«دل یکدله کن»؛ بازخوانیِ عارفانه‌ی مفهومِ توحید

«دل یکدله کن»؛ بازخوانیِ عارفانه‌ی مفهومِ توحید

 نگاه عارفانِ نامبردارِ ما به تعاليمِ ديني، رنگ و بويِ ويژه و متمايز خود را دارد. از اين دست است نگاهي که گرم تازان عرصه‌ی تجرید و پاکبازان عالم توحید به مفهوم «توحيد» به عنوان اسِّ اساسِ آموزه‌‌‌‌هاي دين و مضمونِ اصلي و اصيل و مشترکِ جميعِ اديانِ ابراهيمي دارند.   

اگر در نظرگاه عالمان کلام، توحيد چيزي از جنس باور و معرفت و سپس اقرار زباني و اعتراف گفتاري است و اگر در چشم‌انداز فقيهانه و اهل ظاهر، نمودهاي خارجي و موضعگيري‌‌‌‌هاي عملي بيانگر محتواي توحيد است؛ در منظر عارفان مسلمان، توحيد در واقع نوعي تبدّلِ وجودي و سير و سلوکِ معنوي و درگير شدنِ تمام عيارِ روح و روانِ آدمي قلمداد مي‌شود. می‌گویند:
«نقش بر دل معنی توحید کن». زير و رو شدني بنيادين و دگرديسي‌اي اصيل و همه‌جانبه که در منش و شخصيت آدمي روي می‌دهد و او را  به موجودي يک دست و يکدله و يکپارچه بدل می‌کند. 

عارفان ما می‌گفتند که توحيد يکي دانستن خدا نيست. در واقع توحيد چيزي از مقوله‌ی معرفت و باور نيست. گرچه مستلزم آن هست. می‌گفتند خداوند، جمعِ فراوان انبياء را روانه نداشته تا مردمان، تنها در صحنه‌ی ذهن و باور به يگانگي خداوند قائل شوند. اين باور ذهني که نمی‌تواند ميزِ مايزِ يک موحّد اهل نجات و يک مشرک اهل شقاوت به شمار آيد. 

مطابق آيات قرآن، دعوت و فراخوانِ پيامبرِ اسلام، رهنموني جهت سوق دادن آدميان به سوي زيستني يکسره متفاوت بوده است. زيستني که قرآن از آن با عنوان «حيات طيبه» ياد می‌کند.[سوره نحل: آیه 97] دعوتي که استجابت آن، آدمي را از صفِ مردگان به زمره‌ی اهل حيات و زندگان می‌کشاند.[سوره انفال: آیه 24] 

شمس تبريزي، يکي از عارفاني است که به اين موضع به دقت و عمق هر چه تمام نظر داشته و در عباراتي سليس و نغز عنوان داشته که توحيد نه يکي دانستن خدا بلکه يکي شدن و يکپارچه شدن براي خداست:

«گفت: خدا يکي است، گفتم: اکنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای: صد هزاران ذره، هر ذره درعالم‌‌‌‌ها پراکنده، پژمرده، فروفسرده. او خود هست. وجود او قديم است. تو را چه؟ چون تو نيستي. »

«ازعالم توحيد، ترا چه ؟ ازآن که او واحد است، ترا چه ؟ چون تو صدهزار بيشي:  هر جزوت به طرفي،  هر جزوت به عالمی‌_ تا تو اين اجزا را در واحدي او درنبازي وخرج نکني. تا او ترا از واحدي خود همرنگ کند، سرت بماند وسِرّت.»

«مال قبله‌ی اغلب خلق است. یک پول عزیزتراست نزد دنیاپرست ازجان شیرینش. والله که یک پول پیش دنیا پرست قبله است.»

«لا إاله إلا الله کار زبان نیست، کار معامله است.»

ابوالحسن خرقاني می‌گويد: 

«روز قيامت من نگويم که: من عالم بودم يا عابد بودم. گويم تو يکي اي من زان يکي تو يکي بودم.»

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: 

«توحید آن نیست که او را یگانه خوانی، توحید آن است که او را یگانه دانی. توحید آن نیست که او را بر سر زبان داری، توحید آن است که او را در میان جان داری. توحید نه همه آن است که یکبار گویی و یگانه باشی، توحید حقیقی آن است که از غیر او بیگانه باشی.»

«توحید در دل‌‌‌‌های مؤمنان، بر قدر دل‌‌‌‌ها بود. هر آن دلی که سوخته‌تر و درد وی تمامتر، با توحید آشناتر و به حق نزدیکتر.»

«توحید عام یکی شنیدن است، توحید عام یکی دانستن. توحید خاص الخاص یکی دیدن است، توحید درویش یکی بودن و نابودن است. دوست مدار آنچه او دوست ندارد. بگذار آنچه او تو را بر نگاهداشت آن ثنا نمی‌گوید. نظر بر او دار و بر امر و فرمان او، نه بر خود و خلق. میل از غیر ببر، یک دل باش. اگر طالب این کاری، با کسی که نه طالب این کار است منشین. این کار عزیز است و گرانمایه، دو عالم در جنب این به پر پشه ای بر نیاید. این کار را غیرتی است که به غیر خود بر نپذیرد، هر که این را خواهد، مگر که دل از خود و دوگیتی برگیرد. بکوش تا پیش از مرگ از این بحر طیّبه چاشنیی برگیری تا به وقت مرگ مردار نمیری. »

«یکی گو و یکی دان و یکی بین؛ و در وقت طلبِ این کار یکتا گرد.»

«در آن کوش که در دل خود از میل به دوگیتی هیچ نیابی. دل از همه برکن، در یکی بند. از همه در نومید باش، بر یک در مقیم باش. چشم از خود فراز کن، به دوست باز کن. ازهمه تبرّا کن، به یکی تولّی کن. عنایت او بین برخویش پیش از کفایت خویش.»

«بنده ی آنی که در بند آنی»

اساساً عارفان در صدد بوده اند که از مضامينِ ديني به سوي تحولِ وجودي آدمي نَقب بزنند. مثلاً مولوي ميگويد: 

به معراج  بر آييد گر از آل رسوليد 

رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد

شمس تبريزي نيز می‌گويد:

«متابعت محمد آن است که او به معراج رفت، تو هم بروي در پي او، جهد کن تا قرار گاهي در دل حاصل کني. چون طالب دنيا باشي به زبان نباشي، بل که به مباشرت اسباب باشي. طالب دين باشي، هم به زبان نباش؛ به ملازمت طاعت باش. و طالب حق باشي، به ملازمت خدمت مردان باش.»

يعني عارفان، پيامي که از حادثه‌ی معراج پيامبر می‌گرفتند اين بود که گوهر وجود خود را چنان ارتقا دهند که ايشان نيز در پي محمد(ص) روزنه‌ای به سوي عالم بالا بيابند و پا بر نردبان آسمان نهند. تنها اعتقاد و باور و تصديق و اعتراف به حادثه‌ی معراج، براي آنان کافی نبود. 

وقتي در ساحت و فضاي اهل کلام سير می‌کنيم با انبوهي از مباحث ذهني و نظري مواجهيم که ربط آن را با مشی و روش زندگاني خود در نمی‌يابيم. گويا اطلاعات و معارفي هستند يکسره بي ربط به تحول وجودي و ارتقاء شخصيتي ما. 

عارفان می‌گفتند باوري که به کار بالندگي و رهيافتگي ما نيايد اساساً از مقوله‌ی «علم غير نافع» است که در ادعيه‌ی مأثور از شرّ آن به خداوند پناه می‌بريم و هماره از حضرت او، طلب دانش مفيد و نافع می‌کنيم.«اللهم إني أعوذ  بک من علم لا ينفع: خدایا از دانش غیر مفید به تو پناه می‌آورم.( رواه مسلم)/ اللهم إني أسألک علماً نافعاً: خدایا دانشی سودمند از تو می‌طلبم »

أنس (رض) روايت می‌کند که وقتي عرب باديه نشيني به نزد پيامبر آمد و پرسيد: «مَتَى السَّاعَة؟/ قیامت کي واقع می‌شود؟» پيامبر در جواب گفت: «مَا أَعْدَدْتَ لَهَا؟/ برای آن روز چه فراهم کرده‌ای؟» گفت: «حُبّ اللَّهِ ورسولِهِ/ محبت خدا و پيامبرش را.» پيامبر در جواب گفت: «أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ: در تو همراهي محبوبانت خواهي بود. ». (بخاری و مسلم)

همچنان که در حديث فوق می‌بينم پيامبر فرد جوينده را از يک مسئله‌ی نظري و ذهنيِ صِرف که جنبه‌ی کاربردي ندارد، به يک مسئله‌ی عملي و سوگيري وجودي منصرف می‌کند و جواب سؤال او را با سؤالي ديگر می‌دهد. می‌گويد مهم نيست که قيامت کي واقع خواهد شد. مهم اين است که تو چه اختيار کرده‌ای وچه فراهم ديده‌ای.

اقرار و معرفت به يگانگي خداوند چه ربطي به زندگي ما دارد؟ چه ربطي به تحول و تعالي وجود ما دارد؟ از اين که او يکي است و انبازي ندارد چه حاصل ما می‌شود؟ اينجاست که عارفان کيمياگر ما از توحيد انتظار ديگري داشتند. می‌گفتند اينکه بگويي خدا يگانه و يکتاست تأثيري بر تو ندارد، مهم آن است که حال که دانستي او يگانه و يکتاست تو هم يگانه و يکدست شوي. وجود از هم گسيخته و از هم گسسته نباشي. به تعبير اقبال: «وحدت خود را مگردان لخت لخت» 

بهره ي تو از توحيد آن است که وجود هزاران پاره‌ی خود را در يگانگي خداي در بازي  و گوهر خود را در وحدانيت او آبديده کني. 

می‌گفتند اجزاء وجود شما آدميان يک کلِّ متلائم الأجزاء و سازوار نيست. هر جزئي از شما نظر به سويي دارد و هر ساعت از نو قبله‌ای گرفته است. توحيد آن است که شما يکدله شويد. از تفرقه در آيييد. به تعبیر حافظ: «ز فکر تفرقه باز آي تا شوي مجموع» به لحاظ رواني و منشي مجموع و خاطر جمع شويد. و از زلف پريشان يار کسب وحدت و جمعيت کنيد. حافظ می‌گوید: «کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم» چرا که خاطر مجموع داشتن از ارکان سعادت است:

هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد 

سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد

موحدانه زيستن، يکپارچه ساز و وحدت بخش به منش و شخصيت ماست. آن وقت وجودمان مانند ارکستي نخواهد بود که هر کدام از شخصيت‌‌‌‌هايش ساز متفاوتي می‌زنند و همنوا نيستند. چرا که نمی‌شود بهترين نوازندگان، چنانچه فاقد همسويي و همنوايي باشند موسيقي دلنشيني ايجاد کنند. به تعبيري ديگر، شخص موحد که متأثر از يگانگي خداوند يکدله شده است همه‌ی وجودش يک کوک خورده است و يک نوا را سر می‌دهد و رو به سوي يک قبله  و سو دارد و از سعادت يک سو زيستن بهره مند است. ابوسعيد ابوالخير گفته است: «تصوف دو چيز است: يکسو نگريستن و يکسان زيستن.» 

يکسان و يکرنگ و يکدست زيستن از ثمراتِ مبارکِ يکسو نگريستن است. بوسعيد ابوالخير گوهر تصوف را در اين دو چيز خلاصه می‌کند. در ساحت ذهن و روان، يکسو نگريستن و در ساحت رفتار و منش، يکسان زيستن؛ که يکي در پي ديگري به وجود می‌آيد. يکسان زيستن يعني زيستني که از رنگ و بو و صبغه‌ی واحدي برخوردار است. همان رنگ و بوي خدايي که به تعبير ابوالحسن خرقاني وقتي مؤمن موحد را با شامه‌ی جان می‌بويي، بوي حق از او به مشام می‌رسد:

«هر چيز‌‌‌‌ها را ببوييدم بوي آن چيز برآمد. مؤمنان را بوي حق برآمد.»

همان رنگ و بو که بر اثر تک و پوي خداجويانه در آدمي پديد می‌آيد: «صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ: اين است نگارگرى الهى و كيست‏خوش‏نگارتر از خدا و ما او را پرستندگانيم» [سوره بقره: آیه 138]

وقتي چنين شد و در اثر يکسويگي و يک قبلگي، آدمي رنگ و بوي متمايز يافت، ديگر سرزنش و ملامت ديگران يا به تعبير دقيقتر، ارزش داوري‌‌‌‌هاي مردمان، در چشمانش بي قدر و قيمت می‌گردد. موحد، تنها در پي زيستني است که مورد پسند خداوند باشد. همه‌ی دغدغه و اهتمامش دستيابي به سبکي از زندگي است که خداپسندانه باشد و پس از آن که چنان زندگي اي را حاصل کرد خطاب و عتاب ديگران و نکوهش و ستايش ويا پذيرش و وازنش سايرين براي او بي ارج می‌گردد. به تعبیر خوش سعدی:

حکايتي ز دهانت به گوش جان آمد

دگر نصيحت مردم حکايتي است به گوشم 

مولوي در غزليات شمس به زيبايي می‌گويد:

تو جام عشق را بستان و می‌ رو

همان معشوق را می‌دان و مي رو

شرابي باش بي خاشاک صورت                                

لطيف و صاف همچون جان و مي رو

يکي ديدار او صد جان به ارزد                                  

بده جان و بخر ارزان و مي رو

چو ديدي آن چنان سيمين بري را                                

بده سيم و بنه هميان و مي رو

اگر عالم شود گريان تو را چه                                   

نظر کن در مه خندان و مي رو

اگر گويند زراقي و خالي                                         

بگو هستم دو صد چندان و مي رو

کلوخي بر لب خود مال با خلق                                   

شکر را گير در دندان و مي رو

بگو آن مه مرا باقي شما را                                       

نه سر خواهيم و ني سامان و مي رو

خداوند در قرآن کریم يکي از اوصاف اهل ايمان را بي پروايي و بي اعتنايي به ملامت و سرزنش ديگران می‌داند: 

«يجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ / در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‏ترسند.» [سوره مائده: آیه 54]

در ابياتي منسوب به عارف نامدار، رابعه‌ی عدويه آمده است:

وليتک تحلو و الحياة مريرة

وليتک ترضي والأنام غضاب

وليتک بيني و بينک عامر

وبيني و بين العالمين خراب

إذا صحّ منک الودّ فالکلُّ هينٌ

وکلُ الذي فوق التراب تراب

[بادا که تو شيرين و شکرين باشي و زندگي سرتاسر تلخ و ناگوار؛ بادا که تو خشنود باشي و مردمان جملگي خشمناک؛ بادا که ميانه‌ی من و تو آبادان باشد و ميانه‌ی من و عالميان خراب. چنانچه دوستي تو مرا مسلّم شد پذيرش هر چيز آسان است. چرا که هر آنچه روی خاک است در حقيقت خاک است. ]

توحيد مستلزم يکسويگي و يکپارچگي قلب و روان آدمي است. در سير موحّدانه و در مقام و منزل توحيد، سالک، رو از هرچه غير دوست بر می‌تابد و بر می‌گيرد و تماماً روي و رخِ درون و دلِ خود را به حضرت او متمايل می‌کند. در واقع در اين تحول وجودي توحيدي، سالک، جهتمند و ويک قبله می‌شود. در آيات فراواني از کتاب قرآن خداوند متعال به جهت يابي موحدانه اشاره کرده است و تأکيد داشته که زيست موحدانه، سير و حرکتي است که سويه و جهت الهي دارد. حرف «إلي» که بيانگر مقصد و جهت حرکت است در آيات بسياري حاکي از اين امر است:

«وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيهِ تَبْتِيلًا / و نام پروردگار خود را ياد كن و تنها به او بپرداز. »[سوره مزمل:آیه8]

مقام تبتل در واقع منزلتي است که سالک در آن از هر آنچه غير او می‌گسلد و «إليه= به سوي او» می‌گرايد. گسستن از غیر و پيوستن به دوست.

از تعبيرات ژرفي که بر لبان ابراهيم خليل نشسته و گوياي اين رمز موحدانه است:

«وقال اني ذاهب الي ربي سيهدين / [ابراهيم] گفت من به سوى پروردگارم رهسپارم زودا كه مرا راه نمايد.» [سوره صافات: آیه 99]

«وَقَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّي / و [ابراهيم] گفت من به سوى پروردگار خود روى مى آورم.» [سوره عنکبوت: آیه 26]

در دو آيه فوق، ابراهيم خود را مهاجر و ذاهب و رونده به سوي خداوند می‌نامد. شايد تعبيرِ سالکِ طريق که در اصطلاح صوفيه پرکاربرد است  مقتبس و مأخوذ از اين تعبير قرآني باشد. 

در جاهاي ديگري نيز به اين سوگيري و جهت مندي اشاره رفته است: 

«ففرّوا الي الله / پس به سوى خدا بگريزيد.» [سوره ذاریات: آیه 50]

«وأنيبو ا إلي ربِّکم / به سوى پروردگارتان بازگرديد.» [سوره زمر: آیه 54]

«والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا / و كسانى كه در راه ما كوشيده‏اند به يقين راه‏هاى خود را بر آنان مى‏نماييم.» [سوره عنکبوت: آیه 69]

در آيه‌ی فوق خداوند دويدني را کامياب می‌داند که «فينا» يعني در مسير خداوند و رو به او باشد نه «عنّا» يعني پشت به او.

گو بدو چندان که افزون می‌دود

از مراد دل جداتر می‌شود

«جاهدوا فينا»  بگفت آن شهريار 

«جاهدو عنّا»  نگفت اي بي قرار   (مثنوي)

در آيه‌ی ديگري از زبان امام موحدان، ابراهيم خليل می‌خوانيم که در انتهاي کاوش و پي جويي خويش سرانجام مسير خود را می‌يابد و چنين می‌گويد:

«إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ / من از روى اخلاص پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است و من از مشركان نيستم» [سوره انعام: آیه 79]

يعني تمام توجه و اهتمام وجودي خويش را معطوف و منعطف به خداوند می‌کنم.

خداوند متعال در آيه‌ی ديگري اشاره داشته است:

«مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَينِ فِي جَوْفِهِ / خداوند براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهاده است» [سوره احزاب: آیه 4]

يعني کسي که موحد است در واقع يکدله شده و سرتاسر وجودش تحت حاکميت يک فرد قرار می‌گيرد. واين مشي، البته آثارِ پر ثمرِ رواني به همراه دارد. چرا که وقتي چنين شد سالک از آشفته حالي و پريشان حالتي نجات می‌يابد. چرا که به تعبیر سنایی:

با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست

يا رضاي دوست بايد يا هواي خويشتن  

وقتي سالک به مرتبه‌ی توحيد نائل نشده و به تعبير قرآني در مرتبه‌ی شرک به سر می‌برد، در واقع به مقتضاي معناي لغوي «شرک» افراد متعددي سهيم و شريک در دل و درون و مآلاً جهت و مسير حرکت او خواهند بود. گويا وجود او به شرکت سهامی‌اي بَدَل شده که افراد متعددي در آن سهم دارند و طبعاً اقتضاي اين تعدد، تنازع رقبا و نهايتاً سلب خاطر مجموع، آشفته حالي و يا اصطلاحاً تفرقه‌ی وجودي است که آثار مخرب و زيانباري بر روح و روان فرد می‌نهد. سعدی می‌گوید:

روی از خدا به هر چه کنی شرک خالص است

توحید محض کز همه رو در خدا کنیم

خداوند متعال در آيه‌ای از قرآن مجيد در تصويري گويا،  اتفاقي را که در يک زندگي مشرکانه روي مي دهد عنوان می‌کند:

«وَمَن يشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّيرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ / و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربوده‏اند يا باد او را به جايى دور افكنده است. » [سوره حج: آیه 31]

وجودي که توسط پرندگان شکاري تکه تکه شده و به پاره‌‌‌‌هاي مختلف تقسيم شده است. وجودي عاري از انسجام و وحدت و از هم گسسته و پاره پاره. چنين حالت روانشناختي اي نتيجه‌ی زندگي مشرکانه است که آدمي در آن صد دله و هزار پاره می‌شود. 

در مثالي ديگر خداوند متعال، حکايت مردي را به تصوير می‌کشد که صاحبان و آمران متعدد ودر عين حال درگير و متخاصم دارد و اين شخص را در برابر آدمي قرار می‌دهد که تماماً تابع يک آقا و بالادست است و سپس همگان را به تأمل در اين دو تصوير فرا می‌خواند. راستي کداميک حالت رواني مناسبتر و سالمتري دارند:

«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يسْتَوِيانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يعْلَمُون / خدا مثلى زده است مردى است كه چند خواجه ناسازگار در [مالكيت] او شركت دارند [و هر يك او را به كارى مى‏گمارند] و مردى است كه تنها فرمانبر يك مرد است آيا اين دو در مثل يكسانند سپاس خداى را [نه] بلكه بيشترشان نمى‏دانند.» [سوره زمر: آیه 29]

يوسف پيامبر، در دعوت و فراخوانِ توحيدي خويش که در تنگنايِ زندان صورت می‌گيرد خطاب به دو هم بندِ خود می‌گويد:

«يا صَاحِبَي السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ / اى دو رفيق زندانيم آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر.» [سوره یوسف: آیه 39]

عارفان می‌گفتند تو در واقع بنده‌ی کسی هستی که دل در بند او داری. بنگر که دلت در گرو کیست و به کدام جهت مایل است آنگاه تعداد خدایان خود را در می‌یابی. شیخ ابوعلی دقّاق تعبیر بسیار جالبی در این خصوص دارد: 

«أنت عبد مَن أنت في رقّه وأسره، فإن کنتَ في إسرِ نفسک، فأنت عبد نفسک، وإن کنت في إسر دنياک، فأنت عبد دنياک وقال رسول الله (ص): تعس عبدالدرهم، تعس عبدالدينار، تعس عبدالخميصة/ بنده‌ی آني که دربند آني اگر دربند نفسي بنده‌ی نفسي واگردربند دنيايي بنده‌ی دنيايي. پیامبر خدا فرمود: بندة دينار و درهم و پارچه‌ی نفيس، نابود باد.»[مأخذ حدیث: بخاری: 2887]

شيخ بایزید بسطامی مردي راپرسيد که چه پيشه داري گفت: خربنده. گفت خداي خر ترا مرگ دهاد تابنده‌ی خداي باشي نه بنده‌ی خر. 

مولوی این حکایت را به نظم کشیده است:

روزي يکــي همـــراه شـــد با بايـزيد اندر رهي     

 پس بايزيدش گفت: چه پيشه گزيدي اي دغا؟

گفتا که من خربنده ام پس بايزيدش گفت: رو       

يـارب خـــرش رامرگ ده تااوشود بنده‌ی خدا

بنابراین عارفان و دیده وران می‌گفتند باید تنها به خدای رو و التفات کنید و شهادت به توحید و کلمه‌ی لاإله إلا الله، حرفی نهنگ آساست که هر چه جز خدای را در کام می‌کشد. به تعبیر سنایی:

شهادت گفتن  آن باشد که  هم زاول درآشامي

همه درياي هستي  را  بدان حـــرف نهنگ آسا  

شیخ بهایی هم کلمه توحید را واژه ای نهنگ آسا می‌داند:

«لا» نهنگی است، کاینات آشام

عرش تا فرش در کشیده به کام

هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ

از من و ما نه بوی ماند و نه رنگ

عارفان موحد، «لاإله» را به تیغی آخته مانند کرده اند:

آفرینش را همه پی کن به تیغ «لاإله»

تا جهان صافی شود سلطان «إلّا الله» را

مولوی نیز «لاإاله إالاالله » را به تیغی تشبیه می‌کند که هر چه غیر دوست را گردن می‌زند و تنها وجود او برای تو محل توجه واهتمام می‌ماند: 

عشق آن شعله است کو چون برفروخت 

هر چه جز معشوق باقي جمله سـوخت 

تـــيـــــغ  لا  در قتــــل غير حـق براند 

در نگر زان پس که غير لا چــــه ماند؟

مانـــد الاالله بـــــاقي جملـــــه رفــت 

شـاد باش اي عشق شرکت سـوز زفـت      ( مثنوي، دفتر پنجم ) 

همو می‌گوید:

ای خواجه ترا غم جمال و جاهست

و اندیشه‌ی باغ و راغ و خرمنگاهست

ما سوختگان عالم توحیدیم

ما را سر لا اله الا الله است

جای دیگری می‌گوید:

به آفتاب وبه مهتاب التفـــــــات مکن 

 يگانه باش و بجز قصد آن يگانه مکن

و

با من صنما دل يکدله کن 

گرسر ننهم آنگه گله کــن

و

رخت از اين پنج و شش جانب توحيد کش

عرعر توحيد را چند کني منثني

شیخ بهایی می‌سراید:

خالی ز خود و به دوست باقی

این طرفه که نیستند و هستند

این طایفه‌اند، اهل توحید

باقی، همه خویشتن پرستند

اقبال لاهوری هم از توحید، اقتضای یک شدن و رخت از دوئی برداشتن را می‌بیند و مشهود و متجلی کردن توحید را درگرو یک شدن و وحدت منش و مشی فرد می‌داند:

آنکه نام تو مسلمان کرده اسـت       

از دويي سوي يکي آورده اســت

با يکي ساز از دويي بردار رخــت     

وحدت خود را مگردان لخت لخت 

يک شو وتوحيد را مشهــــود کن        

غايبش را از عمل موجــــــود کن

لذت ايمان فـزايد درعــــمـــــل            

مرده آن ايمـان که نايـــد در عمل 

اینجاست که می‌گوید:   

لاإاله گویی بگو از روی جان

تا ز اندام تو آید بوی جان

و چون لوازم و اقتضائات بنیان فکن توحید را می‌داند می‌گوید:

چو می‌گویم مسلمانم بلرزم

چو دانم مشکلات لا إاله را

سعدی می‌گوید:

غـــــلام دولت آنم که پايبند يکي است                        

به جانــــبي متعلق شد از هـــــزار برست

این آزادگی از هزار سو و جهت، ارمغان ارزنده ای است که از بوستان توحید فراچنگ می‌آید. به این رباعی زیبا توجه کنید:

اي يکدلِ  صددله، دل يکدله کن 

 مهر دگران را زدل خود يــلـه کن 

يک صبح به اخــلاص بيا بر در ما 

برنايد اگر کــــام تو آنگه گلـه کن 

همچنان که گفته آمد مطابق آیه‌ی قرآن در نهاد هر کسی تنها یک قلب نهاده شده است و وقتی این قلبِ واحدِ ما مقرّ محبوبان متعارض و متنازع گردد، جمعیت و انسجام خود را از دست می‌دهد.

نماد و الگوي مناسبي که براي سالک توحيد پيشه می‌توان ذکر کرد، گل آفتاب گردان است. نام پرمحتواي اين گل، شايسته‌ی تأمل است. آفتاب گردان. يعني گلي که گردش خود را با آفتاب تنظيم می‌کند. حرکت او تابع مسير آفتاب است. هماره رو به سوي آفتاب دارد: 

چو غلام آفتابم همه زآفتاب گويم

نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم (مولوی)

گل آفتاب گردان، چرخش روزانه اش را بر اساس حرکت خورشيد متناسب می‌کند و از اين رو خود به چهره‌ی آفتاب در می‌آيد. در واقع گل آفتاب گردان حکايتگر اتحاد عاشق و معشوق است. در اين الگو، عاشق (گل آفتاب گردان) در معشوق (آفتاب) مضمحل و فاني و مستحيل نمی‌شود؛ اما از آن رو که همه‌ی عمر، نظر بر آفتاب دارد، خود به آفتاب کوچکي بدل می‌شود و چهره و سيماي آفتاب به خود می‌گيرد. 

شاعر برجسته‌ی معاصر، دکتر شفیعی کدکنی در شعری به غایت زیبا، غزلی در ستایش گل آفتاب گردان و خاصیت آینگی آن در افشای رمز و راز وحدت و توحید گفته است:

«نفست شكفته بادا  و                       

ترانه ات شنيده ام                           

گل آفتابگردان

نگهت خجسته بادا و            

شكفتن تو ديدم                    

گل آفتابگردان

به سحر كه خفته درباغ صنوبر و ستاره

تو به آبها سپاري                

همه صبر و  خواب خودرا

و رصدكني زهرسو                   

ره آفتاب خود را

نــه بنــفشه دانــــد اين راز نه بيد و رازيانه               

دم همتي شگرف است تو را در اين ميانه

توهمه دراين تكاپو                        

كه حضورزندگي نيست                        

به غير آرزوها

وبه راه آرزوها                           

همه عمر جستجوها

من و پويه‌ی رهايي                   

وگَرَم به نوبت عمر                 

رهيدني نباشد

تو و جستجو و گر چند                 

رسيدني نباشد

چه دعات گويم اي گل 

تويي آن دعاي خورشيد كه مستجاب گشتي

شــده اتّحاد مــعشوق بــه عاشق از تو رمزي 

نگهي به خويشتن كن كـه خود آفتاب گشتي.»  

يکي از عوارض نامطلوب رواني ما، دغدغه‌‌‌‌هاي فراوان و نا همسوي ماست که انرژي و کارمايه‌ی ما را به هدر می‌دهد. از محسّنات توحيد اين است که اهتمام و دلنگراني و دل آشوبه‌ی آدمي را واحد می‌کند. سورن کرکگور می‌گويد:

«مسئله اين نيست که فکرهاي زيادي داشته باشي، مسئله اين است که به يک فکر بچسبي.»

«شهسوار نخست بايد توان آن را داشته باشد که تمام محتواي زندگي اش و همه‌ی معناي واقعيت را در يک خواست واحد جمع کند. اگر کسي اين شدت و حدّت مجموع را نداشته باشد، اگر روحش از آغاز در کثرت پراکنده باشد، هرگز به جايي نمی‌رسد که بتواند اين حرکت را انجام دهد؛ چنين کسي در زندگي با دورانديشي سرمايه داراني رفتار می‌کند که پولشان رادر فعاليتهاي مختلف به کار می‌اندازند تا زيان يکي را با سود ديگري جبران کنند...»

در گفته‌‌‌‌هاي نبي خاتم آمده است که کسی که دلنگراني‌‌‌‌ها و دلواپسي‌‌‌‌هاي گونه گون و متعدد دارد از جملگي آنها باز می‌ماند و از نظر خدا می‌افتد؛ اما آنکه تمامِ اهتمام و دلنگراني و دغدغه‌ی وجودي اش يک چيز است کامياب می‌گردد:

«من جعل الهموم همّاَ واحداَ همّ آخرته كفاه الله همّ دنياه  ومن تشعبت به الهموم في أحوال الدنيا لم يبال الله في أي أوديتها هلك/ کسي که دغدغه‌‌‌‌هاي خويش را يکي گرداند و تنها دلنگران امر آخرتش باشد، خداوند عهده دار دلنگراني دنيوي او خواهد شد.  و کسي که دغدغه‌‌‌‌ها و دلواپسي‌‌‌‌هايش در امر دنيا او را پراگنده دل کرده باشد، خداوند پروايي ندارد که در چه ورطه ای از ورطه‌‌‌‌هاي دنيا به هلاکت برسد.» (ابن ماجه)

«من جعل الهموم همّاَ واحداَ كفاه الله ما همَّه من أمر الدنيا و الآخرة و من تشاعبت به الهموم لم يبال الله في أي أودية الدنيا هلك / آن که تمام دلنگراني‌‌‌‌ها و دغدغه‌‌‌‌هاي خويش را واحد کند خداوند عهده دار دغدغه‌‌‌‌هاي دنيوي و اخروي او می‌گردد؛  اما آنکه دلواپسي‌‌‌‌ها او را تکه تکه کرده اند خداوند را پرواي او نيست که در کدام وادي دنيا به هلاکت رسد.» ( المستدرک )

استاد مصطفي ملکيان می‌نويسد:

«احمد العلوي، رهبر شاذليه در الجزاير، در يکي از رسائل خود به نکته‌ای اشاره می‌کند و مارتين لينگز نيز در يکي از دو نوشته‌ی خود اين نکته را ذکر کرده است. العلوي می‌گويد اگر کسي در بياباني دچار تشنگي شود و بعد نقاط مختلفي از بيابان را مختصري حفر کند، در واقع تشنه‌ای است که بيش از تشنگي دچار حماقت است. آدم عاقل کسي است که در چنين شرايطي يک جا را تا می‌تواند حفر کند. در يک جا را کندن احتمالِ به آب رسيدن زياد است ولي در حفر کردن جاهاي مختلف چنين احتمالي نيست.»

توحید این است که «همّ غایی» و «اهتمام فرجامین» آدمی، خداوند یگانه باشد. بنابراین توحید عارفانه یکی دانستن یا یکی دیدن خدا نیست بلکه یگانه شدن و یکدله شدن برای خداست.

خداوند متعال در دو جای قرآن می‌فرماید:

«أَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَیهِ وَكِیلًا / آیا آن كس كه هواى [نفس] خود را معبود خویش گرفته است دیدى آیا [مى‏توانى] ضامن او باشى.» [سوره فرقان: آیه 43]

«أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ / پس آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانید.» [سوره جاثیه: آیه 23]

به استناد صراحت این دو آیه، هواهای نفسانی نیز معبودی انباز و شریک خداوند است که غالب آدمیان به رضای آن تن داده اند وکیش توحید آن است که آدمی از خویشتن پرستی هم رها شود.

 شمس تبریزی می‌گوید:    

«خداپرستی آن است که خودپرستی رها کنی.»

عین القضات همدانی می‌گوید:

«تا از خود پرستی فارغ نشوی، خداپرست نتوانی بودن؛ تا بنده نشوی، آزادی نیابی، تا پُشت بر هر دو عالم نکنی، به آدم و آدمیت نرسی؛ و تا از خود بنگریزی، به خود نرسی؛ و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی، مقبول حضرت نشوی؛ و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی، همه نشوی و به جمله راه نیابی؛ و تا فقیر نشوی، غنی نشوی، و تا فانی نشوی، باقی نباشی.» 

مولوی مادرِ بت‌‌‌‌ها را بتِ نفس والباقیِ بت‌‌‌‌ها را زاده‌ی نفس می‌داند:

مادرِ بتها بتِ نفسِ شماست

 زانکه آن بت، مار و این بت، اژدهاست

بنابراین می‌گوید:

چـیســـت تـعـظــیم خــدا افــراشــتــن 

خویشتــن را خــوار و خاکی داشــتــن 

چیسـت تـــوحـیـد خـــدا آمــوخــتـن 

خویشـتن را پیش واحـــد ســوخــتـــن 

در من و ما سخت کردستی  دودست 

هسـت این جمله خرابی از دو هست    (مثنوی، دفتراول )

شرک و سهیم کردن دیگران در خانه‌ی دل از گناهان نابخشودنی در قرآن کریم دانسته شده است. غیرت الهی بر نمی‌تابد که بنده ای در خانه‌ی قلبش جز خداوند را شریک و سهیم کند. عارفان این حدیث قدسی را فراوان نقل کرده اند که: «لایسعنی أرضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن: آسمان و زمین، گنجایی مرا ندارد اما من، در گستره‌ی قلب بنده‌ی مؤمنم می‌گنجم»  خداوند خوش ندارد که در این خانه دو کس یا چند کس حضور داشته باشد. لذا باید برای حضور او خانه از غیر پرداخت. حافظ به زیبایی می‌گوید:

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

به این حکایت به غایت زیبا گوش دهیم:

از حسن بصری پرسیدند که تورا هرگز وقت خوش بوده است ؟ گفت: روزی بربام بودم، زن همسایه با شوهر می‌گفت که: قرب پنجاه سال است که درخانه‌ی توام؛ اگر بود واگرنبود، صبرکردم درسرماوگرما، وزیادتی نطلبیدم، ونام و ننگ تو نگاه داشتم، و از تو  به کس گله نکردم، اما بدین یک چیز تن در ندهم که برسرمن دیگری گزینی. این همه برای آن کردم تاتومرا بینی همه، نه آن که تودیگری رابینی. امروزبه دیگری التفات کنی؛ اینک به تشنیع دامن امام مسلمانان گیرم! حسن گفت: مراوقت خوش گشت وآب ازچشمم روانه گشت. طلب کردم که آن را درقرآن نظیریابم،این آیت یافتم: «ان الله لایغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذلک لمن یشاء[سوره نساء: آیه 48] همه‌ی گناهت عفوگردانم اما اگربه گوشه‌ی خاطربه دیگری میل کنی وباخدای شریک کنی هرگزت نیامرزم!»

عارفان ما پیش شرطِ زندگیِ مؤمنانه و موحدانه را نخست درطیِّ مرحله‌ی آزادی دانسته اند. همچنانکه برای وصول به مقام «إلا الله» نخست باید مرحله‌ی «لاإله » را طی نمود.  به دیگر سخن تا کافر نشوی مؤمن و موحد نمی‌گردی و تا آزاد از غیر نشوی خدا را بنده نمی‌شوی. لذا از منظر عارفان گوهر آزادی از دل توحید بیرون می‌آید و در زمین توحید جوانه می‌زند. بستگی به خداوند رستگی از غیر را به همراه دارد و پیوستن به او گسستن از غیر را اقتضا می‌کند. مؤمن موحد نه تنها از بند غیر خدا آزاد و رهاست بلکه خود هم بند بر پای دیگران نمی‌نهد و دوست ندارد که دیگران او را بپرستند. 

از حمدون قصّار پرسیدند که بنده کیست؟ گفت: «آن که نپرستد و دوست ندارد که او را بپرستند.»

احمدخضرویه می‌گوید: «تمام بندگی در آزادی است ودر تحقیق بندگی، آزادی تمام شود.»

جنید بغدادی را گفتند: «بنده کیست؟» گفت: «آنکه از بندگی کسان دیگر آزاد بود.»

شیخ ابوسعید ابوالخیر را درویشی سؤال کرد یا شیخ بندگی چیست؟ شیخ ما گفت: خلقک الله حراً کن کما خلقک. خدایت آزاد آفرید آزاد باش. گفت: یا شیخ سؤال من از بندگی است. شیخ گفت: ندانی تا از هردو کون آزاد نگردی بنده نشوی.

مولوی بر همین مبنا، دست آوردِ مهم انبیاء را آزادی می‌داند:

چون به آزادی نبـوت هادی است

مؤمنان را زانــــــبـــیا آزادی است 

ای گروه مؤمــــــــنان شادی کنید 

همچو سرو وسوسن آزادی کنید (مثنوی،دفتر ششم)

سعدی می‌گوید:

من از آن روز که در بند تــــــوام آزادم                

پادشاهم که به دست تو اسیرافتادم

و

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

و

من ازاین بند نخواهم به درآمد همـــه عمر               

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

حافظ شیرازی هم رستگی را در بستگی به کمند محبوب می‌داند و می‌گوید آن که بسته تو است رسته از دیگران است:

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

و

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی          

من ازآن روز که در بنـــــد تـــوام آزادم

سخن را با شعر نغزی از سعدی شیرازی که دعوت به قدم نهادن در مرحله‌ی توحید می‌کند به پایان می‌آوریم:

برخيز تا يک سو نهيم اين دلق ازرق فام را

بر باد قلاشي دهيم اين شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌اي با بت پرستي مي‌رود

توحيد بر ما عرضه کن تا بشکنيم اصنام را

 

 

منابع:

اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، محمد بن منور میهنی، مقدمه تصحیح و تعلیقات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، مؤسسه‌ی انتشارات آگاه، چاپ ششم، 1385

تذکرة الاولیاء، شیخ فریدالدین عطارنیشابوری، به تصحیح رینولدآلن نیکلسون،نشراساطیر، چاپ دوم 1383

خاصیت آینگی: گزیده آثار عین القضات همدانی، نجیب مایل هروی، نشر نی،چاپ دوم، 1389

خمي از شراب ربّاني: گزيده‌ی مقالات شمس، انتخاب و توضيح محد علي موحد، نشر سخن، چاپ دوم، 1388.

چشيدن طعم وقت، از ميراث عرفاني ابوسعيد ابوالخير، مقدمه تصحيح و تعليقات محمد رضا شفيعي کدکني، نشر سخن، چاپ اول، 1385

رساله‌ی قشیریه، ترجمه‌ی ابوعلی حسن بن احمدعثمانی، باتصحیح بدیع الزمان فروزانفر،انتشارات علمی فرهنگی،چاپ نهم 1385

رسائل خواجه عبدالله انصاري، تصحيح وحيد دستگردي، تهران، 1349

رسائل خواجه عبدالله انصاري، به اهتمام محمد شيرواني، تهران، 1352

رساله‌ی قشيريه، ترجمه‌ی ابوعلي حسن بن احمدعثماني، باتصحيح بديع الزمان فروزانفر،انتشارات علمي فرهنگي،چاپ نهم 1385

ریاض الصالحین، یحیی بن شرف نووی، ترجمه‌ی مسعود انصاری، نشر احسان، چاپ اول، 1388

سنت و سکولاريسم، فصلِ معنويت گوهر اديان (2)، مصطفي ملکيان، نشر صراط، چاپ دوم، 132

فلسفه‌ی کيرگگور، سوزان لي اندرسون، ترجمه‌ی خشايار ديهيمي، نشر طرح نو، چاپ اول، 1385

مناجات خواجه عبدالله انصاری، به کوشش حامد ربانی، تهران، 1354

نوشته بر دريا، از ميراث عرفاني ابوالحسن خرقاني، محمد رضا شفيعي کدکني،نشر سخن، چاپ اول، 1384

 

میانگین امتیاز: 4.7 (از 3 رای)

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام حم شادكام (مهمان)
1390/08/14

از توحيد كن اين ممكن
چون او شوی ای مؤمن
گر بنمائيش عبادت
ممكن سازد وصالت
خّلاق بود چون خدای
خلّاقيت دار بپای
الله بود چون رحمان
بخشش نما بر انسان
رحيم بود چون ربّت
آغوش گشا پر شفقت
خدا كرده خود گزين
جانشينی در زمين
خلافتست بس خطير
اين رسالت كم مگير