پیرامون آیین- بخش نخست

نویسنده: 
آدم غلامی
پیرامون آیین- بخش نخست
1) پی بردن به منشأ وجود و سیر تاریخی آن از دیر باز مورد توجه بوده است. در این خصوص به طور کلی دو نوع نگرش وجود دارد. 
نگرش اول: جهان دارای ماده اولیه‌ای بوده که کم کم دچار تغییر و تحول گشته و مواد و موجودات زنده و غیر زنده از آن بوجود آمده‌اند حال این ماده اولیه یا وجود داشته است و یا کسی آن را بوجود آورده و از آن به بعد خود ماده توانایی تغییر و تحول و تبدیل را داشته و در طول تاریخ به این شکل در آمده است. 
نگرش دوم: جهان نه بصورت ماده‌ای واحد بلکه بصورت کلیاتی در هر بخش جداگانه و در چند مرحله توسط خالق جهان خلق شده است مثلا آسمانها و زمین جداگانه و انسان و سایر جانداران جداگانه و قس علی هذا و در ادامه تکثیر و تولید مثل صورت پذیرفته است. این شیوه از پیدایش در آئین‌های کهن و جدید و در قالب اسطوره‌ها در کتابهای آئینی موجود است. خداوند به عنوان مقوله‌ای اعتقادی می تواند در هر کدام از این نگرشها جایگاه خود را داشته باشد. نگرشهای فوق الذکر حاصل مشاهدات مادی و معنوی فلاسفه حکما پیامبران و دانشمندان می باشد. شاید عامل تفاوت نگرشها تفاوت در نوع تجربیات باشد. بیان این تعبیر مرادف بیگانه بودن فلاسفه و دانشمندان با تجربیات باطنی و یا بی‌بهره بودن پیامبر از تجربیات حسی و مشهود نخواهد بود بلکه به معنای تنازع تجربیات و غلبه یکی بر دیگری است به عبارت دیگر تنازع نیروها همچنانکه در عالم خارج وجود دارد در عالم باطن و در تجزیه و تحلیل آدمیان ساری و جاری است. با غلبه تجربه حسی بر تجربه باطنی و یا با غلبه تجربه باطنی بر تجربه حسی فرضیات در خصوص راز آفرینش به عقایدی در این زمینه مبدل خواهد شد. می‌توان گفت در نگرش اول با غلبه تجارب حسی و با تجسس در طبیعیات و تجزیه و تحلیل آنها عکس حرکت تاریخ را در طبیعت می‌پیمائیم تا به نقطه شروع و یا نقطه انتها و بن بست برسیم و در نگاه دوم با مدد از تجارب باطنی و با پیش فرض اعتقاد به خداوند در قالب اسطوره و به زبان استعاره راز منشأ وجود شکل می‌گیرد. گفته شده زمین و آسمان و مابینهما درشش روزگارخلق شده و معمای پیچیده منشأ عالم ساده تر به نظر می‌رسد و مراحل تکاملی بسیار پیچیده در اراده خداوند خلاصه شد ه که با فرمان "کن فیکون" تحقق پیدا کرده است. در نگاه اول ارتباطی ویژه میان تغییر و تحولات دنیا و موجودات وجود دارد و این نوع ارتباط گاه آنچنان جلب توجه می‌کند که انسان را تکامل یافته موجوداتی دیگر می‌بیند و در اینجا غلبه تجربیات فیزیکی بر سایر تجربیات مشهود است و در نگاه دوم تجربیات معنوی آنچنان بروز پیدا می‌کنند که بر سایر تجربیات سایه افکنده و مقوله‌های اعتقادی از جمله خدا به عنوان خالق انسان (داستان آدم و حوی) و آمر انسان در مناسبات و روابط و در امور روزمره جلوه گر می‌شود و خودبخود تجارب باطنی بر تجارب محسوس غلبه می‌یابند. 
2) تنازع بقا و رد پای آن در آئین: 
در میان موجودات زمینی جانداران و از میان جانداران انسان و حیوان از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. قصه قدیمی انسان حیوان ناطق تا چه اندازه صحت دارد؟ مقصود ما در این نوشتار تفاوت و تمایز مابین انسان و حیوان و برشمردن قوا و استعدادهای آنهانیست بلکه 
بنا براین داریم تا مکانیسمی را که سبب غلبه انسان بر جهان گشته و انسان را یکه تاز میدان نموده است مورد توجه قرار دهیم. به نظر می‌رسد آنچه انسان را به این مرتبه سوق داده تنازع بقا و بقای اصلح است حال آنکه این مسأله در سایر جانداران نیز وجود دارد. اکنون سؤال این است: چگونه آدمیزاد از این نقطه بدین مرتبه رسیده و بلکه هر روز عرصه را بر رقیبان خود تنگتر نموده است تا جاییکه توسعه قلمرو آدمیان حیات بسیاری از جانداران را در معرض تهدید قرار داده است و خود انسان در جهت تثبیت قلمرو خود زیستگاههایی مصنوعی و یا مشخص را برای زیست بعضی از جانداران در خطر انقراض پیش بینی کرده است. 
به نظر می‌رسد حکمرانی آدمیزاد بر روی کره خاکی از زمان خاصی شکل گرفته و قبل از آن قلمرو آدمیزاد بخصوص در حیات ابتدایی او بسیار محدود و گاه در حد فضای اشغالی جسم خود بوده است و در این مرحله آدمیزاد تنها تلاش در حفظ خود از گزند جانداران دیگر نموده است. به نظر می‌رسد نقطه عطف و زمان آغازین توسعه قلمرو در حیات آدمیزاد مقارن با شکل گیری حیات جمعی است. تعریفی قدیمی از انسان چنین است:: انسان حیوانی است ناطق( چرا که خصوصیات انسان و حیوان یک به یک است). 
انسان موجودی است عاقل و دارای اختیار . حرف می‌زند می‌خورد می‌پوشد برای بقای خود تلاش می‌کند احساس و عواطف دارد. 
حیوان موجودی است عاقل و دارای اختیار. حرف می‌زند می‌خورد بدنش را گرم می‌کند و برای بقای خود تلاش می‌کند و احساس و عاطفه دارد. 
کلیت تعریفها یکی شد و اگر چنین است چرا مابین انسان و حیوان فرسنگها فاصله وجود دارد بطوری که گاه همزیستی آنها غیر ممکن و یا بنا به خواسته انسان و در جهت نیازهای انسانی شکل می‌گیرد و حیوانات و جانوران در خدمت بقای انسان خادم هستند. 
سؤال اینجاست چرا با وجود قرابت بسیار انسان و حیوان اینهمه فاصله بین آنها وجود دارد آیا تعریف ما نادرست است یا عواملی جانبی در بروز اینهمه فاصله میان آنها دخیل است شاید از بارزترین عوامل در بروز فاصله به دو موضوع اساسی برگردد که یکی نحوه زندگی و دیگری تنازع بقا باشد که البته این عوامل در میان خود انسانها و در میان خود حیوانات عامل فاصله هستند. 
اگر عقلانیت را به معنای تجزیه و تحلیل داده‌های ناشی از حواس بدانیم هم انسان نیروی تجزیه و تحلیل و کسب تجربه دارد هم حیوان اما نوع احساس و داده‌های اولیه و میزان تجربیات و سبک زندگی در تحلیل داده‌ها اثر گذار است نظر به اینکه هر دوی انسان و حیوان قابلیت کسب تجربه و تجزیه و تحلیل را دارا می‌باشند هر دو مختارند. شاید بارزترین شاخصه‌ای که حیوان و انسان و هدف آنها را به هم نزدیک می‌کند تنازع بقا باشد در زندگی حیوانات این تنازع به شیوه‌ای بی رحمانه تر بروز می‌کند همچون حیات اولیه انسانها اما تنازع در حیات انسانها نرمتر صورت می‌گیرد البته بستگی دارد و گاهی این تنازع به مراتب بی رحمانه تر از حیات حیوانی شکل می‌گیرد آنچه که نقطه اشتراک اصلی حیات آنهاست تنازع میان آنهاست تنازع بین حیوان و انسان و تنازع بین انسان و انسان و تنازع بین حیوان و حیوان و این کشمکش همچنان ادامه دارد با شکل گیری حیات جمعی و بهره گیری از تجربیات و تجزیه و تحلیل انسانها توانسته‌اند نفوقی نسبی به نسبت همنوعان خود و جانوران و سایر حیوانات پیدا کنند و همین سلاح عاملی برای هر چه بیشتر محدود کردن انسان نوعی و بطور اولی مستخدم کردن سایر جانوران شده است . به عبارتی در این میان هر چه انسان بر امکانات افزونتر دست یافته حیوانات محصور تر و محدودتر و در برابر دشمن دیرینه خود یعنی انسانها ناتوان تر گشته‌اند. و این جدال همچنان ادامه دارد. 
پر واضح است که در این نوشتار بر آن نیستیم تا سیر طبیعی توسعه قلمرو آدمیان را با استفاده از قوا و امکانات آنها ترسیم کنیم و پیروزی آنها را در این نبرد مداوم جشن گیریم بلکه بر آنیم تا حوزه قلمرو این توسعه طلبی را مورد توجه قرار دهیم و نمونه‌های آن را در تجربیات حسی و باطنی مورد تأمل قرار دهیم. با بررسی متن دینی ما( قرآن) در می‌یابیم که در لابلای متون دینی چنین می‌یابیم که جانداران و کائنات مسخر از بهر انسان خلق شده‌اند تا جائیکه در پاره‌ای تفاسیر انسان به عنوان خلیفه خداوند بر زمین مورد عنایت قرار می‌گیرد از طرف دیگر در تجارب حسی و ثمره تحقیقات دانشمندان در قرن 19 به نظریه داروین می‌رسیم که در جهت کشف منشأ عالم به ترسیم سیر تکاملی جانداران می‌پردازد و در این سیر تکاملی باز انسان گل سر سبد این گردونه هزار رنگ است و سایر جانداران فقط حلقه‌های تکمیلی اند یعنی همان نتیجه تجارب باطنی در تجارب حسی بروز می‌کند و آن زمزمه استیلای انسان بر جهان می‌باشد. این موارد و دهها نمونه دیگر از لایلای تجارب حسی و باطنی گویای حکمرانی و استیلای انسان بر جهان و در جهت تثبیت آن می‌باشد. در تجارب حسی آدمیان با هر تفکر و باوری در خصوص منشأ عالم با تلاش و تکاپو در طبیعت و کشف قوانین حاکم بر آن به اسرار آن پی بردند و و اینکه منشأ آن و ماده خام آن را خداوند خلق کرده باشد یا در اثر تصادف بوجود آمده باشد تفاوت چندانی نخواهد کرد چرا که این اسرار همچنان در حد نظریاتی قابل باور باقی است و دخلی به تجربیات و تلاشهای آدمیزاد ندارد و لو اینکه تلاشها به نوعی به خداوند نیز منسوب گردد به عبارت دیگر نسبت در میان آدمیان و خداوند مانعی و یا الزام و تکلیفی بوجود نمی‌آورد. اما در آئین ما خداوند به عنوان یکی از باورهای اساسی منشأ خلقت هم خالق است و هم آمر به عبارتی پس از خلق بشر توسط پیامبران دستورات و فرامین خود را برای زیستن ارسال نموده است بشر نیز ناگزیر باید متبع فرامین باشد تا به سعادت دست یابد . در این تعبیرات وحی از طرف خداوند به پیامبران القا شده و موجد و خالق وحی خداوند است. اکنون سؤال اینجاست که اگر خداوند موجد و خالق وحی است و انسان در اراده آن نقشی نداشته است و نهایتا ظرفی برای مظروف و یا سببی برای ظهور بوده است چرا در لابلای متون شاخصه و ممیزات تجارب حسی که ثمره تلاش انسان است به چشم می‌خورد؟ البته طرح این پرسش از آن جهت نیست که چرا ظرف آن غیر انسان نیست؟ بلکه مقصود این است که چرا غلبه انسان بر کائنات و مسأله تنازع بقا و تفوق انسان و انتخاب اصلح در آن جاری است همچنانکه در تجارب حسی نیز جاری است؟ در محصولات پیامبرانه نیز همچون تجارب حسی تلاش در حفظ قلمرو انسان صورت گرفته و استلای انسان بر جهان موید گشته و بلکه پایه‌های این تفوق و برتری بسیار محکمتر شده است تا جاییکه در تفاسیر انسان خلیفه خداوند و یا در قسمتی دیگر قائل شدن حیات جاوید برای انسان و ارسال رسل برای انسان ... از موارد بارز توجه ویژه به انسان در متن دینی ماست به فرض اینکه خلیفه اللهی انسان از خداوند را تفسیر بخوانیم تصویر آدمیزاد از خداوند در متن دینی ما(قرآن) تصویری است از یک انسان کامل با صفات کمالیه. به نظر می‌رسد در این قسمت از متون دینی تفوق و برتری انسان آنچنان استوار گشته که نسبتی ویژه بین خداوند و انسان حتی از نظر خصوصیات و ویژگیها ترسیم شده است و این سخن قول فصل در بلامنازع بودن حکومت انسان بر زمین است. به عبارت دیگر و به زبان بسیار ساده تر به نظر می‌رسد با توجه به شواهد فوق الذکر رابطه میان انسان و متن دینی صرفا در حد ظرف و مظروف نبوده بلکه می‌توان چنین محصولاتی را مشابه محصولات حسی دانست و خصوصیات نوعی تجربه را برایشان قائل شد. 
آیا این رابطه منطقی است: "تجارب بشری درجهت حفظ انسان و بقای اصلح و تفوق بشر شکل می‌گیرند و هر آنچه که در این جهت شکل گرفته باشد از زمره تجارب بشری است. "آیا مقدم و تالی در این استدلال ارتباط محکم و گریز ناپذیری دارند یا می‌توان موارد خلاف این استدلال را عنوان کرد به عبارت دیگر آیا می‌توان در این کره خاکی کسی یا چیزی را یافت که در جهت بقا و حیات دیگری در تلاش باشد البته مشروط بر اینکه بقای خود منوط به بقای دیگری نباشد؟ اگر بتوانیم چنین نمونه‌ای عرضه کنیم توسط برهان خلف بی اساس بودن استدلال قبلی را اثبات می‌کنیم. تأیید و یا رد استدلال مذکور و عرضه برهان خلف در این خصوص نیاز به تحقیقات و مطالعات بسیار دارد اما تا زمانیکه خلف مستند نداریم استنتاج می‌تواند مورد استناد قرار گیرد. مثلا چرا در میان متون آئینی ما شیر یا روباه و یا هر موجود دیگری در حد انسان و یا بیش از آن مورد عنایت قرار نگرفته و چرا از میان کائنات فقط انسان گل سرسبد و دردانه قلمداد شده است و چرا شیر و روباه و گاو نهایتا در قالب اسطوره‌ها نمادین می‌شوند و در خدمت انسان و طی مراسمی آئینی مورد توجه قرار می‌گیرند روال معمول و متداول آنست که در خصوص تجربیات حسی چنین شرط کنیم: اولا تکرار پذیر باشند ثانیا ابطال پذیر نیز باشند. اما آیا در خصوص تجارب باطنی نیز می‌توان چنین شروطی قائل شد و آیا تجارب باطنی به فرض تجربی و بشری بودن می‌توانند در حکم تجربه قرار گیرند یا خیر؟ به نظر می‌رسد کلمه تجربه در این خصوص چنین تعریفی عرفی پیدا می‌کند: تجربه حادثه‌ایست که در گذر زمان و تحت شرایطی ویژه برای فردی از افراد انسانی رخ داده باشد و لو اینکه این حادثه و یا این فرایند و یا پدیده یکبار و صرفا برای یک فرد اتفاق افتاده باشد. به عبارت دیگر در خصوص تجارب باطنی معنایی عرفی از تجربه مراد است و در این رابطه بر نیروها و تواناییهای ذاتی انسان تأکید می‌شود. بنابراین در این مجال انتظار نمی‌رود تا شرایط تجارب حسی را داشته باشیم و آنها که به بهانه نداشتن شروط جامع تجربه حسی ترکیب تجربه معنوی و باطنی را نمی‌پذیرند نمی‌توانند بر مسند قضاوت نشسته و این ترکیبات را داوری کنند. 
از اینجاست که راه درون و برون یکی می‌شود و فیلسوف و پیامبر هر دو در حرکتی مشابه در جهت غلبه و تفوق بشر همکاری می‌کنند بنابراین چه تجارب باطنی غالب شوند و چه تجارب حسی برتری یابند هر دو مسیری واحد را می‌پیمایند و آن اهمیت بقای انسان به نسبت موجودات دیگر در این کره خاکی است بر این اساس حذف و یا نادیده انگاری عاقبت و حیاتی دیگر برای جانوران و تثبیت آن برای انسان در نگرش دوم و از طرف دیگر آدمیزاد را ثمره تکامل تاریخ طبیعت دانستن در نگاه اول متناسب با تفکرات و تصورات برتری طلبانه آدمیان و در همان مسیر می‌باشد و در مسیر نادیده انگاشتن غیر آدمیان. واقعا آدمیان چگونه به چنین باوری به نسبت خود رسیده‌اند چگونه در راز بقا اینچنین دنیا را به تصرف خود در آورده غیر خود را در دنیا نادیده گرفته و بلکه در جهت بقا مورد استفاده قرار داده و غیر را جز نردبانی ترقی نمی‌بینند بطوری که همه را بفرض مفروض داشتن جایگاه در حد امکانات و ابزاری و یا مانعی بر سر راه می‌یابند که باید از آنها برای بقاء دنیوی و اخروی عبور کرد. آدمی تنازعی برای بقا دارد جانوران نیز. آدمی توان خود را بکار می‌گیرد جانوران نیز. آدمی جسم دارد و نیروی محرکه روح جانوران نیز. آدمی با تمام تلاشش برای بقا هنوز نتوانسته به تکنولوژی حیات جاوید دست یابد و با فرتوت شدن سوخت و ماده سوختنی و گاه با به خاموشی گراییدن شعله وجودش توانایی برافروختن مجدد نیروی محرکه اندرونی خود را ندارد جانوران نیز. آدمی در راستای بقا اعتقادی دارد که دوباره زنده می‌شود آیا جانوران نیز در وجود خود چنین باوری دارند یا این باور صرفا در میان آدمیان شکل گرفته است؟ آیا چنین باوری ریشه در واقعیات دارد یا تعبیری است استعاری از اسطوره‌های آئینی وتلاشی است در آسودگی روح و روان و ابزاری برای تفوق در راز بقا و یا زمینه‌ای برای درک تکنولوژی مرگ. 
3) حکایت روح و جسم: 
عده‌ای بر این باورند که مرگ غیر قابل پیش گیری است اما چه تفاوتی میان مرگ انسان و خاموش شدن شعله نفت و گاز وجود دارد؟ و چه تفاوتی میان جان کندن یک جانور و بی فروغ شدن تنگستن یک لامپ معمولی وجود دارد؟ چرا آن یکی پس از مرگ دوباره جان نمی‌گیرد اما لامپ و نفت و گاز را می‌توان مجددا جان بخشید و چرا حیات در نفت و گاز با حیات انسانی اینهمه دچار فاصله گشته و از طرفی با وجود اینهمه شباهت در انسان و جانوران میان آنها فرسنگها فاصله افتاده است؟ آیا این فاصله‌ها واقعی است یا مقهور شرایط و محدودیتها و سبک زندگیست و چرا در میان مخلوقات و مواد دنیایی انسان گل سرسبد و پادشاه جهانی گشته و برای بقای خود منازعاتی مداوم دارد اما در حفظ خود راه بجایی نبرده است ولی با وجود اینهمه برتری طلبی مایه بقای مواد دیگر گشته آنهم ناخواسته و بخاطر بقای حیات خود و در جهت برتری بر رقیبان خود. چرا اگر بقای انسانی توسط معجزه‌ای برای آدمیان مورد توجه قرار گرفته سعادت او وابسته به مراعات نظم و قانون و پارامترهای اخلاقی گشته که با مراعات آنها بقای ابدی و با نادیده گرفتن و انکار آنها بقاییی بدتر از عدم در انتظار آنهاست . از اینجاست که حکایت روح و جسم آدمیزاد مورد توجه قرار می‌گیرد. در نگرش اول روح متولد از ماده و محسوس است و در سیر تکاملی و تأثیر و تأثر زاده شده و موجودیت یافته است ودر نگرش دوم روح نیز مخلوقی از مخلوقات خداوند بوده که باذن خداوند موجودیت یافته و به اذن خداوند جسم فانی را ترک گفته و خود به عالمی دیگر می‌رود تا در محضر خداوند حشر و نشر گردد و در برابر اعمال خود جوابگو باشد و همانطور که گفته شد در این خصوص روح انسان بر جانداران برتری یافته و خاصتا مورد توجه قرار گرفته و کائنات بعنوان بوته‌ای برای آزمایش و تعالی روح می‌باشد. 
تصور اینکه روح اصالت دارد و جسم طفیلی روح است از کجا سرچشمه گرفته است؟ چه دلیلی می‌توان برای چنین بیانی اقامه کرد؟ آیا ظهور چنین تفکری ریشه در تجربیات پیامبرانه دارد یا زاده تفلسف فیلسوفان است یا اینکه در تلاقی تجربیات چنین ثمره‌ای زاده شده است؟ با مد نظر قرار دادن تجارب حسی و پناه بردن به میزان قیاس و تشابه در عالم می‌توان چنین تحلیلی را ارائه داد: در قیاس شعله گاز یا نفت یا هیزم و یا الکتریسیته در سیم با روح و جسم انسان مشاهدات چنین است با وجود نفت شعله متولد می‌شود و با وجود سیم الکتریسیته بوجود می‌آید و به محض قطع شدن سیم و یا تمام شدن نفت شعله به خاموشی می‌گراید و از بین می‌رود اما چرا در رابطه شعله و نفت تصور اینکه شعله اصالت دارد و نفت فانی و یا الکتریسیته اصالت دارد و سیم فانی و از بین رفتنی است رابطه‌ای همچون روح و جسم انسان تصور نشده است یا شاید چنین تصوری از لابلای کلمات ملموس باشد. در این قیاس چنین می‌یابیم که نیروی محرکه در سیم یا نفت یا بدن در اثر تغییری در ماده شکل می‌گیرد و ثمره تغییر روح باشد یا شعله یا الکتریسیته تفاوت آنچنانی ندارد گاه الکتریسیته و یا شعله و یا روح آنقدر از ماده مادر فاصله می‌گیرند که از مدار خارج می‌شوند و در اینحالت شعله به خاموشی می‌گراید و الکتریسیته می‌میرد و روح در انسان نیز ناپدید گشته و از بین می‌رود و گاهی هر کدام از این موارد با وجود دور شدن از مادر در میدان خود جولان می‌کنند اما خاموش نمی‌شوند چه بسیار می‌بینیم که شعله نفت آنچنان از ماده سوختنی دور به نظر می‌رسد که انگار جدا از ماده سوختنی است اما جدا نیست بلکه حاصل فعل و انفعال ماده سوختنی است و یا روح گاهی موارد از جمله در خواب آنچنان از بدن فاصله می‌گیرد که انگار از بدن جدا گشته اما بدن همچنان گرم است و در حال فعل و انفعال همچون نفت و گاز و سیم . با توجه به این مثالها چنین به نظر می‌رسد که اصل ماده سوختنی است و شعله به خودی خود اصالت ندارد و با سرد شدن ماده سوختنی و یا مستهلک شدن و یا آمیخته شدن آن شعله از بین می‌رود کما اینکه الکتریسیته قطع می‌شود و روح در انسان نیز ناپدید می‌گردد و اگر زمانی ماده سوختنی اولیه دوباره قدرت اشتعال پیدا کرد و کنشی در جهت اشتعال بوجود آمد دوباره روح پدیدار می‌شود و شعله روشن می‌شود و الکتریسیته جریان پیدا می‌کند . اکنون سؤال اینجاست که چه دلیلی داریم که روح جدید را دنباله روح قدیم بدانیم و نسبتهای اخلاقی بین روح قدیم و جدید برقرار کنیم کما اینکه در میان شعله و یا جریان برق چنین رابطه‌هایی را ترسیم نمی‌کنیم چه دلیلی در دست است که خوبی یا بدی و یا اخلاقی و غیر اخلاقی بودن عملکرد آدمیان با نیروی محرکه روح مورد بازخواست قرار گیرد آیا باز باید به تجربه‌های پیامبرانه چشم بدوزیم و یا باید مسائلی از قبیل عدالت و ظلم را به میان آوریم و عدم بازخواست را ناعادلانه بخوانیم؟ ! یا شاید عرضه کردن چنین بنیانی در رابطه روح با بدن در کنترل اخلاق برای جوامع بشری پیش بینی شده است. اگر که به بهانه اجرای عدالت و کنترل جوامع بشری روح انسانی قابلیت بازخواست پیدا می‌کند در مورد سایر موارد چرا چنین نظامی وجود ندارد و چرا موارد اخلاقی و خوب و بد‌های اخلاقی و باید و نباید‌های قانونی و عواقب مراعات یا عدم توجه به آنها را در شعله یا الکتریسیته یا دست کم در روح حیوانات و جانوران نمی‌یابیم ؟ 
به نظر می‌رسد نمی‌توان در پاسخ به این سؤال حیات حیوانی را فاقد مقوله‌های اخلاقی دانست فقط می‌توان گفت که اخلاق در میان جانوران تعبیرات دیگری دارد کما اینکه معنای ظلم و عدالت نیز در میان حیوانات معانی متفاوتی پیدا می‌کند پس چرا در این رابطه و در خصوص حیات جاویدان حیوانات آنهم بطور مستقل سخنی به میان نیامده است شاید نزدیک ترین جواب به واقعیت این باشد: چون حیوانات در این میدان فراموش شده‌اند و از بعد اخلاقی و قانونی تلاشی در دگرگونی روابط حیوانات صورت نگرفته است و پند و اندرزهای حکما و پیامبران مطعوف حیات انسانی گشته و فقط در رابطه با حیوانات و جانوران و در خصوص تعامل با آنها آدمیان اندرز داده شده‌اند هر چند اندرزهای در این خصوص نیز در راستای تثیت بقای انسان و استخدام جانوران دیگر است از جمله اینکه هنگام ذبح حیوانات آلت ذبح تیز باشد و یا بار بیش از اندازه بر حیوانات منهید یا حیوانات را زیاده از حد شلاق نزنید و از این قبیل و تا جاییکه طی مراسمی آئینی در میان اسطوره‌ها حیوانات در جهت بقای انسان مورد استفاده قرار گرفته‌اند. به عبارتی هر چه اشارات است در تثبیت حیات انسان و فراموشی و نادیده انگاری حیات جانوران و بلکه استخدام آن است در جهت بقای انسان. بنابراین در صورت مسأله موجودی حائز اهمیت به نام حیوان وجود ندارد تا بر روی آن تمرکزی صورت پذیرد و صرفا در موارد تعامل انسان با حیوانات حقوق و یا وظایف حیوان تشریح شده است و آدمیان با بیان اینکه حیوانات موجودات غیر عاقل و تابع غریزه‌اند و مسخر برای آدمیزادند اساسا و ماهیتا جانوران را نادیده گرفته‌اند پس موضوعیتی ندارد تا در خصوص آنها درجاتی برتر قائل شوند و حیاتی جاودانی را بطور مستقل برایشان مجسم کنند و . ...
خلاصه اینکه عنوان حیات جاویدان در حیات انسانی نمودی دیگر از بروز آدمیزاد و اهمیت آن است و اگر در این خصوص سخنی از موجودی دیگربه میان نیامده و یا مورد توجه قرار نگرفته به این خاطر است که این تز در جهت بقای انسان عنوان شده و عدم حضور جانوران و یا هر موجودی دیگر بدون وابستگی به آدمیزاد اساسا موضوعیتی ندارد. در این میان کسانی شعار انسان اشرف مخلوقات را سر می‌دهند و صریح و بی پرده تفوق و برتری و سلطه طلبی آدمیزاد را بر دنیا اذعان می‌کنند و سودای دیرینه ذهن و درون آدمیزاد را بی پرده عیان می‌کنند و کسانی نیز با انکار این موضوع قدری متواضعانه این شعار را محدود به محدوده مورد شناخت انسان می‌دانند که در این اندیشه نیز جانوران مسخر آدمیزادند و هر آنچه مشهود است و در برابر انسان کمر خم نموده و انسان بر آن فائق آمده را نیز شامل است و در واقع در اصل موضوع تفاوتی نمی‌کند و صاحبان هر دو نظریه در جهت بقای انسان و برتری آن بر جانداران در تلاشند و گریزی از این نیز نخواهد بود. درک راز بقا در میان جانداران کره زمین به ظاهر ساده اما بسیار پیچیده است بطوری که تمامی تلاشهای مادی و معنوی آدمیان را به خود معطوف کرده است و گریزی از آن نخواهد بود. عنوان این مطالب در این جهت نیست که من به عنوان آدمیزاد بر آن باشم تا حیات حیوانی را (و لو واقعا هم وزن حیات انسانی باشد) بر حیات آدمیزاد برتری بخشم خیر هرگز چنین نیست و مادام که من نیز آدمیزادم در جهت تفوق انسان در تلاشم و اگر غیر از این باشد باید در نیروی تجزیه و تحیل خود شک کنم و مخیله ام را دارای آفت ببینم . بلکه عنوان این مطالب از آن جهت بود تا اعترافاتی داشته باشم در راز بقا و علت را جویا شویم در خصوص آنچه که در حیات انسانی مورد توجه قرار گرفته است. جانداران تماما برای خود محدوده‌هایی دارند و تا زمانیکه دیگران وارد قلمرو آنها نشده اند همه جا آرام است اما به محض مورد تهدید قرار گرفتن این محدوده آرامش جای خود را به پرخاشگری و یا رد مثل می‌دهد. آدمیزاد نیز از این قانون مستثنی نیست با این تفاوت که محدوده‌های قلمرو انسانها بسیار پیچیده و گاه غیر قابل پیش بینی است و همین باعث می‌شود تا آدمیزادگان در مقابل هم جنبه‌های احتیاطی بیشتری را مراعات کنند تا مبادا وارد حریم و قلمرو همدیگر شوند. در حرکت رو به جلو تمدن تلاش شده است تا قلمرو آدمیان و محدوده‌های آنها کمتر گشته و سازوکارهای اجتماعی تا حدودی همزیستی مسالمت آمیز را برای آدمیان هموارتر کند و محدوده‌ها در قالب قانون و اخلاق مشخص گردند. اما با این وجود باز آدمیان خارج از محدوده‌های فوق الذکر محدوده‌هایی دیگر آنهم بطور نامشخص برای خود قائلند که عبور از آنها و یا تجاوز به آنها باعث می‌شود تا به همدیگر چنگ و دندان نشان دهند و در اینصورت قانون صرفا چهارچوبی مورد توافق جمع برای فیصله‌ها در محاکم می‌باشد و اخلاق نیز معیاری جمعی یا فردی برای پیشگیری یا زنگ خطری در حفظ محدوده‌هاست و ریشه تمامی این محدوده‌ها در تمامی جانداران نهفته در راز بقاست با این تفاوت که محدوده‌ها در میان آدمیان با جانوران تفاوت دارد و از آدمی تا دیگری بسی تفاوت دارد و قلمرو آدمیان بخاطر درون پیچیده آنها و زندگیهای متراکم جمعی بسیار متفاوت از قلمرو سایر جانداران است. در طول تاریخ آدمیان تلاش نموده‌اند تا با بکار گیری تمام توان خود محدوده‌های قلمرو خود را مشخص کنند و خارج از قلمرو را مجاز بشمارند و این بازی همچنان ادامه دارد و همچنان محدوده‌ها ی نامشخص و غیر قابل پیش بینی فراوانند و راز بقا همچنان و آنچنان در تارو پود حیات اجتماعی انسانها ریشه دوانیده که هیچگاه از دست آن خلاصی ندارد و با وجود تمام راهکارهای اخلاقی و قانونی و فرهنگی آدمیان همچنان در برابر هم محتاطانه می‌ایستند و راز بقا همچنان یگانه عامل در حیات انسانی و برای حفظ آدمیزاد است. نظر به اینکه مرزها در قلمرو آدمیان همواره معین نیستند ممکن است در نگاه اول منجر به رد فعل نگردد و به مرور زمان این تنازع شکل گیرد. 
آیا تنازع در حیات جانداران امری محتوم و لایتغییر و غیر قابل تبدیل است یا اینکه تنازع نیز در حفظ بقا راهکاری بیش نیست اکنون سؤال اینجاست اگر در روابط و مناسبات تنازع را کنار بگذاریم چه واژه‌هایی را می‌توانییم جایگزین کنیم مثلا زندگی مسالمت آمیز بر اساس حقوق برابر و احترام متقابل برای آدمیان و رعایت حقوق سایر موجودات. البته چنین شعاری زیبا ست اما تفاوتهای فرهنگی و فکری و محدوده‌های فکری و جغرافیایی و فرهنگی و تضاد در سود و زیان همواره شعله چراغ تنازع بقا را روشن نگه می‌دارند. آیا به زعم عده‌ای تنازع می‌تواند منادی شرایط بهتری برای زیست باشد یا اینکه باز شرایط جدید دچار نزاع خواهد شد و این وضعیت همچنان ادامه دارد تا زمانیکه عامل نزاعی نباشد آنهم در جامعه‌ای بی طبقه و باز این دور و تسلسل ادامه دارد چون جهان و جامعه‌ای با اهداف و سود و زیان کاملا مشترک امری ایده آل بیش نیست پس تنازع همچنان ادامه دارد. چاره چیست؟ آیا باید آتش این نزاع را با پارامترهای اخلاقی و ضمانت‌های قانونی مهار کنیم؟ چنین ضمانتی در چه حد می‌تواند موثر باشد و آیا توجیه گرهای اخلاقی و فیصله‌های قانونی خود در جهت غلبه گروهی بر دیگری نیست؟ و همچنان این نزاع ادامه دارد. بهتر است در این قسمت مروری بر پدیده مرگ داشته باشیم. باز به سؤال قبلی بر می‌گردیم: آدمی تشکیل شده است از یک ماده سوختنی و یک شعله به نام روح . این شعله چگونه شکل می‌گیرد و چگونه خاموش می‌شود؟ با یکسری فعل و انفعال در اثر آمیزش شکل می‌گیرد این ماده اولیه در اثر تکامل جسم و روح را بوجود می‌آورد در اثر عواملی فیزیکی یا شیمیایی این موجود تکامل یافته سرد و خاموش می‌شود. پیامبران از نگاهی دیگر به بسط موضوع پرداخته و دین را با تمرکز بر احیای کالبد و تحت عنوان قیامت بر جوامع بشری عرضه کرده‌اند و برای خلقت منشأ جدیدی عنوان نموده‌اند و داستان حیات بشر را چنین ترسیم نموده‌اند: داستان انسانها 3 نقش اصلی دارد اول خداوند دوم شیطان سوم انسانها خداوند به عنوان خالق و نیروی خیر و شیطان به عنوان نیروی شر و انسان به عنوان بازیگر اصلی و مخیر در بین خیر و شر . خداوند انسان را از گل خلق نمود و در او دمید و جان گرفت شیطان به وسوسه آدم پرداخت و آدم فریب شیطان را خورد و از بهشت رانده شد . بر زمین آمد. خداوند همچنان از دور او را زیر نظر داشت و عامل کسب تجربه برای ادامه حیات در دنیا و ارائه گر راه درستی و مقابله با شیطان در ادامه مسیر است. انسانها در این بازی خیر و شر بازی می‌کنند و نهایتا در اثر عواملی می‌میرند و از این دنیا می‌روند در نهایت دنیا نابود شده و از بین می‌رود و دوباره تمامی آدمیان زنده می‌شوند و از طرف خداوند مظهر پاکی مورد بازخواست قرار می‌گیرند و در تمامی موارد باید جواب پس دهند اگر کفه خوبیها افزون شد به بهشت می‌روند و در غیر این صورت راهی جهنم می‌شوند این حکایت زندگی آدمیان به روایت متن دینی ماست. پیامبران برای سؤالهایی در خصوص منشأ خلقت و عاقبت حیات جوابهایی ارائه کرده‌اند از جمله اینکه پیدایش خلقت به امر خداوند و ادامه خلقت در زیر سایه خالق و پایان خلقت در نزد خداوند تا حدودی جوابهایی برای ذهن کنجکاو آدمی ارائه داده‌اند اکنون سؤال این است جواب پیامبران در خصوص دغدغه‌های انسانها در حد یک نظریه است یا در حد یک حقیقت محض و یا آمیخته‌ایست از نظریه و حقیقت و یا دستاوردی است در جهت تلاش برای رسیدن به احیای مجدد کالبد انسانها و امکان آن و قس علی هذا. . 
4) رابطه عقل و دین: 
در این مجال به تشریح رابطه بین عقل و دین می‌پردازیم به عبارت دیگر در خصوص داده‌های دینی تفلسف می‌کنیم که آیا محک پذیرش دین عقل است یا صرف اعتقاد و باور و ایمان؟ اگر میزان عقل است؟ کدام عقل را منظور داریم عقل منطقی یا عقل عرفی؟ عقل منطقی آن است که نیاز به رابطه‌ای محکم میان مقدم و تالی دارد و تا این رابطه محرز نباشد نمی‌تواند مقدم را مایه استنتاج بداند و عقل عرفی در خصوص استنتاج قاعده خاصی ندارد و آنچه که مایه باور گردد را عقلانی می‌بیند و عقل را آن می‌داند که بتواند در وجودش ایجاد باور کند. از این جهت طرفداران عقل منطقی تجربیات عقلی خود را همواره مورد بازبینی قرار می‌دهند و هر آن در صدد صیدی جدید در پالفته نمودن تجارب و تجزیه و تحلیل و باز اندیشی هستند ناگفته پیداست که در چنین روندی باورها در اولویت قرار نداشته و مطابق روند تجربیات شکل گرفته و یا به مرور زایل شده و یا جایگزین می‌گرند. اما در عقلانیت عرفی باورها بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند و در واقع کاربرد عقلانیت عرفی که آمیخته‌ای از تجزیه و تحلیل تجارب حسی و باطنی می‌باشد در خصوص متافیزیک مورد توجه قرار می‌گیرد چرا که چنین عقلانیتی در گشودن مرزهای علم ناکام می‌ماند. با این مقدمه کوتاه به توافقاتی دست یافتیم از جمله اینکه عقل منطقی در خصوص فیزیک و کشف علوم مختلف راهگشاست و گریزناپذیر و سؤال اینجاست که حوزه عقل منطقی تا به کجاست و آیا می‌توان قلمرو آن را آنقدر وسیع نمود که میزان تمام تجزیه و تحلیل‌ها قرار گیرد؟ یا به گفته آنها که تمرکزشان بر متافیزیک است عقل منطقی ناتوان از صیادی و صید در این حوزه‌هاست و ناگزیر در کنار دروازه‌های عالم نامشهود زانوی غم بغل کرده و هیچگاه قادر نخواهد بود که در این خصوص اظهار نظر نماید و ناگزیر به تفلسف روی می‌آورد و تعقیب و گریزی پایان ناپذیر را مورد توجه قرار می‌دهد. کدام یک از این صورتها بهتر است؟ به عبارت دیگر در این خصوص باید ارزش گذاری نمود چرا که دست ما از آزمایش کوتاه است و ناچارا در مقام قضاوت میان عقل عرفی زاینده باورها و عقل منطقی زاینده تفلسف ارزشها را معیار گیریم. 
عقل عرفی با استناد به حکایت انسان به روایت پیامبران منشأ و طول مسیر و مقصد را معین نموده بطوریکه متافیزیک عالم مشهود را نیز تحت الشعاع قرار داده و همه را به نوعی خادم حرکت انسان در تقرب به خالق و نامشهود می‌داند و از این میان متافیزیک بیش از پیش مورد توجه قرار می‌گیرد تا جاییکه باور به آن و ایمان به موارد متافیزیک دینی ضامن رستگاری قرار می‌گیرد. اکنون سؤال اینجاست جدای از منشأ شکل گیری متافیزیک نظر به نادر بودن چنین مواردی در میان جامعه بشری و عدم قرار گیری آنها به عنوان تجربه‌ای تکرار پذیر و قابل باور برای همه چرا دارندگاه چنین باورهایی شایسته چنین مقامی می‌گردند؟ پر واضح است که چنین امری از پشتوانه ا ی منطقی برخوردار نیست اما از لحاظ عقل عرفی قابل توجیه است. از نظر اخلاقی و سنجش ارزشها باز به دور و تسلسل می‌رسیم چرا که خود ارزشها از کجا نشأت گرفته‌اند آیا همیشه بوده‌اند یا بوجود آمده‌اند اگر که بوده‌اند جای بحثی باقی نمی‌ماند اما اگر بوجود آمده‌اند باید دید از کجا ناشی شده‌اند از عقلی عرفی یا منطقی یا هیچکدام یا هر دو؟ به نظر ارزشها نمی‌توانند جدای از تجزیه و تحلیل شکل گرفته باشند از کدام تجزیه و تحلیل شکل گرفته‌اند؟ در این صورت ما عملا چیزی را حاکم بر موضوع می‌کنیم که خود زاده طرفین دعواست پیداست که چنین حکمیتی از نگاه حقوقی فاقد اعتبار است اما چاره چیست؟ اگر ارزشها را حاکم نکنیم و عقل عرفی و منطقی همچنان به راه خود ادامه دهند و عقل عرفی هر روز به تثبیت باورها بپردازد و عقل منطقی در صدد تفلسف و بررسی ذاتیات و عرضیات و اعتباری تلقی نمودن ذاتی و عرضی چه اشکالی پیش می‌آید؟ شاید از نظر تئوری عامل فربهی باشد هر چند که نمی‌تواند چندان دور از نزاع باشد و در واقع چنین میدانی محل کارزار است. به نظر می‌رسد که جدال نه بر سر ذات باور است چرا که آدمیان چه قائل به عقل منطقی باشند یا عرفی در هر دو صورت باورهایی موجه یا غیر موجه خواهند داشت و شاید تفاوت در این باشد که عقل منطقی باورها را مقدمه شک بداند اما عقل عرفی آنها را هر روز بیش از پیش تثبیت کند و بر آنها ارزش گذاری کند و در واقع آنها را در رده ارزشهای مخدوم قرار دهد و خود کمر به خدمت آنها ببندد و این تفاوت در نوع نگاه به نتایج بحث برانگیزتبدیل شده و می‌تواند عامل نزاع باشد. اینجا یک تفاوت ملموس است اینکه کار فیلسوفان در رابطه با عقل و تجزیه و تحلیل شکل گرفته اما آیا می‌توان کار پیامبران را نیز حاصل تجزیه و تحلیل دانست؟ واقعا تفاوت فیلسوف و پیامبر در چیست؟ فیلسوف با نیروی تجزیه و تحلیل خود و به کمک تجربیات و نظر به تمامی داده‌ها به تجزیه و تحلیل و استنتاج دست می‌زند و به تفلسف می‌پردازد ای بسا در میان تفلسف خود به عقل منطقی یا عرفی متوسل شود عقل منطقی حرکت بسیار کندی دارد و روزها و ماهها در اثبات فرضیات می‌ماند و اطراق می‌کند اما عقل عرفی گاه خود فرضیات را استنتاج می‌بیند . بله احتمالا بتوان چنین تمایزی بین عقل عرفی و فلسفی و منطقی قائل شد که عقل عرفی همان فرضیاتند فرضیاتی بر اساس امارات اما چرا در طول تاریخ بسیاری از فرضیات بدون آزمون و روندی تجربی و بدون خصوصیات تجربه به زمره حقایق پیوسته‌اند و بسیاری از مردم با جان و دل آن را پذیرفته و به آن دل بسته‌اند؟ واقعا چرا متافیزیک اینچنین متقن گشته حال آنکه دستاوردها در این زمینه خصوصیات کامل تجربه را ندارند تا جاییکه نه تنها صحبت از تکرار نمی‌شود بلکه امکان خطا را در آن نیز نمی‌بینند؟ چنین وضعی چه اثری در حیات آدمیزاد دارد آیا چند گام به جلو حرکت کرده است یا نا پخته و ناآزموده ندای پیروزی سر می‌دهد و ره صد ساله را به گمان یک روزه طی نموده است؟ قدم نهادن بر اساس عقل عرفی نه چندان صعب است که آدمی را از حرکت بازدارد اما حرکت در بیابانی بی نشان به طمع یافتن نشانی است از هدایت. اکنون سؤال اینجاست چرا طرفداران عقل عرفی محصولات را محقق می‌بینند؟ و چرا باورها ی فردی به نوعی کلی واحد شده‌اند و غربال نمی‌شوند و شک در نهاد آنها کاشته نمی‌شود بلکه پایان خط تلقی می‌شوند؟ چرا باورهای آزموده با باورهای نا آزموده تفکیک نمی‌شوند؟ چرا فیزیک و متافیزیک به یک اندازه در میزان یقین سنگینی می‌کنند و گاه متافیزیک و کفه آن در میزان یقین ارجح و اولی است و بلکه خود متافیزیک شاهین توزین است ؟ چگونه متافیزیک اینهمه متقن گشته بطوریکه از لحاظ اتقان از فیزیک نیز پیشی گرفته است؟ واقعا آدمی چگونه می‌تواند به داده‌های ذهنی اینچنین اعتماد کند و این چه نیرویی است که می‌تواند نهاد انسان را اینچنین با باورهایی نا آزموده عجین کند؟ گاهی کسانی اقبال آدمی را از فکر یا باور یا عملکرد از لحاظ نهاد آدمی یا قوت فکر مورد توجه قرار می‌دهند اما به نظر می‌رسد که فکر و عملکرد و باور صرفا بهانه‌ایست در جهت تفوق انسان و تنازع بقا و تسخیر کائنات توسط انسان و تسخیر انسان توسط انسان. اما چه استنتاجی از این دیالوگ و از چنین فلسفیدنی می‌توان نمود به فرض اینکه انسان در جهت تفوق خویش در حرکت باشد آنهم تحت هر نام و نشانی ؟ شاید بتوان خلاصه چنین دیالوگی را بروز منیت در وجود آدمیزاد نامید و شاید همین خودخواهیهاست که زمینه حرکت به جلو و عامل حرکت بشر در فتح قله‌های مرتفع علمی باشد. اگر که این منیت و خودخواهی آنچنان نیرومند است که حرکت انسان بر مدار آن می‌چرخد و علم و عرفان گریزی از آن نخواهند داشت پس ارزشها چه خواهند شد اگر که آدمی از هر چیزی در جهت استیلای خود بر دنیا کمک می‌گیرد پس چرا قانون را مورد توجه قرار می‌دهد و چرا اخلاق را پایه گذاری می‌کند؟ از یک طرف در نزاعی مداوم و پیوسته برای استلا و تفوق به نسبت عالم و در روابط نسبی بین انسانهاست و از طرف دیگر به مرزبندیها می‌پردازد و سوپاپهای اطمینان را تعبیه می‌کند و قانون را پایه گذاری می‌کند و مرزهای اخلاقی را مورد توجه قرار می‌دهد؟ آیا این دو موضوع با هم در تضاد نیستند؟ شاید نیاز به پرده پوشی نباشد و باید به صراحت اعلان نمود که بله در تضادند و منیت آدمی هیچگاه راضی از این موضوع نیست اما از طرفی ناگزیر از پایه گذاری و پایه ریزی قانون و اخلاق است و در این میان ناگزیر به ارزشها گردن می‌نهد و قانون و اخلاق موجود را خوب می‌داند و آنها را برای جامعه خود تجویز کرده و از اینجاست که در حوزه اعتباریات ذاتی و عرضی شکل می‌گیرد و قبض و بسط در این حوزه بوجود می‌آید. شاید خود اعتباریات قانونی و ارزشهای اخلاقی ناخواسته شکل گرفته‌اند و زاده حرکت جمعی آدمیزاد باشند چرا که سرزنش و یا تحسین اعمال و پاداش یا جزای اعمال بازتاب اجتماع در برابر اعمال آدمیان است و اگر قانون و اخلاقی مدون حاکم نباشد حرکت جمعی آدمیان آن را می‌آفریند و به محض انجام فعل به خلق آنها می‌پردازد پس خلق قانون و اخلاق امری گریز ناپذیر در حرکت جمعی است در فیصله امور و آرامش جامعه اما باز به دلیل قدرت انطباقی انسان با قوانین و ارزشها به محض حلول آنها در آدمی‌تنازع بقا همچنان ادامه دارد و هیچکدام از اینها نمی‌تواند مانع حرکت انسان در تنازع بقا و تفوق خویش باشد و قدرت انطباق بشر با قانون یا اخلاق آنچنان است که به راحتی موافق حرکت انسان و در مسیر تفوق خویش است و از اینجاست که این قدرت انطباق می‌تواند مرزهای قانونی را آنچنان دچار انبساط کند که مسیر را برای حرکت آدمی هموار کند و به هیچ عنوان مانع حرکت آدمی نباشد و اخلاق را نیز آنچنان با خود همراه سازد که تماما خادم گردد و مخدومی خود ننماید. اگر که چنین است آیا بهتر نیست برای جلوگیری از چنین وضعیتی و برای پیش گیری از حرکت انطباقی انسان محدوده‌های اخلاقی و قانونی را مطلق و غیر قابل انعطاف ببینیم؟ اما آیا جوامع بشری چنین امری را بر می‌تابد؟ به هر جهت حرکت انطباقی انسان را نمی‌توان نادیده گرفت و قدرت انطباقی انسان به حدی است که قادر است هر چیزی را با خود همراه سازد بطوریکه باورهای اساسی از جمله خداوند را نیز با خود همراه می‌سازد و خداوندی که اساسا نه اختصاص به افراد خاصی دارد با کسانی که خود را با آن انطباق داده‌اند دوستی می‌کند و دشمن مخالفان می‌گردد. در واقع قاعده انطباق یا حلول در اخلاق و قوانین و باورها سرایت می‌کند به عبارت دیگر آدمی قادر است تا در جهت تنازع بقا و تفوق خویش در هر چیزی نفوذ کند بطوریکه نهایتا فاتحانه محیط و کلمات و باورها و قوانین را به رنگ خود و به نفع خویش مورد تملک قرار دهد و در نهایتا آنچه که باقی می‌ماند نه قانون است و نه اخلاق بلکه اراده آدمی است که در آن متجلی شده است و گریزی از این نخواهد بود و تسری انسان در کالبد کلمات گریز ناپذیر است. شاید پس از اینهمه تعقیب و گریز بر این قرار گیریم که بگوییم: همین اخلاق و قانونی که داریم خوب است البته این به معنای کامل و جامع بودن آنها نیست. ببینینم از کجا به کجا رسیدیم: ما در یک جامعه دینی زندگی می‌کنیم دینی که شامل باورها و اخلاق و قانون و چهارچوبهاست باورهای دینی بر اساس عقل عرفی مورد پذیرش قرار گرفته‌اند و کل دین نیز به عنوان کلی واحد به تبع باورهای اساسی پذیرفته شده است و اگر بتوان باورها ی متافیزیکی دین را با عقل عرفی پذیرفت قوانین و اخلاق آن را نیز می‌توان تلقی نمود که طبعا با حرکت انطباقی بشر در این نوع پذیرش می‌توان بر موانع فائق آمد بنابراین در یک نگاه کلی حرکتی دیندارانه مطابق عقل عرفی مانعی ندارد فقط آنچه در این خصوص باید مورد توجه قرار گیرد آسیب شناسی چنین جامعه‌ایست. 
5) اسطوره شناسی نیازی آئینی: 
جوزف کمبل از اساتید اسطوره شناس در خصوص اسطوره‌ها چنین تعریفی ارائه می‌دهد: " اسطوره در فرهنگ واژگان داستانهایی درباره خدایان است و خدا تجسم قدرتی برانگیزنده یا نظامی ارزشی است که در زندگی بشر و کائنات عملکرد دارد –قدرت‌های جسم خود شما و طبیعت. اسطوره‌ها وجه استعاری توان بالقوه روحی در بشریت اند همان نیروهایی که به زندگی ما جان می‌بخشند". کمبل اسطوره‌ها را رمز یگانگی انسان با کائنات و طبیعت می‌داند و کار دین و آیین را همین پیوند می‌بیند. ایشان زبان اسطوره را زبان استعاره می‌داند که در قالب طنز آدمیان را رهنمون می‌دهد تا مسیر خود را بازیابند و به شاهراه اصلی حرکت بپیوندند و نهاینا در یک لحظه همه با هم یکی شوند لحظه‌ای که زمان در آن جا بی معنی می‌شود و یگانگی در میان بشر و خدا و طبیعت به حقیقت می‌پیوند. در زبان اسطوره تعبیرات دیگرگون می‌شود و معجزات جای خود را با رمز و استعاره عوض می‌کند و در این صورت تولد عیسی از مریم نه تولدی معجزه آسا بلکه نمادی از اشراق در وجود عیسی و برگزیده شدن اوست آنچنانکه این اتفاق در اساطیر دیگر چنین معنایی مراد دارد و حرکت یونس پیامبر در دل دریای مواج و گرفتار شدن در تاریکی دل نهنگ و سرانجام بازگشت و به ساحل رسیدن بیانگر بیدار شدن ناخوداگاه یونس پس از یک دوره تاریکی در دل نهنگ و بالاخره اشراق و بازگشت به جامعه و قس علی هذا. کمبل با مطالعه اسطوره‌ها در میان آیین‌ها و ملت‌های کهن به تطبیق آنها با همدیگر پرداخت و بر این باور بود که اسطوره‌های مختلف در میان اقوام و آیین‌ها از زبان و منهج یکسانی بهره گرفته‌اند و قهرمانان اسطورههای آیینی با عملی قهرمانانه پس از سپری کردن یک دوره از تاریکی نهایتا به یگانگی و اشراق رسیده‌اند و در این لحظه ی یگانگی قهرمانان خردمند به میان جامعه برگشته و دین را برای مردم پایه گذاری کرده‌اند. . از نگاه کمبل سعادت انسانی نه در فراسوی زمین بلکه در همینجاست در دل زمین و آمیخته با خاک و آنگاه که آدمیان نیروی درونی خویش را می‌شناسند و مقصد را جویا می‌شوند و در جهت آن حرکت می‌کنند و آدمی مطابق آئین برگرفته از اسطوره‌های آئینی در طول تاریخ رهنمون می‌گیرد و در طلب سعادت خویش گام می‌نهد و از این نمادهای آئینی در یگانگی بین خود و کائنات و خداوند مدد می‌جوید ارتباطی بی انتها و شگفت انگیز که نه محدود به صورتهاست و نه محدود به قوالب بلکه پیوستن است به نیرویی متعال. از اینجاست که کمبل خدا را نه در آسمانها بل در درون خود می‌جوید و ماوراءالطبیعه را نه در آسمانها بلکه نشإت گرفته از ذات نیرومند آدمی و کائنات می‌بیند. به نظر می‌رسد بهره گرفتن از نگاه اسطوره شناسان در خصوص شناخت ادیان نشستن بر سفره‌ای بی انتهاست چرا که بر این سفره آدمی از غذاهای آئینی و انواع طعمها و تشابه و تفاوت آنها آگاه می‌شود و در یک لحظه با آئین‌های مختلف همراهی می‌کند و اسطوره‌های ملتهای مختلف را با وجود اختلاف در رنگ و زبان مورد بازبینی قرار می‌دهد و اشتراکات آئینی را بیش از بیش درک می‌کند و ناخوداگاه نهال دوستی در میان آئین‌های مختلف کاشته شده و اسطوره‌ها نماد دوستی و اشتراکات آئینی می‌گردند. در کتاب دینی ما قرآن نیز از واژه اسطوره استفاده شده است اما به نظر می‌رسد مراد از آن اکاذیب و دروغ پردازی است و جملات "إن هی ألا إساطیر الأولین" در مجادله‌ای خصمانه از طرف مخالفین مورد استفاده قرار گرفته و مقصودی عرفی را مراد دارد و با آنچه اسطوره شناسان راجع به اسطوره بیان می‌دارند سنخیتی ندارد و شاید بتوان گفت که اسطوره‌ها از نگاه اسطوره شناسان داستانهای کتب دینی را مراد دارد که در رابطه بین انسان و خداوند شکل گرفته‌اند و در میان ملتهای کهن وجود دارند. به نظر می‌رسد از نگاه اسطوره شناسان داستانهای دینی در قالب استعاره و در عالم عرفان در حال بازشناسی روابط پیچیده درون خود و ذات آدمی با کائنات است و آنچه که از این میان برمی‌خیزد در قالب چنین داستانهایی تجلی پیدا کرده و گاه آنچنان مسیر شناخت بر حقیقت مستولی می‌گردد که حقیقت و مجاز در هم می‌آمیزد و در یک لحظه مسیر با مقصد یکی می‌شود همچنانکه آدمی با خداوند و کائنات در لحظه‌ای بدون زمان یکی می‌شوند و اینجاست که یگانگی به وقوع می‌پیوندد و وجود تماما یکی می‌شود و این همان لحظه تلألو ذات انسانی است که روز و شب در نظرش یکی می‌شوند و حقیقت و مجاز واحد در نظر می‌آید و دوگانگی رنگ می‌بازد. در چنین فضایی است که اسطوره‌ها شکل می‌گیرند و خدایان با آدمی به گفتگو می‌پردازند و زمان و مکان در یک آن بی معنی گشته و آدمی و پری و و عوالم مختلف آنها با کنار زدن پرده‌ها بر هم مکشوف می‌گردند و گاه به هماوردی می‌پردازند و گاه در بزمی دوستانه به خلوت می‌نشینند و تمامی حائل‌ها ناپدید می‌گردند و وحدت به وقوع می‌پیوندد و آنگاه که دوباره حجاب مستولی می‌گردد و تاریکی و روشنایی و لحظه‌ها معنی پیدا می‌کنند آدمیزاد تنها می‌نماید و تکثر معنی پیدا می‌کند چرا که تکثر زاده تاریکی و روشنایی و قناعت به رنگها و اختلافات است که در دنیای جدید مورد توجه قرار گرفته است در حالیکه در قالب اسطوره‌ها مقصد و مقصود وحدت است و یگانگی و یکرنگی که سرمنشأ این یگانگی نیروی شگفت انگیز و خارق العاده در وجود آدمی است. 
6) عدل و داد خداوند را نسزد
در این گفتار بر آنیم تا عدل خداوندگار را مورد مداقه قرار دهیم و بر این پنداریم که عدل نه سزاوار خداوندگار است بل خدای تعالی مبرا از عدل است و سزاوار مرحمت و مغفرت و آدمیان نیز در نزد باری جز در این آئینه خود نمی‌نمایند. هر چند که ناظران چنین گفتاری را وجه مواصلت تاریک و طریق مصاحبت مسدود می‌دانند و خردورزی را در این باب معیوب می‌خوانند اما به بهانه روی ترش کردن ناظران راهیاب را نسزد که از مصاحبت معشوق مأیوس گردد و خود را از این مکرمت محروم دارد که دق الباب رب الأرباب به هر بهانه‌ای شیرین و گواراست. 
سخن از عدل است و داد. اینکه دادگستری چه تناسبی با آدمیان و چه منافاتی با هیمنه رب الأرباب دارد؟ اینکه هماوردی بنده را نه سزاوار آفریدگار است که اگر چنین بودی ندای "کن فیکون"عالم و آدم را در یک طرفه العین به هلاکت رسانیدی. برآنیم تا بدانیم دادگستردن چگونه با آدمیان آمیخته است و چنین آمیزشی نه سزاوار خداوندگار است که اگر چنین بودی مقام عالی رب الأرباب در حد آدمیان تنزل کردی و معاذالله از چنین مشابهت و مناسبتی بین عبد و معبود. 
سخن بر سر این است که حلول عدل و داد در جوامع بشری مرافقت و همراهی با حواس و احساس را به همراه خواهد داشت و گریزی از آن نخواهد بود به عبارت دیگر چنین مرافقتی نه اختیاری و از روی رضا بل مرافقتی اجباری و گریز ناپذیر است بطوریکه عدم همراهی حواس و احساس با عدل و داد دادگستردن را در حد ستم روا دادن تنزل می‌دهد. جمیع آدمیان از یکسو دادگستردن را مرادف بستن حواس و احساس و در حد توزین می‌دانند و از آنسو همین عمل را در حق خود نه شرط انصاف بل نوعی ستم می‌خوانند به عبارت دیگر چنگ زدن به چنین واژه‌ای را "به از آن نیافته‌ایم "می‌دانند هر چند که خود می‌دانند چنین واژه‌هایی مراد آدمیان را به مقصود نخواهد رسانید و عدل و داد همواره با ستم قرین خواهد بود و نهایتا یکی از محکمه پیروز برون خواهد رفت و دیگری سرافکنده میزان بکار گرفته را نه عادلانه می‌خواند و برای خود هزارو یک عذر در سینه نهان می‌دارد. در این مجال سخن برسر احکام و قوانین نداریم که قوانین با مجریان آن توزین خواهند شد و مجریان را هیچگاه نمی‌توان از ولاء و براء مبرا دانست و همین سو گرفتن ولاء و براء در مجریان هم رضا بخش دادگستردن است و هم منادی ستم روا داشتن. به عبارت دیگر عدل و داد ناگزیر هم مرکب حواس و احساس است بطوریکه حضور یکی مرافقت دیگری را می‌طلبد که اگر چنین نبودی خونها بیشتر ریخته شدی. در چنین فضایی اگر خداوند را سزاوار عدل و داد بدانیم ناگزیر از این هستیم که حواس و احساس را به ذات باری منسوب داریم و او را سزاوار ولاء و براء بدانیم و خیل دوستان و دشمنان و اصناف و طبقات شکل خواهند گرفت و گروهی روانه بهشت می‌گردند و گروهی راهی درکات جهنم. اگر که خداوند نیز دادگستردن را در روز جزا برپا دارد آدمیان همچنان ناراضی و ستم روا خود را خواهند دید و به هزارو یک دلیل محکمه دادگستر را سزاوار ذات باری نخواهند دانست و جز توبه و انابه و آه و فغان چاره‌ای نخواهند داشت و صدای مظلومانه آنها را کسی نخواهد شنید و به سوی جهنم به پیش رانده خواهند شد در چنین فضایی خداوندگار چون سلطانی از جنس آدمی خود می‌نماید و خبری از رحمت و مغفرت او نخواهد بود به این خاطر است که چنین تصاویری خداوندگار را نسزد.
ادامه‌ دارد ....
بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1390/03/03

با سلام
گر چه مشهور است که هر نوشته ای به یک بار خواندن می ارزد اما . . . ! راست و درست گفته است علامه ابن جوزی که هر آفتی که در بخش توحید وارد فرهنگ اسلامی شده است،ناشی از قیاس خالق با مخلوق است.