة ومطبعة مصطفى البابی الحلبی وأولاده بمصر ط۲) 

۳ـ الطبقات الکبری: محمد بن سعد الشهیر بکاتب الواقدی (دارصادر بیروت) 

۴ـ ترجمه فارسی طبقات ابن سعد: محمود مهدوی دامغانی (انتشارات فرهنگ و اندیشه) 

۵ـ صحیح البخاری: ابن بردزبه البخاری (مکتبة الدررالسنیة الالکترونیة) 

۶ـ البدء والتاریخ: المطهر بن طاهر المَقدِسی (مکتبة الثقافة الدینیة بور سعید) 

۷ـ مروج الذهب و معادن الجواهر: علی بن الحسین المسعودی (دارالهجرة) 

۸ـ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب: ابن عبدالبر القرطبی (دارالجیل بیروت ط۱) 

۹ـ تاریخ مدینة دِمَشق: علی بن الحسن الشهیر بابن عساکر (دارالفکر بیروت ط۱) 

۱۰ـ صفوة الصفوة: ابوالفرج ابن الجوزی (دارالحدیث القاهرة) 

۱۱ـ اُسد الغابة فی معرفة الصحابة: عزالدین بن الاثیر الجَزَری (دارالفکر بیورت) 

۱۲ـ سیر اعلام النبلاء: شمس الدین الذهبی (مؤسسة الرسالة بیروت) 

۱۳ـ البدایة والنهایة: ابن کثیر القرشی الدِمَشقی (دار إحیاء التراث العربی طبعة جدیدة ط۱) 

۱۴ـ تهذیب الاسماء واللغات: یحیی بن شرف النووی (تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا) 

۱۵ـ الإصابة فی تمییز الصحابة: إبن حجر العسقلانی (دارالکتب العلمیة بیروت)

 

اُم المؤمنین عائشه‌ در چند سالگی با پیامبر (ص) ازدواج کرد؟ دیرینه‌شناسی یک افسانه
اُم المؤمنین عائشه‌ در چند سالگی با پیامبر (ص) ازدواج کرد؟ دیرینه‌شناسی یک افسانه
بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام (مهمان)
1391/10/05

سلام
از این مقاله به رغم اشکالاتی که بر ان وارد بود خوشم اومد
حداقل شنیدیم از اهل سنت کسی محققانه ودرست سن عایشه رابیان کرد

2
بدون‌نام (مهمان)
1391/10/24

میشه بگی چند اشکال داشت؟

3
تيموري (مهمان)
1391/10/05

مقاله جالبي بود اما نكته اي كه شايان ذكر ست اين مي باشد كه مسعودي صاحب مروج الذهب كه در اين نوشتار به عنوان شافعي معتزلي ياد شده وي شيعي مذهب مي باشد چنانچه تعداد زيادي از كتب رجال به عنوان نمونه فرهنگ اعلام تاريخ اسلام بدين نكته اشاره دارد.

4
بدون‌نام (مهمان)
1391/10/05

سلام عليكم
مطلب جالبي بود ، فقط مسعودي را شافعي معتزلي نقل كرده بوديد كه البته ميگويم ايشان شيعه مذهب بوده نه اهلسنت چرا كه تعداد مورخيني كه ويرا شيعه نوشته اند بيشتر از تعداد كسانيست كه سني اش گفتند ، از آثار وي هم ميتوان شيعه بودنش را دريافت .

5
سعيد انصاري (مهمان)
1391/10/08

خواستم يك نكته را يادآوري كنم: نويسنده مقاله يادآور شده بود كه مسعودي فقيه شافعي معتزلي است. كه اين درست نيست؛ بلكه ايشان شيعي مي‌باشد. علامه ابن حجر در لسان الميزان درباره‌ي مسعودي مي‌گويد: «كتبه طافحة بأنه كان شيعياً معتزلياً.
شيخ الاسلام ابن تيميه نيز درباره‌ي كتاب مروج الذهب نوشته مسعودي مي‌گويد: وفي تاريخ المسعودي من الأكاذيب ما لا يحصيه إلا الله تعالى. المنهاج: 84/4.

6
مؤلف (مهمان)
1391/10/08

درباره مذهب المسعودی
ابن اثیر، ابن الجوزی و ابن کثیر سه مورخ بزرگی هستند که در کتب تاریخ خود «الکامل»، «المنتظم» و «البدایةوالنهایة» اشاره ای به المسعودی نکرده اند. ولی علامه الذهبی در «تاریخ الاسلام» می نویسد: «وكان إخبارياً علامة صاحب غرائب، وملح، ونوادر. له كتاب مروج الذهب»(تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ج25 ص340 ـ دارالکتاب العربی بیروت) او هیچ اشاره ای به تشیع مسعودی نکرده بلکه می نویسد: «وكان معتزلياً. فإنه ذكر غير واحدٍ من المعتزلة ويقول فيه: كان من أن أهل العدل»(همان ج25 ص341)
الصفدی هم هیچ اشاره ای به مذهب او نکرده بلکه فقط می نویسد: «وَكَانَ أخبارياً عَلامَة صَاحب غرائب وملح ونوادر.. وَله من التصانيف كتاب مروج الذَّهَب ومعادن الْجَوْهَر»(الوافی بالوفیات5/21 ـ دار إحياء التراث بيروت)
ابن شاکر الکتبی هم کوچکترین به مذهب المسعودی نکرده و همان اوصاف الصفدی را تکرار می کند(فوات الوفیات3/12،13 ـ دارصادر بیروت)
یاقوت الحموی بیشترین سخن را درباره المسعودی ارائه داده لکن او هم اشاره ای به مذهب المسعودی نکرده است(معجم الادباء4/48 ـ 50، دارالکتب العلمیة بیروت)
اما علامه ابن خلدون مورخ و فقیه بزرگ مالکی قرون میانی در مقدمه تاریخ خود با اشاره به المسعودی می نویسد: «فأمّا ذكر الأحوال العامّة للآفاق والأجيال والأعصار فهو أسّ للمؤرّخ تنبني عليه أكثر مقاصده وتتبيّن به أخباره وقد كان النّاس يفردونه بالتّأليف كما فعله المسعوديّ في كتاب مروج الذّهب شرح فيه أحوال الأمم والآفاق لعهده في عصر الثّلاثين والثّلاثمائة غربا وشرقا وذكر نحلهم وعوائدهم ووصف البلدان والجبال والبحار والممالك والدّول وفرّق شعوب العرب والعجم فصار إماما للمؤرّخين يرجعون إليه وأصلا يعوّلون في تحقيق الكثير من أخبارهم عليه:
اما ذكر كردن كيفيات عمومى سرزمينها و نژادها و اعصار براى مورخ به منزله اساسى است كه بيشتر مقاصد خويش را بر آنها مبتنى ميكند و تاريخ خود را به وسيله آنها واضح و روشن ميسازد، و مورخانى بوده‏اند كه اين مطالب را در تأليفات خود جداگانه و مستقل آورده‏اند، چنانكه مسعودى در كتاب مروج الذهب اين شيوه را برگزيده است و در آن كتاب احوال ملتها و سرزمينها را در روزگار خويش، يعنى سال سيصد و سى، خواه نواحى مغرب و خواه مشرق شرح داده و مذاهب و عادات آنان را ياد كرده و بوصف شهرها و كوه‏ها و درياها و ممالك و دولتها پرداخته و طوايف و ملتهاى عرب و عجم را يكايك آورده است. ازينرو آثار وى به منزله هدفى براى مورخانست كه از آن پيروى ميكنند و منبعى است كه در تحقيق بسيارى از اخبار بدان اعتماد دارند»(تاریخ ابن خلدون1/42 ـ دارالفكر بيروت)(به نقل از ترجمه فارسی استاد گنابادی از مقدمه ابن خلدون1/60 ـ انتشارات علمی و فرهنگی)
چنانکه در فوق آمده، ابن خلدون کتاب«مروج الذهب» المسعودی را با اوصافی چون «امام المورخین» و «الاصل» توصیف کرده است. اما وصف ابن تیمیه ـ که تخصصی در علم تاریخ ندارد ـ و محدثانی چون ابن حجر درباره مذهب او، برخاسته از عقاید کلامی آنها بوده چنانکه جمیع معتزله مورد حمله اهل حدیث و حشویه بودند و این موضوع به المسعودی خلاصه نمی شود.
البته عده ای از فقیهان درباره مذهب المسعودی با صراحت بیشتری سخن گفته اند مثلا علامه تاج الدین سُبکی در ذیل ترجمه طبقه سوم از فقیهان شافعی مذهب، می نویسد: «على بن الحسين بن على المسعودى صاحب التواريخ كتاب مروج الذهب.. وكان أخباريا مفتيا علامة صاحب ملح وغرائب. سمع من نفطويه وابن زبر القاضى وغيرهما.. وقيل إنه كان معتزلى العقيدة.. مات سنة خمس وأربعين أو ست وأربعين وثلاثمائة»(الطبقات الشافعیة3/457 ـ دارهجر للطباعة)
با این وجود می توان از عباراتی مثل «ثم بايَعَ الناسُ أبا بكر الصديق رضي اللّه تعالى عنه»(ص288) در کتاب مروج الذهب به مذهب او پی برد.

7
بدون‌نام (مهمان)
1391/10/09

با سلام
مسعودي شيعه است .

8
ابو محمد (مهمان)
1391/10/09

ا سلام
از زحمات شما متشكريم تحقیقات اینجانب در چندین سال پیش سن ام المومنین عایشه را بین 17 الی 21 تخمین زدم .
اما برادر عزیز جملات آخر شما نشان از عدم علم شما در حوزه ی علوم اسلامی است . امیدوارم جهت صحت و یا عدم صحت ان به علمای علوم حدیث مراجعه کنید .
ابو محمد / بندرعباس

9
بدون‌نام (مهمان)
1391/10/12

خدمت مدیر محترم سایت، لطفا این بخش اخیر از مقاله را دوباره مرور فرمایید. (موارد فوق بار دیگر نشان می‌دهد که روایت و تاریخ و حدیث به عکس قرآن کریم، بالذات همواره در معرض صدق و کذب و خطا و صواب قرار داشته و به هیچ وجه شایسته نیست که عقیده را بر مبنای روایات، احادیث آحاد، سیره و تاریخ بنا نهاد.)
به نظر می رسد در یک جماعت دینی چون جماعت دعوت و اصلاح که علاوه بر قرآن کریم، منهج خود را بر مبنای احادیث رسول اکرم(ص) قرار داده و چون دو وجه از مبانی، همراه با قرآن از سنت رسول رحمت(ص) بحث می شود، اینگونه بحث از کردن از جایگاه حدیث درست نباشد.

10
مؤلف (مهمان)
1391/10/12

سلام علیکم
از سخن این دوست عزیز تعجب می کنم. ایشان بجای درخواست سانسور مقاله فوق از مسئولان محترم سایت، به قطعیات و بدیهیات اسلام توجه کنند. قرآن کریم تنها حدیث متواتری است که ایمان به آن الزامی است: «تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ»(الجاثیة6) توجه کنید قرآن می فرماید: «فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ» البته سنت عملی و متواتر نبوی هم چنین شأنی دارد اما درباره اخبار آحاد و احاديث قولی توجه شما را به سخنان سه تن از بزرگترين اصلاحگران و فقيهان بزرگ اسلام جلب می کنم. استاد امام محمد عبده رحمه الله می گويد: «هذا هو الدليل وحده و ما عداه مما ورد في الاخبار سواء صح سنده او اشتهر او ضعف او وهي، فليس مما يوجب القطع عند المسلمين.. ذلك الخارق المتواتر المعول عليه في الاستدلال لتحصيل اليقين هو القرآن وحده: اين[قرآن] تنها برهان يگانه است و به جز آن هر آنچه كه از اخبار با سند صحيح يا مشهور يا ضعيف وارد شده موجب حصول قطع يقين نزد مسلمانان نمي شود.. آن معجزه متواتر كه مي توان بر مبناي آن استدلال يقيني كرد فقط قرآن است»(الإسلام والنصرانیة بین العلم والمدنیة ص66)
استاد شیخ شلتوت می نویسد: «انما یکون آحادیاً فی اتصاله بالرسول شبهة فلا یفید الیقین(فی الهامش: و لا فرق فی ذلک بین احادیث الصحیحین و غیرهما). إلی هذا ذهب اهل العلم و منهم الأئمة الاربعة: مالک و ابوحنیفة و الشافعی و احمد فی إحدی الراویتین عنه:
در اتصال حدیث آحاد به رسول الله شبهه وجود دارد پس یقین آور نیست(در پاورقی: فرقی هم بین حدیث صحیحین با بقیه کتب نیست[چون نویسنده همه این کتب انسان بودند نه خدا]) اهل علم همه همین نظر را دارند از جمله ائمه اربعه: ابوحنیفه، مالک، شافعی و در یکی از روایتها احمد حنبل»(الإسلام عقیدة شریعة ص59 ـ دارالشروق القاهرة طـ18)
استاد شلتوت به کرات این سخن را با قطعیت تمام تکرار می کند تا شاید در مغز مقلدین و متعصبین رسوخ کند: «نجد نصوص العلماء من متکلمین و اصولیین مجتمعة علی ان خبر الآحاد لا یفید الیقین فلا تثبت به العقیدة و نجد المحققین من العلماء یصفون ذلک بأنه ضروری لا یصح أن ینازع احد فی شیء منه:
نصوص علما اعم از متکلمین و اصولیون جمیعا نشان می دهند که خبر واحد یقین آور نیست و نمی تواند اثبات کننده عقیده باشد و محققین علما این مطلب را جزء ضروریاتی می دانند که جدال در مورد چنین چیزی صحیح نیست»(همان ص60)
اما استاد محمد الغزالی بزرگ اخوان المسلمین می نویسد: «القول بأن حديث الآحاد يفيد اليقين كما يفيده المتواتر ضرب من المجازفة المرفوضة عقلا ونقلا:
این سخن که حدیث آحاد به مانند متواتر مفید یقین است نوعی گزافه گویی عقلی و نقلیست»(السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث: الغناء)
الغزالی می گوید: «کنت اقرر ان احادیث الآحاد یعمل بها فی الاحکام الشرعیة القائمة علی العلم الظنی او الظن الراجح: بارها گفته ام که عمل به احادیث آحاد در احکام شرعی بر اساس علم ظنی یا ظن راجح است»(سر تاخر العرب والمسلمین ص53 نهضة مصر)
و اما فصل الخطاب قول استاد محمد الغزالی رحمه الله: «اما الحدیث فما حاجتکم إلیه؟ لا یفید عقیدة و لایکلف بعمل و ما یسألکم الله عنه یوم القیامة:
اما حاجت شما به حدیث چیست؟ حدیث نمی تواند عقیده را ثابت کند و عمل به آن هم تکلیف آور نیست و خداوند در روز قیامت از حدیث نمی پرسد»(سر تأخر العرب والمسلمین ص102 نهضةمصر)
این هم قول ابن حزم ظاهری: ابن حزم: وقال الحنفيون والشافعيون وجمهور المالكيين وجميع المعتزلة والخوارج: إن خبر الواحد لا يوجب العلم، ومعنى هذا عند جميعهم أنه قد يمكن أن يكون كذبا أو موهوما فيه، واتفقوا كلهم في هذا، وسوى بعضهم بين المسند والمرسل: حنفيه و شافعيه و اغلب مالكيه و تمام معتزله و خوارج مي گويند كه خبر واحد علم آور نيست يعني اينكه ممكن است توأم با كذب يا توهم باشد و همه اين گروهها در اين اصل توافق دارند و بعضي ـ [در ظني بودن خبر واحد] ـ فرقي بين مسند و مرسل قائل نشده اند»(الإحكام في اصول الأحكام 1/119)
وای به حال روزگار قومی که حتی از نظرات بزرگترین رهبران خود هم فرار می کند..
والسلام

11
بدون‌نام
1391/10/14

استاد گرانمایه جناب سیدعدنان فلاحی. نوشتارتان در نوع خود بسیار ارزشمند بود. شخصیت های علمی و دقیقی چون شما خیلی ارزنده هستند. هم اصل مقاله تان که یکی از شبهات وارد بر سیرت حضرت رسول صلی الله علیه و سلم را مرتفع می کند و هم پاسخ های دقیق و فصل الخطابتان به نقدها مرا شگفت زده کرد. امیدوارم در این سایت وزین بیشتر با نوشته های شما مواجه شویم. امیدوارم مواجهه ی زشت برخی شما را نرنجانده باشد.

12
بدون‌نام (مهمان)
1391/11/07

با سلام و آرزوی توفیق روزافزون مولف در چنین امور تحقیقاتی
و با عرض تشکر از مولف محترم به خاطر تحقیق مفصلی که با دقت و روش علمی آن را ارائه داده اند. همیشه اینجوری فکر می کردم اما این مقاله به طور مستند حرف ذهنی ما را بیان کرد.
البته قبلا هم یک چنین مقاله ای با همین نتیجه گیری از استاد مصطفی طباطبایی دیده بودم البته منابع شاید متفاوت بوده باشد بد نبود اشاره های هم به کار ایشان می شد.

13
سامان ابراهیمی (مهمان)
1391/11/27

ردی کوتاه
بعد از خواندن مقاله متوجه شدم که هدف از نوشتن مقاله طعنه زدن به صحیح بخاری می باشد به همین دلیل ردی کوتاه بر ان نوشتم.
ایا اسما 10 سال از عایشه بزرگتر بودند؟
روایتهایی که می گویند اسما ده سال از عایشه بزرگتر بوده را در پایین جمع کرده ایم و همان طور که مشاهده خواهید کرد از طریق عبدالرحمن ابن ابی الزناد وارد شده اند که جرج و تعدیل عبدالرحمن به این قرار است عبدالرحمن هنگامی که به بغداد میرود حافظه اش تغییر میکند و بعضی او را حسن الحدیث دانستند و بعضی مانند ابن مهدی والفلاس او را ضعیف دانسته اند و نسائی بدان احتجاج می ورزد(سیر اعلام النبلا ج15 ص 167 /ابْنُ أَبِي الزِّنَادِ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بنُ عَبْدِ اللهِ المَدَنِيُّ)
ایا روایتها از طریق ابن ابی الزناد وارد شده؟ بررسی روایتها:
أبو عبد الله بن منده حكاية عن ابن أبى الزناد (1) ان اسماء بنت أبى بكر كانت اكبر من عائشة بعشر سنين( سنن الکبری بیهقی 6/ 204)
1- .....حدثنا نصر بن علي حدثنا الأصمعي قال حدثنا ابن أبي الزناد قال: قالت أسماء بنت أبي بكر وكانت أكبر من عائشة بعشر سنين أو نحوها(الاستیعاب فی معرفه الاصحاب 1/185)
2- كانت أخت عائشة لأبيها قال ابن ابي الزناد وكانت أكبر من عائشة بعشر سنين(تاریخ دمشق69/8 )
3- ....الأصمعي عن ابن أبي الزناد قال كانت أسماء بنت أبي بكر أكبر من عائشة بعشر سنين(تاریخ دمشق69/10)
اما جای تعجب است که از کتابهای قرن 8 و قرن 6 ادله اورده شده است( مانند سیر اعلام و البدایه و النهایه_ و در ادامه بیشتر دیده میشود) و ما میدانیم کتابهای متاخرین براساس روایتها قرون اول نوشته شده است بنابراین ما روایتها را رد میکنیم تا هم ردی بر کتب متقدمین و متاخرین باشد پس نیازی به رد انچه ازسیر اعلام و البدایه و النهایه اوردید نمیبینم
اما تمام روایت ها منقطع(ضعیف) هستند چون ابن ابی الزیاد خودش اگاه به اوضاع حضرت عایشه نبوده زیرا ابن ابی الزناد که اخرین نفر سند است سال 100 هجری به بعد متولد شده اند و در ان هنگام 43 سال از وفات حضرت عایشه گذشته بود
ایمان اوردن عایشه: روایتهایی که در این مورد امده اند فقط از طریق ابن اسحاق وارد شده است بررسی روایتها:
حدثنا أحمد بن عبد الجبار قال : حدثنا يونس ، عن ابن إسحاق قال : ثم أسلم أبو عبيدة..... وأسماء بنت أبي بكر ، وعائشة بنت أبي بكر وهي صغيرة (دلایل النبوه البیهقی)
قَالَ ابْنُ إسْحَاقَ : فَكَانَ هَؤُلَاءِ النّفَرُ الثّمَانِيَةُ...... أَسْمَاءُ بِنْتُ أَبِي بَكْرٍ . وَعَائِشَةُ بِنْتُ أَبِي بَكْرٍ ، وَهِيَ يَوْمئِذٍ صَغِيرَةٌ( سیره ابن هشام 1/252)
یعنی انچه در این مقاله اومده در حقیقت یک روایت هستند و ان یک روایت از ابن اسحاق است و ما به سیره ابن اسحاق مراجعه کردم و برای انچه اورده سندی نیافتیم و سند روایت به ابن اسحاق ختم میشود یعنی روایت منقطع است و ابن اسحاق متوفی سال 151 هجری است و باز برای ما معلوم نیست که ابن اسحاق چطور از این خبر اگاه شده است و در مورد جرح و تعدیل خود ابن اسحاق هم اختلاف نظر وجود داد که بعضی مانند بن معین او را ثقه و حسن الحدیث میداند و امام مالک او را دروغگو و دجال خوانده شده است در جمع بندی میتوان گفت که ابن اسحاق مدلس است برای مطالعه شرح حال وی به سیر اعلام مراجعه شود (سیر اعلام النبلا13/44 محمد بن اسحاق بن یسار)
ام سوال ما؟ چه جوابی برای روایتهایی دارید که ازدواج در سن 9 سالگی را ثلبت میکنند؟(صرف نظر از روایت بخاری)
1. و حَدَّثَنَا عَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ عَنْ الزُّهْرِيِّ عَنْ عُرْوَةَ عَنْ عَائِشَةَ
أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ تَزَوَّجَهَا وَهِيَ بِنْتُ سَبْعِ سِنِينَ وَزُفَّتْ إِلَيْهِ وَهِيَ بِنْتُ تِسْعِ سِنِينَ وَلُعَبُهَا مَعَهَا وَمَاتَ عَنْهَا وَهِيَ بِنْتُ ثَمَانَ عَشْرَةَ(صحیح مسلم حدیث 2549و با الفاظ دیگر در ح2547و ح2548)
2. أَخْبَرَنَا قُتَيْبَةُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْثَرٌ عَنْ مُطَرِّفٍ عَنْ أَبِي إِسْحَقَ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ قَالَ قَالَتْ عَائِشَةُ
تَزَوَّجَنِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لِتِسْعِ سِنِينَ وَصَحِبْتُهُ تِسْعًا( سنن نسایی ح3205)(البانی: صحیح)
3. ....جاء الملك بصورتي إلى رسول الله صلى الله عليه و سلم فتزوجني رسول الله صلى الله عليه و سلم و أنا ابنة سبع سنين و أهديت إليه و أنا ابنة تسع سنين و تزوجني بكرا( المستدرک علی صحیحین ح6730)(ذهبی:صحیح)
4. حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا أبو معاوية قال ثنا الأعمش عن إبراهيم عن الأسود عن عائشة قالت : تزوجها رسول الله صلى الله عليه وسلم وهي بنت تسع سنين ومات عنها وهي بنت ثمان عشرة(مسند احمد)( تعليق شعيب الأرنؤوط : إسناده صحيح على شرط الشيخين)
و اما در کتابهایی که نویسنده از ان دلیل اورداست وارد شده که حضرت عایشه در سن 9 سالگی با پیامبر ازدواج کرده اند
ما از کتابهایی که در مقاله محقق ذکر(به چهار مورد اکتفا میکنیم) شد دلیل می اوریم که این ازدواج در سن 9 سالگی صورت گرفته است و از نویسنده می پرسیم شما طبق چه معیاری بعضی از گفته های یک کتاب را قبول میکنید و بعضی را رد؟
1.الاستیعاب فی معرفه الاصحاب: ....عائشة بنت أبي بكر الصديق رضى الله عنهما تزوجها بمكة قبل سودة وقيل بعد سودة وأجمعوا على أنه لم يبن بها إلا في المدينة قيل سنة هاجر وقيل سنة اثنتين من الهجرة في شوال وهي ابنة تسع سنين وكانت حين عقد عليها بنت ست سنين وقيل بنت سبع سنين
3.الطبقات الکبری: أخبرنا وكيع عن هشام بن عروة عن أبيه أن النبي، صلى الله عليه وسلم، تزوج عائشة وهي ابنة ست سنين أو سبع سنين وبنى بها وهي ابنة تسع.
2.سیره ابن هشام: ...تَزَوّجَ رَسُولُ اللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَسَلّمَ عَائِشَةَ بِنْتَ أَبِي بَكْرٍ الصّدّيقِ بِمَكّةَ ، وَهِيَ بِنْتُ سَبْعِ سِنِينَ وَبَنَى بِهَا بِالْمَدِينَةِ وَهِيَ بِنْتُ تِسْعِ سِنِينَ أَوْ عَشْرٍ وَلَمْ يَتَزَوّجْ رَسُولُ اللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَسَلّمَ بِكْرًا غَيْرَهَا
3. تاریخ دمشق: ثم تزوج رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) عائشة بعد خديجة وقال ابن منده بعد خديجة عائشة وكان رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) قد أري في النوم مرتين يقال له هي امرأتك وعائشة يومئذ ابنة ست سنين فنكحها رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) بمكة وهي بنت ست سنين وقال ابن منده بنت سبع سنين زاد يعقوب أن رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) بنى بعائشة بعدما قدم المدينة وعائشة يوم بنى بها رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) ابنة تسع سنين
4. سیره ابن اسحاق: قال ابن اسحق: ثم تزوج رسول الله صلى الله عليه وسلم بعد سودة بنت زمعة عائشة بعد موت خديجة بثلاث سنين، وعائشة يومئذ ابنة ست سنين، وبني بها رسول الله صلى الله عليه وسلم وهي ابنة تسع سنين، ومات رسول الله صلى الله عليه وسلم وعائشة ابنة ثماني عشرة سنة
سامان ابراهیمی
کردستان

14
مؤلف (مهمان)
1391/12/02

ما در چند بخش به نقدهای این دوست عزیز پاسخ می دهیم:
اول: بخاری معصوم نیست، کتاب بخاری هم قرآن نیست و بخاری هم نعوذبالله ادعای تحدی به کتابش را نکرده که حالا ما بخواهیم او را رد کنیم. بخاری هم انسانی بوده با تمام خصلتهای نیک و بد انسانی که ثمره اجتهادات بشری خود را در یک کتاب مکتوب کرده است. ابن حجر عسقلانی در مقدمه شرح مفصل خود بر کتاب بخاری می نویسد: «فإن الأحاديث التي انتقدت عليهما بلغت مائتي حديث وعشرة أحاديث كما سيأتي ذكر ذلك مفصلا في فصل مفرد اختص البخاري منها بأقل من ثمانين وباقي ذلك يختص بمسلم»(هدی الساری ص12) بنابراین علمای اهل حدیث، بر 110حدیث بخاری نقد وارد کرده اند که از این میان، 32حدیث در صحیح مسلم هم آمده و 78حدیث فقط مختص صحیح بخاری است. و این عدد در نزد بعضی ها بیشتر و نزد بعضی ها هم کمتر است چنانکه محدثان بزرگی چون حافظ الذهلی(استاد بخاری)، حافظ ابوحاتم الرازی(277هـ)، حافظ ابوزرعة الرازی کلیت کتاب بخاری را نپذیرفته اند: «سمع منه ابى وابو زرعة ثم تركا حديثه عندما كتب اليهما محمد ابن يحيى النيسابوري انه اظهر عندهم ان لفظه بالقرآن مخلوق: پدرم[ابوحاتم الرازی] و ابوزرعة از بخاری حدیث شنیدند سپس حدیثش را ترک گفتند زیرا محمد بن یحیی [ذهلی] برایشان نوشت که بخاری نزد آنها گفته لفظ قرآن مخلوق است»(الجرح و التعدیل ج7ش1086) ضمن اینکه بسیاری از علمای بزرگ معاصر مثل امام محمد عبده، استاد غزالی، استاد علوانی، استاد جمال البنا، استاد صبحی منصور و..(چهار تای اینها از علمای برجسته الازهر بوده اند ) بر شالوده بسیاری از احادیث بخاری نقد داشته اند. به این نامها تمام شیعیان، تمام معتزله و تمام خوارج را هم در طول تاریخ اضافه کنید و قس علی هذا.. اساسا هیچ کتابی به جز قرآن کریم در نظر مؤمن نبایستی جایگاه عصمت و قداست پیدا کند و این از بدیهیات علمای حدیث است که رد یا قبول حدیث امری اجتهادی بوده و با آیات قرآن از زمین تا آسمان فرق دارد.
دوم: علم جرح و تعدیل راویان، علمی سراسر ظنی بوده و محدثان در مورد کمتر راوی به توافق می رسند. مثلا دهها نفر از راویان خود کتاب بخاری مورد جرح محدثان قرار گرفته اند. امام ابن صلاح شهرزوری می نویسد: «احْتَجَّ الْبُخَارِيُّ بِجَمَاعَةٍ سَبَقَ مِنْ غَيْرِهِ الْجَرْحُ لَهُمْ، كَعِكْرِمَةَ مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا، وَكَإِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي أُوَيْسٍ، وَعَاصِمِ بْنِ عَلِيٍّ، وَعَمْرِو بْنِ مَرْزُوقٍ، وَغَيْرِهِمْ. وَاحْتَجَّ مُسْلِمٌ بِسُوَيْدِ بْنِ سَعِيدٍ، وَجَمَاعَةٍ اشْتَهَرَ الطَّعْنُ فِيهِمْ: بخاری به راویانی احتجاج کرده که گروهی [از محدثان] غیر از بخاری آنها را جرح کرده اند مثل عکرمة غلام ابن عباس، اسماعیل بن أبی اویس، عاصم بن علی، عمرو بن مرزوق و غیره. مُسلم هم به سوید بن مسلم و جماعتی احتجاج کرده که وجود طعن در آنها مشهور است»(مقدمة ابن الصلاح/نوع23معرفة صفة من تقبل روايته: ص218 ـ دارالکتب العلمیة بیروت ط1) مثلا عکرمه غلام ابن عباس(تنها راوی حدیث مجعول: من بدل دینه فاقتلوه) از سوی بسیاری محدثان از جمله مالک بن انس و مسلم نیشابوری مورد جرح واقع شده و به دروغگویی متهم است. اتهام کذب و دروغ به عکرمة در تراث تاریخی واضح و روشن است. امام ذهبی در جلد سوم «میزان الاعتدال» ش5716 می نویسد: «محدث ابن سیرین درباره اش می گوید: إنه کذّاب.. ابن ابی ذئب می گوید عکرمة را دیدم در حالی که ثقه[مورد اعتماد] نبود..همچنین سعید بن مسیب به غلامش «بُرد» می گفت بر من دروغ نبند چنانکه عکرمة بر ابن عباس دروغ می بندد. عبدالله بن عمر هم نظیر همین سخن را به غلامش «نافع» می گفت: بر من دروغ نبند چنانکه عکرمة بر ابن عباس دروغ می بندد»
به سبب فزونی اکاذیب منسوب به ابن عباس بعد از فوتش، پسر او «علی بن عبدالله بن عباس» دست و پای عکرمة را زنجیر کرد و او را در «باب الحش» محبوس نمود و وقتی در مورد این کار مورد پرسش قرار گرفت جواب داد:«إن هذا الخبيث يكذب على أبى: این خبیث[عکرمة] بر پدرم دروغ می بندد»
ابن سعد هم در طبقات می نویسد: «به حدیث عکرمة احتجاج نمی شود و مردم درباره او سخنها می گویند[او را تکذیب می کنند](الطبقات الکبری5/293 دارصادر بیروت) سعید بن مُسَیِّب می گوید: «لا ينتهي عبد بن عباس حتى يلقى في عنقه حبل ويطاف به: این غلام ابن عباس بس نمی کند تا اینکه طنابی به گردنش انداخته شود و او را با آن [گرد شهر]بگردانند»(همان5/290)
بنابراین انتقادات وارد بر راویانی چون ابن ابی الزناد در درجه اول بر خود راویان بخاری هم وارد است چنانکه ابن حجر می نویسد: «أن الذين انفرد البخاري بالإخراج لهم دون مسلم أربعمائة وبضع وثلاثون رجلا المتكلم فيه بالضعف منهم ثمانون رجلا: کسانی که فقط بخاری از آنها نقل کرده ـ مسلم از آنها نقل نکرده ـ چهارصد و سی و چند نفر هستند که هشتاد تای آنها متهم به ضعف می باشند»(هدی الساری ص11)
سوم: چیزی که ما امروز تحت عنوان سیره نبوی می شناسیم تماما متعلق به ابن اسحاق بوده که بعدها توسط ابن هشام تهذیب شد. هرچند ما هیچ اصراری به پذیرش ابن اسحاق نداریم ـ چراکه اکاذیب بسیاری در آن وجود دارد مثل افسانه بنی قریظة ـ لکن نقل قول او درباره سن ام المؤمنین عائشه به هنگام ایمان آوردن، قدیمی ترین نقل قول موجود است.
و دائما صدق الله العظیم..

15
سامان ابراهیمی (مهمان)
1391/12/21

ما در نقد اول سعی کردیم انچه درباره سن حضرت عایشه بود را بررسی کنیم و دوست داشتیم در این مورد نظر بدهید ولی متاسفانه انچه شما نوشته بودید جز چند جمله به جوابیه ما ربطی نداشت. البته به مسائل غیر مرتبط جوابیه ایشان( در مورد عکرمه- بخاری ) جوابی کوتاهی میدهیم.همانطور که دوستمان گفته بود بخاری معصوم نیست و ما هم اعتقادی به معصومیت هیچ کسی(جز پیامبران در رسالت) نداریم و بخاری (همچنین محمد عبده،محمد عزالی و..)هم از این قاعده مستثنی نیست ولی مواظب باشیم که به بهانه عدم عصمت هر حرفی را رد نکنیم.در مورد روایت های مورد نقد علما: بخاری در توضیح باب های صحیح بخاری روایت ها را مرسل روایت کرده است که سند متصل روایت های مرسل در سایر کتب حدیث امده است. و ابن حجر عسقلانی (صاحب کتاب هدی الساری) سند متن ان روایت ها را جمع کرده و ضعف را جبران کرده است. گفته شده بود که محدثان بزرگي چون حافظ الذهلي حافظ ابوحاتم الرازيحافظ ابوزرعة الرازي کليت کتاب بخاري را نپذيرفته اند:نوشته شده بود ( .....سپس حديثش را ترک گفتند زيرا محمد بن يحيي [ذهلي] برايشان نوشت که بخاري نزد آنها گفته لفظ قرآن مخلوق است).دلیل این گفته محمد بن یحیی این چنین است لما ورد البخاري نيسابور قال محمد بن يحيى الذهلي اذهبوا إلى هذا الرجل الصالح فاسمعوا منه فذهب الناس إليه حتى ظهر الخلل في مجلس محمد بن يحيى فتكلم فيه بعد ذلك (تهذیب التهذیب ج9 ص45) - وقتی بخاری وارد نیشابور شد محمد بن یحیی ذهلی گفت پیش این مرد صالح بروید به او گوش دهید پس مرد پیش بخاری رفتند تا وقتی مجلس(درس) محمد بن یحیی خالی شد و بعد از ان در مورد او صحبت می کرد. و این ثابت میکند محمد بن یحیی وقتی ادعا قائل بودن بخاری به مخلوق بودن قران میکند که مجلس درسش خلوت شده است. برای خلوت شدن مجلس بخاری چنین چیزی را گفته است در ان زمان از خود بخاری پرسیدن که ایا قائل به مخلوق بودن قران هستند یا نه؟ که خود بخاری رد می کند.که به این شرح است.....ثُمَّ قَالَ فِي الثَّالِثَةِ، فَالتفَتَ إِلَيْهِ البُخَارِيُّ، وَقَالَ: القُرْآنُ كَلاَمُ اللهِ غَيْرُ مَخْلُوْقٍ، وَأَفْعَالُ العبَادِ مَخْلُوْقَةٌ وَالامْتِحَانُ بِدْعَةٌ. بعد از ان که ذهلی گفت بخاری قائل به مخلوق بودن قران است مردی وارد مجلس بخاری شد و از ایشان پرسید که ایا قران مخلوق است یا غیرمخلوق که تا سه بار سوالش را تکرار کرد بعد از بار سوم بخاری گفت:قران کلام الله است و غیر مخلوق است و افعال عبد ها مخلوق است(سیر اعلام النبلا ج23 ص447 ) و در تاریخ دمشق امده که بخاری گفته: من زعم من أهل نيسابور وقومس والري وهمذان وحلوان وبغداد والكوفة والمدينة ومكة والبصرة أني قلت لفظي بالقرآن مخلوق فهو كذاب فإني لم أقل هذه المقالة إلا أني قلت أفعال العباد مخلوقة(تاریخ دمشقج 52 ص 96) می گوید: هر کس بگوید من گفته ام که لفظ قران مخلوق است او دروغگو است من این را نگفته ام من گفته ام افعال عبد مخلوق است
دوست ما در مورد عکرمه جملاتی نوشته بود و در پایان نوشته بود:(بنابراين انتقادات وارد بر راوياني چون ابن ابي الزناد در درجه اول بر خود راويان بخاري هم وارد است) دوست ما در حقیقت از این طریق خواسته است بگوید که روایتی که ابن ابی الزناد روایت کرده است یعنی روایتی که می گوید: اسما 10 سال از عایشه بزرگتر است ضعیف نیست و این روایت مثل روایتهایی صحیح بخاری می باشد در جواب این دوست باید بگویم بر روایت ابن ابی الزناد دو نقد وارد کردیم1- جرح خوده ابن ابی الزناد_ که این جرح هنگام تضاد روایت ها این روایت را از اعتبار خارج می کند و در پایان این بخش بیشتر توضیح می دهیم 2- انقطاع سند: گفته بودیم که ابن ابی الزناد بعد از سال 100 هجری متولد شده است و نه عایشه و نه اسما را ندیده است و 43 قبل از تولد ابن ابی الزناد حضرت عایشه فوت شده اند پس این روایت قابل استناد نیست چون برای اینکه ابن ابی الزناد از این خبر اگاه باشد یا باید ایشان هنگام تولد اسما و عایشه حضور داشته باشد که حضور نداشته و یا باید از فرد دیگری شنیده باشد که معلوم نیست از کی شنیده به این دلایل قابل استناد نیست. و در مورد عکرمه اورده بود: علي بن عبدالله بن عباس» دست و پاي عکرمة را زنجير کرد و او را در «باب الحش» محبوس نمود و وقتي در مورد اين کار مورد پرسش قرار گرفت جواب داد:«إن هذا الخبيث يكذب على أبى: اين خبيث[عکرمة] بر پدرم دروغ مي بندد» سند این روایت به این شکل است: جرير، عن يزيد بن أبي زياد، عن عبدالله بن الحارث، قال: دخلت على على ابن عبدالله فإذا عكرمة في وثاق عند باب الحش،.....) همانطور که میبینید در سند این گفته فردی به اسم یزید بن ابی زناد وجود دارد که یزید بن ابی زناد ضعیف است برای اگاهی از شرح حال وی به سیر اعلام النبلا مراجعه شود(يَزِيْدُ بنُ أَبِي زِيَادٍ الهَاشِمِيُّ ج11 ص 161) و همچنین نوشته شده بود: (محدث ابن سيرين درباره اش مي گويد: إنه کذّاب) که سند این روایت هم به این شکل است واین روایت هم ضعیف است:مسلم بن إبراهيم، حدثنا الصلت أبو شعيب، قال: سألت محمد بن سيرين عن عكرمة، فقال: ما يسوءني أن يكون من أهل الجنة، ولكنه كذاب. در اینجا الصلت ابوشعیب ضعیف است(به تهذیب التهذیب ش672مراجعه شود الصلت بن دينار الازدي الهنائي البصري أبو شعيب المجنون).در مورد انچه که گفته شده که ابن عمر به غلامش نافع میگوید بر من دروغ نبند چنانکه عکرمه بر ابن عباس دروغ می بندد خود امام ذهبی جلو ان نوشته که صحت ندارد چرا شما فقط یک قسمت متن را میبینید جای سوال است!!! و در مورد گفته سعید بن المسیب که گفته است عکرمه دروغگو است به دلیل اختلافشان بوده است مثلا عکرمه گفته است که پیامبر با میمونه ازدواج کرده است وقتی خبر به سعید بن مسیب رسیده عکرمه را دروغگو خوانده است:قلت لسعيد بن المسيب إن عكرمة يزعم أن رسول الله صلى الله عليه وسلم تزوج ميمونة وهو محرم فقال كذب مخبثان(تهذیب التهذیب ج 7 ص237) ولی خود سعید بن المسیب به عالم بودن عکرمه بر قران باور دارد در تهذیب التهذیب امده است که مردی از سعید در مورد ایه ای از قران سوال کرد سعید گفته که از عکرمه بپرس و از من نپرس وقال شعبة عن عمرو ابن مرة سأل رجل ابن المسيب عن آية من القرآن فقال لا تسألني عن القرآن وسل عنه من يزعم أنه لا يخفي عليه منه شئ يعني عكرمة.(همان) اما روایت( من بدل دینه فقتلوه) یعنی هر کسی را که دینش را تغییر داد بکشید_ که نویسنده به راحتی روایت را جعلی میداند و نمی ترسد که شاید واقعا گفته پیامبر باشد در جواب می گوییم این روایت توسط سیره حضرت ابوبکر تایید شده است هنگام فوت پیامبر تعدادی از مردم مرتد شدند و عده ای از دادن زکات خودداری کردند که حضرت ابوبکر با انها جنگید.اما ادعا شده بود که روایت( من بدل دینه فقتلوه) تنها روایی ان عکرمه است که جای تاسف است!! در پایین چهار روایت می اوریم که هیچ کدام انان را عکرمه روایت نکرده است
1. حدثنا إسحاق ، حدثنا عبد الصمد بن عبد الوارث ، حدثنا هشام ، عن قتادة ، عن أنس أن عليا أتي بناس من الزط وجدوهم يعبدون وثنا فحرقهم فبلغ ابن عباس فقال : إنما قال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « من بدل دينه فاقتلوه »( سنن نسائی)( البانی:صحیح)
2. أخبرنا محمد بن عمر بن يوسف ، قال : حدثنا بشر بن خالد ، قال : حدثنا محمد بن جعفر ، قال : حدثنا شعبة ، عن سليمان ، قال : سمعت عبد الله بن مرة ، عن مسروق ، عن عبد الله ، عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه قال : « لا يحل دم مسلم إلا بإحدى ثلاث : النفس بالنفس ، والثيب (1) الزاني ، والتارك لدينه المفارق للجماعة( صحیح ابن حبان)
3. حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا عبد الرزاق أنا معمر عن أيوب عن حميد بن هلال العدوى عن أبي بردة قال قدم على أبي موسى معاذ بن جبل باليمن فإذا رجل عنده قال ما هذا قال رجل كان يهوديا فاسلم ثم تهود ونحن نريده على الإسلام منذ قال أحسبه شهرين فقال : والله لا أقعد حتى تضربوا عنقه فضربت عنقه فقال قضى الله ورسوله ان من رجع عن دينه فاقتلوه أو قال من بدل دينه فاقتلوه( مسند احمد) تعليق شعيب الأرنؤوط : إسناده صحيح رجاله ثقات رجال الشيخين
4. أَخْبَرَنَا مُوسَى بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا سَعِيدٌ عَنْ قَتَادَةَ عَنْ الْحَسَنِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَنْ بَدَّلَ دِينَهُ فَاقْتُلُوهُ(سنن نسائی)
هیچ یک از روایتهای بالا را عکرمه روایت نکرده است
در مورد سوم نوشته شده: (لکن نقل قول او(ابن اسحاق) درباره سن ام المؤمنين عائشه به هنگام ايمان آوردن، قديمي ترين نقل قول موجود است) اگر جوابیه راخوب خوانده باشید همانجا نوشته بودیم که در سیره ابن اسحاق ذکر شده که این ازدواج در 9 سالگی صورت گرفته است_ ولی جای تعجب است چرا یک قول ابن اسحاق را بر قول دیگر ان ترجیح میدهید( در حالی که هر دو قدیمی ترین نقل قولها هستند) ایا این کار شما براساس علوم حدیث بوده یا نه براساس علوم هوی و هوس بوده است؟که روایت ابن اسحاق به این شکل است ثم تزوج رسول الله صلى الله عليه وسلم بعد سودة بنت زمعة عائشة بعد موت خديجة بثلاث سنين، وعائشة يومئذ ابنة ست سنين، وبني بها رسول الله صلى الله عليه وسلم وهي ابنة تسع سنين، ومات رسول الله صلى الله عليه وسلم وعائشة ابنة ثماني عشرة سنة
توضیحاتی در مورد اختلاف روایتها: هنگام تعارض چند روایت کدام را انتخاب می کنیم ؟ وقتی دو یا چند روایت با هم تعارض دارند اگر تعارض با جمع بندی ی ناسخ و منسوخ و ... حل نشود باید یک روایت را بر دیگری ترجیح داد . ایا ترجیح دادن یک روایت بر روایت دیگر سلیقه ای است؟ خیر در این حالت روایتی انتخاب می شود که سند قوی تری دارد یا روایت کسی را انتخاب می کنیم که به روایت اگاه تر باشد در مورد سن حضرت عایشه هنگام ازدواج چه کسی اگاه تر از خود حضرت عایشه است قطعا حضرت عایشه از هر کس دیگر اگاه تر است که در چند سالگی ازدواج کرده است علاوه بر ان روایت هایی که دلالت بر ازدواج در سن 9 سالگی دارد سند قوی تری دارند و انچه ابن ابی الزناد اورده با صرف نظر از انقطاع سندی نمیتواند روایتهایی صحیح تر را از اعتبار بندازد
در پایان به خاطر طولانی شدن مطلب و یا عدم واضح بودن مطالب معذرت خواهی میکنم و از دوستان خواهش میکنم اگر نظری در مورد مطالبی که من نوشته ام دارند در مورد سن حضرت عایشه نظر بدهد چون وقت کافی برای جواب دادن به تمام نظرات را ندارم
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

16
سعید انصاری (مهمان)
1391/12/28

این مقاله متاسفانه چیزی جز متهم کردن علمای اعلام و عایشه صدیق و ... را ثابت نمیکند و چنین چیزهایی نیز قبلا از برخی کسانی که به ظاهر ادعای تحقیق داشتند، رخ داده است و علمای برجسته اسلام آن ها را رد نمودند. در سایت ولی عصر همچنین مطلبی نیز وجود دارد که البته کار آن سایت وارد ساختن شبهه و ایراد به اهل سنت به نحو ممکن است.
کسانی که می خواهند جوابی کافی و مدلل در مورد این مقاله بخوانند و به زبان عربی تسلط دارند به مقالات دکتر محمد عمار به آدرس http://www.alukah.net/Sharia/0/3218/ و دکتر حیدر عیدروس علی به آدرس http://www.alukah.net/Spotlight/10720/41470/مراجعه نمایند. اگر مترجمان غیور اهل سنت این دو مقاله را هم به فارسی ترجمه نمایند خیلی مناسب و مفید است.

17
مؤلف (مهمان)
1392/01/02

ان شاء الله این آخرین باری است که ما پاسخ این دوست گرامی را می دهیم:
اولا: در روز قیامت از سن ام المؤمنین عائشة از بنده و شما و عبدالرحمن بن ابی الزناد و.. چیزی پرسیده نمی شود: تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ ﴿الجاثية: ٦﴾ نهایت چیزی که می توان درباره این اخبار آحاد عصر عباسی گفت همان چیزی است که جمهور فقها و علمای اصولی درباره خبر واحد گفته اند و ما کلام ابن حزم را قبلا نقل کردیم: وقال الحنفيون والشافعيون وجمهور المالكيين وجميع المعتزلة والخوارج: إن خبر الواحد لا يوجب العلم، ومعنى هذا عند جميعهم أنه قد يمكن أن يكون كذبا أو موهوما فيه، واتفقوا كلهم في هذا، وسوى بعضهم بين المسند والمرسل: حنفيه و شافعيه و اغلب مالكيه و تمام معتزله و خوارج مي گويند كه خبر واحد علم آور نيست يعني اينكه ممكن است توأم با كذب يا توهم باشد و همه اين گروهها در اين اصل توافق دارند و بعضي ـ [در ظني بودن خبر واحد] ـ فرقي بين مسند و مرسل قائل نشده اند»(الإحكام في اصول الأحكام 1/119)

ثانیا: ما از عدم عصمت بخاری و هر نویسنده دیگری سخن گفتیم و ایشان هم پذیرفتند لکن حاضر نیستند در عمل به غیر معصوم بودن بخاری گردن نهند بنابراین به توجیهات ابن حجر استناد می کنند که به نظر ما در بسیاری از موارد قابل دفاع نیست مثلا جناب شیخ قرضاوی درباره یکی از معلقات بخاری و کوششهای نافرجام ابن حجر می نویسد: «و الحديث و إن كان في صحيح البخاري : إلا أنه من « المعلقات » لا من « المسندات المتصلة »‌ و لذلك رده ابن حزم لانقطاع سنده و مع التعليق فقد قالوا : إن سنده و متنه لم يسلما من الاضطراب .
و قد اجتهد الحافظ ابن حجر لوصل الحديث ، ووصله بالفعل من تسع طرق ، و لكنها جميعاً تدور على راوٍ تكلم فيه عدد من الأئمة النقاد ، ألا و هو : هشام ابن عمار (النظر : تغليق التعليق – للحافظ ابن حجر : 5/17 – 22 ، تحقيق سعيد القزقي – طبع المكتب الإسلامي و دار عمار . ) . و هو – و إن كان خطيب دمشق و مقرئها و محدثها وعالمها ، ووثقه ابن معين و العجلي – فقد قال عنه أبو داود : حدث بأربعمائة حديث لا أصل لها .
و قال أبو حاتم : صدوق و قد تغير ، فكان كل ما دفع إليه قرأه ،‌ و كل ما لقنه تلقّن . و كذلك قال ابن سيار .
و قال الإمام أحمد : طياش خفيف .
و قال النسائي : لا بأس به ( و هذا ليس بتوثيق مطلق) .
و رغم دفاع الحافظ الذهبي عنه قال : صدوق مكثر له ما ينكر (- انظر ترجمته في ميزان الاعتدال ( 4/302 ) ترجمة ( 9234 ) ، و في « تهذيب التهذيب » ( 51/11 – 54 )»(کتاب الاسلام والفن/ یوسف القرضاوی: أدلة المحرمين للغناء و مناقشتها)
وقتی شما کسی را معصوم ندانید یعنی می پذیرید که او اشتباه کرده و به دنبال اشتباهاتش خواهید بود.
ثالثا) دفاع ایشان از عکرمه شالوده علم جرح و تعدیل را به هم می زند. اگر قرار باشد تمام روایات جرح و تعدیلی بیان شده در کتب ذهبی و ابن حجر مورد نقد قرار گیرند تقریبا چیزی از علم جرح و تعدیل باقی نمی ماند. شما مختارید عکرمة را ثقه بدانید چنانکه بخاری این کار را کرده لکن عده ای هم چون امام مالک بن انس و مسلم نیشابوری از او پرهیز داشته اند و ما ترجیح می دهیم نظر دوم را انتخاب کنیم.
رابعا: اخبار آحاد به خصوص در حوزه دماء و اموال در صورت تناقض با قرآن هیچ ارزشی ندارند و این از اصول علمای احناف است. سرخسی می گوید: «وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَام تكْثر الْأَحَادِيث لكم بعدِي فَإِذا رُوِيَ لكم عني حَدِيث فاعرضوه على كتاب الله تَعَالَى فَمَا وَافقه فاقبلوه وَاعْلَمُوا أَنه مني وَمَا خَالفه فَردُّوهُ وَاعْلَمُوا أَنِّي مِنْهُ بَرِيء»(اصول السرخسی1/365 ـ دارالمعرفة بیروت) قرآن کریم و همچنین عمل صحابه نافی حدالردة بوده و اخبار آحاد در این باب جعلی هستند ولو اینکه سند صحیح داشته باشند(که ندارند)
90%روایات (من بدل دینه فاقتلوه) به عکرمة و از او به ابن عباس می رسد چنانکه بخاری آن را ذکر کرده اما درباره روایت نسائی که دوستمان نظر البانی را ذکر کرده باید بگویم که محدثین درباره: «عبد الصمد بن عبد الوارث بن سعيد» سخنها دارند: ابن ابی حاتم می گوید: «عبد الصمد بن عبد الوارث بن سعيد الثوري أبو سهل روى عن شعبة والدستوائى وابيه روى عنه على بن المدينى وبندار وابو موسى سمعت ابى يقول ذلك نا عبد الرحمن قال سألت ابى عنه فقال شيخ مجهول»(الجرح و التعدیل6/50،51 ـ دار إحياء التراث العربي بيروت) این تمام چیزی است که بزرگ علمای جرح و تعدیل درباره این روای می گوید: «شیخ مجهول» اما ابن حجر نظر ابن قانع را هم لحاظ می کند: «وقال بن قانع ثقة يخطىء»(تهذیب التهذیب ج6 ش632) و در ادامه توثیق ابن المدینی را مقید به روایات او از شعبة می داند و لاغیر: «وقال علي بن المديني عبد الصمد ثبت في شعبة» اما راوی دیگر حدیث نسائی، «هشام الدستوائی» است که ما فقط به ذکر امام ذهبی از او بسنده می کنیم که ذیل ترجمه اش ارائه داده: «فَذَهَبَ كَثِيْرٌ مِنَ الحُفَّاظِ إِلَى تَجَنُّبِ حَدِيْثِهِ، وَهُجْرَانِهِ: بسیاری از حافظان حدیث از حدیث او اجتناب کرده و او را ترک گفته اند»(سیر اعلام النبلاء7/154 ـ موسسة الرسالة) نهایتا دو تن از راویان این حدیث در معرض نقد تعدادی از بزرگان جرح و تعدیلند و با معیارهای کلاسیک سند این حدیث به درجه وثاقت نمی رسد.
روایت دوم در بخاری و مسلم آمده و تمام اسناد این روایت به اوزاعی و سلیمان اعمش می رسد. این روایت ساخته خود اوزاعی در یک شرایط بحرانیست(نک: حدالردة احمد صبحی منصور) لکن نقل قول علمای جرح و تعدیل درباره سلیمان بن مهران(اعمش) به شرح ذیل است. ذهبی درباره او می نویسد: «بر او هیچ ایرادی نگرفته اند مگر تدلیس»(میزان الاعتدال ش3517) محدث یحیی بن مبارک می گوید: «إنما أفسد حديث أهل الكوفة أبو إسحاق، والاعمش: همانا حدیث کوفیان را ابواسحاق و اعمش فاسد کردند»(همان) احمد حنبل می گوید: «در حدیث اعمش اضطراب بسیار وجود دارد»(همان) محدث ابوداود می گوید: «روایت اعمش از مالک[بن انس] ضعیف است»(همان) ابن المدینی می گوید: «أعمش کثیرالوهم بود»(همان)اما حاکم نیشابوری هم اعمش را جزء مدلسین محسوب کرده و نظر محدث شاذَکونی را درباره اعمش نقل می کند: «قَالَ سُلَيْمَانُ الشَّاذَكُونِيُّ: مَنْ أَرَادَ التَّدَيُّنَ بِالْحَدِيثِ فَلَا يَأْخُذْ عَنِ الْأَعْمَشِ، وَلَا عَنْ قَتَادَةَ إِلَّا مَا قَالَا سَمِعْنَاهُ..: سلیمان شاذکونی گفت هر کس می خواهد در دینش به حدیث تکیه کند، پس حدیثی از اعمش و قتاده قبول نکند مگر آن حدیث که گفته اند شنیدیم..»(معرفة علوم الحدیث للحاکم النیسابوری ص107 ـ دارالکتب العلمیة بیروت ط2)
در دیگر حدیث که از مسند احمد نقل شده «حمید بن هلال» قرار دارد که توسط ابن سیرین و عقیلی جرح شده است(الضعفاء العقیلی ج1 ش327)
روایت آخر حدیثی است که حسن بصری تابعی از پیامبر(ص) نقل کرده و فارغ از سایر بحثهای موجود در سند به خاطر همین انقطاع سند مردود است.
خامسا: در مورد جنگهای زمان ابوبکر صدیق توجه شما را به توضیحات ابن کثیر دمشقی جلب می کنم. چنین شایع شده که ابوبکر با مرتدین جنگ کرد چون آنها از دادن زکات امتناع کردند، لکن چنین استدلال سطحی، مخل موضوع است چرا که اعطای زکات در زمان نبی علیه السلام اختیاری بود و خداوند، رسولش را از اینکه به زور از منافقین صدقات بگیرد منع کرد زیرا منافقین شایسته این بخشش نبودند: «وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلَا يَأْتُونَ الصَّلَاةَ إِلَّا وَهُمْ كُسَالَىٰ وَلَا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَهُمْ كَارِهُونَ: و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاقهاى آنان نشد جز اينكه به خدا و پيامبرش كفر ورزيدند و جز با [حال] كسالت نماز به جا نمى‏آورند و جز با كراهت انفاق نمى‏كنند»(التوبة54)
بعضی از اینان با خدا عهد کردند که اگر به آنها روزی اعطا کند، انفاق کنند و در زمره صالحان قرار گیرند. لکن وقتی که خداوند به آنها مالی اعطا کرد، اعراض کرده و بخل ورزیدند پس قرآن کریم درباره اینان فرمود: «وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ*فَلَمَّا آتَاهُم مِّن فَضْلِهِ بَخِلُواْ بِهِ وَتَوَلَّواْ وَّهُم مُّعْرِضُونَ: و از آنان كسانى‏اند كه با خدا عهد كرده‏اند كه اگر از كرم خويش به ما عطا كند قطعا صدقه خواهيم داد و از شايستگان خواهيم شد* پس چون از فضل خويش به آنان بخشيد بدان بخل ورزيدند و به حال اعراض روى برتافتند»(التوبة75،76) نیشابوری در اسباب نزول خود ذیل این آیه، روایت کرده که «ثَعلبة بن حاطب انصاری» به پیامبر(ص) گفت: «از خداوند بخواه تا مالی به من دهد» نبی(ص) جواب داد: «آگاه باش ای ثعلبة! شخص فقیری که شکر او را به جای آورد بهتر از ثروتمندی است که نتواند چنین کاری کند» و ثعلبة گفت: «سوگند به کسی که تو را به حق مبعوث کرد، اگر از خدا بخواهی که مرا روزی دهد قطعاً حق هر صاحب حقی را ادا خواهم کرد» پس نبی علیه السلام برای او دعا کرد و گوسفندان ثعلبة به حدی زادوولد کردند که مدینه گنجایش آنها را نداشت پس ثعلبة به همراه گوسفندانش از شهر خارج شد و گله اش او را از نماز بازداشت. او حتی زیربار زکات مفروض هم نرفت و این آیات در شأن او نازل شد. سپس به نزد نبی(ص) برگشت تا صدقاتش را به ایشان پرداخت کند اما خاتم النبیین علیه السلام هم زکاتش را نپذیرفت، بعدها ابوبکر و عمر هم صدقات او را قبول نکردند تا اینکه در زمان خلافت عثمان درگذشت(اسباب النزول النیسابوری/سوره التوبة)و..
ابوبکر با پیامبر(ص) زندگی کرده بود و با رفتار خاتم النبیین علیه السلام در قبال منافقین آشنا بود که چگونه پیامبر(ص) برای اجرای اوامر الهی از پذیرفتن صدقات منافقین امتناع کرد. از همین رو تصور اینکه جنگهای ابوبکر بر علیه مرتدین فقط به خاطر امتناع آنها از پرداخت زکات باشد، غلط است چرا که ماجرا از این پیچیده تر و خطیرتر بود..
ابن کثیر در تاریخ خود نقل کرده که بعد از وفات نبی(ص) بسیاری از قبایل اعراب مرتد شده و نفاق در مدینه شدت گرفت. همچنین خطر اعراب حول مدینه بسیار بود. قبایل «الحنیفة» و «الیمامة» هم به مُسَیلِمة کذاب پیوستند، همچنین قبایل «اسد» و «طی» و دیگران به طُلیحة اسدی[از صحابه پیامبر(ص) که بعدها ادعای نبوت کرد] پیوستند که او هم مثل مسیلمه ادعای نبوت کرد. ابوبکر هم وصیت پیامبر(ص) در ارسال ارتش اسامة بن زید را به جا آورده بود از این رو مدینه فاقد ارتش قدرتمندی بود که از آن حمایت کند. بنابراین اعراب اطراف مدینه تشجیع شده و کم کم اطراف مدینه اجتماع کردند در حالی که ابوبکر گروههای محافظی را در اطراف مدینه گماشته بود که تحت امر طلحه، زبیر، سعد بن أبی وقّاص و.. بودند.
در چنین حالت خطرناکی، نمایندگان قبایل مختلفی که پرچم سرکشی برافراشته بودند، به نزد ابوبکر آمده و اعلام کردند که حاضر نیستند زکات بپردازند ولی ابوبکر قبول نکرد. بعضی از صحابه از جمله عمر بن خطاب به ابوبکر پیشنهاد کردند که با آنها از در مصالحه دربیاید تا اوضاع مسلمانان بهتر شود لکن ابوبکر نپذیرفت و گفت: «والله حتی اگر پابند شتری را که به رسول الله(ص) می پرداختند از من دریغ کنند، به همین خاطر با آنها خواهم جنگید» مشخص است که ابوبکر پی به کنه ماجرا برده بود که داستان فقط امتناع پرداخت زکات نیست بلکه پای یک شورش بزرگ و تهدید دولت جدید و طمع دستیابی به قدرت در میان است. از همین رو ابوبکر متوجه شد که این نمایندگان قبایل در واقع پیش قراولان ارتشی هستند که در راه است پس او به اهل مدینه اطلاع داد که اینان هنگامی که به سمت اقوامشان برگردند، از قِلّت ارتش محافظ مدینه به اقوام خود خبر می دهند.
این چنین بود که ابوبکر به خاطر دفاع در مقابل هجوم پیش رو، قوای محافظ مدینه را تقویت کرد و ازداخل شهر نیز مردم را به آمادگی جنگی ملزم نمود. او مردم را به مسجد فرا خواند تا آماده جنگ شوند به دیگر سخن وضعیت اضطراری اعلام کرد. بعد گذشت سه روز از رفتن نمایندگان قبایل، پیشروان ارتش مرتدین به مدینه رسیدند در حالی که قلب سپاهشان در «ذی حسی» اردو زده بود. نیروهای محافظ مدینه خبر از حمله قریب الوقوع دادند و ابوبکر به آنها دستور داد در پایگاههای خود، مستقر بمانند ضمن اینکه ابوبکر همراه اهالی مدینه که در مسجد جمع شده بودند به سرعت خارج شده و همگی به مقابله ارتش مرتدین شتافتند تا اینکه آنها را شکست داده و تا کمینگاه هسته اصلی سپاه مرتدین در «ذی حسی»، فراری دادند. مسلمانان با کمین آنها روبرو شدند لکن به پیروزی رسیدند.
قبل از این واقعه، قبایل عرب بر مدینه یورش بردند و تعدادی از عناصر مرتدین از قبایل «عَبس»، «ذُبیان»، «مُرَّة» و «کِنانَة» نیز همراه آنها بودند ولی مسلمین سد راهشان شدند لکن خطر آنها به سبب نزدیکی به شهر مدینه، دائماً وجود داشت و بعد از پیروزی مسلمانان بر ارتش اول مرتدین، حمله دیگری را بر علیه این قبایل متجاوز تدارک دیدند. این قبایل در ابتدا مسلمانان را شکست دادند سپس ابوبکر ارتش مسلمانان را بازسازی کرده و دوباره در اواخر شب به اعراب حمله کرد و آنها را شکست داده و تا «ذی القَصّة» فراریشان دادند. این اولین فتح بود و بعد از آن مسلمانان در تمام قبایل قدرت گرفته و از داخل خود قبیله بر مرتدین هجوم برده و آنها را منهزم کردند. سپس اسامة بن زید هم با ارتش خود به مدینه بازگشت و مسلمانان مدینه قوی تر شدند. ابوبکر، اسامة را در مدینه گماشت و خود به همراه ارتش به سمت بقایای مرتدین در «ذی حسی» و «ذی القصة» شتافت و آنها را شکست داد.. بعد از این هم یازده سپاه مختلف را به منظور انهزام سایر مرتدین به تمام نواحی شبه جزیره
ارسال کرد..(البدایة والنهایة: ج6 صص342 ـ 346/دار إحياء التراث العربي)
حال سؤال این است که کجای این وقایع به حدالردة مربوط است؟؟ جنگهای ردة(حرب الردة) در واقع حرکاتی نظامی بود که به منظور سیطره بر قدرت سیاسی دولت مدینه، شکل گرفت و ابوبکر با استفاده از همان روش مهاجمان(یعنی قدرت نظامی) از دولت تازه تأسیس دفاع کرد و بعد از شکست دادن این حرکت، اعراب وارد عصر جدید فتوحات در عراق و شام شدند. البته هر آنچه که ابوبکر انجام داده، مصدر تشریع اسلامی محسوب نمی شود و به همین خاطر است که عمربن خطاب و بعضی از صحابه با اجتهادات سیاسی او مخالفت کردند لکن او در استراتژی سیاسی ـ نظامی خود موفق شد و توانست اسلام و مسلمانان را در برابر این هجومات قبایل مختلف نجات دهد.
بنابراین جنگهای موسوم به «حرب الردة» هیچ ارتباطی با «حدالردة» موسوم ندارد. «حدالردة» درباره شخص مسالم و بی آزاری است که دست به اسلحه نبرده، مسلمان شده یا اینکه مسلمان به دنیا آمده سپس قصد خروج از دین اسلام را دارد بدون اینکه با مسلمانان وارد جنگ شود، بنابراین فرق بین حرب الردة و حدالردة از زمین است تا آسمان! اگر حرب الردة در زمان ابوبکر اتفاق افتاد، حدالردة را بعد از او اختراع کردند و ابوبکر در دفاع از عمل خود هیچگاه نگفت: «من بدّل دینوه فاقتلوه» چراکه این حدیث، هنوز در زمان ابوبکر اختراع نشده بود.
این هم حکم قطعی و محکم قرآن درباره مرتدین: «أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ ﴿يونس: ٩٩﴾
لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ ﴿الممتحنة: ٨﴾
فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ(الکهف29)

18
سامان ابراهیمی (مهمان)
1392/01/25

دوست ما میفرماید: در روز قیامت از سن ام المؤمنین عائشة از بنده و شما چیزی پرسیده نمی شود. انگار دوست ما فراموش کرده اند که نویسنده مقاله ای سن ام المومنین خود ایشان هستند دوست عزیز قران خطاب به ما مومنان میفرماید ‏ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ‏(صف ایه 2) اي مؤمنان ! چرا سخني ( به ديگران ) مي‌گوئيد كه خودتان برابر آن عمل نمي‌كنيد ؟
در مورد تعلیقات ابن حجر که با کمال تاسف شما ان را توجیهات می نامید!! ظاهرا انچه از قرضاوی نقل کرده اید در تعلیق روایت موسیقی گفته شده که به خاطره اینکه موضوعات مورد بررسی زیاد نشوند و موضوع موسیقی هم اضافه نشود از سخن گفتن در مورد ان خودداری میکنم گرچه تحریم موسیقی با الفاظ دیگر وارد شده ولی فرض میکنیم که در این اختلاف نظر بین ابن حجر و قرضاوی حق با قرضاوی می باشد سوال این است ایا می توانیم نتیجه بگیریم که کل کار ابن حجر توجیهاتی بی فرجام می باشد؟ یا ایا با دیدن ده اشتباه باید این طور نتیجه بگیرید؟ ضمنا به خاطر این حکم علمایی زیادی به قرضاوی اعتراض گرفته اند و اگر انچه که نقل کردی تمام چیزی باشد که قرضاوی گفته است اینجا به اشتباه رفته است چون این روایت با سندی بجز سند هشام ابن عمار هم وارد شده است و خود هشام ابن عمار گرچه امام احمد جرحش کرده است ثقه هستند که فعلا ازش میگذریم
دوست ما در مورد روایت های حکم مرتد تعلیقاتی داده که جوابش به این قرار است:
روایت اول : متن روایت : ـ«هر کسی که دینش(اسلام) را تغییر داد بکشید» دوست ما گفت دو راویی ان معتبر نیستند در مورد عبد الصمد بن عبد الوارث بن سعيد گفته است( این تمام چیزی است که بزرگ علمای جرح و تعدیل درباره این روای می گوید: «شیخ مجهول»). دوست عزیز وقتی شما از ابن حجر نقل قول کرده اید که« قال ابن قانع ثقه یخطی»یعنی که مجهول نیست در واقع رد خودت را بیان کرده اید . ولی متاسفانه برای اینکه جوابی برای ما اماده کنید در نقل قول ابن حجر امانت علمی را رعایت نکرده اید ابن حجر در کتاب خودش اورده: قال أبو أحمد صدوق صالح الحديث( یعنی راستگو) وذكره ابن حبان في الثقات (یعنی مورد اعتماد)وقال مات سنة ست وسبع ومائتين وقال ابنه عبد الوارث وغيره مات سنة سبع.قلت: وقال البلاذري مات آخر سنة ست وأول سنة سبع وقال ابن سعد كان ثقة إن شاء الله (یعنی مورد اعتماد)وقال الحاكم ثقة مأمون(یعنی مورد اعتماد) وقال ابن قانع ثقة يخطئ (یعنی مورد اعتماد وخطا دارد)ونقل ابن خلفون توثيقه عن ابن نمير(یعنی مورد اعتماد) وقال علي ابن المديني عبد الصمد ثبت في شعبة(از شعبه ثابت است). ایا تمام چیزی که گفته شده شیخ المجهول بود؟ ایا شما«قال ابن قانع ثقه یخطی » را دیده اید ولی «قال الحاکم ثقه مامون» بقیه موارد را ندید اید!!؟ امام ذهبی در سیر اعلام النبلا اورده است:قَالَ أَبُو حَاتِمٍ: صَدُوْقٌ
اما راویی دوم هشام الدستوائی: انچه شما از امام ذهبی نقل کرده اید مربوط به جمله قبلش می شود یعنی چون هشام به طرف قدری میل داشته بعضیها روایتش را ترک کرده اند. واین زیانی به تعدیل روایی وارد نمیکند چون اگر راویی اهل بدعت ثقه باشد و روایتش در جهت بدعتش نباشد یعنی برای نصرت مذهبش نباشد روایتش صحیح است لینک شرح حال هشام را ازسیر اعلام النبلا پایین صفحه گذاشته ام
در مورد روایت دوم: گفته بودید که این ساخته خود اوزاعی در یک شرایط بحرانیست این سخن عجیب است. چون اوزاعی از فقیه های بزرگ اهل سنت و امام شام در زمان خود بوده است و امروزه هم در اختلافات فقهی نظر اوزاعی در کنار نظر شافعی و ابوحنیفه و... بیان میشود.
پیامبر(ص) در یک روایت متواتر که بیش از 60 صحابی روایت کردند میفرماید: مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنْ النَّارِ هر کس عمدا بر من دروغ ببندد پس نشيمنگاه خود را در اتش جهنم مهيا ببيند .و این روایت را خود اوزاعی در بخاری روایت کرده است. و گفتن اینکه اوزاعی جهنمی است سخن خیلی سنگینی می باشد. و ظمنا اوزاعی در سند روایت ارتداد نیست تا ادعای شما به واقعیت نزدیک شود
انچه شما در مورد اعمش ذکر کرده اید میرساند که اعمش مدلس بوده. و مدلس بودن یک روایی سبب ضعیف شدن یک روایت نمی شود شاید مدلس را با کذاب اشتباه گرفتید هرکدام از این عبارت ها معنی خاص خود را دارند!! وقتی روایت مدلس با عبارت های قطعی( مانند اخبرنی ، سمعت،حدثنی) از مروی بیان شود روایت صحیح است و همانطور که در روایت دوم مشاهده میکنید اعمش(سلمان) با عبارت قطعی روایت را نقل میکند و این طور امده است «عن سليمان ، قال : سمعت عبد الله بن مرة». سمعت دلیلی بر صحیح بودن روایت است . این روایت در صحیح ابن حبان و همانطور که خود فرمودید در صحیح مسلم و صحیح بخاری امده است که این میرساند که روایت از نظر ابن حبان ، مسلم و بخاری صحیح است چون این بزرگواران جز حدیث صحیح در کتابشان یادداشت نکرده اند. و برای تضعیف روایت مدلس باید ببینیم که ایا روایت شاهد(سند دیگر) دارد یا نه؟ روایت با سندی بجز سند الاعمش وارد شده است که در مستدرک علی الصحیحین است 1.« أخبرنا أبو عبد الله الصفار ثنا إسماعيل بن إسحاق القاضي ثنا سليمان بن حرب ثنا حماد بن زيد عن يحيى بن سعيد عن أبي أمامة بن سهل بن حنيف أن عثمان بن عفان رضي الله عنه : أشرف يوم الدار فقال : أنشدكم بالله تعالى تعلمون أن رسول الله صلى الله عليه و سلم قال : لا يحل دم امرئ مسلم إلا بإحدى ثلاث : زنا بعد إحصان او إرتداد بعد إسلام أو قتل نفس بغير حق يقتل به ...» امام ذهبی در تعلیقی که بر این روایت دارد ان را مطابق شرط مسلم و بخاری صحیح دانسته و خود حاکم هم نوشته صحیح علی شرط شیخین. و باز ادعایی شما در اینکه تمام اسناد این روایت به اعمش و اوزاعی میرسد اشتباه بود!!این روایت را افراد دیگر از حماد بن زید روایت کرده اند که من سند روایت را ,از حماد بن زید به بعد ذکر کرده ام و شماره روایت را اورده ام که میتوانید مراجعه کنید
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ الْقُرَشِيُّ ، قَالَ : حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ ،ادامه سند (مسند بزار ش381)سُلَيْمَانُ بْنُ حَرْبٍ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ (ادامه سند)(سنن ابی داود ح 3903) و أَحْمَدُ بْنُ عَبْدَةَ الضَّبِّيُّ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ(ادامه سند)(سنن ترمذی ح 2084 ) حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حَرْبٍ وَعَفَّانُ الْمَعْنَى قَالَا حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ(مسند احمد ح411) أَخْبَرَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ يَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى قَالَ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو أُمَامَةَ بْنُ سَهْلٍ وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرِ بْنِ رَبِيعَةَ سنن نسایی ح 3953 وهمچنین مسند شافعی أخبرنا الثقة وهو يحيى بن حسان عن حماد ح 734
2.أَخْبَرَنَا مُؤَمَّلُ بْنُ إِهَابٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ قَالَ أَخْبَرَنِي ابْنُ جُرَيْجٍ عَنْ أَبِي النَّضْرِ عَنْ بُسْرِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لَا يَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِثَلَاثٍ أَنْ يَزْنِيَ بَعْدَ مَا أُحْصِنَ أَوْ يَقْتُلَ إِنْسَانًا فَيُقْتَلَ أَوْ يَكْفُرَ بَعْدَ إِسْلَامِهِ فَيُقْتَلَ( سنن نسایی ح3990) و در مسند احمد با سند دیگری از حضرت عایشه وارد شده است و همچنین در مستدرک (ح8041) با سند دیگری که از نظر ذهبی صحیح است وارد شده است
روایت سوم:انچه از ابن سیرین و ضعفا العقیلی در مورد حمید بن هلال این است که ابن سیرین از ایشان راضی نبوده اند و راضی نبودن ابن سیرین صرفا به معنی ضعیف بودن ایشان نیست چون جرح که بهش وارد است جرحی مبهم است و ممکن است به معنی راضی بودن در روایت نباشد.در سیر اعلام دلیل ناراضی بودن ابن سیرین این طور امده است قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بنُ أَبِي حَاتِمٍ: فَذَكَرتُ ذَلِكَ لأَبِي، فَقَالَ: دَخَلَ فِي شَيْءٍ مِنْ عَمَلِ السُّلْطَانِ.فَلِهَذَا كَانَ لاَ يَرضَاهُ، وَكَانَ فِي الحَدِيْثِ ثِقَةً. یعنی: عبدالرحمن بن ابی حاتم میگوید :ان را برای پدرم بازگو کردم پس گفت در چیزی از کارهای سلطان دخالت کرده است پس به این دلیل از او راضی نبوده و در حدیث مورد اعتماد است. به این لینک مراجعه کنید و نظر علما را در موردش بخوانید http://library.islamweb.net/hadith/display_hbook.php?hflag=1&bk_no=1701&...
روایت چهارم: ضعیف است
دوست عزیز این روایتها از نظر ابن حبان , مسلم , بخاری, ذهبی, البانی, شعیب الأرنؤوط, حاکم, و دارقطنی(سنن دارقطنی روایت من بدل دینه) صحیح هستند وصاحب نظر های علوم حدیث اینها هستند. و احادیث دیگری هم هستند که به دلیل اینکه به حال شما فرقی ندارد و شما موضع گیری کرده اید از ارائه انان خودداری میکنیم
گفته بودید که نزد احناف احادیث احاد اگر خلاف قران باشد قابل قبول نیست.انچه شما گفتید را همه فقهها قبول دارند ولی فقه احناف برای پذیرش احادیث احاد قواعد سختی دارند واحناف احادیث ارتداد را بر قران عرضه کرده اند و چون بین قران و احادیث تضادی پیدا نکرده اند بر این نظر هستند که باید مرتد را کشت. دکتر سید سابق در کتاب فقه السنه حکم ارتداد نزد احناف را این گونه بیان میکند «ثابت شده است که حضرت ابوبکر صدیق خلیفه اول با عربهای مرتد جنگید تا پشیمان شدند و به دین اسلام برگشتند. و در میان علما اختلافی نیست در اینکه قتل مرتد واجب است بلکه درباره زنی که مرتد شود اختلاف است. ابوحنیفه میگوید اگر زنی مرتد شد نباید کشته شود بلکه باید حبس و زندانی گردد و هر روز اسلام را بر وی عرضه کنند و از او بخواهند که توبه کند تا اینکه پشیمان میشود و به اسلام برمیگردد تا اینکه در زندان میمیرد چون پیامبر صلی الله و سلم از کشتن زنان نهی فرموده اند» (فقه السنه/حدود/باب ارتداد و رده/ عقوبت وکیفر مرتد) همانطور که مشاهده میکنید ابوحنیفه بر این عقیده هستند که مرد مرتد را کشت ولی زن مرتد را باید زندانی کرد تا وقتی در زندان می میرد.
جنگ حضرت ابوبکر:
در مورد جهاد با مرتدين بايد گفت که مرتدين چند دسته بودند که بعضي ادعايي نبوت نمودند عده اي کاملا از اسلام برگشتند و عده اي از دادن زکات امتناع ميکردند و اعتقاد داشتن که زکات مربوط به زمان رسول الله بود. ابوهریره روایت کرده که حضرت عمر به حضرت ابوبکر گفت چگونه با مردم مي‌جنگي كه رسول‌خدا فرموده‌اند: (أمرت أن أقاتل النّاس حتي يشهدوا لا إله إلاّ اللّه، فمن قالها فقد عصم منّي ماله و نفسه إلاّ بحقّه) يعني: «من، مأموريت يافته‌ام با مردم بجنگم تا لا اله الا الله بگويند. پس هر كس لا اله الا الله بگويد، مال و جانش از طرف من در امان است مگر به حق و حقوق اسلام.» ابوبكر فرمود: «به خدا سوگند با كسي كه ميان نماز و زكات فرق بگذارد، مي‌جنگم؛ چراكه زكات، حق مال است. به خدا قسم اگر افساري را كه (به عنوان زكات) به رسول‌خدا(ص) مي‌دادند، از من بازدارند، به خاطر آن، با آن‌ها مي‌جنگم.» عمر مي‌گويد: «به خدا سوگند بلافاصله يقين كردم كه خداي متعال، سينه‌ي ابوبكر را براي جهاد گشوده ودانستم كه درست و سزاوار نيز همين است(صحیح البخاری ح 1312 و 6413 – صحیح مسلم ح 29)
این روایت هدف جنگ را از زبان خود حضرت ابوبکر بیان میکند ونشان میدهد چه طرف مقابل قصد شورش داشته باشد چه نداشته باشند حضرت ابوبکر با انها جنگ می کرد تا وقتی که زکات را پرداخت میکردند و موضع ایشان نسبت به ان دسته از مرتدین که زکات نمیدادن و سایر احکام را انجام نمیدهند غیر از موضعشان نسبت به گروه اول نیست و انچه که حضرت عمر از پیامبر روایت کردند و به ان استناد کرده اند ثابت میکند که باید با مرتد جنگید و شاهد ما این قسمت از روایت است « با مردم بجنگم تا لا اله الا الله بگويند» اگر لا اله الا الله نگفتن و مرتد شدند چی؟
حضرت عمر فکر میکردند که نباید با کسانی که زکات نمیدهند جنگید چون لا اله الا الله میگویند اختلاف حضرت عمر با حضرت ابوبکر در این مورد بود نه جنگ با سایر مرتدین, وحضرت ابوبکر با روایتی که خود حضرت عمر روایت کردند جوابش را داده اند و گفته اند این حق مال است یعنی پیامبر گفته اند«در امان هستند مگربه حق» و این همان حقی است که پیامبر فرموده اند اینکه بگوییم چون به روایت من بدل دینه فقتلوه استناد نکرده اند این روایت ان زمان جعل نشده دلیل خوبی نیست. در مورد داستان ثعلبه بن حاطب انصاری در سند روایت علی بن یزید الالهانی وجود دارد که ضعیف است و البانی در سلسله الاحادیث الضعیفه و الموضوعه میگوید که این روایت منکر است و سپس علتش را علی بن یزید و معاون ذکر میکند و سپس با این جملات ادامه میدهد «رواه الطبراني وفيه على بن يزيد الالهانى وهو متروك(مجمع الزوائدج 7 ص 32) وهذا إسناد ضعيف جداً ، كما قال الحافظ ابن حجر في "تخريج الكشاف" (4/ 77/ 133) ، وعلته علي بن يزيد الألهاني ؛ قال الهيثمي في"رواه الطبراني ، وفيه علي بن يزيد الألهاني ، وهو متروك" ومعان بن رفاعة ؛ لين الحديث كما في "التقريب" .
وقال الحافظ العراقي في "تخريج الإحياء" (3/ 135) :"إسناده ضعيف"»(سلسه الاحادیث الضعیفه والموضوعه ج4 ص111 ش1607) و در تذکره الموضوعات هم امده است «ثعلبة بن حاطب في طلب الدعاء بكثرة الأموال... ضعیف»(تذکره الموضوعات ج 1 178) و در کتاب «لباب النقول فی اسباب النزول جلال الدین سیوطی» در سبب نزول همان ایات قبل از اوردن داستان ثعلبه ذکر میکند که با اسناد ضعیف روایت شده است و همان کتاب برای این روایت یک سند دیگر ذکر کرده اند که یکی از ضعف های ان سند عطیه العوفی(عطیه بن سعد) است.
ایه لا اکراه فی دین: وارد شدن یک انسان بی دین به هر دینی چه یهودیت و مسیحیت و چه اسلام اختیاری است و نباید با زور شمشیر باشد ولی وقتی وارد دین اسلام میشود یعنی قوانین اسلام را پذیرفته است و یکی از قوانینی که پذیرفته است حکم ارتداد است پس کشتن مرتد انتخاب خودش است. و سید سابق در فلسفه قتل مرتد می گوید:«بدیهی است که خروج بر علیه اسلام و پشیمان شدن و مرتد گشتن از ان , شورشی است بر علیه ان و در همه قوانین وضعی و انسانی نیز جزای شورش و قیام برعلیه نظام دولت و اوضاع مقرر , کیفر ان قتل است» (فقه السنه/ حدود/حکم ارتداد و رده/فلسفه قتل مرتد) با توجه به توضیحات سید سابق حکم رده نه تنها ضد قران نیست بلکه می توان از ایات قران هم حکم را برداشت کرد
قبلا در نظرات حرف قشنگی زده بودید: (وای به حال روزگار قومی که حتی از نظرات بزرگترین رهبران خود هم فرار می کند.)
احادیث احاد:
اساسا این تقسیم بندی احادیث احاد در عقیده و احکام اشتباه است چون هر کدام از احکام دو جنبه دارند 1. عقیده 2. افعال .افعال بدون داشتن عقیده ارزشی ندارد. شما میفرمایید که عقاید را نباید از احادیث ظنی برداشت شوند چون احتمال کذب در احادیث احاد وجود دارد ولی استنباط احکام از احادیث احاد اشکالی ندارد دوست عزیز اگر احادیث احاد احتمال کذب دارند این مخصوص احادیث عقیده نیست احتمال کذب هم در احادیث عقیده و هم در احادیث احکام وجود دارد و همان افرادی که روایتهای عقیده را روایت کرده اند روایات احکام را هم روایت کرده اند. این در حالی است که بعضی از احکام اگر اشتباه برداشت شود احتمال هرج و مرج در جامعه وجود دارد یا منجر به ضایع شدن حق یک انسان میگردد ولی اگر بعضی از عقاید(فروع_غیر لز شرک و کفر) اشتباه باشد زیانش کمتر است مثلا اعتقاد به اینکه پلی بر روی جهنم کشیده (یک موضوع اختلافی) مهمتر است یا حکم ارتداد؟ اگر اعتقاد به پل اشتباه باشد چه مشکلی پیش میاد و اگر حکم ارتداد اشتباه باشد چه مشکلی پیش میاد؟و در اکثر احکام دو حق, حق الله و حق الناس جمع شده است ولی در اغلب عقاید فقط حق الله وجود دارد.
اما در مورد نظر امامان اهل سنت: امام احمد بر این نظر می باشند که احادیث احاد مفید علم است و این را میتوان از نقل قول ابن حزم فهمید که هیچ سخنی از حنابله نگفته اند. و در همان کتاب ابن حزم و در همان صفحه در مورد امام مالک گفته شده است که امام مالک احادیث احاد را مفید علم میداند و قبل از ایشان چند نفر دیگر را هم ذکر کرده است( يوجب العلم والعمل معا، وبهذا نقول: وقد ذكر هذا القول أحمد بن إسحاق المعروف بابن خويز منداد، عن مالك بن أنس)
و برای اگاهی بیشتر در مورد اینکه ایا امام ابوحنیفه به کتاب خودشان فقه اکبر مراجعه میکنیم و قسمتی از کتابش را با هم میخوانیم : وشفاعة الأنبياء عليهم الصلاة والسلام للمؤمنين المذنبـين ولأهل الكبائر منهم المستوجبـين للعقاب حقّ ثابت
یعنی: شفاعت پیامبران علیهم السلام و شفاعت پیامبر گرامی مان صلی الله علیه و آله وسلم برای مؤمنان گنهکار و اهل کبائر حق است.
وزن الأعمال بالميزان يوم القيامة حق والقصاص في ما بين الخصوم يوم القيامة فإن لم تكن لهم الحسنات طرح السيـّئات عليهم جائـز وحقّ، وحوض النبي صلى الله عليه وسلم حق
یعنی وزن کردن اعمال با میزان در روز قیامت حق است، و قصاص در بین کسانی که باهم خصومت دارند در روز قیامت حق است، و اینکه اگر نیکی نداشته باشند بدیهای صاحب حق بر دوش آنان گذاشته می شود ممکن و حق است، و حوض پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم حق است
وسؤال منكر ونكير حق كائن في القبر، وإعادة الروح إلى جسد العبد في قبره حق، وضغطة القبر وعذابه حق كائن للكفار كلهم ولبعض عصاة المؤمنين.یعنی سؤال منکر و نکیر در قبر حق است. و بازگرداندن روح به جسد بنده حق است، و فشار قبر حق است، و عذاب قبر برای همة کفار و بعضی مسلمین وجود دارد
وخبر المعراج حق فمن ردَّه فهو مبتدع ضالّ، وخروج الدجال ويأجوج ومأجوج وطلوع الشمس من مغربها ونزول عيسى عليه السلام من السماء وسائر علامات يوم القيامة على ما وردت به الأخبار الصحيحة حق كائن
یعنی خروج دجال و یأجوج و مأجوج و طلوع آفتاب از مغرب و نزول حضرت عیسی علیه السلام از آسمان و سایر علامات روز آخرت همانگونه که در روایات صحیح آمده حق و ثابت است
وأن العشرة الذين سماهم رسول الله صلى الله عليه وسلم وبشرهم بالجنة نشهد لهم بالجنة ، على ما شهد لهم رسول الله صلى الله عليه وسلم وقوله الحق...(العقیده الطحاویه ج 1 ص 8) اینکه ده نفر که رسول الله(ص ) نامشان را برده و انان را به بهشت بشارت داده, ما هم گواهی میدهیم که انان بهشتی اند.
بعضی از عقاید ابوحنیفه که ذکر کردیم با احادیث احاد بیان شده اند.ولی بعضی از موارد ذکر شده در عقیده ابوحنیفه مورد قبول طرفداران این فکریعنی افرادی که احادیث احاد را فقط در احکام قبول دارند نیست. این موارد عبارتند از:«شفاعت پیامبر برای گناهکاران امتش,ترازوی اعمال ,حوض کوثر,سوال از مرده در قبر,فشار قبر, بیشتر نشانه های رستاخیز مانند: خروج دجال, فرود امدن عیسی,و ده یار بهشتی پیامبر...»(بنیان ایمان ایمان/ عمر سلیمان اشقری ص124).
در مورد امام شافعی هم همین کفایت میکند که امام شافعی گفته است كُلُّ حَدِيْثٍ عَنِ النَّبِيِّ -صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- فَهُوَ قَوْلِي، وَإِنْ لَمْ تَسْمَعُوهُ مِنِّي.(سیر اعلام النبلا ج 19 ص 24 ) تمام احادیث پیامبر گفته من است(نظر من است) اگرچه از من نشنیده باشید. و در کتاب الرساله فصلی به اسم« الحجه فی تثبیت خبر الواحد» باز کرده است و در این فصل به صورت عام در مورد حجیت احادیث احاد سخن گفته است و نشانه میدهد که این تقسیم بندی به احادیث احاد در عقیده و احکام غریب بوده است
امام شافعی به نزول خدا به اسمان دنیا عقیده داشته اند ابن قیم در كتاب اجتماع الجيوش الإسلامية از امام شافعي چنين نقل مي كند كه ايشان فرمودند: القول في السُّنة التي أنا عليها ورأيت أصحابنا عليها أهل الحديث الذين رأيتهم وأخذت عنهم مثل سفيان ومالك وغيرهما الإقرار بشهادة أن لا إله إلا الله ، وأن محمداً رسول الله وأن الله تعالى على عرشه في سمائه يَقرُب من خلقه كيف شاء وأن الله تعالى ينزل إلى السماء الدنيا كيف شاء| «راه و روشي كه من به آن پايبندم و اصحاب ما از اهل حديث كسانيكه آنها را ديده و از آنها علم آموخته ام مانند سفيان، مالك و غير آنها به آن پايبند هستند عبارت است از اقرار به شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله و اينكه خداوند در آسمان خويش بر روي عرش قرار دارد و به مخلوقات خويش آنگونه كه مي خواهد نزديك مي شود و به آسمان دنيا آنگونه كه بخواهد فرود مي آيد.» ( ج 1 ص 155)
این گزیده ای از عقاید امام ابوحنیفه وامام شافعی بود که اگر با احادیث احاد وارد شده باشند ثابت میشود که امام ابوحنیفه و امام شافعی حدیث احاد را در زمینه عقاید حجت میدانسته اند و اگر با احادیث متواتر وارد شده باشد لازم است این عقاید را قبول کنید چون انکار احادیث متواتر(همانند ایات قران) کفر است و اگر کسی حدیث متواتر و ایه قران را رد کند و موانع کفر را نداشته باشد از امت اسلام خارج میشود موانع کفر عبارتند از: جهل, اشتباه, اکراه و اجبار و تاویل
شرح حال هشام در سیر اعلام النبلا: راوی روایت اول
http://library.islamweb.net/newlibrary/display_book.php?idfrom=1154&idto...

19
مؤلف (مهمان)
1392/01/31

حقیر وعده کرده بود که آخرین پاسخ خود را بگوید و برود لکن اظهارات جناب ابراهیمی ما را وادار کرد تا بر سبیل جدل به احسن ان شاء الله آخرین سخنان خود را بگوییم.
توصیه می کنم ایشان یکبار دیگر متن قبلی خودشان و صاحب این قلم را بخوانند تا متوجه شوند چرا علما و محققین حکم به ظنی بودن خبر واحد داده اند. از من ایراد گرفته اند که چرا همه سخنان ابن حجر را درباره فلان راوی و بهمان راوی نقل نمی کنم؟ هدف من این بود که نشان دهم خبر واحد به دلیل داشتن سند و عنعنه چه بخواهی و چه نخواهی وارد عملیات نقد و جرح و تعدیل شده و اینجا هم کمتر راوی پیدا می شود که علما و محققین درباره ثقه یا ثقه نبودن آن به توافق برسند. سخن ابن الجوزی حنبلی را درباره عکرمة غلام ابن عباس متذکر می شوم: «عِكْرِمَة مولى ابْن عَبَّاس يكنى أَبَا عبد الله قَالَ ابْن عمر لنافع لَا تكذب عَليّ كَمَا كذب عِكْرِمَة على ابْن عَبَّاس وَكَذَلِكَ قَالَ سعيد بن الْمسيب لمَوْلَاهُ برد وَقد كذبه مُجَاهِد وَابْن سِيرِين وَيحيى بن سعيد وَمَالك بن انس: عکرمه غلام ابن عباس مکنی به ابوعبدالله. عبدالله بن عمر به نافع غلامش گفته بر من دروغ نبند چنانکه عکرمة بر ابن عباس دروغ می بندد. نظیر همین سخن را سعید بن المسیب به غلامش برد گفته است. مجاهد و ابن سیرین و یحیی بن سعید و مالک بن انس او را دروغگو می دانسته اند»(الضعفاء والمتروکون: ج2 ش2334) چنانکه الذهبی هم عکرمة را در زمره ضعفاء قرار داده و می نویسد: «كذبه مُجَاهِد وَابْن سِيرِين وَمَالك: مجاهد و ابن سیرین و مالک او را دروغگو می شمردند»(المغنی فی الضعفاء: ج2ش4169) ضمن اینکه العقیلی نیز عکرمة را جرح کرده و او را در زمره ضعفاء ثبت نموده است(الضعفاء الکبیر ج3 ش1413) همچنین محدث برجسته ابن عدی الجرجانی نیز او را از ضعفاء و مجروحین می داند(الکامل فی ضعفاء الرجال ج6 ش1411) اینها خیل علمایی بودند که عکرمة را جرح کرده اند از آن طرف کسان دیگری چون بخاری او را ثقه دانسته اند. شما به من بگویید به نص کدام آیه قرآن یا حدیث متواتر من باید به نظر موافقان عکرمة(بخاری و..) یا حتی بالعکس مخالفان عکرمة(مسلم و مالک و..) گردن نهم؟؟؟ برادر عزیزم شالوده علم جرح و تعدیل یکسره بر ظن و گمان و حدثیات است. وجود صفت عدالت مطلق یا نبود آن در یک راوی فراتر از امکانات بشری است که قرنها بعد می آید و درباره کسانی که حتی یکبار هم ندیده حکم به ثقه بودن یا نبودن می کند. مورخ و اسلام شناس بزرگ معاصر علامه احمد امین می نویسد: «اطلاع از اسرار رجال حدیث غیرممکن است، بلی کسی که لغزش آشکاری دارد آسان بر او حکم مترتب می شود لکن تکلیف احوال و افعال مخفی چیست؟ به همین خاطر حکم مردمان بر رجال حدیث بسیار مختلف است گروهی کسی را توثیق می کنند و دیگری همان شخص را تکذیب می کند.. خود محدثین نیز در قواعد جرح و تعدیل اختلاف دارند.. و به همین خاطر محدثین اختلافات بسیاری در حکم بر رجال حدیث دارند و این اختلافات در صحت روایت و اخذ از شخص تأثیر می گذارد مثال واضح این اختلافات، عکرمة غلام ابن عباس است.. این چنین می بینیم که حکم بر رجال حدیث چه قدر دشوار است»(ضحی الإسلام2/117،118) در جای دیگری می نویسد: «وقد وضع العلماء للجرح والتعديل قواعد ليس هنا محل ذكرها ولكنهم ـ والحق يقال ـ عنوا بنقد الإسناد أكثر مما عنوا بنقد المتن: علما براي جرح و تعديل قوانين وضع كردند كه در اينجا محل ذكر آن نيست وليكن حق باید گفته شود كه توجه آنها بيشتر به نقد اسناد بوده تا نقد متن حديث»(فجر الإسلام ص217-218 طـ النهضة المصرية)
حال ما مرتب تکرار کنیم که ابن حجر تصحیح کرده، فلان انقطاع را مرتفع کرده و..
اما اینکه گفته اید چرا فقط جرحها را می بینی پاسخ ابن خلدون ـ استاد ابن حجر ـ را به شما می دهم. ابن خلدون می نویسد: «أنّ المعروف عند أهل الحديث أنّ الجرح مقدّم على التّعديل فإذا وجدنا طعنا في بعض رجال الأسانيد بغفلة أو بسوء حفظ أو ضعف أو سوء رأي تطرّق ذلك إلى صحّة الحديث وأوهن منها: نزد محدثان معروفست كه جرح، مقدم بر تعديل است از اين رو هرگاه در بعضى از رجال اسانيد عيبجويى و نكوهشى از قبيل غفلت يا بدى حفظ يا كمى ضبط يا ضعف يا سوء رأى بيابيم عيب‏هاى مزبور به صحت حديث هم راه خواهد يافت و آنرا سست خواهد كرد»(تاریخ ابن خلدون1/389)(ترجمه فارسی مقدمه ابن خلدون1/608،609)
وقتی ابوحاتم می گوید فلان راوی مجهول است و ابن قانع هم گفته خطاکار است این دو جرح کرده اند و بقیه توثیق و همین یک جرح هم برای ما فصل الخطاب است به خصوص در قضیه مهمی مثل دماء جایز نیست به ظن و گمان رأی دهیم. شالوده علم جرح و تعدیل بر مبنای درگیری های مذهبی و اختلافات عقیدتی(قدریة، معتزلة، مرجئة و..) بوده و از این رو احکام محدثان درباره همدیگر به ندرت به توافق می رسد. کافیست نگاهی گذرا به کتاب میزان الاعتدال ذهبی بیندازید تا متوجه عرائض بنده شوید:
ذهبی درباره «أبان بن إسحاق» می نویسد: «یحیی بن معین و عده ای دیگر گفته اند که مشکلی ندارد. ابوالفتح الأزدی گفته متروک است.. احمد حنبل و العجلی او را توثیق کرده اند»(میزان الإعتدال1/5) در اینجا ابن معین و حنبل با الازدی اختلاف دارند
ذهبی درباره «ابراهیم بن بشّار الرّمادی» می نویسد: «او مورد اعتماد نیست.. ابن عَدی می گوید درباره ابراهیم بن بشار از أحمد الرزیقی در بصره سؤال کردم و او گفت والله که زاهدترین افراد زمانه اش بود.. بخاری می گوید او در یک مورد خاص پشت سر هم اشتباه می کرد لکن صدوق است.. ابن حِبّان می گوید او مورد اعتماد و ضابط است.. نسایی و دیگران گفته اند قوی نیست»(میزان الإعتدال1/23،24) در اینجا بخاری و ابن حبان بر سر ضابط بودن او اختلاف دارند..
ذهبی درباره «ابراهیم أبی معاویة الضریر» می نویسد: «أبوزُرعة گفته صدوق و اهل سنت است وابن قانع گفته ضعیف است»(میزان الإعتدال1/66) ابوزرعة و ابن قانع اختلاف دارند..
ذهبی درباره «أجلح بن عبدالله الکِندی»(145هـ) می نویسد: «یحیی بن معین و احمد بن عبدالله العجلی او را توثیق کرده اند.. ابوحاتم گفته قوی نیست و نسائی گفته ضعیف است و عقیده غلطی دارد.. ابن عَدی گفته شیعی و صدوق است. الجُوزَجانی گفته اجلح دروغگوست»(میزان الإعتدال1/79)
ذهبی درباره «ذُواد بن عُلبَة» می نویسد: «یحیی بن معین او را ضعیف می داند.. نسائی گفته قوی نیست.. ابن نمیر گفته صالح و صدوق است»(میزان الإعتدال2/32)
ذهبی درباره «زیاد بن عبدالله البَکّائی»(183هـ) ـ همنشین ابن اسحاق معروف ـ می نویسد: «احمد حنبل گفته سخن او، سخن راستگویان است.. ابن المدینی گفته ضعیف است.. ابوحاتم گفته به حدیثش استناد نمی شود. ابوزرعة گفته صدوق است و بخاری تنها یک حدیث را از او روایت کرده است. نسائی گفته ضعیف است و بار دیگر گفته قوی نیست»(میزان الإعتدال2/91)
ذهبی درباره «سالم بن غیلان» می نویسد: «دارقطنی گفته متروک است.. ابوداود و نسائی گفته اند مشکلی ندارد»(میزان الإعتدال2/113)
و..
صدها سال وقت هدر رفته تا بدانند کی صدوق است و کی ثقه است و کی کذاب است ولی هیچگاه توافقی بین آنها حاصل نشد. از این منظر اگر ببینیم حتی احکام کسانی چون ابن حجر و ذهبی هم متقن نمی باشد چه برسد به محدثین سلفی امروزی چون البانی و ارنؤوط. ذهبی در قرن ششم چه طور از مکنونات قلبی علمای قرن دو و سه خبر داشته؟؟؟ نهایت کاری که علمای امروز می کنند بررسی سند صرف است که آنهم عملی صددرصد ظنی، مشکوک و غیریقینی بوده و معیارهای نقد راویان از محدثی به محدث دیگردر سیلان و تقابل است.
اما درباره عقیده حنبل و شافعی و ابوحنیفه و مالک درباره خبر واحد من نظر ابن حزم را نقل کردم. اصراری هم ندارم شما بپذیرید لکن شما نقل قول ابن قیم را آوردید که خود حنبلی است و از عقاید شافعی، 500سال قبل از خود خبر می دهد. اجازه دهید رأی استاد ابن قیم یعنی ابن تیمیة را نقل کنم که متأسفانه امروزه به درجه قدسیت و عصمت هم رسیده است: «.. بتقدير ثبوته فهو من أخبار الأحاد فكيف يجوز أن تحتجوا في أصل من أصول الدين وإضلال جميع المسلمين: به فرض ثابت شدن [اين روايات] آنها از اخبار آحادند پس چگونه مي توان در اصلي از اصول دين به آنها استناد و جميع مسلمانان را گمراه كرد»(منهاج السنة 3/456 مؤسسة القرطبة ط1) و «إن هذا من أخبار الاحاد فكيف يثب به أصل الدين الذي لا يصح الإيمان إلا به: اينها جزء اخبار آحاد هستند پس چگونه مي توان اصلي از اصول دين را بر آن قرار داد»(منهاج السنة 4/95)
شما ابتدا صحت انتساب کتاب «فقه الاکبر» به ابوحنیفه را برای ما ثابت کن برادر گرامی سپس مطالب آن را برای ما نقل کن. الزرکلی در الاعلام و احمد امین و بسیاری دیگر از محققین تاریخ، صحت انتساب این رساله را به ابوحنیفة رد کرده اند. البته این اظهر من الشمس است که تا اواخر عصر عباسی اول هیچ چیزی به جز قرآن مکتوب نمی شد در حالی که ابوحنیفة به سال150 درگذشته یعنی دهها سال قبل از رواج صنعت کتابت علوم. باستان شناسی ها و حفاری ها در یمن و شبه جزیره عربستان و عراق نشان داده که حتی به اندازه یک کف دست مکتوبه از دو قرن نخست ـ به جز قطعات قرآن ـ وجود ندارد(نک: اقدم المخطوطات العربیة: کورکیس عواد) زیرا اساسا گسترش علومی مثل تفسیر و کتابت حدیث و تاریخ و سیره به اوخر عصر عباسی اول(132 ـ 232هـ) و فرمان مأمون بر می گردد. لکن اگر نظر علمای حنفی و شافعی و مالکی را درباره خبر واحد طلب می کنید به شرح ذیل است:
عموم فقهای حنفی اخبار آحاد را واجد حجیت تشریعی نمی دانند(فتوای الازهر: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%BA...
) لکن نظر آنها درباره اخبار آحاد چنین است:
الشاشی(344هـ):
قُلْنَا شَرط الْعَمَل بِخَبَر الْوَاحِد أَن لَا يكون مُخَالفا للْكتاب وَالسّنة الْمَشْهُورَة وَأَن لَا يكون مُخَالفا للظَّاهِر قَالَ عَلَيْهِ السَّلَام(تكْثر لكم الْأَحَادِيث بعدِي فَإِذا رُوِيَ لكم عني حَدِيث فاعرضوه على كتاب الله فَمَا وَافق فاقبلوه وَمَا خَالف فَردُّوهُ)(اصول الشاشی:277)
الجصاص(370هـ):
وَخَبَرُ الْوَاحِدِ لَا يُوجِبُ الْعِلْمَ بِمَخْبَرِهِ، وَإِنَّمَا قَبِلُوهُ مِنْ جِهَةِ الِاجْتِهَادِ وَحُسْنِ الظَّنِّ بِالرَّاوِي(الفصول فی الاصول1/162،163)
وَخَبَرُ الْوَاحِدِ لَا يُوجِبُ الْعِلْمَ(1/168)
وَخَبَرُ الْوَاحِدِ يَسَعُ الِاجْتِهَادَ فِي تَرْكِهِ. أَلَا تَرَى أَنَّ تَارِكَ الْعَمَلِ بِخَبَرِ الْوَاحِدِ مَعَ اعْتِقَادِ وُجُوبِهِ لَيْسَ مَأْثَمُهُ كَمَأْثَمِ تَارِكِ عُمُومِ الْقُرْآنِ مَعَ اعْتِقَادِ الْقَوْلِ بِهِ.(1/170)
وَيَجُوزُ وُقُوعُ الْخَطَأِ فِي خَبَرِ الْوَاحِدِ(1/177)
الْآيَةَ تُوجِبُ الْعِلْمَ وَخَبَرُ الْوَاحِدِ لَا يُوجِبُهُ(1/195)
وَقَدْ عَلِمْنَا يَقِينًا: أَنَّهُ لَا يَقَعُ الْعِلْمُ بِخَبَرِ الْوَاحِدِ وَالِاثْنَيْنِ وَنَحْوِهِمَا(3/53)و..
السرخسی(483هـ):
خبر الْوَاحِد لَا يُوجب علم الْيَقِين لاحْتِمَال الْغَلَط من الرَّاوِي(اصول السرخسی:1/112)
وَمَعْلُوم أَن الْقيَاس وَخبر الْوَاحِد لَا يُوجب الْعلم قطعا(1/141)
فخرالاسلام البزدوی:
الْعَامَّ مِنْ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ الْمُتَوَاتِرَةِ لَا يَحْتَمِلُ الْخُصُوصَ أَيْ لَا يَجُوزُ تَخْصِيصُهُ بِخَبَرِ الْوَاحِدِ وَالْقِيَاسُ لِأَنَّهُمَا ظَنِّيَّانِ فَلَا يَجُوزُ تَخْصِيصُ الْقَطْعِيِّ بِهِمَا لِأَنَّ التَّخْصِيصَ بِطَرِيقِ الْمُعَارَضَةِ وَالظَّنِّيُّ لَا يُعَارِضُ الْقَطْعِيَّ هَذَا أَيْ مَا ذَكَرْنَا مِنْ عَدَمِ جَوَازِ التَّخْصِيصِ بِهِمَا هُوَ الْمَشْهُورُ مِنْ مَذْهَبِ عُلَمَائِنَا وَنُقِلَ ذَلِكَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْجَصَّاصِ وَعِيسَى بْنِ أَبَانَ وَهُوَ قَوْلُ أَكْثَرِ أَصْحَابِ أَبِي حَنِيفَةَ وَهُوَ قَوْلُ بَعْضِ أَصْحَابِ الشَّافِعِيِّ أَيْضًا وَهُوَ قَوْلُ أَبِي بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ وَعَائِشَةَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ - فَإِنَّ أَبَا بَكْرٍ جَمَعَ الصَّحَابَةَ وَأَمَرَهُمْ بِأَنْ يَرُدُّوا كُلَّ حَدِيثٍ مُخَالِفٍ لِلْكِتَابِ(اصول البزدوی1/294)
بزدوی حنفی حتی در مورد خبر مشهور(که به گفته القسطلانی فقط بیست و اندی خبر مشهور(ثلاثیات: با سه سند مختلف) در کتاب بخاری وجود دارد) می نویسد: «دَعْوَى عِلْمِ الْيَقِينِ بِهِ فَبَاطِلٌ بِلَا شُبْهَةٍ لِأَنَّ الْعِيَانَ يَرُدُّهُ مِنْ قِبَلِ أَنَّا قَدْ بَيَّنَّا أَنَّ الْمَشْهُورَ لَا يُوجِبُ عِلْمَ الْيَقِينِ فَهَذَا أَوْلَى؛ وَهَذَا لِأَنَّ خَبَرَ الْوَاحِدِ مُحْتَمَلٌ لَا مَحَالَةَ، وَلَا يَقِينَ مَعَ الِاحْتِمَالِ، وَمَنْ أَنْكَرَ هَذَا فَقَدْ سَفَّهُ نَفْسَهُ، وَأَضَلَّ عَقْلَهُ.(2/375،376) و..
علاء الدین البخاری حنفی(730هـ) در شرح اصول البزدوی نظر امام ابوحنیفه را بیان می کند که به گفته کسانی چون ابن خلدون و خطیب بغدادی و ابن حبان به کمتر از بیست حدیث باور داشت:
وَمَا ثَبَتَ بِخَبَرِ الْوَاحِدِ مُوجِبٌ لِلْعَمَلِ دُونَ الْعِلْمِ حَتَّى لَا يَكْفُرَ جَاحِدُهُ كَمَا قَالَ أَبُو حَنِيفَةَ(کشف الاسرار1/85)
الْعِلْمُ لَا يَثْبُتُ بِخَبَرِ الْوَاحِدِ(1/254)
وَخَبَرُ الْوَاحِدِ لَا يُوجِبُ الْعِلْمَ(2/306) و..
رضی الدین الحلبی الحنفی:
وَالْمُخْتَار عندنَا معشر الْحَنَفِيَّة خلاف هَذَا الْمُخْتَار حَتَّى إِن خبر كل وَاحِد فَهُوَ مُفِيد للظن وَإِن تفاوتت طَبَقَات الظنون قُوَّة وضعفا(قفو الاثر1/49)

مشت نمونه خروار است حالا نظر اکابر شافعیه:
الخطیب البغدادی(463هـ) قسمتی از کتاب خود«الکفایة» را با نام «ذكر شبهة من زعم أن خبر الواحد يوجب العلم وابطالها»(ص41) اختصاص داده و می نویسد: « الخبر الآحاد فهو ما قصر عن صفة التواتر ولم يقطع به العلم وان روته الجماعة»(ص32)
ابوحامد الغزالی(505هـ):
خَبَرُ الْوَاحِدِ لَا يُفِيدُ الْعِلْمَ، وَهُوَ مَعْلُومٌ بِالضَّرُورَةِ فَإِنَّا لَا نُصَدِّقُ بِكُلِّ مَا نَسْمَعُ، وَلَوْ صَدَّقْنَا وَقَدَّرْنَا تَعَارُضَ خَبَرَيْنِ فَكَيْفَ نُصَدِّقُ بِالضِّدَّيْنِ وَمَا حُكِيَ عَنْ الْمُحَدِّثِينَ مِنْ أَنَّ ذَلِكَ يُوجِبُ الْعِلْمَ فَلَعَلَّهُمْ أَرَادُوا أَنَّهُ يُفِيدُ الْعِلْمَ بِوُجُوبِ الْعَمَلِ؛ إذْ يُسَمَّى الظَّنُّ عِلْمًا(المستصفی1/116)
امام الحرمین الجوینی(478):
ذهبت الحشوية من الحنابلة وكتبة الحديث إلى أن خبر الواحد العدل يوجب العلم وهذا خزي لا يخفى مدركه على ذي لب فنقول لهؤلاء أتجوزون أن يزل العدل الذي وصفتموه ويخطئ فإن قالوا لا كان ذلك بهتا وهتكا وخرقا لحجاب الهيبة ولا حاجة إلى مزيد البيان فيه والقول [القريب] فيه أن قد زل من الرواة والأثبات جمع لا يعدون كثرة ولو لم يكن الغلط متصورا لما رجع راو عن روايته والأمر بخلاف ما تخيلوه. فإذا تبين إمكان الخطأ فالقطع بالصدق مع ذلك محال ثم هذا في العدل في علم الله تعالى ونحن لا نقطع بعدالة واحد(البرهان فی اصول1/231)
امام فخر الدین الرازی:
أن الكتاب مقطوع به وخبر الواحد مظنون(المحصول فی الاصول3/93 ـ مؤسسة الرسالة)
خبر الواحد يقتضي الظن(4/432)
لا شك أن خبر الواحد يفيد الظن(5/105) و..
النووی:
وذكر الشيخ تقي الدين أن ما روياه أو أحدهما فهو مقطوع بصحته والعلم القطعي حاصل فيه، وخالفه المحققون والأكثرون، فقالوا: يفيد الظن ما لم يتواتر، والله أعلم(التقریب والتیسیر1/28)
فقهای حنابله:
پیشتر نظر ابن تیمیة را بیان کردیم. متأسفانه امروزه تفکر حنابله(حشویة) اصرار دارد خود را یگانه مرجع حقیقی اسلام بداند لکن حتی کسانی چون ابن تیمیة و ابویعلی هم خبرواحد را ظنی می دانند:
ابویعلی الحنبلی458هـ در تعریف الامارة و اقسامش می نویسد: «وأما الأمارة فهي: الدليل المظنون، كخبر الواحد والقياس، وليس بدليل مقطوع عليه»(العدة1/136)
هذه المسألة من مسائل الأصول, ولا يجوز إثباتها بخبر الواحد الذي لا يوجب العلم(2/469) و..

فقهای مالکیه:
قاضی ابن العربی:
قَالَ قوم إِنَّه يُوجب الْعلم وَالْعَمَل كالخبر الْمُتَوَاتر وَهَذَا إِنَّمَا صَارُوا إِلَيْهِ بشبهتين دخلتا عَلَيْهِم إِمَّا لجهلهم بِالْعلمِ وَإِمَّا لجهلهم بِخَبَر الْوَاحِد فَإنَّا بِالضَّرُورَةِ نعلم امْتنَاع حُصُول الْعلم بِخَبَر الْوَاحِد وَجَوَاز تطرق الْكَذِب والسهو عَلَيْهِ(المحصول فی الاصول:115،116)
درباره نسخ قرآن با خبرواحد: لِأَن خبر الْوَاحِد مظنون وَلَا يُسَاوِي الظَّن الْيَقِين فضلا أَن يُعَارضهُ(146)
ابن رشد الحفید
خبر الآحاد بحسب ما حد في هذه الصناعة فهو مما لم ينته أن يفيد اليقين(الضروری فی اصول الفقه1/70)
الشاطبی:
أجمع المحققون على أن خبر الواحد لا ينسخ القرآن ولا الخبر المتواتر لأنه رفع للمقطوع به بالمظنون(الموافقات3/106)
وخبر الواحد ظَنّي(الاعتصام2/238)و..

محققین و علمای معاصر
امام شیخ الازهر محمود شلتوت:
و إذا کانت العقیدة لا تثبت إلّا بنص قطعی فی وروده و دلالته، کان لابد من تبیین المبادی التی تقوم علیها قطعیة السنة أو ظنیتها. و اول ما یجب التنبه له فی هذا المقام أن الظنیة تلحق بالسنة من جهتی الورود و الدلالة: فقد یکون فی اتصال الحدیث برسول الله(ص) شبهة فیکون ظنی الورود، و قد یلابس دلالته احتمال فیکون ظنی الدلالة و قد یجتمع فیه الامران: الشبهة فی اتصاله و الاحتمال فی دلالته فیکون ظنیاً فی وروده و دلالته و متی لحقت(الظنیة) الحدیث علی ای نحو من هذه الثلاثة فلا یمکن أن تثبت به عقیدة یکفر منکرها(الاسلام شریعة عقیدة: منشأ ظنیة السنة ص58)
«هذا هو التواتر الذی یوجب الیقین بثبوت الخبر عن رسول الله(ص).. و انما یکون آحادیاً فی اتصاله بالرسول شبهة فلا یفید الیقین(فی الهامش: و لا فرق فی ذلک بین احادیث الصحیحین و غیرهما). إلی هذا ذهب اهل العلم و مهنم الأئمة الاربعة: مالک و ابوحنیفة و الشافعی و احمد فی إحدی الراویتین عنه»(ص59)
«و هکذا نجد نصوص العلماء من متکلمین و اصولیین مجتمعة علی ان خبر الآحاد لا یفید الیقین فلا تثبت به العقیدة و نجد المحققین من العلماء یصفون ذلک بأنه ضروری لا یصح أن ینازع احد فی شیء منه»(ص60) و..
علامة احمد امین:
«فالمتواتر ما رواه جماعة یؤمن من تواطئهم علی الکذب عن جماعة کذلک إلی رسول الله و هذا یفید العلم و قد قال قوم إن هذا النوع لم یوجد و عدّ منه قوم حدیث من کذب علیّ متعمداً فلیتبوأ مقعده من النار و زاد بعضهم أحادیث لا تتجاوز السبعة. و أما احادیث الاحاد فهی غیر المتواترة و هی لا یفید العلم عند اکثر الاصولیین و الفقهاء(فجر الاسلام ص218)
عبدالوهاب الخلّاف استاد الازهر و از بزرگترین اصولیون معاصر:
وسنة الآحاد ظنية الورود عن الرسول، لأن سندها لا يفيد القطع(علم اصول الفقه: ص42)

در مورد حدالردة مجعول و موضوع حتی در تراث مکتوب شده عصر عباسی(200سال بعد از فوت پیامبر) هم هیچ اتفاقی وجود ندارد:
نقل شده که عمر بن خطاب پس از ارتداد یکی از بزرگان شام به نام «جَبَلَة بن أیهم» و تغییر کیش از اسلام به مسیحیت او را آزاد گذاشت که هرجا خواست برود و او به ارتش رومیان پیوست(فتوح البلدان ص138)(الأموال ص38) همین ماجرا با جزییات کمتر در این منابع گزارش شده است:(تاریخ الیعقوبی2/147)(المعارف ابن قتیبة ص593)
ابن حزم درباره اختلاف فقها پیرامون حدالردة می نویسد: «إن الناس اختلفوا في حكمه.. طائفة قالت يستتاب أبدا ولا يقتل: مردمان درباره حکم مرتد اختلاف دارند.. عده ای معتقدند مرتد به قتل نمی رسد بلکه دائما مورد استتابه قرار می گیرد»(المحلی/حکم المرتدین: 11/188،189) او در ادامه به اختلاف نظر صحابه پیرامون مرتد می کند: «الخلاف في ذلك موجود بين الصحابة رضي الله عنهم.. ومنهم من قال: بالاستتابة أبدا وايداع السجن فقط كما قد صح عن عمر: در این باره بین صحابه رضی الله عنهم اختلاف وجود دارد.. عده ای از صحابه گفته اند: از مرتد دائما استتابه شده و فقط به زندان می رود چنانچه چنین نظری از عمر بن الخطاب ثابت است»(المحلی/حکم المرتدین:11/193) همچنین ابن حزم از بعضی فقهای حنفی نقل می کند: «وقال أيضا بعض الحنفيين ما كان من الاخبار زائدا على ما في القرآن أو ناسخا له أو مخالفا له لم يجز أخذه بخبر الواحد إلا حتى يأتي به التواتر: هر حدیثی که زائد بر قرآن یا ملغی کننده حکمی از قرآن یا مخالف قرآن باشد، چنین حدیثی اگر خبر آحاد باشد نباید پذیرفته شود مگر اینکه متواتر باشد»(الإحکام فی الاصول الأحکام/باب أقسام الاخبار عن الله تعالى: 1/117) بنابراین احادیث حدالردة که جزء اخبار آحاد بوده و مخالف قرآن کریم نیز می باشد مورد پذیرش گروهی از فقهای حنفیه نیز نبوده است
.. نهایتا ابن حزم هم نظر فقهی عمر بن الخطاب را در باب «حکم المرتدین» ذیل نظر کسانی بیان می کند که قائل به قتل مرتد نبوده بلکه نظر به استتابه دائم دارند: «لعرضت عليهم الاسلام فان تابوا وإلا استودعتهم السجن: اسلام را به آنها عرضه می کنم اگر توبه کردند که هیچ وگرنه آنها را زندانی می کنم»(المحلّی11/191)
استتابه دائم از مرتد، نظر مجتهد بزرگ کوفه ابراهیم النخعی(96هـ) هم هست(فقه السنة2/459)
استاد شیخ شلتوت رییس سابق دانشگاه الازهر، در همین مورد می نویسد: «لوحظ أن کثیراً من العلماء یری أن الحدود لا تثبت بحدیث الآحاد وأن الکفر بنفسه لیس مبیحاً للدم و إنما المبیح للدم هو محاربة المسلمین و العدوان علیهم و محاولة فتنتهم عن دینهم و أن ظواهر القرآن الکریم فی کثیر من الآیات تأبی الإکراه علی الدین: ملاحظه شده که بسیاری علما معتقدند حدود نمی تواند با خبر واحد ثابت شود و کفر به خودی خود مستوجب قتل نیست بلکه جنگ نظامی و دشمنی و از دین برگردانیدن مسلمانان از دینشان با توسل به زور، اینها مستوجب مجازات می باشد و ظواهر قرآن کریم در بسیاری آیات از اجبار در دین رویگردان است»(الاسلام عقیدة شریعة ص281)
استاد صبحی منصور می نویسد: «آیه محکم «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ: در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است»(البقرة256) موجب شده تا عده ای دست به تحریف معنای آیه بزنند و این طور بگویند که منظور عدم اجبار در وارد شدن به دین است اما اگر کسی وارد دین شد دیگر مجال خروج نداشته و از روی زور و مکر و ریا هم که شده باید به تشریعات پایبند باشد! کسانی که آیه کریمه را این چنین به بازی می گیرند در واقع به خداوند تهمت می زنند که آیه را ناقص بیان کرده و اصل آیه می بایستی چنین باشد: لا اکراه فی دخول الدین!! انگار که کلمه «دخول» از این آیه افتاده باشد و عده ای به چنین کشف مهمی رسیده باشند! در حالی که به فضل الهی قرآن کریم از تحریف محفوظ و دست کهنوت از تطاول در آیات قرآن کوتاه بوده و کوتاه خواهد ماند. معنی آیه فوق بسیار واضح و روشن است. لا اکراه فی الدین یعنی اینکه هیچ کس حق ندارد دیگری را در برگزیدن کفر یا ایمان مجبور کند، همچنین کسی حق ندارد دیگری را در انجام شعائر مذهبی یا عدم اجرای آن مورد فشار قرار دهد چرا که اراده خداوند بر این رفته که افراد با برخورداری از آزادی و اختیار کامل او را عبادت کنند نه اینکه در حین نماز شلاقی بر سر اشخاص باشد و آنها از روی ترس خم و راست شوند»
بزرگمرد عرصه احیای دینی استاد امام محمد عبده رحمه الله می گوید: «إن المسلمين ليس لهم إمام في هذا العصر غير القرآن»(مجلة المنار ش12)(اضواء علی السنة المحمدیةص406)
رشیدرضا از مصلح بزرگ تاریخ اسلام نقل می کند: «لایمکن لهذا الامة أن تقوم مادامت هذه الکتب فیها ولن تقوم إلّا بالروح التی کانت فی القرن الاول و هی القرآن و کل ما عداه فهو حجاب قائم بینه و بین العمل و العلم»(تاریخ الاستاذ الامام محمد عبده2/645 ـ دارالفضیلة)
برنخاستن امت اسلام نه فقط پیش بینی روشن ضمیری چون عبده بلکه سخن قرآن است: «و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا»
مدافعان عصمت بخاری و اخبارآحاد منتشر شده در عصر عباسی دوم(233 ـ 334 هـ)[صدها سال بعد از فوت نبی و صحابه] به این آیه کریمه توجه کنند:
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۗ أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ(البقرة170)
و نهایتا باید گفت حکم به کفر و تکفیر اهل قبله ـ به خاطر موارد اختلافی چون رؤیت و شفاعت و .. عملی جاهلانه و در تضاد آشکار حتی با اصول فقهای کلاسیک است:
امام شافعی در مورد کفایت شهادتین و اقرار قولی به اسلام می گوید: «وَأَحْكَامُ اللَّهِ وَرَسُولِهِ تَدُلُّ عَلَى أَنْ لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَحْكُمَ عَلَى أَحَدٍ إلَّا بِظَاهِرٍ، وَالظَّاهِرُ مَا أَقَرَّ بِهِ أَوْ مَا قَامَتْ بِهِ بَيِّنَةٌ تُثْبِتُ عَلَيْهِ، فَالْحُجَّةُ فِيمَا وَصَفْنَا مِنْ الْمُنَافِقِينَ.. فَفِي كُلِّ هَذَا دَلَالَةٌ بَيِّنَةٌ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - إذَا لَمْ يَقْضِ إلَّا بِالظَّاهِرِ فَالْحُكَّامُ بَعْدَهُ أَوْلَى أَنْ لَا يَقْضُوا إلَّا عَلَى الظَّاهِرِ، وَلَا يَعْلَمُ السَّرَائِرَ إلَّا اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ وَالظُّنُونُ مُحَرَّمٌ عَلَى النَّاسِ، وَمَنْ حَكَمَ بِالظَّنِّ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ لَهُ: احکام خدا و رسولش دلالت می کند که هیچ کس حق ندارد بر شخص دیگری برخلاف ظاهرش حکم کند، و ظاهر همان است که شخص به آن اقرار می کند یا اینکه بینه ای آن را اثبات می کند. دلیل این سخن ما وصفی است که از منافقین آوردیم.. تمام این موارد دلیل روشنی بر این است که وقتی رسول الله علیه السلام جز براساس ظاهر افراد حکم نکرده، شایسته حاکمان بعد ایشان است که جز بر اساس ظاهر قضاوت نکنند چرا که اسرار را جز خداوند متعال نمی داند و گمان بر مردم حرام است و حق کسی نیست که بر اساس ظن و گمان حکم کند»(الاُم1/297)
امام شافعی این سخن خود را بارها تکرار می کند از جمله در جای دیگری درباره کسانی که به ظاهر ادعای اسلام می کنند و به شهادتین معترفند، می گوید: «فَأَعْلَمَ أَنَّ حُكْمَهُمْ فِي الظَّاهِرِ أَنْ تُمْنَعَ دِمَاؤُهُمْ بِإِظْهَارِ الْإِيمَانِ وَحِسَابُهُمْ فِي الْمَغِيبِ عَلَى اللَّهِ: بدان که حکم آنها بر اساس ظاهر این است که خونهای آنها بواسطه اظهار ایمان محفوظ بوده و محاسبه آنها درباره اسرار باطن و غیبیات بر عهده خداوند است»(الام6/180)
شافعی در جای دیگری می گوید: «وَلَوْ شَهِدَ شَاهِدَانِ أَنَّ رَجُلًا ارْتَدَّ عَنْ الْإِيمَانِ أَوْ امْرَأَةً سُئِلَا فَإِنْ أَكْذَبَا الشَّاهِدَيْنِ قِيلَ لَهُمَا اشْهَدَا أَنْ لَا إلَهَ إلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَتَبَرَّآ مِمَّا خَالَفَ الْإِسْلَامَ مِنْ الْأَدْيَانِ فَإِنْ أَقَرَّا بِهَذَا لَمْ يُكْشَفَا عَنْ أَكْثَرَ مِنْهُ وَكَانَ هَذَا تَوْبَةً مِنْهُمَا وَلَوْ أَقَرَّا وَتَابَا قُبِلَ مِنْهُمَا: اگر دو شاهد شهادت دادند که مرد یا زنی، مرتد شده است از متهم به ارتداد(مرد یا زن) سؤال می شود اگر متهم، شهادت شاهدان را تکذیب کرد به او گفته می شود که شهادتین را بر زبان جاری کن(اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله) و از هر دین مخالف اسلام تبری بجوی، پس اگر متهم به ارتداد به شهادتین اقرار کرد بیشتر از این از او پرسیده نمی شود و این به منزله توبه متهم محسوب می شود. پس اگر مرد یا زن متهم به کفر به چنین چیزی اقرار کرده و از کفر خود توبه کردند از آنها پذیرفته می شود»(الام/الشَّهَادَةُ عَلَى الْمُرْتَدِّ: 6/172)
ذهبی از امام ابوالحسن اشعری(324هـ) بزرگ مدرسه کلامی اشاعره اهل سنت نقل می کند:
«لَمَّا قَرُبَ حُضُوْرُ أَجل أَبِي الحَسَنِ الأَشْعَرِيِّ فِي دَارِي بِبَغْدَادَ، دعَانِي فَأَتَيْتُه، فَقَالَ: اشهدْ عليَّ أَنِّي لاَ أَكفِّر أَحَداً مِنْ أَهْلِ القِبْلَة، لأَنَّ الكلَّ يُشيَرَوْنَ إِلَى معبودٍ وَاحِد، وَإِنَّمَا هَذَا كُلُّه اخْتِلاَف العِبَارَات: هنگامی که اجل مرگ ابوالحسن اشعری در خانه من در بغداد نزدیک شد مرا[راوی داستان] فراخواند و من به نزدش رفتم. اشعری گفت: شاهد باش که من احدی از اهل قبله را تکفیر نکردم چرا که همه آنها به یک معبود واحد نظر دارند و تمام اختلافات، در واقع اختلاف در عبارات است»(سير اعلام النبلاء15/88)
امام ماوردی شافعی(450هـ) از امام ابوحنیفه نقل می کند: «وَمَنِ ادُّعِيَتْ عَلَيْهِ الرِّدَّةُ فَأَنْكَرَهَا كَانَ قَوْلُهُ مَقْبُولًا بِغَيْرِ يَمِينِهِ، وَلَوْ قَامَتْ عَلَيْهِ الْبَيِّنَةُ بِالرِّدَّةِ لَمْ يَصِرْ مُسْلِمًا بِالْإِنْكَارِ حَتَّى يَتَلَفَّظَ بِالشَّهَادَتَيْنِ: هرکس که به او اتهام کفر زده شد ولی خودش این اتهام را انکار کرد، سخنش مورد قبول است و نیازی به سوگندخوردن هم نیست واگر بر علیه شخصی بینه کفر اقامه شد این شخص با انکار کفر خود مسلمان نمی شود مگر اینکه شهادتین را بر زبان بیاورد»(الأحکام السلطانیة1/98 ـ دارالحدیث القاهرة)
امام محمد غزالی(505هـ) می نویسد: «أما الوصية: فان تكف لسانك عن أهل القبلة ما أمكنك، ماداموا قائلين لا إله إلا الله، محمد رسول الله، غير مناقضين لها:
وصیت من این است: زبانت را تا جای ممکن از [تکفیر] اهل قبله دور نگه دار. تا موقعی که کسی لا اله الا الله و محمد رسول الله گفته و این گفته اش را نقض نکرده است نمی توان او را تکفیر کرد»(فیصل التفرقة../الفصل التاسع: التكفير بين الاعتبارات النظرية والشرعية)
اما در مورد حجیت هرچیزی به جز قرآن کریم و ارتباط اسلام با ایمان به چیزی به جز قرآن و سنت متواتر عملی رسول الله علیه السلام قرآن کریم می فرماید: «تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ: اين[ها]ست آيات خدا كه به راستى آن را بر تو مى‏خوانيم پس بعد از خدا و نشانه‏هاى او به كدام سخن خواهند گرويد»(الجاثیة6) لازم به ذکر است خوارج در تاریخ اسلام تحت لوای شعار «لا حکم إلّا لله» به کشتار و خونریزی و تکفیر اهل قبله، روی آوردند. خوارج به انکار سنت مشهور بودند با این حال احدی از صحابه آنها را تکفیر نکرد. خوارج، علی بن ابی طالب را تکفیر کردند ولی ایشان لب به تکفیر آنها نگشود و نهایتا به دست این قوم تکفیری به شهادت رسید. ابن تیمیّه الحرّانی حنبلی می نویسد: «ومِمّا يَدّلُ عَلى أنّ الصَّحابَة لَم يَكفُروا الخَوارِجَ أنهُم كانوا يُصَلّونَ خَلفَهم وكانَ عَبد الله بنِ عُمَر رَضي الله عَنه وَ غَيرُهُ مِنَ الصّحابة يُصَلّونَ خَلفَ نَجدة الحُروري وكانوا أيضاً يُحَدِّثونَهم ويُفتونَهم ويُخاطِبونَهُم كَما يُخاطِبُ المُسلِمُ المُسلِمَ كَما كان عَبدُ الله بن عَبّاس يُجيبُ نَجدة الحُروري لِما أرسلَ إلَيه يَسألُهُ عَن مَسائلِ وَ حديثُهُ في البُخاري وَ كَما أجابَ نافِع بنِ الأزرَق عَن مَسائلِ مَشهورة وَ كان نافع يُناظِرُهُ في أشياء بِالقُرآنِ كَما يَتَناظَرُ المُسلِمانِ:
یکی از دلایلی که نشان می دهد صحابه خوارج را تکفیر نکردند، این است که صحابه پشت سر خوارج نماز می خواندند و عبدالله بن عمر رضی الله عنه و غیر از او پشت سر نجدة الحُروری[از سران خوارج و زعیم حروریة] نماز می خوانده و همچنین صحابه با آنها سخن می گفتند و برایشان فتوا می دادند و آنها را مخاطب خود قرار می دادند همانطور که مسلمان، مسلمان را خطاب قرار می دهد. همچنانکه عبدالله بن عباس به سؤالات و مسائل ارسالی نجدة الحروی جواب داد و این داستان در کتاب بخاری موجود است و ابن عباس به مسائل مشهور «نافع بن الازرق»[رئیس فرقه ازارقه خوارج] پاسخ داد و نافع در موضوعات قرآنی با ابن عباس مناظره کرد چنانکه دو مسلمان با یکدیگر مناظره می کنند»(منهاج السنة النبویة5/247 ـ مؤسسة قرطبة ط1، تحقیق: محمد رشاد سالم)
امام النووی(676هـ) از محدثان و استوانه های فقهی شافعی هم، اقرار به الله تعالی و رسالت خاتم المرسلین را شرط کافی مسلمان بودن می داند و می نویسد: «اتَّفَقَ أَهْلُ السُّنَّةِ مِنَ الْمُحَدِّثِينَ وَالْفُقَهَاءِ وَالْمُتَكَلِّمِينَ عَلَى أَنَّ الْمُؤْمِنَ الَّذِي يُحْكَمُ بِأَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ وَلَا يُخَلَّدُ فِي النَّارِ لَا يَكُونُ إِلَّا مَنِ اعْتَقَدَ بِقَلْبِهِ دِينَ الْإِسْلَامِ اعْتِقَادًا جَازِمًا خَالِيًا مِنَ الشُّكُوكِ وَنَطَقَ بِالشَّهَادَتَيْنِ: محدثین و فقها و متکلمین اهل سنت جمیعا اتفاق دارند مؤمنی که حکم به اهل قبله بودن و عدم خلود او در آتش داده می شود کسی است که اعتقاد قلبی جازم و خالی از شک به دین اسلام داشته باشد و شهادتین را به زبان بیاورد»(المنهاج شرح صحیح مسلم بن الحجاج1/149)
نووی در جای دیگری مجددا تأکید می کند: «الْكَافِرَ لَا يَصِيرُ مُؤْمِنًا إِلَّا بِالْإِقْرَارِ بِاللَّهِ تَعَالَى وَبِرِسَالَةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَفِيهِ دَلِيلٌ عَلَى أَنَّ مَنْ أَقَرَّ بِالشَّهَادَتَيْنِ وَاعْتَقَدَ ذَلِكَ جَزْمًا كَفَاهُ ذَلِكَ فِي صِحَّةِ إِيمَانِهِ وَكَوْنِهِ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ: کافر مؤمن نمی شود مگر با اقرار به خداوند و رسالت خاتم النبيين(ص) و اين دليل بر اين است که هرکس شهادتين بگويد و به آن اعتقاد داشته باشد همين مورد در صحت ايمان او و مسلمان بودنش کافيست»(همان5/25)
والسلام

20
رجاء (مهمان)
1392/03/30

دوستان عزیز اینقد روی این مسئله جرو بحث کردید که از اثل بحث خارج شدید.
عزیزان بخاری هم نظر به دیگاه خود عایشه رضی الله و عنه چیزی گفته و عایشه هم که شناسنامه نداشت یا جشن تولد نمی گرفت تا دقیق سن و سالش رو بدونه. نظر به حرف خودش اینقد بوده و اما وقتی خواهر برادرهاش، اسلام آوردنش و ... برسی می شه می بینیم که سنش می تونه در اون موقع بیشتر باشه... ادعای این حرف نه تهمتی بر بخاری هست و نه بر عایشه

21
بدون‌نام (مهمان)
1396/02/12

تمام این حرفها ماله کشی بی پایه و اساسی هست که گندی که محمد زد را بپوشاند.مسخره ترین چیزی یود که تا به امروز شنیدم

22
مستعار (مهمان)
1396/09/08

بسیار لذت بردم،از این جهت که علمی بود و صرفا به خاطر تکرار شدن یک موضوع در کتابها مهر تایید بر آن نخورده بود،از لحاظ منطقی هم به نظر میاد عایشه در سنین بالاتری از انچه سیره نویسان گفته اند بوده که جزئیات زندگی با محمد پیامبر و به چالش کشیدن صحابه رو در موضوعات بعدی داشته،به نظر میرسه تاکید برای سن کم عایشه برای تاکید بر باکره بودن و به منزله امتیاز بخشی بوده که متاسفانه بعد ها جزو موضوعات خدشه ناپذیر در ذهن مسلمانان بدل شده