نگاهی به کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح»؛ رستگاری در سایه آموزه های دینی

حسن اصغری

گئورگ ویلهلم فردریش هگل فیلسوف آلمانی نه تنها در حوزه متافیزیک و فلسفه که در حوزه سیاست و نظریه سیاسی نظریاتی دارد. کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح» که باقر پرهام آن را ترجمه کرده است، مختصاتی دوگانه دارد و آرای فلسفی و سیاسی هگل را بازتاب می دهد. چاپ دوم این کتاب را به تازگی نشر آگه روانه بازار نشر کرده است.متن رساله «استقرار شریعت در مذهب مسیح» هگل را می توان به دو بخش کلی و موضوعی تقسیم کرد و به موشکافی مفاهیم آنها پرداخت. در بخش نخست، هگل مفهوم شریعت و خاستگاه نخستین آن در مذهب مسیح را ریشه یابی و تحلیل و تاویل می کند و در بخش دوم، تبدیل کلیسای نخستین به دولت و نتایج فاجعه بار آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد.

هگل در 1795 به شلینگ نوشت؛ «مذهب ما، عقل و آزادی است و پیوندگاه ما کلیسای ناپیدا. مذهب خشکه مقدسان مسیحی و سیاست، دو همدست خالی کردن جیب خلق در بازارند. اولی همان چیزی را آموزش داده است که استبداد طلبیده؛ یعنی تحقیر مردم و جلوه دادن ناتوانی آنها در انجام هر کار نیک و...» جان مایه و جوهره کل سخن رساله «استقرار شریعت در مذهب مسیح» در واقع تفصیل و تشریح و گشودن مفاهیم و جمله های نامه هگل به شلینگ است. جان مایه و نگاه اعتراض آمیز اندیشمندان و انسان گرایان عصر روشنگری و خردگرایان قرن هجدهم و نوزدهم اروپاست که بازتاب عملی آن در انقلاب کبیر فرانسه ظاهر شد و به اشکال گوناگون به سایر کشورها نیز نفوذ کرد.

هگل دستگاه رسمی کلیسا را متهم می کند که تعالیم اخلاقی مسیحیت نخستین را از جامه سترگ اش بیرون آورده و آن را با شریعت ساختگی خود از جلوه انداخته است. جوهره ساده و انسانی تعالیم مسیح را در پس آداب و رسوم خشک و بی روح و اندیشه کش خویش پنهان کرده است.

هگل در همین رساله اصول جزمی مستقر در شریعت کلیسا را که به صورت کیش حاکم درآمده، عاملی می داند که شکوفایی آزادانه شخصیت انسان را در غنچه کودکی خشکانده است؛ «کلیسا با آن نوع تربیت خاص به حقوق طبیعی کودکان در گسترش آزادانه استعدادهای خویش لطمه می زند و به جای پروراندن شهروندان آزاد، آنان را بیشتر به گروهی برده تبدیل می کند.»

هگل ذات و جوهره تعالیم اخلاقی مسیح را خالی از آداب و رسوم بی خاصیت و شریعت جزمی می داند و به آرمان های ساده مسلک اسطوره ای یونان باستان اعتقاد دارد. از نظر او مسلک اساطیری یونان باستان از زندگی واقعی و عملی مردم ریشه گرفته و بالیده است. او همچنان برای مذاهب نخستین اقوام و ملل گوناگون دنیای باستان احترام قائل بود و آنها را برخاسته از نیاز زندگی عملی می دانست.

هگل شریعت مسیحی را دستگاهی از اصول و عادات و مراسم می داند که غل و زنجیر اسارت را بر گردن مردم افکنده و آنها را از انتخاب آزادانه تعالیم اخلاقی مذهب نخستین مسیح بازداشته است.

هگل در میان مفهوم کلیسای ناپیدای خویش می کوشد تا دین مسیحیت معصوم را به خواننده تفهیم کند و آن را در شکل آرمانی به بارگاه عقل عملی نزدیک و ریشه های اخلاقی اش را نشان دهد. ریشه های اخلاقی آرمانی که به باور هگل می تواند به شکوفایی روحی و معنوی انسان یاری رساند.

هگل می پندارد که اگر انسان به ریشه های ساده و مساوات طلبانه و بدون آداب و رسوم جامد مسیحیت چنگ زند، رستگار خواهد شد. باور دارد که تعالیم اخلاق ساده و بی تکلف نخستین مسیح می تواند انسان را از قید خودکامگان رها سازد.

هگل در فصل «تعارض کلیسا و دولت» معتقد است که انسان هنگامی دارای شخصیت آزاد خواهد شد که در کودکی تحت تعلیم و تربیت تلقینی و القایی قرار نگیرد. هگل در باب تعلیم و تربیت کودکان و تلقینات اجباری مخرب کلیسا بر روح و اندیشه آنان می نویسد؛«تربیت کلیسا، تربیت به منظور بار آمدن در ایمانی معین است؛ یعنی هوش و عقل آدمی نیست که طی این تربیت توسعه یابد، چندان که خودش بتواند اصول مورد نیاز خویش را بپروراند و با تکیه بر داوری خودش در باب مسائلی که به وی عرضه می شود قضاوت کند. برعکس، تصورات و گفته هایی که در تخیل و حافظه کودک فرو کرده می شود، به این منظور ساخته شده اند که ترس را در جان وی ریشه دار کنند و با چنان اقتداری در پرتو تقدس تخطی ناپذیری و اطاعت کورکورانه به وی عرضه می شوند که از یک سو، قوانین هوش و عقل در برابر درخشش آن ناگزیر از سکوت اند، چندان که آدمی دیگر حق ندارد به عقل خود رجوع کند و از سوی دیگر، هوش و عقل آدمی از راه همین تصورات و گفته های آموخته و به خاطر سپرده ناگزیر است به قوانینی که با ذات آنها منافات دارد گردن نهد.» نظرگاه هگل درباره به حاکمیت رسیدن مطلق کلیسا بر روح و فکر توده های مردم، چنین است که کلیسا برای گسترش و تحمیل شریعت خود در طول تاریخ، همیشه به زور متوسل شده و تمام حقوق مذاهب و فرقه های دیگر را پایمال کرده تا به حاکمیت مطلق رسیده است. هگل در کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح» تاکید می کند که پیروان اولیه مذهب مسیح، برابری انسان را در محدوده هم کیشان خود مراعات می کردند و آن را یک اصل اخلاقی زمینی می دانستند؛ معتقد است که این اصل اخلاق عملی مسیحیت نخستین، پس از استقرار شریعت کلیسا از زندگی زمینی و عملی کنده شده و به آسمان ها صعود کرده است.

به نظر هگل تعالیمی چون اشتراک اموال و برابری اجتماعی که شعار و عمل پیروان نخستین مذهب مسیح بود با گسترش قلمرو مسیحیت و به حاکمیت رسیدن شریعت کلیسا، کنار گذاشته شد و آیین و مراسم پوچ، جایگزین آنها شدند. بینوایان و محرومان نیمی از بشریت را به گدایی کشاندند. این نوع ثروتمند شدن دیرها، مدرسه ها و کلیساها در قلمرو کلیسای کاتولیک همچنان برقرار ماند هگل در فصل «دولت و کلیسا»، پس از تحلیل روابط این دو نهاد با یکدیگر، به این نتیجه می رسد که دولت برای حفظ حقوق شهروندان، باید از کلیسا جدا شود. اصلی که در اروپای کنونی و بسیاری از کشورهای آسیایی و آفریقایی و امریکای لاتین به عمل پیوسته است.

به باور هگل مسیح، مصلحی بی شریعت است. وی مسیح را با سقراط مقایسه می کند. به نظر او هم مسیح و هم سقراط، هر دو مصلح اجتماعی اند که به گونه ای متفاوت مصلوب شده اند. در این رساله، خواننده با مسیح به عنوان پیامبر الهی روبه رو نمی شود. مسیح هگل، موعظه گر اخلاق اجتماعی است. مصلحی که با فساد و تباهی اجتماعی مبارزه کرده و برای همین هدف، مصلوب شده است. هگل، سقراط را هم جایگاه مسیح می داند. وی با مقایسه آموزه های سقراط و مسیح، جایگاه برتری برای سقراط قائل می شود؛ «عیسی تعداد یاران آزموده خود را 12 تن تعیین کرده و به آنان اختیارات کامل پردامنه ای، پس از رستاخیز خویش، داده بود. سقراط هفت شاگرد یا سه تا 9 شاگرد بیشتر نداشت. از نظر او هرکس که دوستدار تقوا بود، مقدمش مبارک بود.»

با مطالعه عمیق کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح» می توان نتیجه گرفت که هرگونه پوسته سازی و شریعت سازی برای آموزه های مصلحین اجتماعی سرانجام به فاجعه اجتماعی منجر خواهد شد؛ فاجعه ای که انسان آزاد را در قفس احکام جزمی و تابووار خود حبس می کند و مانع شکوفایی اش می شود.

بدون امتیاز